منتظران ظهور
🗣️ شکر و سپاس خدای مهربانی که مهربانی آموخت ... 🤩🤩🤩🤩 به اطلاع میرساند مبلغ جمع آوری شده از #صندوقهای_مهر_مهدوی اولین دوره سال ۱۴۰۲ : مبلغ ۲٫۲۶۷٫۰۰۰ تومان میباشد که صرف امور خیریه افراد نیازمند خواهد شد . مهرتان ماندگار 🌹 دعای عاقبت به خیری 🤲💐 گروه…
🙏خدمتی دیگر
💥این راه ادامه دارد.......🤲
#اربعین
#بہ یاد حاج قاسم🥀
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّڪَــــ الْفَــرَج
💥کمک ۱ میلیون تومانی
✨✨✨✨✨✨✨✨
🍂گروہ جهادے منتظران ظهور 🍂
🛍🎊🎉تحویل ۱بستہ معیشتی و مبلع 1 میلیون تومان به خانواده نیازمند توسط گروہ جهادے منتظران ظهور(عج) و خیرین محل
این بستہ شامل 👇👇
🔸🔸 ۷۰۰ گرم گوشت🥩
🔸۲عدد ماڪارانے(🍜
🔸🔸5 ڪیلو برنج🍚
🔸🔸۱ بسته خرما
🔸🔸۱ عدد رب🥫
🔸🔸1 بستہ لپه ۸۰۰ گرمی
🔸🔸۱ بسته عدس ۸۰۰ گرمی
🔸🔸1 عدد روغن سرخ ڪردنی ۳ لیتری
✨✨اجرڪم عندالله❤️💐
@mntazera🌺🌱
💥این راه ادامه دارد.......🤲
#اربعین
#بہ یاد حاج قاسم🥀
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّڪَــــ الْفَــرَج
💥کمک ۱ میلیون تومانی
✨✨✨✨✨✨✨✨
🍂گروہ جهادے منتظران ظهور 🍂
🛍🎊🎉تحویل ۱بستہ معیشتی و مبلع 1 میلیون تومان به خانواده نیازمند توسط گروہ جهادے منتظران ظهور(عج) و خیرین محل
این بستہ شامل 👇👇
🔸🔸 ۷۰۰ گرم گوشت🥩
🔸۲عدد ماڪارانے(🍜
🔸🔸5 ڪیلو برنج🍚
🔸🔸۱ بسته خرما
🔸🔸۱ عدد رب🥫
🔸🔸1 بستہ لپه ۸۰۰ گرمی
🔸🔸۱ بسته عدس ۸۰۰ گرمی
🔸🔸1 عدد روغن سرخ ڪردنی ۳ لیتری
✨✨اجرڪم عندالله❤️💐
@mntazera🌺🌱
👏6👍1
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون 29 همینجوری که 233 داشت نفس نفس میزد و حرف میزد، دستمو بی اختیار محکم به فرمون گرفته بودم و فشار میدادم. دوس داشتم از ماشین پیاده شم و از فشار هیجان، تا محل درگیری بدوم! گفتم:« 233 حرف بزن! چی شده؟ مامور به درگیری نیستی... حتی اگر…
#کف_خیابون 30
233 انگار برقش گرفته بود... گفت: «وای بر من! شاید حق با شما باشه! اجازه بدید رصد کنم ... اطلاع میدم.»
233 اومد رو خط... گفت: «قربان! خودشه!»
گفتم: «حدسم درست بود؟!»
گفت: «کاملا حق با شما بود. رویا سرنشین نیست... اون داره رانندگی میکنه... با یه تیپ به هم ریخته... نمیدونم چرا متوجه این نشدم!»
گفتم: «مشکلی نیست... چون تو فقط مواظب بودی که ماشینو گم نکنی... چشم از بدنه و پلاک ماشین برنداشتی... اما چندان توجهی به سرنشین ها و راننده نکردی... تقصیر تو نیست!»
خب این بازی ها را نمیدونم چرا داشتن درمیاوردن! چرا زدنش... با اون وضعیت سوار ماشینش کردن؟ چرا رانندش کردن؟
پرسیدم: «کدوم محور هستین؟»
گفت: «به طرف 33 غربی!»
به gps دقت کردم... گفتم: «صبر کن ببینم... گقتی کجا؟»
گفت: «33 غربی!»
گفتم: «ینی دارن میان طرف من! ای داد... اونا دارن میان طرف بیمارستان! دارن میان به طرف افسانه... ازشون چشم برندار... مسلحی؟»
گفت: «بله قربان! مسلحم... اما حالا بالاخره چیکار کنم؟ درگیر شم؟ درگیر نشم؟»
گفتم: «منتظر دستور باش!»
فورا برگشتم جلوی بیمارستان... میدونستم که نیروهامون کم هستند و اگر اونا آموزش دیده باشن، با یکی دو نفری که از دور مواظب افسانه بودن، نمیشه باهاشون درگیر شد...
احساس تنهایی میکردم... نیاز داشتم که یکی دیگه هم باشه و به من فکر برسونه... با خودم میگفتم: حالا اگر خواستن افسانه را ترخیص کنند چیکار کنم؟ اصلا درگیری لازم نیست... بالاخره مادر هست و میخواد بیاد دخترشو ببینه یا ببره... اما... نه... نباید اونا برسن به بیمارستان... چون نباید تا دو سه ساعت، که البته اون زمان تقریبا دو ساعتش داشت تموم میشد، همدیگه را ببینند... چون نباید بفهمه که افشین زنده است یا مامانه نباید بفهمه که من با دخترش دیدار کردم...
داشت زمان از دستمون میرفت... معمولا زمان اینجور موقع ها از هر لحظه ای تندتر میگذره و دست و پای آدم گم میشه... ما به افسانه در سکرت باشه نیاز داشتیم... ما به اطلاعات اون سه نفر از بچه های خودمون که داشتن روی تشخیص هویت و... کار میکردن نیاز داشتیم... ما به اینکه وقت بخریم نیاز داشتیم... به اینکه حداقل یکی دو ساعت زمان داشته باشیم نیاز داشتیم...
گفتم: «233 هستی؟!»
گفت: «درخدمتم قربان!»
گفتم: «من زمان میخوام»
گفت: «ینی مثلا چقدر؟!»
گفتم: «هر چی بیشتر بهتر!»
گفت: «بدون درگیری؟!»
گفتم: «به ولای مرتضی علی اگر یه بار دیگه اسم درگیری آوردی، خودت میدونی!»
گفت: «چشم... سعیمو میکنم... ببینم میتونم چیکار کنم... گفتین دو سه ساعت کافیه؟»
گفتم: «آره ان شاءالله... امیدوارم کافی باشه!»
گفت: «چشم... یاعلی!»
گفتم: «صبر کن... صبر کن... میخوای چیکار کنی؟»
خیلی صداش واضح نبود... من فقط دعا میکردم حالا حالاها سر و کلشون پیدا نشه... فقط شنیدم که 233 گفت: «تصادف نمیکنم... اومدیم و از روم رد شدند و رفتند... پس فقط یه راه میمونه... باید یه چیزی از تو ماشینشون بردارم و بزنم به چاک که بیان دنبالم!»
ادامه دارد...
@mntazera
233 انگار برقش گرفته بود... گفت: «وای بر من! شاید حق با شما باشه! اجازه بدید رصد کنم ... اطلاع میدم.»
233 اومد رو خط... گفت: «قربان! خودشه!»
گفتم: «حدسم درست بود؟!»
گفت: «کاملا حق با شما بود. رویا سرنشین نیست... اون داره رانندگی میکنه... با یه تیپ به هم ریخته... نمیدونم چرا متوجه این نشدم!»
گفتم: «مشکلی نیست... چون تو فقط مواظب بودی که ماشینو گم نکنی... چشم از بدنه و پلاک ماشین برنداشتی... اما چندان توجهی به سرنشین ها و راننده نکردی... تقصیر تو نیست!»
خب این بازی ها را نمیدونم چرا داشتن درمیاوردن! چرا زدنش... با اون وضعیت سوار ماشینش کردن؟ چرا رانندش کردن؟
پرسیدم: «کدوم محور هستین؟»
گفت: «به طرف 33 غربی!»
به gps دقت کردم... گفتم: «صبر کن ببینم... گقتی کجا؟»
گفت: «33 غربی!»
گفتم: «ینی دارن میان طرف من! ای داد... اونا دارن میان طرف بیمارستان! دارن میان به طرف افسانه... ازشون چشم برندار... مسلحی؟»
گفت: «بله قربان! مسلحم... اما حالا بالاخره چیکار کنم؟ درگیر شم؟ درگیر نشم؟»
گفتم: «منتظر دستور باش!»
فورا برگشتم جلوی بیمارستان... میدونستم که نیروهامون کم هستند و اگر اونا آموزش دیده باشن، با یکی دو نفری که از دور مواظب افسانه بودن، نمیشه باهاشون درگیر شد...
احساس تنهایی میکردم... نیاز داشتم که یکی دیگه هم باشه و به من فکر برسونه... با خودم میگفتم: حالا اگر خواستن افسانه را ترخیص کنند چیکار کنم؟ اصلا درگیری لازم نیست... بالاخره مادر هست و میخواد بیاد دخترشو ببینه یا ببره... اما... نه... نباید اونا برسن به بیمارستان... چون نباید تا دو سه ساعت، که البته اون زمان تقریبا دو ساعتش داشت تموم میشد، همدیگه را ببینند... چون نباید بفهمه که افشین زنده است یا مامانه نباید بفهمه که من با دخترش دیدار کردم...
داشت زمان از دستمون میرفت... معمولا زمان اینجور موقع ها از هر لحظه ای تندتر میگذره و دست و پای آدم گم میشه... ما به افسانه در سکرت باشه نیاز داشتیم... ما به اطلاعات اون سه نفر از بچه های خودمون که داشتن روی تشخیص هویت و... کار میکردن نیاز داشتیم... ما به اینکه وقت بخریم نیاز داشتیم... به اینکه حداقل یکی دو ساعت زمان داشته باشیم نیاز داشتیم...
گفتم: «233 هستی؟!»
گفت: «درخدمتم قربان!»
گفتم: «من زمان میخوام»
گفت: «ینی مثلا چقدر؟!»
گفتم: «هر چی بیشتر بهتر!»
گفت: «بدون درگیری؟!»
گفتم: «به ولای مرتضی علی اگر یه بار دیگه اسم درگیری آوردی، خودت میدونی!»
گفت: «چشم... سعیمو میکنم... ببینم میتونم چیکار کنم... گفتین دو سه ساعت کافیه؟»
گفتم: «آره ان شاءالله... امیدوارم کافی باشه!»
گفت: «چشم... یاعلی!»
گفتم: «صبر کن... صبر کن... میخوای چیکار کنی؟»
خیلی صداش واضح نبود... من فقط دعا میکردم حالا حالاها سر و کلشون پیدا نشه... فقط شنیدم که 233 گفت: «تصادف نمیکنم... اومدیم و از روم رد شدند و رفتند... پس فقط یه راه میمونه... باید یه چیزی از تو ماشینشون بردارم و بزنم به چاک که بیان دنبالم!»
ادامه دارد...
@mntazera
منتظران ظهور
#خطبهی_حماسی_حضرت_زینب_کبری (سلاماللهعلیها) با دستان بسته در کاخ یزید «۲» راوى نقل مى كند: با اين نداى زينب کبری، اکثر كسانى كه در مجلس بودند گريستند ولی يزيد بعد از کمی سکوت و دستور داد چوب خيزرانش را بیآوردند؛ چوب را گرفت و آن را پی در پی در مقابل چشمان…
#خطبهی_حماسی_حضرت_زینب_کبری (سلاماللهعلیها) با دستان بسته در کاخ یزید «۳»
يزيد خشمگين شد و دستور داد او را از مجلس بيرون كردند.
سپس يزيد كه سرمست از باد غرور بود و گمان مى كرد که با جنایتی که در کربلا کرده پيروز شده است اين اشعار کفرآمیز را كه سند دیگرى بر عدم ايمان او در نزد شیعه و اهل سنت است با صداى بلند خواند:
لَيْتَ أَشْياخي بِبَدْر شَهِدُوا* جَزِعَ الْخَزْرَجُ مِنْ وَقْعِ الاَْسَلْ
فَأَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً* ثُمَّ قالُوا يايَزيدُ لاتَشَلْ
لَسْتُ مِنْ خِنْدَفَ إِنْ لَمْ أَنْتَقِمْ* مِنْ بَني أَحْمَدَ، ما كـانَ فَعَلْ.
كاش بزرگان من كه در جنگ بدر، كشته شده بودند امروز مى ديدند كه قبيله خزرج چگونه از ضربات نيزه به زارى آمده است با دیدن این صحنه از شادى فرياد مى زدند و مى گفتند:
اى يزيد! دستت درد نكند.
من از فرزندان «خندف» نيستم، اگر از فرزندان احمد انتقام نگيرم.
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
يزيد خشمگين شد و دستور داد او را از مجلس بيرون كردند.
سپس يزيد كه سرمست از باد غرور بود و گمان مى كرد که با جنایتی که در کربلا کرده پيروز شده است اين اشعار کفرآمیز را كه سند دیگرى بر عدم ايمان او در نزد شیعه و اهل سنت است با صداى بلند خواند:
لَيْتَ أَشْياخي بِبَدْر شَهِدُوا* جَزِعَ الْخَزْرَجُ مِنْ وَقْعِ الاَْسَلْ
فَأَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً* ثُمَّ قالُوا يايَزيدُ لاتَشَلْ
لَسْتُ مِنْ خِنْدَفَ إِنْ لَمْ أَنْتَقِمْ* مِنْ بَني أَحْمَدَ، ما كـانَ فَعَلْ.
كاش بزرگان من كه در جنگ بدر، كشته شده بودند امروز مى ديدند كه قبيله خزرج چگونه از ضربات نيزه به زارى آمده است با دیدن این صحنه از شادى فرياد مى زدند و مى گفتند:
اى يزيد! دستت درد نكند.
من از فرزندان «خندف» نيستم، اگر از فرزندان احمد انتقام نگيرم.
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
در عالم بچگی خودش بود و زیر لب زمزمه میکرد :
شاه وفا ابلفضل ....
😍😍😢😢
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
شاه وفا ابلفضل ....
😍😍😢😢
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
❤3
گفتم:
هوای میکده غم میبرد ز دل
گفتا:
خوش آن کسان که دلی شادمان کنند.
🤩🤩🤩
در سایه همت بلندتان جمع کل مبلغ جمع آوری شده #صندوقهای_مهر_مهدوی در دوره دوم سال ۱۴۰۲:
« ۲,۹۷۰,۰۰۰ تومان » میباشد که صرف امور خیریه و رفع پاره ای از گرفتاریها و مشکلات نیازمندان روستا خواهد شد .
ان شاالله 🙏💐
#سبک_زندگی_مهدوی🌹
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
هوای میکده غم میبرد ز دل
گفتا:
خوش آن کسان که دلی شادمان کنند.
🤩🤩🤩
در سایه همت بلندتان جمع کل مبلغ جمع آوری شده #صندوقهای_مهر_مهدوی در دوره دوم سال ۱۴۰۲:
« ۲,۹۷۰,۰۰۰ تومان » میباشد که صرف امور خیریه و رفع پاره ای از گرفتاریها و مشکلات نیازمندان روستا خواهد شد .
ان شاالله 🙏💐
#سبک_زندگی_مهدوی🌹
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
👏4
#مسابقه_نذر_صلوات 🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
قصه این بار روایتی از #نبویون است و حاج قاسم :
اولین هسته های تشکیلاتی سرزمین «خورشید» وقتی سازماندهی شد که رهبر انقلاب را به استان سیستان و بلوچستان تبعید کردند .
سپس سال ۱۳۶۰ #مصطفی_چمران تیپ خودجوش ۲۵ نفره از این استان را با خود به غرب کشور برد و با کمک مجاهدان استانهای دیگر فتنه #کومله را در نطفه خفه کرد .
زمانی نگذشت ، تیپ ۴۱ ثارالله به فرماندهی #حاج_قاسم_سلیمانی که از نیروهای داوطلب استانهای کرمان، سیستان و بلوچستان و هرمزگان تشکیل شده بود، به اعزام و حضور رزمندگان بلوچ در دفاع مقدس سرعت بخشید.
ادامه دارد ...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
قصه این بار روایتی از #نبویون است و حاج قاسم :
اولین هسته های تشکیلاتی سرزمین «خورشید» وقتی سازماندهی شد که رهبر انقلاب را به استان سیستان و بلوچستان تبعید کردند .
سپس سال ۱۳۶۰ #مصطفی_چمران تیپ خودجوش ۲۵ نفره از این استان را با خود به غرب کشور برد و با کمک مجاهدان استانهای دیگر فتنه #کومله را در نطفه خفه کرد .
زمانی نگذشت ، تیپ ۴۱ ثارالله به فرماندهی #حاج_قاسم_سلیمانی که از نیروهای داوطلب استانهای کرمان، سیستان و بلوچستان و هرمزگان تشکیل شده بود، به اعزام و حضور رزمندگان بلوچ در دفاع مقدس سرعت بخشید.
ادامه دارد ...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
کاش مثل تعدادی از هم وطنان که بی سرو صدا رفتند میرفتید ، کاش بدون لگد زدن به وجهه و آبروی ایران میرفتید .😔
ایران با تمام مشکلاتی که دارد ، قرنهاست که خون جوانانش پای پرچمش ریخته و خون دلها خورده ایم تا ایران به اینجایی که هست رسیده است !!!!
اینطور نیست هر کسی برای منافع شخصی و کسب امتیازهای فرا سرزمینی در دور دستها از این خاک ، فعالیت ضد ایرانی داشته باشد و بعد چمدانهایش را ببندد و برود و آرامش داشته باشد و عاقبت بخیر شود .
خانم افشار خون به ناحق ریخته آن طلبه فقیر و یتیمی فرزندان مظلومش دامنگیر بود ، گفتند ولی نشنیدی !!! #حق_الناس
دنیا دار مکافات است .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
ایران با تمام مشکلاتی که دارد ، قرنهاست که خون جوانانش پای پرچمش ریخته و خون دلها خورده ایم تا ایران به اینجایی که هست رسیده است !!!!
اینطور نیست هر کسی برای منافع شخصی و کسب امتیازهای فرا سرزمینی در دور دستها از این خاک ، فعالیت ضد ایرانی داشته باشد و بعد چمدانهایش را ببندد و برود و آرامش داشته باشد و عاقبت بخیر شود .
خانم افشار خون به ناحق ریخته آن طلبه فقیر و یتیمی فرزندان مظلومش دامنگیر بود ، گفتند ولی نشنیدی !!! #حق_الناس
دنیا دار مکافات است .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
👍3
منتظران ظهور
قسمت بیست و پنجم [دفتر سفیر ایران در امریکا ] ماموری وارد اتاق سفیر میشود وروزنامه هایی که تیتر اتفاقات ساختمان سازمان ملل دارد را روی میز سفیر میگذارد . تلفن به صدا در می آید . سفیر تلفن را برمیدارد ، ناگهان وحشت زده می ایستد .[پس از مکثی کوتاه ] سلام…
قسمت بیست و ششم
[امریکا ، سفارت ایران ]
تلفن زنگ میزند و سفیر پاسخ میدهد .
منشی :
قربان چند نفر ایرانی جلوی در سفارت تجمع کرده اند و از شما وقت ملاقات میخوان .
سفیر :
بگو برن گم شن .
[مقابل ساختمان سفارت ]
حدود بیست نفر که اغلب همان تحصن کنندگان سازمان ملل هستند و سردسته شان چمران است ، تجمع کردند .
مامور سفارت به تجمع کنندگان میگوید که سفیر الان وقت ندارد .
چمران آرام به صادق چیزی را می گوید و صادق همراه محمد از جمع جدا میشوند .
چمران هم خطاب به مامور سفارت :
اشکالی نداره ، ما اینجا هستیم تا وقتشون آزاد بشه .
باز از چمران اصرار و از مامور سفارت انکار و درماندگی مامورین سفارت ....
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
[امریکا ، سفارت ایران ]
تلفن زنگ میزند و سفیر پاسخ میدهد .
منشی :
قربان چند نفر ایرانی جلوی در سفارت تجمع کرده اند و از شما وقت ملاقات میخوان .
سفیر :
بگو برن گم شن .
[مقابل ساختمان سفارت ]
حدود بیست نفر که اغلب همان تحصن کنندگان سازمان ملل هستند و سردسته شان چمران است ، تجمع کردند .
مامور سفارت به تجمع کنندگان میگوید که سفیر الان وقت ندارد .
چمران آرام به صادق چیزی را می گوید و صادق همراه محمد از جمع جدا میشوند .
چمران هم خطاب به مامور سفارت :
اشکالی نداره ، ما اینجا هستیم تا وقتشون آزاد بشه .
باز از چمران اصرار و از مامور سفارت انکار و درماندگی مامورین سفارت ....
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
#مسابقه_نذر_صلوات🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
در سالهای پس از جنگ، مردم خونگرم سیستان و بلوچستان ارتباط خودشان را با حاج قاسم سلیمانی حفظ کردند و در مبارزه با اشرار شانه به شانه این شهید بزرگوار به مجاهدت پرداختند.
این رزمندگان قدیمی هر سال در مراسم افطاری با حضور حاج قاسم شرکت میکردند تا دیداری تازه کنند و از حال همرزمان خبر بگیرند.
اما مراسم افطاری سال ۱۳۹۴ در محل لانه جاسوسی و حضور جمعی از رزمندگان لشکر ۴۱ شکل حال و هوایی دیگر داشت.
غیبت حاج قاسم به عنوان میزبان مراسم افطاری هر ساله و حضور او در عملیاتهای مقابله با تروریستهای تکفیری از شرایط بحرانی منطقه روایت داشت.
ادامه دارد ...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
در سالهای پس از جنگ، مردم خونگرم سیستان و بلوچستان ارتباط خودشان را با حاج قاسم سلیمانی حفظ کردند و در مبارزه با اشرار شانه به شانه این شهید بزرگوار به مجاهدت پرداختند.
این رزمندگان قدیمی هر سال در مراسم افطاری با حضور حاج قاسم شرکت میکردند تا دیداری تازه کنند و از حال همرزمان خبر بگیرند.
اما مراسم افطاری سال ۱۳۹۴ در محل لانه جاسوسی و حضور جمعی از رزمندگان لشکر ۴۱ شکل حال و هوایی دیگر داشت.
غیبت حاج قاسم به عنوان میزبان مراسم افطاری هر ساله و حضور او در عملیاتهای مقابله با تروریستهای تکفیری از شرایط بحرانی منطقه روایت داشت.
ادامه دارد ...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
کسب مدال طلای المپیاد جهانی توسط دانش آموز قزوینی
🔹در پنجاه و پنجمین المپیاد جهانی شیمی که در شهر زوریخ سوئیس برگزار شد، «زهرا تهمتنی» به مدال طلای این رشته دست یافت.
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🔹در پنجاه و پنجمین المپیاد جهانی شیمی که در شهر زوریخ سوئیس برگزار شد، «زهرا تهمتنی» به مدال طلای این رشته دست یافت.
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
👏4
منتظران ظهور
#خطبهی_حماسی_حضرت_زینب_کبری (سلاماللهعلیها) با دستان بسته در کاخ یزید «۳» يزيد خشمگين شد و دستور داد او را از مجلس بيرون كردند. سپس يزيد كه سرمست از باد غرور بود و گمان مى كرد که با جنایتی که در کربلا کرده پيروز شده است اين اشعار کفرآمیز را كه سند دیگرى…
#خطبهی_حماسی_حضرت_زینب_کبری (سلاماللهعلیها) با دستان بسته در کاخ یزید «۴»
حضرت زینب کبری (سلاماللهعلیها) با شنیدن این سخنان صبر نکردند با همان دستان بسته و در حال اسارت به پا خاستند و این خطبهی غرّای زیر را بیان فرمودند:
حمد و سپاس مخصوص خداوند یکتایی است كه پروردگار جهانيان است و درود خدا بر پیامبر و فرستاده ای او حضرت محمد مصطفی و بر خاندان او.
خداوند بزرگ میفرماید:
عاقبت آنان كه اعمال بد مرتكب شدند به جايى رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند و به سخره گرفتند.
ای یزید آیا گمان بردهای که با بستن راههای زمینی و تار کردن افقهای آسمان بر ما و چونان اسیران ما را از این سو به آن سو کشاندن ما در نزد خداوند خوار گشتهایم و تو عزیز؟
آیا گمان میبری با این کار بر قدر و منزلت تو در نزد خداوند افزوده میشود؟
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
حضرت زینب کبری (سلاماللهعلیها) با شنیدن این سخنان صبر نکردند با همان دستان بسته و در حال اسارت به پا خاستند و این خطبهی غرّای زیر را بیان فرمودند:
حمد و سپاس مخصوص خداوند یکتایی است كه پروردگار جهانيان است و درود خدا بر پیامبر و فرستاده ای او حضرت محمد مصطفی و بر خاندان او.
خداوند بزرگ میفرماید:
عاقبت آنان كه اعمال بد مرتكب شدند به جايى رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند و به سخره گرفتند.
ای یزید آیا گمان بردهای که با بستن راههای زمینی و تار کردن افقهای آسمان بر ما و چونان اسیران ما را از این سو به آن سو کشاندن ما در نزد خداوند خوار گشتهایم و تو عزیز؟
آیا گمان میبری با این کار بر قدر و منزلت تو در نزد خداوند افزوده میشود؟
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
منتظران ظهور
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۱۳) طبع #گرم_خشک (صفراوی) صفات کلیدی : برونگرا، فعال ، اجتماعی ، پر سروصدا ، پرحرف ، حاضر جواب ، مصمم، خود انگیخته ، پیشقدم ، پیشگام ، جاه طلب ، هیجانی ، سریع ، چالاک ، عجول ، ناآرام ، بیقرار، بیش فعال ، پرتحرک ، پر جنب و جوش ، پر انرژی…
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۱۴)
طبع #گرم_تر
ویژگیهای ظاهری :
مزاج خشک موجب لاغری و گرما موجب عضله سازی در بدن میشود . پس فرد صفراوی لاغر اندام ، عضلانی و قدرتمند است . این افراد قد بلند و چهار شانه بوده ، استخوان بندی درشت و مفاصل برجسته ای دارند . لاغر استخوانی نیستند ، ولی چاق هم نمیشوند و استعداد چاقی ندارند .
قفسه سینه پهن ، کمر باریک ، مچ دست پهن و اندامهای خشکی دارند.
ساق پای باریکی داشته ، اما اکر خلاف این بود، میتواند نشان از تجمع بلغم باشد .
صفرا چربیهای بدن را میسوزاند ، به دلیل این چربی سوزی صفراوی ها لاغر هستند .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
طبع #گرم_تر
ویژگیهای ظاهری :
مزاج خشک موجب لاغری و گرما موجب عضله سازی در بدن میشود . پس فرد صفراوی لاغر اندام ، عضلانی و قدرتمند است . این افراد قد بلند و چهار شانه بوده ، استخوان بندی درشت و مفاصل برجسته ای دارند . لاغر استخوانی نیستند ، ولی چاق هم نمیشوند و استعداد چاقی ندارند .
قفسه سینه پهن ، کمر باریک ، مچ دست پهن و اندامهای خشکی دارند.
ساق پای باریکی داشته ، اما اکر خلاف این بود، میتواند نشان از تجمع بلغم باشد .
صفرا چربیهای بدن را میسوزاند ، به دلیل این چربی سوزی صفراوی ها لاغر هستند .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera