منتظران ظهور
181 subscribers
7.45K photos
2.57K videos
33 files
513 links
گروه جهادی منتظران ظهور مستقل بوده و در راستای محرومیت زدایی از روستاها در زمینه های

معیشتی،فرهنگی،آموزشی،عمرانی،اقتصادی،کشاورزی،بهداشت و درمان فعالیت میکند.

شماره کارت جهت اهدا نذورات👇

6277601265954642

ارتباط با مسئول هماهنگی @Aa67666
Download Telegram
#مسابقه_نذر_صلوات🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای استان قم

۱.شهید مهدی علی دوست
اولین شهید پاسدار مدافع حرم حضرت زینب(س) از قم بود .

۲.شهید حجت الاسلام محمد مهدی مالامیری
بنا به گفته همسرش به نیابت از رهبر معظم انقلاب در جبهه مقاومت حضور داشت.

۳.شهید سعید سامانلو
۴.شهید محمود هاشمی
۵.شهید حجت الاسلام محمد علی قلی زاده
۶.شهیدعلی اکبر عربی
۷.شهیدمحمدحسی سراجی
۸. شهید حجت‌الاسلام سید محمد موسوی ناجی
۹.شهید سجاد روشنی
۱۰.شهید عبدالصالح زارع
۱۱.شهید طهماسبی
۱۲.شهیداحمدمکیان

هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید.
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منتظران ظهور
#کف_خیابون_18 خیلی از این رفتارشون تعجب کردم! پرسیدم چرا خونه موندین؟ این حرفا چیه که میزنین؟ چی شده؟ چرا اینقدر پکرین؟ مامان که خیلی اعصابش به هم ریخته بود، شروع به حرف زدن کرد و گفت: «امروز مثل بچه آدم آماده شدیم و رفتیم مزون! هنوز یکی دو ساعت نبود که…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇

#کف_خیابون 19

اونا تصمیمشون جدی بود و من هم کاری نمیتونستم بکنم. حتی اگه پنج شنبه و جمعه هم بود بازم نمیتونستم باهاشون برم چون قرار بود کسی جز خودشون باهاشون نباشه!

سه چهار روز طول کشید...

باهاشون در تماس بودم ... چیزی از نشونه های غم و ناراحتی در حرفاشون نمیدیدم... همین خیال منو راحت میکرد... مخصوصا اینکه مامانم هم با افسانه بود و بالاخره میدونستم که حواسش به همه چیز هست.

بعد از سه چهار روز برگشتن... با دست پر هم برگشتن... با دو سه ملیون تومن پول... با دو سه دست لباس شیک و جذاب... از همه مهم تر... روحیه و حال هر دوشون خوب بود... این سفر شمال، بعد از دو سه هفته تب و تاب بی کاری و مشکلات مالی، براشون هم فال بود و هم تماشا... هم پول درآوردن و هم یه دل سیر تفریح کرده بودن...

از مامانم پرسیدم: «از شمال چه خبر؟ چیکارا میکردین؟ دیگه حالا بدون من میرین حال و صفا؟»

مامان گفت: «قربون شکلت برم... ببخشید تنهات گذاشتیم... تو که میبینی وضعمون چطوریه؟ ... باید بتونیم از پس این زندگی بر بیاییم... همین که تو این مملکت هنوز زنده هستیم و نفس میکشیم خودش خیلیه...»

گفتم: «نگفتی حالا... چه خبر؟»

گفت: «خبر اینکه همش کار و شو و مدلای مختلف... فکر کن افشین اگه بتونیم ماهی دو بار... فقط دو بار در منطقه آزاد و کنار دریا شو داشته باشیم، به راحتی خرج یه ماهمون در میاریم... از بس آدمای پولدار و خر پول که گردنشون را تبر نمیزنه، جمع میشن و لباس ها را میبینن و شو میگیرن...»

گفتم: «شو میگیرن؟ ینی چی؟»

افسانه پرید وسط حرفمون و گفت: «آره... ینی مثلا تقاضا میدن که ما بریم جایی که میخوان و واسشون شو داشته باشیم... مثلا این هفته یه شو دبل داریم که احتمالا باید بترکونیم... شمال هم هست... آمل... البته محمود آباد هم یکی دعوتمون کرده اما میگن شو آمل خیلی کلاسش بالاتره و حتی آدم گنده ها هم هستند!»

با دهان باز گفتم: «آدم گنده ها؟! ینی کیا؟ خودشون میان یا زن و دختراشون؟»

تا اینو گفتم، دوتاشون زدند زیر خنده... افسانه گفت: «چه فرقی میکنه؟ هر کی میخواد بیاد... فقط پول داشته باشه و خوش سلیقه باشه... اصلا اگه از من میپرسی، میگم ننه و جد آبادش هم بیاد!»

همین طور که داشتیم حرف میزدیم... حساب کتاب هم میکردیم... مثلا فلان مبلغ بدیم واسه قرض... فلان مبلغ واسه دانشگاه آزاد افسانه... حتی اون شب فهمیدم که فلان کارمند دانشگاه آزاد افسانه که بهش پیشنهاد کار مزون و شو لباس و تیم کوروش داده بود، هر از گاهی با یه کادو یا یکی دو ملیون تومن پول، افسانه از شرمندگیش در میومد!!

خلاصه همینطور که داشتیم حرف میزدیم و واسه پولایی که روبرومون پول نقشه میکشیدیم، سر افسانه گیج رفت... دستشو گذاشت روی شقیقش... پاشد رفت به طرف آشپزخونه تا یه لیوان آب قند بخوره... من و مامان درگیر شمردن پول ها و مرتب کردن کیف مامان بودیم... حواسمون به افسانه نبود...

تا اینکه یهو صدای شکسته شدن لیوان و بشقاب شنیدیم... وحشت کردیم... دویدیم به طرف آشپزخونه... دیدیم افسانه وسط آشپزخونه ولو شده و غش کرده... مامانم بیشتر از من ترسیده بود... رفتیم بالای سرش... یه کم با آب پاشیدیم روی صورتش... مامان با وحشت و داد گفت: «پاشو برو زود زنگ بزن آمبولانس... افسانه چشمات باز کن... افسانه...»

من تا برگشتم که برم به طرف تلفن، چشمام داشت از ترس و تعجب از حلقه درمیومد... چیزی دیدم که یهو دلم ریخت پایین... مامانمو با لکنت و وحشت صدا کردم... مامامامامان... مامانم دید که من سر جام خشکم زده و به رد خونی که قطره قطره قطره روی زمین ریخته بود زل زدم و دارم ردش را دنبال میکنم... چشمای گرد من و مامانم دنبال رد خون رفت و رفت و رفت تا اینکه رسیدیم به پای افسانه... افسانه همین جوری که به طرف آشپرخونه راه میرفته، از پاش خون اومده بود و ردش را گذاشته بود...

ادامه دارد...

@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منتظران ظهور
#تاحسین_نیامده_مسلم_ولی_امر_است (۱) ولایت در قرآن با آیه اولی امر معرفی شده است . چرا خداوند واضح و روشن مشخص نکرده است منظور از ولی امر  چه کسی است و چرا نام نبرده ؟! پاسخ این سوال در عملکرد امت پیامبر بعد اوست  .رفتاری که امت پیامبر با امام علی ع و…
#تاحسین_نیامده_مسلم_ولی_امر_است (۲)

گروه دوم مردم ‎#مدینه بودند که آنها هم بعد از عاشورا قیام کردند، نقل شده که حدود ده هزار نفر کشته شدند، بدون هیچ دستاورد و موفقیت، یک قیام کور و تلخ
یزید لعنت الله علیه فرمان داده بود، لشکری که به مدینه حمله کرده، سه روز جان و مال و ناموس مردم مدینه برایش حلال است، آورده اند که تا مدتها فرزندان نامشروع به دنیا می آمدند و لشکریان جنایتکار یزید از هیچ جنایت و رذالتی ابا نکرده و آنقدر کشته بودند که مدینه بوی خون گرفته بود !


گروه سوم، گروه ‎#مختار ثقفی بود که بعد از جنگ های فراوان و کشته شدن حدود پانزده هزار شیعه با وجود موفقیت های اولیه و انتقام شهدای کربلا از قاتلین شان، با خیانت برخی یارانش چون ابراهیم مالک اشتر بالاخره شکست خورد و حدود هفت هزار نفر از سپاهی که به او پشت کرده بودند هم اسیر شدند و دستور مصعب و گردن زدن لشکر مختار را که همه در فیلم مختارنامه دیدیم .

@mntazera
فکر کنم باید بیشتر بگیم مرگ بر آمریکا ...

تا مشکلات حل بشه ...



@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
#مسابقه_نذر_صلوات🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد

هدیه به روح جوانترین شهید مدافع حرم از استان لرستان

شهید سید مصطفی موسوی :

نابغه و خلاق و با استعداد در ساخت سازه های دستی
معدل مقاطع تحصیلی ۲۰ ، رشته تحصیلی دبیرستان ریاضی فیزیک ، عاشق کتابخوانی بود تا جایی که کتابهایش را با خود به سوریه میبرد.

ساخت هواپیما و ناو از آرمانهای سید شهید بود.

اولین سال کنکورش، فیزیک اتمی دانشگاه دولتی بیرجند قبول شد. سال بعد مهندسی مکانیک دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران غرب و رشته فیزیک مهندسی دانشگاه دولتی دامغان قبول شد، اما بخاطر علاقه زیاد به مکانیک رشته مهندسی مکانیک را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد.

شهیدان عباس بابایی، شهید آوینی و شهید چمران الگوی خود قرار داده بود.

کتاب‌های دکتر شریعتی، شهید چمران، شهید آوینی، رحیم پور ازغدی و تفاسیر قرآن را مطالعه می‌کرد.
مقلد رهبر انقلاب بود .

هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
6
منتظران ظهور
قسمت هجدهم [نیویورک ، رو به روی ساختمان سازمان ملل ] افرادی با ملیت های مختلف ، برای بازید از سازمان ملل مقابل نگهبانی جمع شده اند. یکی یکی بعد از کنترل الکترونیکی وارد ساختمان میشوند. جوانان ایرانی هم در بین افراد پراکنده شده اند. مامور نگهبانی: [خطاب…
قسمت نوزدهم

زمانی که چمران به مامور نگهبانی میرسد داوطلبانه ساک را به مامور میدهد و همین باعث غفلت مامور میشود و چمران موفق میشود پلاکاردها را با خود به داخل ببرد .



پس از بازدید از بعضی قسمت های ساختمان سازمان ملل با راهنمایی کارکنان سازمان ، جمعیت به سمت قسمتی دیگر مشایعت میشوند ، به جز جوانان ایرانی همه آن قسمت را ترک میکنند .


راهنما خطاب به جوانان ایرانی :
خوب دیگه بریم برای بازدید قسمت های بعدی

چمران:
شمابفرمایبد ما کمی دیرتر میایم ....

راهنما:
نه نمیشه همه باید با هم به قسمت های دیگه بریم

چمران :
[مصمم و محکم] آخه ما تمایل داریم ریاست سازمان ملل رو ببینیم !!!

راهنما :
[جامیخورد] بله؟!

چمران :
بله پیرامون مشکلات و مسائل کشورمون میخوایم با ریاست سازمان ملل دیدار داشته باشیم .

ادامه دارد ...

#مردرویاها
#زندگینامه

@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#مسابقه_نذر_صلوات🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد

هدیه به روح چهار شهید دیگر مدافع حرم استان لرستان

۱.شهید ماشاءالله شمسه
فرزند موذن و متولی مسجد بود ، از خصوصیات بارز این شهید ، حفظ حق الناس و بیت المال و حسن خلق بود .

۲. شهید قدرت‌الله عبدیان
بخشی از دست نوشته ی شهید:
« خدا را شاکر و سپاسگزارم در دوره‌ای از زمان به ما نعمت حیات داد که بهترین‌ها را به‌نحوی درک کردم، در دوره‌ای نفس کشیدم که رهبری شخصیتی را درک کردم که بدون‌شک پاک‌ترین شخصیت عصر خود و بدون هیچ هوای نفسی خیرخواه امور مسلمین است و عمری در این راه صرف کرده است.
دفاع از مظلومان و دشمنی با ظالمان را در امورات زندگی ما ، واضح و روشن به ما آموخت و ما را در آن راه بزرگ هدایت و رهبری کرد.»


۳.شهیدرضا رستمی‌مقدم
جانباز ۵۰ درصد دفاع مقدس بعد از ۳۲ سال حسرت جاماندن از شهدای جنگ تحمیلی ،در جنگ با داعش به همرزمان شهیدش پیوست .

۴. شهید اسماعیل غلام یار احمدی :
دانشجوی رشته کاردانی حرفه‌ای امداد و نجات شهری مرکز آموزش علمی کاربردی شهرداری ورامین که در سوریه به شهادت رسید .


هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
👍3
🔊🔊 توجه توجه

💠فرهنگی ورزشی شهرداری محمدیه با مشارکت جهادکشاورزی استان قزوین
🔷️دوره یک روزه کشت زعفران در جعبه یا گلدان در منزل ( ویژه بانوان)برگزارمی نماید

🔹️دوره رایگان می باشد....

🔹️برای شرکت کنندگان گواهینامه آموزشی صادر می گردد.

🔹️مکان؛ پارک بانوان شهر محمدیه - (سالن آموزشی گلها)

🔹️زمان؛ دوشنبه ۱۶ مرداد ماه
ساعت؛ ۱۷:۳۰


@mntazera
منتظران ظهور
#تاحسین_نیامده_مسلم_ولی_امر_است (۲) گروه دوم مردم ‎#مدینه بودند که آنها هم بعد از عاشورا قیام کردند، نقل شده که حدود ده هزار نفر کشته شدند، بدون هیچ دستاورد و موفقیت، یک قیام کور و تلخ یزید لعنت الله علیه فرمان داده بود، لشکری که به مدینه حمله کرده، سه روز…
#تاحسین_نیامده_مسلم_ولی_امر_است (۳)

مجموعا حدود سی و پنج هزار نفر از شیعیان در این سه قیام کشته شدند !

مردمی که در مدینه هنگام خروج امام حسین (ع) همراهیش نکردند و مردمی که هنگام حرکت امام حسین (ع) به کوفه یاریش نکردند، همه بعدها قیام کردند، اما ‎#دیر_شده_بود !!


نکته مهمی که در این حادثه تاریخی وجود دارد  ، داشتن نیابت مسلم (از امام حسین ع )و مختار (از امام سجاد ع ) ،  امام زمان وقت خودشان بود که با عدم درک تشیع رو به رو شد ،
هزینه های جانی و مالی که بر امت شیعه وارد شد هزینه گزافی بود .


#نه_تفریط
#نه_افراط

المُتَقَدِمُ لَهُمْ مارِق، وَالْمُتَاَخِرُ عَنْهُمْ زاهِق وَاللّازِمُ لَهُمْ لاحِق
هرکه بر ایشان تقدم جوید از دین بیرون رفته و کسى که از ایشان عقب ماند به نابودى گراید !

از تاریخ بیاموزیم زمان شناسی و یاری به موقع ولی حاضر را

سردارسلیمانی :
از شئون عاقبت به خیری نسبت شما با جمهوری اسلامی و رهبر فرزانه انقلاب است .


@mntazera
https://eitaa.com/joinchat/1379926508C019f2d3c1b

با سلام و عرض ادب لینک گروه روستای باورس در ایتا
اهالی محترم روستای باورس لطفا عضو گروه شده و اطلاع رسانی نمایید تا کلیه اهالی عضو شوند
@mntazera
👍2
چطوره امشب انتشار قسمت های 20 و 21 رو داشته باشیم ؟!🤩

داستان 《کف خیابون》

@mntazera
👏3
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون 19 اونا تصمیمشون جدی بود و من هم کاری نمیتونستم بکنم. حتی اگه پنج شنبه و جمعه هم بود بازم نمیتونستم باهاشون برم چون قرار بود کسی جز خودشون باهاشون نباشه! سه چهار روز طول کشید... باهاشون در تماس بودم ... چیزی از نشونه های غم و ناراحتی…
#کف_خیابون 20

مامانم گفت: «زود باش افشین! زنگ بزن اورژانس!»

افسانه را بردیم بیمارستان... من از حرفهایی که مامانم با پرستارها و دکترا میزد چیزی نمیفهمیدم... فقط منو مدام میفرستادن دنبال نسخه و دارو و تشکیل پرونده و...

افسانه به هوش اومد اما خون ریزیش بند نمیومد... به زور بند آوردن... افسانه مثل مارگزیده به خودش میپیچید... یکی دو بار از مامانم پرسیدم افسانه چش شده؟

مامانم با عصبانیت و ناراحتی گفت: «به تو چه؟ یه مشکل زنونه است... برو رو صندلی بیرون بشین تا بیام... برو دیگه...»

رفتم تو سالن انتظار و نشستم روبروی تلوزیون... ساعت دو و سه نصف شب بود... دکتر نداشتن... گفتن دکتر صبح میاد... مجبور بودیم اونشب بیمارستان بمونیم... تا اینکه دیدم مامانم از اتاق افسانه اومد بیرون... مستقیم رفت سراغ پرستاری که سن و سالی هم داشت... منم پاشدم رفتم پیشش... اما پشت سرش ایستادم... میخواستم نفهمه که دارم میشنوم...

پرستار به مامانم گفت: «چندم باید ....... ؟»

مامانم گفت: «نمیدونم... شاید همین روزا... آره همین روزا...»

پرستار گفت: «ماه قبل چی؟ منظم بوده؟»

مامانم گفت: «نمیدونم خانم... من چه میدونم.... حالا چشه دخترم؟»

پرستار گفت: «آخرین مراجعش به پزشکش کی بوده؟»

مامان گفت: «فکر کنم یک ماه قبل... شمال... !»

پرستار گفت: «مطمئنی خانم؟ فکرش کن... باید دقیق بدونم...»

مامان گفت: «نمیدونم... میشه بگید چی شده؟»

یه لحظه پرستار چشمش به من خورد... مثلا جوری که من نشنوم، سرش را به مامانم نزدیک کرد و یه چیزی گفت... مامانم با چشمای گرد شده و تن صدای آروم بهش گفت: «نمیدونم... به خدا نمیدونم... اما فکر کنم دکتری که با دوستش رفته بود، از اون دکترای مجوز باطل بوده... چطور حالا؟ چیزی شده؟»

پرستار با تعجب گفت: «چطور حالا؟ همینطور که داری میبینی! همین که الان بعد از سه ماه، داره به زور سقط میکنه اما ... خدا کنه حدسم درست نباشه!»

مامان گفت: «میشه واضح تر بگی؟!»

پرستار آروم گفت: «ممکنه سقط شده باشه اما هنوز بخشی از بدن جنین.... نمیدونم حالا... اصلا بذار صبح دکتر بیاد خودش معاینش کنه!»

داشتم دیوونه میشدم... سقط چیه دیگه؟ جنین کدومه؟ ینی چی این حرفها؟ ینی افسانه ...؟ ینی خواهر من...؟ ینی اون مدت که شمال میرفتن و حتی آرایشگر مخصوص مزون را هم با خودشون میبردن...؟

ادامه دارد...


@mntazera
منتظران ظهور
#کف_خیابون 20 مامانم گفت: «زود باش افشین! زنگ بزن اورژانس!» افسانه را بردیم بیمارستان... من از حرفهایی که مامانم با پرستارها و دکترا میزد چیزی نمیفهمیدم... فقط منو مدام میفرستادن دنبال نسخه و دارو و تشکیل پرونده و... افسانه به هوش اومد اما خون ریزیش بند…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇

#کف_خیابون 21

با شنیدن جملاتی که بین پرستار و مامانم رد و بدل شد، احساس میکردم کر شدم... دیگه هیچ چیز حالیم نبود... احساس دیوث ترین آدم دنیا را داشتم... احساس میکردم خیلی خر و نفهم هستم که تا حالا نتونستم بفهمم که خواهرم... منی که مثلا تحصیل و درسم را ول کرده بودم و بهترین روزهای نوجوونیم را پادویی گاراژ مکانیکی کرده بودم، الان همه چیزم را بر باد رفته میدیدم...

حتی دیگه روم نمیشد که توی بیمارستان بمونم و دنبال نسخه و دوا و درمون افسانه باشم... اگه گفتن این دختر کیت میشه؟ بگم داداش اسکلشم؟! بگم این دختر خانمی که الان داره زور سقط میزنه، خواهر لاکردارمه؟! بگم ما خانوادگی چیکاره ایم؟!

از همه بدتر، بگم این خانمه که حتی نمیتونه توی این لباس جلفش درست راه بره و راحت بشینه رو صندلی، مامانمه؟! حتی روم نمیشد با مامانم راه برم... چه برسه به اینکه بخوام جلوی همه بهش بگم مامان!

دیگه چشمای هیز اون همه دکتر و مرد و پرستار و بیمارهای دیگه را به پر و پاچه مامانم که جای خود داشت... حالم بد میشد که حتی کسی که داشت کف بیمارستان را تمیز میکرد، تا مامان رویا و آبجی افسانم را میدید، مهربون میشد و مثلا تریپ دلسوزی و دلداری از خودش در میکرد و میومد جلو و میگفت: خانم مشکلتون چیه؟ از من خدمتی برمیاد؟

یه چیز دیگه از همش بیشتر آزارم میداد... اونم اینکه شبهایی که من از سر کار برمیگشتم و داشتم لباسای چرب و چیلیبم را میشستم یا داشتم توی کیف و کمد لباسای فانتزی و شو مدلینگ دخترونه خواهرم دید میزدم، کدوم بی شرفی با افسانه نشست و برخواست میکرده و به ریش و ریشه من داداش کثافت عوضی آشغال بی غیرت بی خاصیتش میخندیده و یه آبم روش؟!

از بیمارستان زدم بیرون... میسوختم از اینکه مامانم چرا سکته نکرد؟ میسوختم از اینکه چرا حتی تاریخ مراجعه به پزشک و شمال و کوفت و زهرمار افسانه را میدونست؟ میسوختم از اینکه چرا جیغ نکشید و روی دست من نیفتاد وقتی فهمید که افسانه سه ماهشه و حتی باید جنینش را تیکه تیکه از بدنش بیارن بیرون؟!

باید چیکار میکردم؟ پیش کدوم آخوند میرفتم که تو دلش بهم نگه «ای بدبخت اسکل بی ناموس؟!» پیش کدوم شیخ مسجدی میرفتم که بتونه شوت بودنم را ماله کشی کنه و مثلا روضه مغفرت پروردگار واسم بخونه؟ اصلا کسی که یه عمر جور دیگه زندگی کرده و حتی برقه و پوشه روی چهره ناموسش مینداخته، میتونه بفهمه وقتی میدیدم که حتی پسرهای دانشجوهای پزشکی تو بیمارستان میومدن و به بهانه معاینه و معالجه افسانه، پرده را میکشیدن و الکی دست به چشم و نبض و لب و دهنش میزدن، من چه حالی میشدم؟

اگه حرف میزدم، میگفتن حالا رگ ناموس پرستیت ورم کرده؟! حالا که خواهرت داره زور میزنه تا جنازه جنینش را پس بندازه؟! اگه هم دم نمیزدم، با خودشون فکر میکردن عجب پسر خلی!!

حالم بد بود... احساس ورشکستگی میکردم... تمام زحمت ها و بی سواد موندن و مدرسه نرفتنم را بر باد رفته میدیدم... احساس میکردم خواهرمو به تاراج بردن... مامانم هم از خواهرم لابد بدتر... من که خبر نداشتم... لابد مامانم از افسانه بدتره که ...

سه چهار ساعت طول کشید... تمام مسیر بیمارستان تا گاراژ را مثل دیوونه های خیابونی و ولگرد راه رفتم... حتی متوجه دو بار زمین خوردنم هم نشدم... حتی متوجه خیس شدن زیر بارون هم نشدم...

رسیدم به گاراژ... هیچ صدایی نمیشنیدم... فقط میدیدم که اوسا صورتشو آورده نزدیک صورتمو و با خشم بسیار، دهان گشادش را با شدت باز و بسته میکنه... فکر کنم داشت داد میزد و فحشم میداد که چرا دیر اومدم و کدوم قبرستون دره ای بودم؟ ... من نمیشنیدم... دستمو بردم سمت تیغ موکت بری... دیدم اوسا با تعجب، ترسید و کنار رفت... فکر کرد میخوام بزنم ناکارش کنم...

رفتم سمت دسشویی... دیگه علاوه بر گوشام، چشمام هم کار نمیکرد... ولو شدم گوشه مستراب... مثل فیلم داشت از جلوی چشام رد میشد: قیافه افسانه... لباسای لختی و پختی افسانه و مامان... دیر اومدن هر شبشون... خسته و کوفته بودن هر دوشون... اون روز عصر... پوشش نداشته مامانم... خنده های کوروش به ریش و ریشه من... چشمای بچه های محله قدیمیمون... پر و پاچه افسانه... عکس مامان توی گوشی پسر اوسا... پولایی که شب قبلش میشمردیم... دانشگاه آزاد... شهریه ترم افسانه... مدلینگ شمال و کیش...

دیگه چشامو بستم... خسته بودم... اول در مسترابو قفل کردم... میخواستم وقتی میزنم و میلرزم، حتی اگه به غلط کردن هم افتادم دیگه نتونم خودمو نجات بدم... زدم... رگ دست چپمو زدم... زدم به سلامتی غیرت نداشتم... زدم به سلامتی خانواده فاحشم... زدم و آروم خوابیدم...😔😔

ادامه دارد...


@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM