❣ #سلام_امام_زمانم ❣
خوشا صُبحی که خیرَش را تو باشی
ردیـفِ نـابِ شِعــرش را تو باشی
خوشا روزی که تا وقت غروبش
دعـای خوب و ذکرش را تـــــو باشـــی
🌷❤️اللهم عجل لولیک الفرج ❤️🌷
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
خوشا صُبحی که خیرَش را تو باشی
ردیـفِ نـابِ شِعــرش را تو باشی
خوشا روزی که تا وقت غروبش
دعـای خوب و ذکرش را تـــــو باشـــی
🌷❤️اللهم عجل لولیک الفرج ❤️🌷
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
❤3
🔻اموات منتظر هدايای بازماندگان
✳️مرحوم آيتالله سيدمصطفی صفائی خوانساری فرمود:
روزی بر سر قبور علماء فاتحه میخواندم و به جهت کمبود وقت بر سر قبر يكی از بزرگان كه حق استادی به گردن من داشت نتوانستم فاتحه بخوانم
🔰در اين هنگام در عالم مكاشفه ديدم كه تا نيم تنه از قبر خود خارج شد و دستش را به طرف من دراز نمود و گفت: «پس من چی؟ » يعنی چرا برای من فاتحه نمیخوانی ؟
✅اموات در هر مقام و منزلت باشند محتاج به هدايای معنوی ما هستند و متوقع میباشد كه بر ايشان هدايائی از قبيل قرائت قرآن يا فاتحه يا فرستادن صلوات و ... بفرستيم.
🔷مرحوم عارف واصل حاج آقا فخر تهرانی به بنده فرمود:
در قبرستان هنگام راه رفتن فاتحه نخوان بلكه بايست يا بنشين و فاتحه بخوان
💥 و اگر كسی راه برود و فاتحه بخواند مبتلا به پا درد خواهد شد.
به جهت اينكه روح ميت جهت گرفتن هديه شما بايد به دنبال شما بيايد و اين موجب پا درد شما خواهد شد
🔴خواندن فاتحه در حال نشستن نوعی احترام به ميت و احترام به قبر ميت میباشد و فضيلت خاصی دارد..
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
✳️مرحوم آيتالله سيدمصطفی صفائی خوانساری فرمود:
روزی بر سر قبور علماء فاتحه میخواندم و به جهت کمبود وقت بر سر قبر يكی از بزرگان كه حق استادی به گردن من داشت نتوانستم فاتحه بخوانم
🔰در اين هنگام در عالم مكاشفه ديدم كه تا نيم تنه از قبر خود خارج شد و دستش را به طرف من دراز نمود و گفت: «پس من چی؟ » يعنی چرا برای من فاتحه نمیخوانی ؟
✅اموات در هر مقام و منزلت باشند محتاج به هدايای معنوی ما هستند و متوقع میباشد كه بر ايشان هدايائی از قبيل قرائت قرآن يا فاتحه يا فرستادن صلوات و ... بفرستيم.
🔷مرحوم عارف واصل حاج آقا فخر تهرانی به بنده فرمود:
در قبرستان هنگام راه رفتن فاتحه نخوان بلكه بايست يا بنشين و فاتحه بخوان
💥 و اگر كسی راه برود و فاتحه بخواند مبتلا به پا درد خواهد شد.
به جهت اينكه روح ميت جهت گرفتن هديه شما بايد به دنبال شما بيايد و اين موجب پا درد شما خواهد شد
🔴خواندن فاتحه در حال نشستن نوعی احترام به ميت و احترام به قبر ميت میباشد و فضيلت خاصی دارد..
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍4
خاطرهای تکاندهنده از استاد شفیعی کدکنی:
نزدیکیهای عید بود،
من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم،
صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پله ها بالا میآمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم،
از هر پلهای که بالا میآمدم صدا را بلندتر میشنیدم...
(استاد کدکنی حالا خودش هم گریه میکند و تعریف میکند...)
پدرم بود،
مادر هم او را آرام میکرد،
میگفت:
آقا! خدا بزرگ است،
خدا نمیگذارد ما پیش بچهها کوچک شویم! فوقش به بچهها عیدی نمیدهیم!...
اما پدر گفت:
خانم! نوههای ما، در تهران بزرگ شدهاند و از ما انتظار دارند،
نباید فکر کنند که ما........ 😔
حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریههای پدر را از مادرم بپرسم
دست کردم توی جیبم،
100 تومان بود
کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم
روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچههای قد و نیم قدشان....
پدر به هرکدام از بچهها و نوهها 10 تومان عیدی داد؛
10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس،
آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛
رفتم، بستهای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ میفهمید".
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛
در این چند ماه که شما اینجا بودی بچهها رشد خوبی داشتند؛
برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمیدانستم که این چه معنی میتواند داشته باشد؟!
فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا میدانی؟
کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس میزنم، همین.
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من میدهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم،
درست گفتی!
هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود
که خودم رفتم از او گرفتم؛
اما برای دادنش یک شرط دارم...
گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را میدانستی؟!
گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر میگرداند،
گمان کردم شاید درست باشد...!!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
نزدیکیهای عید بود،
من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم،
صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پله ها بالا میآمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم،
از هر پلهای که بالا میآمدم صدا را بلندتر میشنیدم...
(استاد کدکنی حالا خودش هم گریه میکند و تعریف میکند...)
پدرم بود،
مادر هم او را آرام میکرد،
میگفت:
آقا! خدا بزرگ است،
خدا نمیگذارد ما پیش بچهها کوچک شویم! فوقش به بچهها عیدی نمیدهیم!...
اما پدر گفت:
خانم! نوههای ما، در تهران بزرگ شدهاند و از ما انتظار دارند،
نباید فکر کنند که ما........ 😔
حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریههای پدر را از مادرم بپرسم
دست کردم توی جیبم،
100 تومان بود
کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم
روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچههای قد و نیم قدشان....
پدر به هرکدام از بچهها و نوهها 10 تومان عیدی داد؛
10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس،
آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛
رفتم، بستهای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ میفهمید".
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛
در این چند ماه که شما اینجا بودی بچهها رشد خوبی داشتند؛
برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمیدانستم که این چه معنی میتواند داشته باشد؟!
فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا میدانی؟
کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس میزنم، همین.
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من میدهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم،
درست گفتی!
هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود
که خودم رفتم از او گرفتم؛
اما برای دادنش یک شرط دارم...
گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را میدانستی؟!
گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر میگرداند،
گمان کردم شاید درست باشد...!!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍3
اجرای جشن میلاد مولا علی ع در حسینه مسجد امام حسین (ع) با حضور بانوان
مولودی خوانی ، پذیرایی ، جلسه پرسش و پاسخ (سیاسی ، فرهنگی ، دینی ، رفع شبهات اتفاقات اخیر )
و قرعه کشی از بین حضار و اهدای جوایز از برنامه های این جشن بود !!! 😍😍
با تشکر از همکاری شورا و دهیاری و بسیج روستا که در برپایی این مراسم همراهی کردند !!🌹🌹
ان شالله امام علی ع به جهت قدم هایی که در ارادت به اهل بیت برداشته میشود نظری بفرمایند !!🤲
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
مولودی خوانی ، پذیرایی ، جلسه پرسش و پاسخ (سیاسی ، فرهنگی ، دینی ، رفع شبهات اتفاقات اخیر )
و قرعه کشی از بین حضار و اهدای جوایز از برنامه های این جشن بود !!! 😍😍
با تشکر از همکاری شورا و دهیاری و بسیج روستا که در برپایی این مراسم همراهی کردند !!🌹🌹
ان شالله امام علی ع به جهت قدم هایی که در ارادت به اهل بیت برداشته میشود نظری بفرمایند !!🤲
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
👍2