خلخال پای زن یهودی رو فقط برای کتک خوردن دخترای کم حجاب مثال میزدند ؟!
مسئولین خوابند ؟!
برخورد فیزیکی با دختران و زنان کم حجاب دردناک و محکومه ، کتک خوردن خانمهای باحجاب چی ؟!
دل کسی به درد نیومد ؟!
این بود اون آزادی پوشش که میگفتند؟!میگفتند هر کسی برای حفظ عقیده اش آزاده ؟!
تازه اولشه
هنوز قدرت اجرایی و قانونی ندارند اینجوری به دیگران تعرض میکنند ، اگر امورات کشور بیفته دستشون چیکار میکنند ؟!
@mntazera
مسئولین خوابند ؟!
برخورد فیزیکی با دختران و زنان کم حجاب دردناک و محکومه ، کتک خوردن خانمهای باحجاب چی ؟!
دل کسی به درد نیومد ؟!
این بود اون آزادی پوشش که میگفتند؟!میگفتند هر کسی برای حفظ عقیده اش آزاده ؟!
تازه اولشه
هنوز قدرت اجرایی و قانونی ندارند اینجوری به دیگران تعرض میکنند ، اگر امورات کشور بیفته دستشون چیکار میکنند ؟!
@mntazera
👍2
تعطیلی روزهای چهارشنبه و پنجشنبه در سراسر کشور
سخنگوی دولت: با توجه به گرمای بیسابقه هوا در روزهای جاری، بهمنظور حفظ سلامت شهروندان، هیئت دولت با پیشنهاد وزارت بهداشت مبنی بر تعطیلی روزهای چهارشنبه و پنجشنبه در سراسر کشور موافقت کرد.
@mntazera
سخنگوی دولت: با توجه به گرمای بیسابقه هوا در روزهای جاری، بهمنظور حفظ سلامت شهروندان، هیئت دولت با پیشنهاد وزارت بهداشت مبنی بر تعطیلی روزهای چهارشنبه و پنجشنبه در سراسر کشور موافقت کرد.
@mntazera
👏3
🔺تولد دوازدهمین فرزند پدر ۸۷ساله بجنوردی
سرپرست بیمارستان بنت الهدی بجنورد:
🔹فرزند دوازدهم یک مرد ۸۷ ساله اهل بجنورد از مادر ۴۵ ساله، بامداد شب گذشته متولد شد.
🔹با تولد نوزاد پسر، اکنون این پدر ۸۷ساله، دارای ۸ فرزند پسر و ۴ فرزند دختر است.
🔹مادر ۴۵ ساله در فرایند فیزیولوژیک نوزاد پسر خود را به دنیا آورد و مادر و کودک در سلامت هستند.
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
سرپرست بیمارستان بنت الهدی بجنورد:
🔹فرزند دوازدهم یک مرد ۸۷ ساله اهل بجنورد از مادر ۴۵ ساله، بامداد شب گذشته متولد شد.
🔹با تولد نوزاد پسر، اکنون این پدر ۸۷ساله، دارای ۸ فرزند پسر و ۴ فرزند دختر است.
🔹مادر ۴۵ ساله در فرایند فیزیولوژیک نوزاد پسر خود را به دنیا آورد و مادر و کودک در سلامت هستند.
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🤯3
#مسابقه_نذر_صلوات 🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح ۱۵ شهید مدافع حرم استان کرمانشاه
شهدای این خطه همه در یک قاب :
شهید فریدون احمدی
شهید حسین علیخانی
شهید رضا عباسی
شهید مراد عباسی فرد
شهید سجاد حبیبی
شهید سعید قارلقی
شهید خیرالله احمدی فر
شهید حمزه کاظمی
شهید ابوذر امجدیان
شهید صادق یاری
شهید اکبر ملکشاهی
شهید اکبر نظری
شهید مهدی نوروزی
شهید ستار عباسی
شهید شاهرخ داییپور
در بین این شهدا شهیدمهدی نوروزی را لقب «شیر سامرا » داده اند . از جمله شهدایی است که در مسیر پیاده روی اربعین یک عمود با نام ایشان مزین شده است .
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح ۱۵ شهید مدافع حرم استان کرمانشاه
شهدای این خطه همه در یک قاب :
شهید فریدون احمدی
شهید حسین علیخانی
شهید رضا عباسی
شهید مراد عباسی فرد
شهید سجاد حبیبی
شهید سعید قارلقی
شهید خیرالله احمدی فر
شهید حمزه کاظمی
شهید ابوذر امجدیان
شهید صادق یاری
شهید اکبر ملکشاهی
شهید اکبر نظری
شهید مهدی نوروزی
شهید ستار عباسی
شهید شاهرخ داییپور
در بین این شهدا شهیدمهدی نوروزی را لقب «شیر سامرا » داده اند . از جمله شهدایی است که در مسیر پیاده روی اربعین یک عمود با نام ایشان مزین شده است .
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_17 پاشدم آماده شدم که برم بیمارستان... اما مامانم به زور اصرار کرد که بیاد... نتونستم راضیش کنم که بمونه... تا اینکه با هم رفتیم... تو راه دوتامون مثل ابر بهار گریه میکردیم... طوری که راننده تاکسی تعجب کرده بود و دلش واسه ما میسوخت...…
#کف_خیابون_18
خیلی از این رفتارشون تعجب کردم! پرسیدم چرا خونه موندین؟ این حرفا چیه که میزنین؟ چی شده؟ چرا اینقدر پکرین؟
مامان که خیلی اعصابش به هم ریخته بود، شروع به حرف زدن کرد و گفت: «امروز مثل بچه آدم آماده شدیم و رفتیم مزون! هنوز یکی دو ساعت نبود که اونجا بودیم، یهو دیدیم کلی مامور ریختن داخل مزون و اونجا را پلمپ کردن!»
گفتم: پلمپ؟ چرا؟
مامان گفت: «چه میدونم! میگفتن به خاطر عدم رعایت شئونات اسلامی! مردیکه یه جوری یقه سفیدش را تا خرخره اش بسته بود و میگفت عدم رعایت شئونات اسلامی، که انگار خیلی مملکت گل و بلبلی داریم و همه دارن توش صبح تا شب عبادت پروردگار به جا میارن که میریزن توی روز روشن و در نون دونی مردمو میبندن و اسمش میذارن ارشاد! حالا خوبه خودمون میدونیم همین ریشیا چیکارن که واسه من ادعاشونم میشه؟!»
افسانه گفت: «رعایت شئونات اسلامی؟! لابد شئونات اسلامی اینه که پاشم برم تو مسجد محلشون شو بذارم و لباس های عهد صفوی و قجری بپوشم و بگم تقبل الله... بگم اسعد الله... یا مثلا یه تریپ خفن تنگ و ترش بزنم و یه آرایش هات ابرو هم بکنم و فقط واسه اینکه یقه سفیدها خوششون بیاد یه چادر هم بندازم رو خودم که مثلا بشم شئونات اسلامی؟!»
مامانم گفت: «آی گفتی افسانه جون! میبینی خداوکیلی اوضاع چقدر شیر تو شیره؟ جرم من و تو اینه که فقط چادر رو سرمون نمیندازیم وگرنه اگه همین تیپ... ینی دقیقا همین تیپ و تریپ آرایش و لباس را داشتیم، اما مثل زن های خودشون فقط یه چادر مینداختیم رو سرمون، الان شده بودیم حاجیه خانم رویا و حاجیه خانم افسانه! افسانه دقت کردی؟ ... حتی یکی از زن هایی که مثلا مامور بود و باهاشون اومده بود، من دقت کردم... هم ته آرایش داشت و هم لباس زیر چادرش خیلی هم گله گشاد نبود... اون وقت ما ده بیست نفر شدیم خلاف شئونات اسلامی!»
افسانه گفت: «فقط اون یه نفر نبودا... چند تا از زن هایی که ریختن داخل مزون، دقیقا خودشون را مرتب کرده بودن... ینی افشین به جون خودم قسم، قشنگ رنگ رژ و ابرو زنه تابلو بود! خب اگه آرایش و تیپ زدن بده، واسه همه بد باشه! نه واسه مایی که... وای مامان راستی! پول دانشگاهم... مامان اخراجم میکنن اگه شهریه دانشگاه را نتونم به موقع بدم!»
مامان گفت: «دانشگاهت بخوره تو سر من! ما نتونیم ماهی دو سه ملیون دربیاریم، از گور بابات میتونیم پول این خونه و شارژ ساختمون و دک و پزمون و خورد و خوراکمون دربیاریم؟! از گور بابات میتونیم سر رسید قسط و قرضمون بدیم؟!»
اون روز و اون شب، نقل حرف خونه ما یا آه و نفرین بود یا فحش و دری وری گفتن به این و اون. من که دیگه سرماخوردگیم یادم رفت و اینقدر فکر بدبختیامون بودم که حتی یادم رفت ناهار بخورم!
حتی مدام به خودم میگفتم: «ما به کار گاراژ خیلی نیاز داریم... بدبخت شدیم رفت... خدا نکنه گاراژ را از دست بدم... حالا یه وقت حکومت خبر نشه که ما بعضی وقتها که اوسا نیست و کاری هم نداریم، میشینیم دور هم و نوار شهرام شب پره گوش میدیم و گاهی وقتا یه قر کمر کوچیک هم ول میکنیم... یه وقت حکومت نفهمه و بریزن گاراژ را به بهانه عدم شئونات اسلامی تعطیل کنند!»
اون روز گذشت. مامان و افسانه تا یه هفته تقریبا بیکار بودن ونمیدونستن چیکار کنند؟! استرس و شرایط خیلی بدی در اون هفته داشتیم. اینقدر بد که حتی خبری از خنده و نشاط و شوخی تو خونمون نبود. مامان از همه بیشتر حرص میخورد. مدام چشمش به زنگ و تماس گوشیش بود اما کسی هم زنگ نمیزد به جز قوم و خویشای فضولمون!
پس انداز زیادی نداشتیم. وارد هفته دوم بیکاری مامان و افسانه شدیم. میدونستم که حتی اگر به خاطر گشنگی و تشنگی نمیریم، به خاطر فکر و غضه زیادی، مامانم یه کاری دست خودش میده!
تا اینکه یه شب که برگشتم خونه، دیدم مامان و افسانه خیلی عوض شدن... خیلی حالشون خوب بود... خوشحال بودند... از مامانم پرسیدم چی شده؟
مامانم با کلی ذوق و هیجان گفت: «بالاخره کوروش خان تماس گرفت واسم... میدونستم به کوروش میشه گفت مرد! ... پیشنهاد کار داده... گفته حالا که مزونو بستن، شمال شو دارن... ما دو سه روز شمال شو داریم... انگار بدبختی این دو هفته داره از سر و کلمون میره... من و افسانه داریم فردا میریم شمال! کوروش خان گفته به شرطی کار و شو هست، که خودمم با افسانه برم!! خب میرم. بهتره از اینه که بشینم و غصه دیر اومدن افسانه بخورم!»
ادامه دارد...
@mntazera
خیلی از این رفتارشون تعجب کردم! پرسیدم چرا خونه موندین؟ این حرفا چیه که میزنین؟ چی شده؟ چرا اینقدر پکرین؟
مامان که خیلی اعصابش به هم ریخته بود، شروع به حرف زدن کرد و گفت: «امروز مثل بچه آدم آماده شدیم و رفتیم مزون! هنوز یکی دو ساعت نبود که اونجا بودیم، یهو دیدیم کلی مامور ریختن داخل مزون و اونجا را پلمپ کردن!»
گفتم: پلمپ؟ چرا؟
مامان گفت: «چه میدونم! میگفتن به خاطر عدم رعایت شئونات اسلامی! مردیکه یه جوری یقه سفیدش را تا خرخره اش بسته بود و میگفت عدم رعایت شئونات اسلامی، که انگار خیلی مملکت گل و بلبلی داریم و همه دارن توش صبح تا شب عبادت پروردگار به جا میارن که میریزن توی روز روشن و در نون دونی مردمو میبندن و اسمش میذارن ارشاد! حالا خوبه خودمون میدونیم همین ریشیا چیکارن که واسه من ادعاشونم میشه؟!»
افسانه گفت: «رعایت شئونات اسلامی؟! لابد شئونات اسلامی اینه که پاشم برم تو مسجد محلشون شو بذارم و لباس های عهد صفوی و قجری بپوشم و بگم تقبل الله... بگم اسعد الله... یا مثلا یه تریپ خفن تنگ و ترش بزنم و یه آرایش هات ابرو هم بکنم و فقط واسه اینکه یقه سفیدها خوششون بیاد یه چادر هم بندازم رو خودم که مثلا بشم شئونات اسلامی؟!»
مامانم گفت: «آی گفتی افسانه جون! میبینی خداوکیلی اوضاع چقدر شیر تو شیره؟ جرم من و تو اینه که فقط چادر رو سرمون نمیندازیم وگرنه اگه همین تیپ... ینی دقیقا همین تیپ و تریپ آرایش و لباس را داشتیم، اما مثل زن های خودشون فقط یه چادر مینداختیم رو سرمون، الان شده بودیم حاجیه خانم رویا و حاجیه خانم افسانه! افسانه دقت کردی؟ ... حتی یکی از زن هایی که مثلا مامور بود و باهاشون اومده بود، من دقت کردم... هم ته آرایش داشت و هم لباس زیر چادرش خیلی هم گله گشاد نبود... اون وقت ما ده بیست نفر شدیم خلاف شئونات اسلامی!»
افسانه گفت: «فقط اون یه نفر نبودا... چند تا از زن هایی که ریختن داخل مزون، دقیقا خودشون را مرتب کرده بودن... ینی افشین به جون خودم قسم، قشنگ رنگ رژ و ابرو زنه تابلو بود! خب اگه آرایش و تیپ زدن بده، واسه همه بد باشه! نه واسه مایی که... وای مامان راستی! پول دانشگاهم... مامان اخراجم میکنن اگه شهریه دانشگاه را نتونم به موقع بدم!»
مامان گفت: «دانشگاهت بخوره تو سر من! ما نتونیم ماهی دو سه ملیون دربیاریم، از گور بابات میتونیم پول این خونه و شارژ ساختمون و دک و پزمون و خورد و خوراکمون دربیاریم؟! از گور بابات میتونیم سر رسید قسط و قرضمون بدیم؟!»
اون روز و اون شب، نقل حرف خونه ما یا آه و نفرین بود یا فحش و دری وری گفتن به این و اون. من که دیگه سرماخوردگیم یادم رفت و اینقدر فکر بدبختیامون بودم که حتی یادم رفت ناهار بخورم!
حتی مدام به خودم میگفتم: «ما به کار گاراژ خیلی نیاز داریم... بدبخت شدیم رفت... خدا نکنه گاراژ را از دست بدم... حالا یه وقت حکومت خبر نشه که ما بعضی وقتها که اوسا نیست و کاری هم نداریم، میشینیم دور هم و نوار شهرام شب پره گوش میدیم و گاهی وقتا یه قر کمر کوچیک هم ول میکنیم... یه وقت حکومت نفهمه و بریزن گاراژ را به بهانه عدم شئونات اسلامی تعطیل کنند!»
اون روز گذشت. مامان و افسانه تا یه هفته تقریبا بیکار بودن ونمیدونستن چیکار کنند؟! استرس و شرایط خیلی بدی در اون هفته داشتیم. اینقدر بد که حتی خبری از خنده و نشاط و شوخی تو خونمون نبود. مامان از همه بیشتر حرص میخورد. مدام چشمش به زنگ و تماس گوشیش بود اما کسی هم زنگ نمیزد به جز قوم و خویشای فضولمون!
پس انداز زیادی نداشتیم. وارد هفته دوم بیکاری مامان و افسانه شدیم. میدونستم که حتی اگر به خاطر گشنگی و تشنگی نمیریم، به خاطر فکر و غضه زیادی، مامانم یه کاری دست خودش میده!
تا اینکه یه شب که برگشتم خونه، دیدم مامان و افسانه خیلی عوض شدن... خیلی حالشون خوب بود... خوشحال بودند... از مامانم پرسیدم چی شده؟
مامانم با کلی ذوق و هیجان گفت: «بالاخره کوروش خان تماس گرفت واسم... میدونستم به کوروش میشه گفت مرد! ... پیشنهاد کار داده... گفته حالا که مزونو بستن، شمال شو دارن... ما دو سه روز شمال شو داریم... انگار بدبختی این دو هفته داره از سر و کلمون میره... من و افسانه داریم فردا میریم شمال! کوروش خان گفته به شرطی کار و شو هست، که خودمم با افسانه برم!! خب میرم. بهتره از اینه که بشینم و غصه دیر اومدن افسانه بخورم!»
ادامه دارد...
@mntazera
🔺توضیحات سخنگوی دولت پیرامون تعطیلات چهارشنبه و پنجشنبه: بخشهایی که میخواهند تعطیلی را رعایت نکنند باید مجوز بگیرند
بهادری جهرمی:
🔹فردا و پس فردا دمای هوا به طور بی سابقه افزایش پیدا میکند.
🔹این ابلاغیه شامل همه بخشهای خصوصی و عمومی میشود.
🔹موارد خاصی که نیاز به خدمات عمومی هست باید مجوز از استانداری یا وزارت مربوطه بگیرند.
@tabnakonline
جالبه. باید تو این هوای داغ بری استانداری نهایتا نامه بگیری که پنج شنبه بتونی کاسبی کنی ........خداوند به شما مدیران بیکفایت عقل سلیم بده ....
أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج ☀️
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
بهادری جهرمی:
🔹فردا و پس فردا دمای هوا به طور بی سابقه افزایش پیدا میکند.
🔹این ابلاغیه شامل همه بخشهای خصوصی و عمومی میشود.
🔹موارد خاصی که نیاز به خدمات عمومی هست باید مجوز از استانداری یا وزارت مربوطه بگیرند.
@tabnakonline
جالبه. باید تو این هوای داغ بری استانداری نهایتا نامه بگیری که پنج شنبه بتونی کاسبی کنی ........خداوند به شما مدیران بیکفایت عقل سلیم بده ....
أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج ☀️
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
❤1
#تاحسین_نیامده_مسلم_ولی_امر_است (۱)
ولایت در قرآن با آیه اولی امر معرفی شده است .
چرا خداوند واضح و روشن مشخص نکرده است منظور از ولی امر چه کسی است و چرا نام نبرده ؟!
پاسخ این سوال در عملکرد امت پیامبر بعد اوست .رفتاری که امت پیامبر با امام علی ع و فرزندانش داشتند ، ولایت ۱۱ امام ، غیبت امام زمان (عج) و رشد عقلی تدریجی بشریت است.
در تاریخ آمده که بعد از واقعه تلخ عاشورا سه گروه به خون خواهی امام حسین (ع) قیام کردند، اما هر سه گروه شکست خوردند !
گروه اول #توابین بودند، شیعیان بی بصیرتی که در کوفه از #قیام_مسلم به بهانه اینکه او فرستاده امام است و تا خود امام نیامده، حجتی برای قیام ندارند، حمایت نکردند و متاسفانه با قیام بدون تدبیر و تعقل خود پنج هزار نفر را به کشتن دادند و اگر نبود کیاست #مختار ، شیعه در همان مرحله ریشه کن میشد !
@mntazera
ولایت در قرآن با آیه اولی امر معرفی شده است .
چرا خداوند واضح و روشن مشخص نکرده است منظور از ولی امر چه کسی است و چرا نام نبرده ؟!
پاسخ این سوال در عملکرد امت پیامبر بعد اوست .رفتاری که امت پیامبر با امام علی ع و فرزندانش داشتند ، ولایت ۱۱ امام ، غیبت امام زمان (عج) و رشد عقلی تدریجی بشریت است.
در تاریخ آمده که بعد از واقعه تلخ عاشورا سه گروه به خون خواهی امام حسین (ع) قیام کردند، اما هر سه گروه شکست خوردند !
گروه اول #توابین بودند، شیعیان بی بصیرتی که در کوفه از #قیام_مسلم به بهانه اینکه او فرستاده امام است و تا خود امام نیامده، حجتی برای قیام ندارند، حمایت نکردند و متاسفانه با قیام بدون تدبیر و تعقل خود پنج هزار نفر را به کشتن دادند و اگر نبود کیاست #مختار ، شیعه در همان مرحله ریشه کن میشد !
@mntazera
شوخی با عنوان براندازی با دستگاه اطلاعاتی ایران
یکی از بزرگترین جنگ های اطلاعاتی بین ایران و آمریکا داستان پناهنده شدن
#مونیکا_آلفرد_ویت به ایران بود که باعث دستگیری بیش از سیصد جاسوس سیا در ایران ،روسیه و چین شد ،خانم مونیکا ۲۰۱۳ به ایران تحت عنوان جاسوس آمد ولی خودش جذب سیستم اطلاعاتی ایران شد، ،متاسفانه سیستم فشل تبلیغاتی هیچوقت این چیزها رو اطلاع رسانی نمیکنن و ما هم طبق معمول زود فراموش میکنیم،
#پناهنده_شدن_خانم_مونیکا_در_ایران ضربه بزرگ اطلاعاتی به سیا وارد کرد و سطح اشراف اطلاعاتی کشور رو چندین پله بالاتر برد.
از مهمترین اطلاعاتی که مونیکا در اختیار ایران گذاست ؛ نحوه ارتباط گرفتن سیا با جاسوس های خود بود که ایران این اطلاعات رو با چین و روسیه به اشتراک گذاشت .
حالا چهارتا بچه سوسول (گذشته از مشکلات کشور که همه واقفیم ) میخوان از دست اینا فرار کنن و به ذعم خودشون براندازی کنند .
@mntazera
یکی از بزرگترین جنگ های اطلاعاتی بین ایران و آمریکا داستان پناهنده شدن
#مونیکا_آلفرد_ویت به ایران بود که باعث دستگیری بیش از سیصد جاسوس سیا در ایران ،روسیه و چین شد ،خانم مونیکا ۲۰۱۳ به ایران تحت عنوان جاسوس آمد ولی خودش جذب سیستم اطلاعاتی ایران شد، ،متاسفانه سیستم فشل تبلیغاتی هیچوقت این چیزها رو اطلاع رسانی نمیکنن و ما هم طبق معمول زود فراموش میکنیم،
#پناهنده_شدن_خانم_مونیکا_در_ایران ضربه بزرگ اطلاعاتی به سیا وارد کرد و سطح اشراف اطلاعاتی کشور رو چندین پله بالاتر برد.
از مهمترین اطلاعاتی که مونیکا در اختیار ایران گذاست ؛ نحوه ارتباط گرفتن سیا با جاسوس های خود بود که ایران این اطلاعات رو با چین و روسیه به اشتراک گذاشت .
حالا چهارتا بچه سوسول (گذشته از مشکلات کشور که همه واقفیم ) میخوان از دست اینا فرار کنن و به ذعم خودشون براندازی کنند .
@mntazera
#مسابقه_نذر_صلوات🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم دیار شهید همدانی «استان همدان»
۱.شهید سید محمد(میلاد) مصطفوی:
بسیجی که مصادف با تاسوعا و عاشورای حسینی در عملیات حلب سوریه به شهادت رسید و تکفیریها سر از تنش جدا کردند.
۲. شهید مجتبی کرمی:
تکاوری که با وجود مجروحیت چندباره در دفاع از حرم حضرت زینب (س) ، به سوریه برگشت و مصادف با تاسوعا و عاشورای حسینی به شهادت رسید.
۳.بسیجی شهید مجید صانعی موفق:
رئیس کمیته بازرسی هیئت ورزش های رزمی همدان و بنیان گذار و نماینده رسمی سبک «نینجوتسو» در استان همدان بود که مصادف با تاسوعا و عاشورای حسینی به شهادت رسید .
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید.
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم دیار شهید همدانی «استان همدان»
۱.شهید سید محمد(میلاد) مصطفوی:
بسیجی که مصادف با تاسوعا و عاشورای حسینی در عملیات حلب سوریه به شهادت رسید و تکفیریها سر از تنش جدا کردند.
۲. شهید مجتبی کرمی:
تکاوری که با وجود مجروحیت چندباره در دفاع از حرم حضرت زینب (س) ، به سوریه برگشت و مصادف با تاسوعا و عاشورای حسینی به شهادت رسید.
۳.بسیجی شهید مجید صانعی موفق:
رئیس کمیته بازرسی هیئت ورزش های رزمی همدان و بنیان گذار و نماینده رسمی سبک «نینجوتسو» در استان همدان بود که مصادف با تاسوعا و عاشورای حسینی به شهادت رسید .
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید.
@mntazera
#قرض_الحسنه
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
«رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مِن كُنوزِ البِرِّ كِتمانُ المَصائِبِ، وَ الأَمراضِ، وَ الصدَّقَةِ.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: يكى از گنجهاى نيكى، پوشيده داشتن مصيبتها، بيماریها و صدقه است.»
🤝اعطاء تسهیلات قرض الحسنه کوتاه مدت به مبلغ50.000.000 ﷼
مبلغ این وام ، از محل جمع آوری نذورات مردمی و عواید حاصل از فروش طرح تفکیک زباله پرداخت شد.
👈این تسهیلات طبق اولویت بندی نیاز های مراجعین و بعد از بررسی های لازم به آنها اعطاء میگردد.
🤝🤝شماهم میتوانید با ما در این کار خیر همراه باشید.🤝🤝
شماره کارت جهت کمک 👇👇
6277.6012.6595.4642
____
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
«رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مِن كُنوزِ البِرِّ كِتمانُ المَصائِبِ، وَ الأَمراضِ، وَ الصدَّقَةِ.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: يكى از گنجهاى نيكى، پوشيده داشتن مصيبتها، بيماریها و صدقه است.»
🤝اعطاء تسهیلات قرض الحسنه کوتاه مدت به مبلغ50.000.000 ﷼
مبلغ این وام ، از محل جمع آوری نذورات مردمی و عواید حاصل از فروش طرح تفکیک زباله پرداخت شد.
👈این تسهیلات طبق اولویت بندی نیاز های مراجعین و بعد از بررسی های لازم به آنها اعطاء میگردد.
🤝🤝شماهم میتوانید با ما در این کار خیر همراه باشید.🤝🤝
شماره کارت جهت کمک 👇👇
6277.6012.6595.4642
____
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👏7
🔴 میرسلیم با تعطیلی دو روز آینده بعلت گرما مخالفت کرد
💢 صدای دانشجو؛ رسانه دانشجویان علوم پزشکی کشور
پی نوشت : آقای میر سلیم حرف نزدن را یاد بگیرید قبل از انکه زوال عقل شما اثبات شود !! مگر تولیدی هم مانده ؟ نکند مونتاژ چند ماشین با قطعات چینی که سهام دار آن هستید را تولیدات ملی می دانید؟ مسئول سقوط ارزش پول ملی نمایندگانی بی عرضه و خائن چون شما هستید ....
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
💢 صدای دانشجو؛ رسانه دانشجویان علوم پزشکی کشور
پی نوشت : آقای میر سلیم حرف نزدن را یاد بگیرید قبل از انکه زوال عقل شما اثبات شود !! مگر تولیدی هم مانده ؟ نکند مونتاژ چند ماشین با قطعات چینی که سهام دار آن هستید را تولیدات ملی می دانید؟ مسئول سقوط ارزش پول ملی نمایندگانی بی عرضه و خائن چون شما هستید ....
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍1
⚠️ #پیش_آگاهی
🌧 تقویت بارش ها در آپدیت های اخیر | بارش های رگباری در پیش است !!!
🌦همانطور که گفته شد برای روزهای آینده شاهد فعالیت امواج بارشی خواهیم بود که منجر به وقوع بارش های رگباری خواهیم بود که در پیش بینی های اخیر تقویت شده است .
🌦 در پیش بینی های اخیر ، بارش های رگباری خوب و شدیدی در استان های دامنههای جنوبی البرز پیش بینی شده است که در صورت وقوع ، اتفاقی بیاد ماندنی را در تهران ، البرز و قزوین رقم خواهد زد .
🌩️ این موضوع که با وقوع رگبار و رعدوبرق همراه خواهیم بود تقریباً درصد وقوع بالایی دارد ، اما شدت و جزییات بارش ها هنوز مشخص نیست و طی روزهای آینده جزییات بیشتری از این بارش ها اطلاع رسانی خواهد شد...
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🌧 تقویت بارش ها در آپدیت های اخیر | بارش های رگباری در پیش است !!!
🌦همانطور که گفته شد برای روزهای آینده شاهد فعالیت امواج بارشی خواهیم بود که منجر به وقوع بارش های رگباری خواهیم بود که در پیش بینی های اخیر تقویت شده است .
🌦 در پیش بینی های اخیر ، بارش های رگباری خوب و شدیدی در استان های دامنههای جنوبی البرز پیش بینی شده است که در صورت وقوع ، اتفاقی بیاد ماندنی را در تهران ، البرز و قزوین رقم خواهد زد .
🌩️ این موضوع که با وقوع رگبار و رعدوبرق همراه خواهیم بود تقریباً درصد وقوع بالایی دارد ، اما شدت و جزییات بارش ها هنوز مشخص نیست و طی روزهای آینده جزییات بیشتری از این بارش ها اطلاع رسانی خواهد شد...
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🏴ظهر عاشورای امسال و ظاهر شدن رگههای خون در سنگهایی که در حفاری چند سال پیش قتلگاه سیدالشهدا علیه السلام خارج شده بود.
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
#مسابقه_نذر_صلوات🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای استان قم
۱.شهید مهدی علی دوست
اولین شهید پاسدار مدافع حرم حضرت زینب(س) از قم بود .
۲.شهید حجت الاسلام محمد مهدی مالامیری
بنا به گفته همسرش به نیابت از رهبر معظم انقلاب در جبهه مقاومت حضور داشت.
۳.شهید سعید سامانلو
۴.شهید محمود هاشمی
۵.شهید حجت الاسلام محمد علی قلی زاده
۶.شهیدعلی اکبر عربی
۷.شهیدمحمدحسی سراجی
۸. شهید حجتالاسلام سید محمد موسوی ناجی
۹.شهید سجاد روشنی
۱۰.شهید عبدالصالح زارع
۱۱.شهید طهماسبی
۱۲.شهیداحمدمکیان
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید.
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای استان قم
۱.شهید مهدی علی دوست
اولین شهید پاسدار مدافع حرم حضرت زینب(س) از قم بود .
۲.شهید حجت الاسلام محمد مهدی مالامیری
بنا به گفته همسرش به نیابت از رهبر معظم انقلاب در جبهه مقاومت حضور داشت.
۳.شهید سعید سامانلو
۴.شهید محمود هاشمی
۵.شهید حجت الاسلام محمد علی قلی زاده
۶.شهیدعلی اکبر عربی
۷.شهیدمحمدحسی سراجی
۸. شهید حجتالاسلام سید محمد موسوی ناجی
۹.شهید سجاد روشنی
۱۰.شهید عبدالصالح زارع
۱۱.شهید طهماسبی
۱۲.شهیداحمدمکیان
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید.
@mntazera
منتظران ظهور
#کف_خیابون_18 خیلی از این رفتارشون تعجب کردم! پرسیدم چرا خونه موندین؟ این حرفا چیه که میزنین؟ چی شده؟ چرا اینقدر پکرین؟ مامان که خیلی اعصابش به هم ریخته بود، شروع به حرف زدن کرد و گفت: «امروز مثل بچه آدم آماده شدیم و رفتیم مزون! هنوز یکی دو ساعت نبود که…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇
#کف_خیابون 19
اونا تصمیمشون جدی بود و من هم کاری نمیتونستم بکنم. حتی اگه پنج شنبه و جمعه هم بود بازم نمیتونستم باهاشون برم چون قرار بود کسی جز خودشون باهاشون نباشه!
سه چهار روز طول کشید...
باهاشون در تماس بودم ... چیزی از نشونه های غم و ناراحتی در حرفاشون نمیدیدم... همین خیال منو راحت میکرد... مخصوصا اینکه مامانم هم با افسانه بود و بالاخره میدونستم که حواسش به همه چیز هست.
بعد از سه چهار روز برگشتن... با دست پر هم برگشتن... با دو سه ملیون تومن پول... با دو سه دست لباس شیک و جذاب... از همه مهم تر... روحیه و حال هر دوشون خوب بود... این سفر شمال، بعد از دو سه هفته تب و تاب بی کاری و مشکلات مالی، براشون هم فال بود و هم تماشا... هم پول درآوردن و هم یه دل سیر تفریح کرده بودن...
از مامانم پرسیدم: «از شمال چه خبر؟ چیکارا میکردین؟ دیگه حالا بدون من میرین حال و صفا؟»
مامان گفت: «قربون شکلت برم... ببخشید تنهات گذاشتیم... تو که میبینی وضعمون چطوریه؟ ... باید بتونیم از پس این زندگی بر بیاییم... همین که تو این مملکت هنوز زنده هستیم و نفس میکشیم خودش خیلیه...»
گفتم: «نگفتی حالا... چه خبر؟»
گفت: «خبر اینکه همش کار و شو و مدلای مختلف... فکر کن افشین اگه بتونیم ماهی دو بار... فقط دو بار در منطقه آزاد و کنار دریا شو داشته باشیم، به راحتی خرج یه ماهمون در میاریم... از بس آدمای پولدار و خر پول که گردنشون را تبر نمیزنه، جمع میشن و لباس ها را میبینن و شو میگیرن...»
گفتم: «شو میگیرن؟ ینی چی؟»
افسانه پرید وسط حرفمون و گفت: «آره... ینی مثلا تقاضا میدن که ما بریم جایی که میخوان و واسشون شو داشته باشیم... مثلا این هفته یه شو دبل داریم که احتمالا باید بترکونیم... شمال هم هست... آمل... البته محمود آباد هم یکی دعوتمون کرده اما میگن شو آمل خیلی کلاسش بالاتره و حتی آدم گنده ها هم هستند!»
با دهان باز گفتم: «آدم گنده ها؟! ینی کیا؟ خودشون میان یا زن و دختراشون؟»
تا اینو گفتم، دوتاشون زدند زیر خنده... افسانه گفت: «چه فرقی میکنه؟ هر کی میخواد بیاد... فقط پول داشته باشه و خوش سلیقه باشه... اصلا اگه از من میپرسی، میگم ننه و جد آبادش هم بیاد!»
همین طور که داشتیم حرف میزدیم... حساب کتاب هم میکردیم... مثلا فلان مبلغ بدیم واسه قرض... فلان مبلغ واسه دانشگاه آزاد افسانه... حتی اون شب فهمیدم که فلان کارمند دانشگاه آزاد افسانه که بهش پیشنهاد کار مزون و شو لباس و تیم کوروش داده بود، هر از گاهی با یه کادو یا یکی دو ملیون تومن پول، افسانه از شرمندگیش در میومد!!
خلاصه همینطور که داشتیم حرف میزدیم و واسه پولایی که روبرومون پول نقشه میکشیدیم، سر افسانه گیج رفت... دستشو گذاشت روی شقیقش... پاشد رفت به طرف آشپزخونه تا یه لیوان آب قند بخوره... من و مامان درگیر شمردن پول ها و مرتب کردن کیف مامان بودیم... حواسمون به افسانه نبود...
تا اینکه یهو صدای شکسته شدن لیوان و بشقاب شنیدیم... وحشت کردیم... دویدیم به طرف آشپزخونه... دیدیم افسانه وسط آشپزخونه ولو شده و غش کرده... مامانم بیشتر از من ترسیده بود... رفتیم بالای سرش... یه کم با آب پاشیدیم روی صورتش... مامان با وحشت و داد گفت: «پاشو برو زود زنگ بزن آمبولانس... افسانه چشمات باز کن... افسانه...»
من تا برگشتم که برم به طرف تلفن، چشمام داشت از ترس و تعجب از حلقه درمیومد... چیزی دیدم که یهو دلم ریخت پایین... مامانمو با لکنت و وحشت صدا کردم... مامامامامان... مامانم دید که من سر جام خشکم زده و به رد خونی که قطره قطره قطره روی زمین ریخته بود زل زدم و دارم ردش را دنبال میکنم... چشمای گرد من و مامانم دنبال رد خون رفت و رفت و رفت تا اینکه رسیدیم به پای افسانه... افسانه همین جوری که به طرف آشپرخونه راه میرفته، از پاش خون اومده بود و ردش را گذاشته بود...
ادامه دارد...
@mntazera
#کف_خیابون 19
اونا تصمیمشون جدی بود و من هم کاری نمیتونستم بکنم. حتی اگه پنج شنبه و جمعه هم بود بازم نمیتونستم باهاشون برم چون قرار بود کسی جز خودشون باهاشون نباشه!
سه چهار روز طول کشید...
باهاشون در تماس بودم ... چیزی از نشونه های غم و ناراحتی در حرفاشون نمیدیدم... همین خیال منو راحت میکرد... مخصوصا اینکه مامانم هم با افسانه بود و بالاخره میدونستم که حواسش به همه چیز هست.
بعد از سه چهار روز برگشتن... با دست پر هم برگشتن... با دو سه ملیون تومن پول... با دو سه دست لباس شیک و جذاب... از همه مهم تر... روحیه و حال هر دوشون خوب بود... این سفر شمال، بعد از دو سه هفته تب و تاب بی کاری و مشکلات مالی، براشون هم فال بود و هم تماشا... هم پول درآوردن و هم یه دل سیر تفریح کرده بودن...
از مامانم پرسیدم: «از شمال چه خبر؟ چیکارا میکردین؟ دیگه حالا بدون من میرین حال و صفا؟»
مامان گفت: «قربون شکلت برم... ببخشید تنهات گذاشتیم... تو که میبینی وضعمون چطوریه؟ ... باید بتونیم از پس این زندگی بر بیاییم... همین که تو این مملکت هنوز زنده هستیم و نفس میکشیم خودش خیلیه...»
گفتم: «نگفتی حالا... چه خبر؟»
گفت: «خبر اینکه همش کار و شو و مدلای مختلف... فکر کن افشین اگه بتونیم ماهی دو بار... فقط دو بار در منطقه آزاد و کنار دریا شو داشته باشیم، به راحتی خرج یه ماهمون در میاریم... از بس آدمای پولدار و خر پول که گردنشون را تبر نمیزنه، جمع میشن و لباس ها را میبینن و شو میگیرن...»
گفتم: «شو میگیرن؟ ینی چی؟»
افسانه پرید وسط حرفمون و گفت: «آره... ینی مثلا تقاضا میدن که ما بریم جایی که میخوان و واسشون شو داشته باشیم... مثلا این هفته یه شو دبل داریم که احتمالا باید بترکونیم... شمال هم هست... آمل... البته محمود آباد هم یکی دعوتمون کرده اما میگن شو آمل خیلی کلاسش بالاتره و حتی آدم گنده ها هم هستند!»
با دهان باز گفتم: «آدم گنده ها؟! ینی کیا؟ خودشون میان یا زن و دختراشون؟»
تا اینو گفتم، دوتاشون زدند زیر خنده... افسانه گفت: «چه فرقی میکنه؟ هر کی میخواد بیاد... فقط پول داشته باشه و خوش سلیقه باشه... اصلا اگه از من میپرسی، میگم ننه و جد آبادش هم بیاد!»
همین طور که داشتیم حرف میزدیم... حساب کتاب هم میکردیم... مثلا فلان مبلغ بدیم واسه قرض... فلان مبلغ واسه دانشگاه آزاد افسانه... حتی اون شب فهمیدم که فلان کارمند دانشگاه آزاد افسانه که بهش پیشنهاد کار مزون و شو لباس و تیم کوروش داده بود، هر از گاهی با یه کادو یا یکی دو ملیون تومن پول، افسانه از شرمندگیش در میومد!!
خلاصه همینطور که داشتیم حرف میزدیم و واسه پولایی که روبرومون پول نقشه میکشیدیم، سر افسانه گیج رفت... دستشو گذاشت روی شقیقش... پاشد رفت به طرف آشپزخونه تا یه لیوان آب قند بخوره... من و مامان درگیر شمردن پول ها و مرتب کردن کیف مامان بودیم... حواسمون به افسانه نبود...
تا اینکه یهو صدای شکسته شدن لیوان و بشقاب شنیدیم... وحشت کردیم... دویدیم به طرف آشپزخونه... دیدیم افسانه وسط آشپزخونه ولو شده و غش کرده... مامانم بیشتر از من ترسیده بود... رفتیم بالای سرش... یه کم با آب پاشیدیم روی صورتش... مامان با وحشت و داد گفت: «پاشو برو زود زنگ بزن آمبولانس... افسانه چشمات باز کن... افسانه...»
من تا برگشتم که برم به طرف تلفن، چشمام داشت از ترس و تعجب از حلقه درمیومد... چیزی دیدم که یهو دلم ریخت پایین... مامانمو با لکنت و وحشت صدا کردم... مامامامامان... مامانم دید که من سر جام خشکم زده و به رد خونی که قطره قطره قطره روی زمین ریخته بود زل زدم و دارم ردش را دنبال میکنم... چشمای گرد من و مامانم دنبال رد خون رفت و رفت و رفت تا اینکه رسیدیم به پای افسانه... افسانه همین جوری که به طرف آشپرخونه راه میرفته، از پاش خون اومده بود و ردش را گذاشته بود...
ادامه دارد...
@mntazera