منتظران ظهور
181 subscribers
7.45K photos
2.57K videos
33 files
513 links
گروه جهادی منتظران ظهور مستقل بوده و در راستای محرومیت زدایی از روستاها در زمینه های

معیشتی،فرهنگی،آموزشی،عمرانی،اقتصادی،کشاورزی،بهداشت و درمان فعالیت میکند.

شماره کارت جهت اهدا نذورات👇

6277601265954642

ارتباط با مسئول هماهنگی @Aa67666
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥2
منتظران ظهور
#کف_خیابون_10 افشین و مامانش که خیلی تعجب کرده بودن میگن: «ینی چی شو میدم؟!» افسانه قهقهه زنان میگه: «قربون مامان و داداش دهاتیم بشم که اینقدر کلاسشون پایینه! خب معلومه... ینی چون ورزشکار و سرحال و مانکنی هستم، لباس ها را میپوشم و راه میرم و پول درمیارم!»…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇


#کف_خیابون_11

افشین در مدتی که افسانه سر کار رفته بود، حتی تصمیم میگیره که از مامانشون خواهش کنند که دیگه سبزی پاک کنی نره و مثل بقیه مامانا توی خونه باشه. چون حقوق خودش و افسانه را برای زندگی سه نفرشون کافی میدونسته.

این فکر را با افسانه هم مطرح میکنه. افسانه خیلی استقبال میکنه و حتی میگه توی همین فکر هم بوده اما پیشنهاد بهتری داره که بنظرش اگه مامان قبول کنه، خیلی عالی میشه!

افشین مینویسه: شب با خستگی و کوفتگی رفتم خونه. اون شب، افسانه باز هم دیر اومد. اما نه ساعت 2 و3 نصف شب! حدودا ساعت طرفای 11 بود که سر و کله افسانه پیدا شد. مثل بقیه شب ها خوشحال و خندون و با کلی لباس واسه تمرین شو و تست پوشش. افسانه شامش را در مزون خورده بود... من داشتم میوه میخوردم... افسانه سر حرف را برداشت... گفت: «مامان! فردا جایی نرو که مهمون داریم!

مامان گفت: باید برم... مهمون کیه؟ من به خانم جزیری (صاب کار اصلی مامان) قول دادم فردا کارای سبزی و میوه جلسه شیرینی خورون خواهرش را تموم کنم... بمونم خونه که چی؟

افسانه گفت: وای مامان! یه کلمه گفتم نرو! ببین چیکار میکنی؟! همچین میگه به خانم جزیری قول دادم هر کی ندونه فکر میکنه با رییس فراکسیون زنان مجلس قرار داری! والا...

مامانم گفت: اسم مردم نیار اینجوری... خوبیت نداره دختر! نگفتی... کیه مهمونمون! اصلا مگه خودت نباید سر کار باشی؟ همینجوری واسه خودت مهمون دعوت کردی؟

افسانه رفت پیش مامانم نشست و دستشو گرفت و گفت: پاشو بریم اتاقم اول ببینم این ایمپایر تاپ مشکی جدیدی که آوردیم بهت میاد یا نه؟!

مامانم خیلی وقت بود که دیگه مقاومتی در برابر تست لباس و آرایش و... نمیکرد و حتی به نظرم یه جورایی راضی هم بود... رفتند تو اتاق... نیم ساعت طول کشید... حوصلم سر رفت... منم داشتم میمردم از فضولی... پاشدم رفتم تو اتاق ببینم دارن چیکار میکنند... تا در اتاقو باز کردم، مامانمو 20 سال جوون تر دیدم... خیلی عوض شده بود... اینقدر عوض شده بود که از عمد، نگاه به افسانه کردم و گفتم: «مامان من خوابم میاد... شب بخیر!» بعدش هم رو کردم به طرف مامانم و گفتم: «شب بخیر افسانه جون!»

متوجه این تیکه ی سنگینی که انداختم شدند و یهو صدای قهقهه شون رفت آسمون... خودمم که در حالتی بین بهت و خنده بودم، از اتاقشون رفتم بیرون... همینطور که رفتم بیرون و دراز کشیدم، میشنیدم که افسانه میگفت: مامان خیلی بهت میاد! این مدل به تو که هیکلی تر از منی، بیشتر میاد... صاب کارم فردا عصر میاد و این مدلو توی تنت میبینه... اشکال نداره که؟

مامانم گفت: صاب کارت؟ ببینه که چی؟

افسانه گفت: نگران نباش! اجازه بده بیاد... بعدا بهت میگم...

من نشنیدم مامان مخالفتی کنه... سکوتش هم علامت رضا بود... اون شب گذشت و منم کم کم خوابم برد...

فرداش مثل همیشه رفتم سر کار... ظهر اومدم ناهار بخورم و برم... برخلاف همیشه، سر سفره تنها بودم... کسی نیومد سر سفره... دم رفتنم، دیدم افسانه داره لباس دیشبی را تن مامان میکنه... مامان پشتش به من بود... وقتی خدافظی کردم، تا مامان برگشت و باهام از نیم رخ خدافظی کرد، متوجه آرایش غلیظش شدم! حساسیت نشون دادم و رفتم... چون واسه یه مهمونی زنونه هم غیرت آدم ورم نمیکنه...

اون روز اوضاع و احوال کاسبی چندان خوب نبود... دست پسر اوس جلال هم زیر چرخ بوکسل گیر کرد و خدا رحمش کرد که قطع نشد... به خاطر همین، یه کم زودتر جمع و جور کردیم و رفتیم خونه...

همینطور که برمیگشتم، دو تا نون بربری گرفتم و رفتم... تا رسیدم دم دمای مغرب بود... کلید انداختم و رفتم داخل... خونه ساکت بود... رفتم توی حال... آشپزخونه... مامان نبود... رفتم توی اتاقش... دیدم روی تخت خوابیده... خیلی عمیق خوابیده بود... اما... پوشش نامناسب مامان نظرمو جلب کرد... خیلی پوشش باز و اپنی داشت... تا حالا مامانو اونجوری ندیده بودم... اگه کاملا برهنه بود سنگین تر بود... داشت چشمام از حلقه درمیومد... حتی سابقه نداشت مامان اون موقع از روز، خواب باشه... چه برسه با این پوشش... !

ادامه دارد...


@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منتظران ظهور
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۷) ویژگی های ظاهری طبع #گرم_تر(مرطوب) حرکات بدن : حرکات بدن دموی ها نسبتا سریع و با نشاط و هستند. اماسرعت عمل و چالاکی شان به افراد صفراوی نمی رسد . در مقابل دوام تحرک آنان از صفراوی ها بیشتر است .در کارها زود خسته نمیشوند و کم نمی…
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۸)

ویژگیهای شخصیتی طبع #گرم_تر(مرطوب)

چشم:
رنگ سفیدی چشم شان گرایش به قرمزی داردو عروق چشم مشخص است .

دهان:
مزه دهانشان خصوصا صبح زود شیرین است .بزاق دهانشان زیاد و کشدار است و کم تشنه میشوند.


خواب:
غلبه دم باعث سنگینی سر و خواب آلودگی میشود. افراد دموی خوش خواب هستندو خواب عمیقی دارند، اگر رطوبت بدنشان متعادل شود تحمل بی خوابی را نیز دارند.اما اگر رطوبتشان بالا برود ، کسل هستند و خواب غیر قابل کنترلی دارند. خمیازه کشیدن و کش دادن دست و بدن از عادات آنان است .
رویاهای سرخ و خونین میبینند .

گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🟡 داعش: از ایران انتقام خواهیم گرفت

🔸 بازوی رسانه‌ای شاخه خراسان گروهک تروریستی داعش طی بیانیه‌ای اعلام کرد که انتقام اعدام محمد رامز رشیدی و نعیم هاشم قتالی از عوامل اصلی حمله تروریستی داعش به #حرم_شاهچراغ(ع) را خواهد گرفت.


گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🤬3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺️ رجب طیب ‎اردوغان رئیس جمهور ‎ترکیه در جریان سفر خود به شهر جده، یک دستگاه خودروی ملی «‎توگ» ساخت ترکیه به ‎محمد بن سلمان، ولیعهد ‎عربستان اهدا کرد






گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🤔4
📣 #اطلاعیه

🔹با سلام خدمت اهالی محترم

👈 روز چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۲۸ ساعت ۱۷ به بعد دوستان ما جهت جمع آوری زباله های تفکیک شده اقدام خواهند کرد و به منازل افراد داوطلب مراجعه میکنند.

👈 اگر عزیزی قصد همکاری با گروه منتظران ظهور را در طرح تفکیک زباله دارد، لطفا با شماره زیر تماس بگیرد:

📞 ۰۹۱۹۱۸۸۸۸۷۹ (آقای حمید اسدی)

عواید حاصل از فروش زباله ها برای کمک به خانواده های نیازمند هزینه خواهد شد.
__
گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera
👏4
#اطلاعیه 📣
#استوری
#علی_اصغر

«ســربـازان ظـهــور»

🗓جمعه ٣٠ تیرماه ١۴٠٢ ساعت ۹ صبح
🕌 مسجدصاحب الزمان(عج) #باورس
🎤 همراه با قرائت زیارت عاشورا
و عزاداری
و

🖤سیاه پوشان کودکان بهشتی

ثبت نام از کودکان زیر یکسال به منظور اهداء لباس حضرت علی اصغر(ع) که متبرک شده با پرچم مقدس حرم امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) می باشد🥀


👕اهدای لباس ها قبل از روز جمعه انجام خواهد شد🙏

شماره تماس جهت تحویل لباس

📱09193837569

یا با آیدی زیر در ایتا و تلگرام👇
@Aa67666


@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
😭5
Channel photo removed
Channel photo updated
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_11 افشین در مدتی که افسانه سر کار رفته بود، حتی تصمیم میگیره که از مامانشون خواهش کنند که دیگه سبزی پاک کنی نره و مثل بقیه مامانا توی خونه باشه. چون حقوق خودش و افسانه را برای زندگی سه نفرشون کافی میدونسته. این فکر را با افسانه…
#کف_خیابون_12

وقتی از اتاق مامانم اومدم بیرون، هنوز وسایل پذیرایی مهمونی عصر روی میز پذیراییمون بود... رفتم یه سیب بردارم که یه چیزی دیدم که بیشتر از سر و وضع مامانم منو بهت زده کرد... دیدم دو تا بشقاب بیشتر نیست... این ینی یا دو نفر مهمون بودند یا با مامان دو نفر بودند... اما... وسط پوست میوه های یکی از بشقابا یه ته مانده سیگار هم بود!!

داشتم دیوونه میشدم... مامانم با اون سر و وضع... با اون خواب عمیقش... ته سیگار وسط بشقاب میوه ها... اصلا نمیدونستم چیکار کنم... حتی نمیتونستم پلک بزنم... عصر خونه ما چه خبر بوده؟!

مامانم بیدار شد... داشتم تلوزیون نگاه میکردم... اما مدام تو فکر عصر بودم... خودمو زدم به حواس پرتی که ینی مثلا متوجه بیدار شدن مامانم نشدم... اما فهمیدم که مامانم تا بیدار شد، لباسشو عوض کرد و لباس همیشگیش را پوشید و اومد توی حال...

گفت: سلام افشین! کی اومدی؟

خیلی معمولی گفتم: سلام. خیلی وقت نیست. دو تا نون هم خریدم گذاشتم توی نایلون رو سر یخچال.

مامانم رفت توی آشپزخونه... دیگه رو تمام حرکات و کارای مامان حساس شده بودم... یواشکی حواسم حتی به آب خوردنش هم بود... رفت سراغ تلفن خونه... داشت شماره میگرفت که منم رفتم نشستم پیش تلفن توی حال... آروم گوشیو برداشتم... جوری که متوجه نشه... وقتی بوق خورد، دیدم افسانه گوشیو برداشت... بعد از سلام و احوالپرسی، مامانم با دلخوری گفت: افسانه ور پریده چرا نگفتی صاب کارت مرد هست؟!

افسانه هم بلند خندید و گفت: ای بابا! از وقتی برگشته مزون، همینجوری داره پیش همه ازت تعریف میکنه! مثل اینکه پیش مامان گلم بهش خوش گذشته بوده!

من داشتم روانی میشدم... خیلی اعصابم خورد بود... اما مامان جوابی داد که منو آتیش زد... به افسانه گفت: جدا؟! بهش خوش گذشته بود؟!!!

افسانه گفت: آره مامانی! پس چی؟ مامان به این نازی! راستی بهم گفته که قراره بیایی مزون پیش خودمون کار کنی!!

مامان گفت: حالا گفتم درباره اش فکر میکنم... خیلی خودمو مشتاق نشون ندادم... ببینم چی میشه حالا... کی میایی ور پریده؟
افسانه گفت: امشب کار خاصی ندارم... زودتر میام... افشین خونه است؟

مامان گفت: آره... پس من تا یه چیزی درست میکنم بیا!

افسانه گفت: چشم مامان... راستی لباس جدید مبارک! کوروش خان (اسم صاب کار کثافت مزون) گفته لباس ایمپایر تاپ مشکی را هدیه بده به مامانت! نمیخواد برگردونی مزون!

مامان با خنده و ذوق زده گفت: اینجوری که بده آخه! حالا بعدا باهاش حساب میکنیم.

من دیگه داشتم میپکیدم... حرفهای سنگینی شنیده بودم... حرفهای افسانه و مامانو که پای چیزایی که دیده بودم میذاشتم، دیگه چیزی برای گفتن و قضاوت نکردن نمیذاشت...

یکی دو ساعت بعد، افسانه هم اومد خونه... شام خوردیم... تلوزیون دیدیم... خبری از درس و بحث دانشگاه افسانه هم کلا تو خونه نبود... اصلا انگار نه انگار که خواهر ما مثلا دانشجو هست و واسه شهریه کوفتی دانشگاه آزادش داره کار میکنه!

تا اینکه افسانه و کرد به من و گفت: «راستی افشین جون! یه خبر خوب! صاب کار من، عصر اومده پیش مامان... مامان واسش مدل شده... اونم خوشش اومده و گفته مامان بیاد پیش خودمون و از فردا توی مزون با خودمون کار کنه!»

مثلا تعجب کردم و گفتم: صاب کارت! صاب کارت کیه دیگه؟!

گفت: نمیشناسیش! آدم خوبیه!

یه نگاه به مامان انداختم... چیزی که میخواستم بپرسم خیلی سنگین بود... با احتیاط به چشمای افسانه نگاه کردم و گفتم: خانمه؟!
افسانه خیلی عادی و معمولی نگاهش را برگردوند به طرف لب تاپش و گفت: نه بابا! مگه زن ها عرضه گردوندن مزون به اون با کلاسی دارن؟! آدم با جذبه و مدیری هست. هر کسی باهاش کار کرده پیشرفت کرده.

من که زبونم بند اومده بود... حدسم داشت درست درمیومد متاسفانه... اما قادر نبودم چیزی بگم... چون بالاخره میخواستم یه فکری به حال زندگیمون بکنیم و از این وضعیت اسفبار دربیایم.

به همین راحتی...

اون شب مامان هیچی نمیگفت... اما بعدش، جوری که مثلا خیلی راضی بودن و ناراضی بودنش مشخص نبود اما مشخص بود که بدش هم نیومده، گفت: «خودمم از کار سبزی و میوه خسته شدم. خدا خیرش بده کوروش خان که اینقدر دست به خیره و خودش پیشنهاد کار داده! کجا برم و سر چه کاری برم که بدونم ارزشش داره؟ اینجوری پیش دخترم هستم.»

ادامه دارد...


@mntazera
👍2
🎥 لحظه تعویض پرچم گنبد حرم مطهر سیدالشهداء و تغییر رنگ چراغ‌های بین‌الحرمین

@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
💔5