منتظران ظهور
181 subscribers
7.45K photos
2.57K videos
33 files
513 links
گروه جهادی منتظران ظهور مستقل بوده و در راستای محرومیت زدایی از روستاها در زمینه های

معیشتی،فرهنگی،آموزشی،عمرانی،اقتصادی،کشاورزی،بهداشت و درمان فعالیت میکند.

شماره کارت جهت اهدا نذورات👇

6277601265954642

ارتباط با مسئول هماهنگی @Aa67666
Download Telegram
🔺سازمان دامپزشکی: گوشت‌های برزیلی سالم‌اند

سخنگوی سازمان دامپزشکی کشور:
🔹سال گذشته حدود ۱۲۱ تن گوشت منجمد وارد کشور شد.
🔹بعد از یکسال و به دلیل مشکلاتی که شرکت‌ واردکننده با گمرک داشت، بالاخره دستور ترخیص آنها داده شد.
🔹از لحاظ سلامت، گوشت‌ها سالم و قابل مصرف است و طی این یکسال براساس استانداردهای لازم نگهداری شده‌اند.
🔹همچنین بیشتر این گوشت‌ها وارد صنعت برای مصرف در کارخانه‌های فرآورده‌های گوشتی (سوسیس و کالباس) می‌شوند.
...
بعد از یکسال .......


گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazer
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_13 افشین گفته بود: از حرفای افسانه به مامانم فهمیدم که شب هایی که افسانه، مامانو مرتب و آرایش میکرده و با هم لباس های مدلینگ میپوشیدن و عکس های فیگوری و ژستی میگرفتند، با برنامه بوده! چون یه روز مامانم از افسانه پرسید: داستان چیه؟…
#کف_خیابون_14

پسر جلال شانس آورد که هر کاری کردم کبریت روشن نمیشد... پسر آشغال جلال که نمیدونست چیکار کنه و هول شده بود، تا میخواست از گود بپره بیرون، پاش گیر کرد پشت سیم لامپی که برای روشنایی گود برده بود... دیگه اونجا شانس نیاورد... خدا هم میخواست همینجوری که منو چرزنده، خودش هم بچرزه... محکم خورد زمین... با صورت هم خورد زمین... سیم برق اتصالی کرد... یهو صدای بلندی اومد...

با گود فاصله داشتم... هنوز درگیر کبریت بودم که دیدم آتیش وحشتناکی وسط گود روشن شده... دقیقا زیر ماشینی که پیچ روغنش هم بازه... پایین تنه پسر اوس جلال بود که آتیش گرفته بود ... آتیش داشت لباس چرب و چیلی را توی پوست و گوشت بدنش آب میکرد ... اگر به دادش نرسیده بودند، تمام هیکلش دود میشد میرفت هوا... دلم خنک نشد... دوس داشتم خودم آتیشش بزنم... اما... هنوزم معتقدم که شانس آورد که کبریت من روشن نشد...

تا کلی وقت درگیر دادگاه آتش سوزی گود گاراژ و نیم تنه پایین پسر جلال بودیم... اما اون چیزی که سبب شد اسمی از من وسط نیاد، این بود که پسر جلال فهمید که اون عکس، عکس مامان من بوده... آروم در گوشش گفتم که اگر شکایت بکنی و اسم منو بیاری، کل گاراژ را آتیش میکشم و به بابات هم میگم که قصه چه بوده... بعد از دو سه ماه کش و قوس، دادگاه تموم شد و چون شاهد خاصی نداشتند و اسمی از من هم مطرح نشد، جلال با بیمه سرشاخ شد...خلاصه آخرش پسر جلال تا مدت ها خونه نشین شد و منم به کارم در گاراژ ادامه دادم...

افشین یه جای دیگه نوشته بود:

نمیشد با اون وضعیت ادامه داد... خیلی اذیت میشدم که تابلو باشیم... اما نه میتونستم جلوی مامان و خواهرم بگیرم و نه راه چاره خاصی به ذهنم میرسید... فقط میدونستم که نمیتونم با اون وضعیت ادامه بدم... تصمیم گرفتم با مامانم مطرح کنم اما نمیدونستم چطوری مطرح کنم؟

تا اینکه یه شب... مامان و افسانه شو داشتند... منم تا ساعت یک یک و نیم خودمو بیدار نگه داشتم تا بالاخره بتونم با مامانم صحبت کنم... تا اینکه بالاخره مامان و افسانه برگشتند خونه... خیلی خسته بودند... جوری که تا اومدند فقط کفششون را درآوردند و رفتند ولو شدن رو تخت خواب!

من که خیلی تعجب کرده بودم... رفتم بالا سر مامانم... گفتم مامان باید حرف بزنیم!

مامان به زور چشمش را باز کرد و گفت: افشین جون! الان اصلا نمیتونم... حتی قادر نیستم ببینمت... بذار سر فرصت قربونت برم...
گفتم مگه بنایی بودین که اینجوری دوتاتون خسته این؟! این چه کاریه که شما را اینقدر خسته و کوفته میکنه؟ حالا خوبه یه دو مدل لباس پوشیدن و راه رفتینا... خوبه که کوه نکندین!

جوابم ندادن... افسانه که بیشتر میخورد بیهوش شده باشه تا اینکه خواب باشه... مامانم هم تلاش میکرد چشماش را باز نگه داره و جوابمو بده... که نتونست و چشماش بسته شد و خوابید!

اون شب خیلی تو ذوقم خورد... دوس داشتم تکلیفمون روشن بشه اما نتونستیم حرف بزنیم... رفتم توی رخت خوابم و دراز کشیدم... داشتم با گوشیم ور میرفتم که شیطون رفت تو جلدم...

پاشدم رفتم بالای سر مامان و افسانه... آروم صداشون کردم... دیدم نه بابا... بیدار نمیشن... خیالم راحت شد... هیجان زیادی داشتم... چند بار لعنت بر شیطون کردم... اما فایده نداشت... پاورچین پاورچین قدم برمیداشتم... رفتم سراغ کیف افسانه و مامانم... نمیدونستم چرا دارم این کارو میکنم... اما واسم جذابیت زیادی داشت... دوس داشتم وسایلشون را دید بزنم... دوس داشتم ببینم اونشب چه لباس جدیدی آوردن خونه و قراره باهاش تمرین شو کنند!

کیفشون را برداشتم با خودم بردم توی حال... نفسم داشت بالا میومد... از بس ترسیده بودم و هیجانی شده بودم... قلبمو که دیگه نگو... داشت از دهنم میپرید بیرون... هی برمیگشتم و پشت سرمو نگا میکردم... زیپ کیفشون را وا کردم... بوی سه چهار کیلو مواد آرایشی به مغزم خورد و گیج و منگم کرد... تا اینکه دیدم... لباس خیلی قشنگی توی کیف افسانه بود... درآوردم و خوب نگاش کردم... متاسفانه اتفاقی که نباید میفتاد، داشت میفتاد...

ادامه دارد...

@mntazera
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🏴در زیر خیمه‌اش همه یک خانواده‌ایم»🏴

🙏تقدیر تشکر



🧵🪡با کمال احترام از خواهران عزیزی که دیروز بابت خیاطی ریسه های عزای سید و سالار شهیدان زحمت کشیدن تقدیر تشکر میکنیم ان شالله اجر شما امام حسین( ع)💐🌾🌸

@mntazera 🇮🇷
با تشکر فراوان گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
👏4
صاحب اکانت یاردبستانی از اکانتهای فحاشی که رکیک ترین توهینهارو به اهل بیت داشت و به دلیل توهین آمیز بودن بعضی توییت هاش حتی امکان نشر آنها نیست ، خانم نوشین جعفری بود که توسط اطلاعات سپاه دستگیر شد .

این شخص عکاس جریان اصلاح طلب و مورد حمایت تعدادی از جامعه هنری بود ، وقتی دستگیر شد این بخش از جامعه هنری برای آزادیش سنگ تمام گذاشتند ،

برای کی ؟!
هتاک به اهل بیت

برای ما سواله جریان اصلاح طلبی چرا یکبار برای همیشه مرز خودشو با هتاکان آل علی و حامیانشون مشخص نمیکنه ؟!
واقعا چه قرابتی بین این جریان و دشمنان شیعه هست ؟!


یکی از آخرین توییت های یار دبستانیو و اولتیماتوم و تهدید عذاداران حسینی بود،
از اون توییت سالها گذشته و جایگاه امام حسین(ع) تو ایران هنوز همونجاست !!!

#شیعه_خانه_امام

@mntazera
#مسابقه_نذر_صلوات😍
#اللهم_صل_علی_محمدو_آل_محمد🤲


هدیه به روح چهار شهید مدافع حرم استان اردبیل 💔

ا.شهید هاشم دهقانی نیا
علاقه مند به هنر عکاسی ، دانشجوی تربیت بدنی ، تکواندو کار برتر در کسب مقام های مختلف ، تکاور عملیاتهای ضد تروریستی در غرب کشور ، صاحب فرزند دوقلو

۲. شهیدمحمود هاشمی
از خانواده شهید ترورهای اول انقلاب ، تک تیرانداز جبهه سوریه ، شهادت در روز تولد، شیرینی روز تولدش خیرات مراسم شهادتش شد . لقب «مینی‌رزمنده»

۳.شهید علی آقایی
در وصیت‌نامه‌اش آورده است: آماده باشید اگر زمان ظهور شد از سربازان واقعی و آماده امام زمان(عج) باشید.


۴.شهید مهدی قاضی خانی
شهیدی که برای تحقق خواسته‌اش از همسرش امضا گرفت .

هر تعداد صلوات که مایلید بفرستید.🌹
@mntazera
3
ارسالی از مخاطبین 🌹
زیر سایه ی #اباعبدالله🤲

گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🥰5👍2
🔴 ترور ۴ تن از کارکنان پلیس راه زاهدان

مرکز اطلاع‌رسانی پلیس سیستان و بلوچستان:
🔹در پی حمله تروریستی ناجوانمردانه اشرار و کوردلان معاند به واحد گشت پلیس راه در محور خاش به تفتان متاسفانه چهار نفر از مأموران غیور پلیس به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.

🔹تروریست‌های کور‌دل به صورت کاملا بزدلانه اقدام به ترور مأموران گشت پلیس راه که در حین انجام وظيفه بودند کرده و به سرعت از محل متواری شدند.

🔹تروریست‌ها امروز با کمین در مسیر خودروی پلیس راه خاش به تفتان‌، سمند پلیس راه را به رگبار بستند.


گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
👍3
منتظران ظهور
قسمت سیزدهم [نیویورک ،امریکا سال ۱۹۶۰ ، چمران و پروانه به سکانس شروع داستان برمیگردند] هر دو در ماشینی نشسته اند و چمران رانندگی میکند. پروانه : در تمام این مدت ، هیچوقت احساس کمبود محبت نکردم ؛ چرا که جان و‌ماریا بیش از پدر و مادر واقعی به من محبت…
قسمت چهاردهم


پروانه در ادامه صحبت خود :
[با ژستی که تصور میکند چمران را مغلوب کرده ]پس می بینی آقای مهندس من یک شاهزاده ی امریکایی نیستم ، یک روستایی زاده ی اسکاتلندی ام که دست تقدیر خدا منو به امریکا کشونده و حالا سر راه تو قرار داده !!!


چمران :
[طبق معمول همیشه که حرفی در آستین خود دارد] من مخلص این خدای با صفا هم هستم ، ولی من که مشکلی با ملیت تو ندارم ، هر کجا و در هر شرایطی که زندگی کرده باشی ، دوست داشتنی هستی .
[حرف دلش را زد ] مشکل ازدواج ما اینها نیست .

پروانه : پس چیه ؟!

چمران : مشکل منم

پروانه :یعنی چی‌!؟

چمران:یعنی چی این حرف بمونه فردا تو دانشکده

ماشین را نگه میدارد و پیاده میشوند ، سوییچ را به پروانه میدهد و خداحافظی میکند و به سمت چندین جوان که کمی آن طرف تر ایستادند می رود.


پروانه متعجب میپرسد :کجا؟

چمران :
اون بچه ها رو اون طرف ایستادند می بینی ؟!
اونها ایرانی هستند ، در این ساعت قرار داریم به ساختمان سازمان ملل بریم .

[ گویا چمران سعی دارد به پروانه کمک کند تا او نگاه واقع بینانه تری نسبت به ابعاد مختلف شخصیتی اش داشته باشد]

ادامه دارد ...

#مردرویاها
#زندگینامه

@mntazera
👍3🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دخترک تاب نیاورد، جلو آمد و گفت:
می‌شود شمر! که امسال سرش را نَبُری؟


یا حسین .......

گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ارسالی از مخاطبین 🌹
سربازهای حاج قاسم 😍💔

گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🥰3👏1
♦️آغاز ثبت نام زائرین اربعین در سامانه سماح

رئیس ستاد مرکزی اربعین:
🔹ثبت نام زائرین در سامانه سماح از فردا ۱۰ صبح آغاز می‌شود.
🔹میزان مبلغ بیمه نیز به ازای هر نفر ۳۵ هزار تومان تعیین شد. اما مبلغ پرداختی بیمه‌گر بین ۴۰ تا ۷۰ درصد افزایش خواهد داشت.
🔹در توافق با طرف عراقی، مرز تمرچین و مرز خسروی به صورت ۲۴ ساعته خواهد بود.
🔹با توجه به حجم گرمای امسال، مرز باشماق و خسروی مرزهای مناسبتری برای تردد خواهند بود./ایرنا

@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)