♻️ مجلس عزای امام حسین(ع) پذیرای همه نوع افکار است، اما نه همه نوع ابزار
❇️ شراب خوار هم شاید به مجلس امام حسین بیاید اما نه با شیشه شراب، قمارباز هم میتواند به مجلس امام حسین بیاید اما نه با آلات قمار
❇️آن سگباز و میمونباز هم میتوانند به مجلس امام حسین بیایند اما نه با سگ و میمون
❇️طبیعتا آن کسی هم که کاشف حجاب است و در خیابانها تننمایی میکند هم میتواند به مجلس امام حسین بیاید اما وقتی به مجلس امام حسین وارد شد حق ندارد با #ابزار_گناه و با #تظاهر_به_گناه یعنی با سر لخت و یا تن لخت وارد شود. پس حتماً باید آداب پوشش را رعایت کند.
بله دستگاه امام حسین بزرگ است و پذیرای همه افکار و ادیان است. ولی قائده و قانون دارد، احترام دارد.
❇️همه نوع آدمی حق دارد وارد مجلس امام حسین شود،حتی آن گنهکار هم حق دارد، اما هیچکس حق ندارد آداب این مجلس را به سخره گرفته و بیحرمتی کند.
هیچ کس حق ندارد با ابزار گناه و با تظاهر به گناه وارد این مجلس شود و حرمت این مجلس را بشکند و قبح زدایی کند...
گروه جهادی منتظران ظهور (ع)
@mntazera
❇️ شراب خوار هم شاید به مجلس امام حسین بیاید اما نه با شیشه شراب، قمارباز هم میتواند به مجلس امام حسین بیاید اما نه با آلات قمار
❇️آن سگباز و میمونباز هم میتوانند به مجلس امام حسین بیایند اما نه با سگ و میمون
❇️طبیعتا آن کسی هم که کاشف حجاب است و در خیابانها تننمایی میکند هم میتواند به مجلس امام حسین بیاید اما وقتی به مجلس امام حسین وارد شد حق ندارد با #ابزار_گناه و با #تظاهر_به_گناه یعنی با سر لخت و یا تن لخت وارد شود. پس حتماً باید آداب پوشش را رعایت کند.
بله دستگاه امام حسین بزرگ است و پذیرای همه افکار و ادیان است. ولی قائده و قانون دارد، احترام دارد.
❇️همه نوع آدمی حق دارد وارد مجلس امام حسین شود،حتی آن گنهکار هم حق دارد، اما هیچکس حق ندارد آداب این مجلس را به سخره گرفته و بیحرمتی کند.
هیچ کس حق ندارد با ابزار گناه و با تظاهر به گناه وارد این مجلس شود و حرمت این مجلس را بشکند و قبح زدایی کند...
گروه جهادی منتظران ظهور (ع)
@mntazera
#مسابقه_نذر_صلوات
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شش شهید دیگر مدافع حرم استان قزوین
۱۳- شهید جاویدالاثر محمد اینانلو، دانشجوی رشته علوم سیاسی، شهیدی که میگفت اگر من شهید شدم در بنرها قبل از شهید مدافع حرم بنویسید شهید جبهه مقاومت.
۱۴- شهید گل محمد غلامی، پاسدار تیپ فاطمیون
۱۵- شهید حسین محمدی، رزمنده مدافع حرم از تیپ فاطمیون
۱۶- شهید عبدالله باقری شهید شب تاسوعا، از پاسداران سپاه انصار المهدی (ع) و اعضای تیم حفاظت #محمود_احمدی_نژاد ، نام کتاب با محوریت شهید: «بادیگارد»
۱۷- مجاهد جاویدالاثر حمید محمدرضایی، از پاسداران تیپ ۸۲ سپاه صاحبالامر (عج) استان قزوین
۱۸- شهید مرتضی كریمی شالی، جانشین فرمانده گردان امام حسن مجتبی (ع)، پیکرش هنوز به وطن بازنگشته است، نام کتابها با محوریت شهید: «بر مدار حرم» و «گنجشکهای بابا
هر تعداد صلوات که مایلید بفرستید.
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شش شهید دیگر مدافع حرم استان قزوین
۱۳- شهید جاویدالاثر محمد اینانلو، دانشجوی رشته علوم سیاسی، شهیدی که میگفت اگر من شهید شدم در بنرها قبل از شهید مدافع حرم بنویسید شهید جبهه مقاومت.
۱۴- شهید گل محمد غلامی، پاسدار تیپ فاطمیون
۱۵- شهید حسین محمدی، رزمنده مدافع حرم از تیپ فاطمیون
۱۶- شهید عبدالله باقری شهید شب تاسوعا، از پاسداران سپاه انصار المهدی (ع) و اعضای تیم حفاظت #محمود_احمدی_نژاد ، نام کتاب با محوریت شهید: «بادیگارد»
۱۷- مجاهد جاویدالاثر حمید محمدرضایی، از پاسداران تیپ ۸۲ سپاه صاحبالامر (عج) استان قزوین
۱۸- شهید مرتضی كریمی شالی، جانشین فرمانده گردان امام حسن مجتبی (ع)، پیکرش هنوز به وطن بازنگشته است، نام کتابها با محوریت شهید: «بر مدار حرم» و «گنجشکهای بابا
هر تعداد صلوات که مایلید بفرستید.
@mntazera
❤3
🔺سازمان دامپزشکی: گوشتهای برزیلی سالماند
سخنگوی سازمان دامپزشکی کشور:
🔹سال گذشته حدود ۱۲۱ تن گوشت منجمد وارد کشور شد.
🔹بعد از یکسال و به دلیل مشکلاتی که شرکت واردکننده با گمرک داشت، بالاخره دستور ترخیص آنها داده شد.
🔹از لحاظ سلامت، گوشتها سالم و قابل مصرف است و طی این یکسال براساس استانداردهای لازم نگهداری شدهاند.
🔹همچنین بیشتر این گوشتها وارد صنعت برای مصرف در کارخانههای فرآوردههای گوشتی (سوسیس و کالباس) میشوند.
...
بعد از یکسال .......
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazer
سخنگوی سازمان دامپزشکی کشور:
🔹سال گذشته حدود ۱۲۱ تن گوشت منجمد وارد کشور شد.
🔹بعد از یکسال و به دلیل مشکلاتی که شرکت واردکننده با گمرک داشت، بالاخره دستور ترخیص آنها داده شد.
🔹از لحاظ سلامت، گوشتها سالم و قابل مصرف است و طی این یکسال براساس استانداردهای لازم نگهداری شدهاند.
🔹همچنین بیشتر این گوشتها وارد صنعت برای مصرف در کارخانههای فرآوردههای گوشتی (سوسیس و کالباس) میشوند.
...
بعد از یکسال .......
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazer
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_13 افشین گفته بود: از حرفای افسانه به مامانم فهمیدم که شب هایی که افسانه، مامانو مرتب و آرایش میکرده و با هم لباس های مدلینگ میپوشیدن و عکس های فیگوری و ژستی میگرفتند، با برنامه بوده! چون یه روز مامانم از افسانه پرسید: داستان چیه؟…
#کف_خیابون_14
پسر جلال شانس آورد که هر کاری کردم کبریت روشن نمیشد... پسر آشغال جلال که نمیدونست چیکار کنه و هول شده بود، تا میخواست از گود بپره بیرون، پاش گیر کرد پشت سیم لامپی که برای روشنایی گود برده بود... دیگه اونجا شانس نیاورد... خدا هم میخواست همینجوری که منو چرزنده، خودش هم بچرزه... محکم خورد زمین... با صورت هم خورد زمین... سیم برق اتصالی کرد... یهو صدای بلندی اومد...
با گود فاصله داشتم... هنوز درگیر کبریت بودم که دیدم آتیش وحشتناکی وسط گود روشن شده... دقیقا زیر ماشینی که پیچ روغنش هم بازه... پایین تنه پسر اوس جلال بود که آتیش گرفته بود ... آتیش داشت لباس چرب و چیلی را توی پوست و گوشت بدنش آب میکرد ... اگر به دادش نرسیده بودند، تمام هیکلش دود میشد میرفت هوا... دلم خنک نشد... دوس داشتم خودم آتیشش بزنم... اما... هنوزم معتقدم که شانس آورد که کبریت من روشن نشد...
تا کلی وقت درگیر دادگاه آتش سوزی گود گاراژ و نیم تنه پایین پسر جلال بودیم... اما اون چیزی که سبب شد اسمی از من وسط نیاد، این بود که پسر جلال فهمید که اون عکس، عکس مامان من بوده... آروم در گوشش گفتم که اگر شکایت بکنی و اسم منو بیاری، کل گاراژ را آتیش میکشم و به بابات هم میگم که قصه چه بوده... بعد از دو سه ماه کش و قوس، دادگاه تموم شد و چون شاهد خاصی نداشتند و اسمی از من هم مطرح نشد، جلال با بیمه سرشاخ شد...خلاصه آخرش پسر جلال تا مدت ها خونه نشین شد و منم به کارم در گاراژ ادامه دادم...
افشین یه جای دیگه نوشته بود:
نمیشد با اون وضعیت ادامه داد... خیلی اذیت میشدم که تابلو باشیم... اما نه میتونستم جلوی مامان و خواهرم بگیرم و نه راه چاره خاصی به ذهنم میرسید... فقط میدونستم که نمیتونم با اون وضعیت ادامه بدم... تصمیم گرفتم با مامانم مطرح کنم اما نمیدونستم چطوری مطرح کنم؟
تا اینکه یه شب... مامان و افسانه شو داشتند... منم تا ساعت یک یک و نیم خودمو بیدار نگه داشتم تا بالاخره بتونم با مامانم صحبت کنم... تا اینکه بالاخره مامان و افسانه برگشتند خونه... خیلی خسته بودند... جوری که تا اومدند فقط کفششون را درآوردند و رفتند ولو شدن رو تخت خواب!
من که خیلی تعجب کرده بودم... رفتم بالا سر مامانم... گفتم مامان باید حرف بزنیم!
مامان به زور چشمش را باز کرد و گفت: افشین جون! الان اصلا نمیتونم... حتی قادر نیستم ببینمت... بذار سر فرصت قربونت برم...
گفتم مگه بنایی بودین که اینجوری دوتاتون خسته این؟! این چه کاریه که شما را اینقدر خسته و کوفته میکنه؟ حالا خوبه یه دو مدل لباس پوشیدن و راه رفتینا... خوبه که کوه نکندین!
جوابم ندادن... افسانه که بیشتر میخورد بیهوش شده باشه تا اینکه خواب باشه... مامانم هم تلاش میکرد چشماش را باز نگه داره و جوابمو بده... که نتونست و چشماش بسته شد و خوابید!
اون شب خیلی تو ذوقم خورد... دوس داشتم تکلیفمون روشن بشه اما نتونستیم حرف بزنیم... رفتم توی رخت خوابم و دراز کشیدم... داشتم با گوشیم ور میرفتم که شیطون رفت تو جلدم...
پاشدم رفتم بالای سر مامان و افسانه... آروم صداشون کردم... دیدم نه بابا... بیدار نمیشن... خیالم راحت شد... هیجان زیادی داشتم... چند بار لعنت بر شیطون کردم... اما فایده نداشت... پاورچین پاورچین قدم برمیداشتم... رفتم سراغ کیف افسانه و مامانم... نمیدونستم چرا دارم این کارو میکنم... اما واسم جذابیت زیادی داشت... دوس داشتم وسایلشون را دید بزنم... دوس داشتم ببینم اونشب چه لباس جدیدی آوردن خونه و قراره باهاش تمرین شو کنند!
کیفشون را برداشتم با خودم بردم توی حال... نفسم داشت بالا میومد... از بس ترسیده بودم و هیجانی شده بودم... قلبمو که دیگه نگو... داشت از دهنم میپرید بیرون... هی برمیگشتم و پشت سرمو نگا میکردم... زیپ کیفشون را وا کردم... بوی سه چهار کیلو مواد آرایشی به مغزم خورد و گیج و منگم کرد... تا اینکه دیدم... لباس خیلی قشنگی توی کیف افسانه بود... درآوردم و خوب نگاش کردم... متاسفانه اتفاقی که نباید میفتاد، داشت میفتاد...
ادامه دارد...
@mntazera
پسر جلال شانس آورد که هر کاری کردم کبریت روشن نمیشد... پسر آشغال جلال که نمیدونست چیکار کنه و هول شده بود، تا میخواست از گود بپره بیرون، پاش گیر کرد پشت سیم لامپی که برای روشنایی گود برده بود... دیگه اونجا شانس نیاورد... خدا هم میخواست همینجوری که منو چرزنده، خودش هم بچرزه... محکم خورد زمین... با صورت هم خورد زمین... سیم برق اتصالی کرد... یهو صدای بلندی اومد...
با گود فاصله داشتم... هنوز درگیر کبریت بودم که دیدم آتیش وحشتناکی وسط گود روشن شده... دقیقا زیر ماشینی که پیچ روغنش هم بازه... پایین تنه پسر اوس جلال بود که آتیش گرفته بود ... آتیش داشت لباس چرب و چیلی را توی پوست و گوشت بدنش آب میکرد ... اگر به دادش نرسیده بودند، تمام هیکلش دود میشد میرفت هوا... دلم خنک نشد... دوس داشتم خودم آتیشش بزنم... اما... هنوزم معتقدم که شانس آورد که کبریت من روشن نشد...
تا کلی وقت درگیر دادگاه آتش سوزی گود گاراژ و نیم تنه پایین پسر جلال بودیم... اما اون چیزی که سبب شد اسمی از من وسط نیاد، این بود که پسر جلال فهمید که اون عکس، عکس مامان من بوده... آروم در گوشش گفتم که اگر شکایت بکنی و اسم منو بیاری، کل گاراژ را آتیش میکشم و به بابات هم میگم که قصه چه بوده... بعد از دو سه ماه کش و قوس، دادگاه تموم شد و چون شاهد خاصی نداشتند و اسمی از من هم مطرح نشد، جلال با بیمه سرشاخ شد...خلاصه آخرش پسر جلال تا مدت ها خونه نشین شد و منم به کارم در گاراژ ادامه دادم...
افشین یه جای دیگه نوشته بود:
نمیشد با اون وضعیت ادامه داد... خیلی اذیت میشدم که تابلو باشیم... اما نه میتونستم جلوی مامان و خواهرم بگیرم و نه راه چاره خاصی به ذهنم میرسید... فقط میدونستم که نمیتونم با اون وضعیت ادامه بدم... تصمیم گرفتم با مامانم مطرح کنم اما نمیدونستم چطوری مطرح کنم؟
تا اینکه یه شب... مامان و افسانه شو داشتند... منم تا ساعت یک یک و نیم خودمو بیدار نگه داشتم تا بالاخره بتونم با مامانم صحبت کنم... تا اینکه بالاخره مامان و افسانه برگشتند خونه... خیلی خسته بودند... جوری که تا اومدند فقط کفششون را درآوردند و رفتند ولو شدن رو تخت خواب!
من که خیلی تعجب کرده بودم... رفتم بالا سر مامانم... گفتم مامان باید حرف بزنیم!
مامان به زور چشمش را باز کرد و گفت: افشین جون! الان اصلا نمیتونم... حتی قادر نیستم ببینمت... بذار سر فرصت قربونت برم...
گفتم مگه بنایی بودین که اینجوری دوتاتون خسته این؟! این چه کاریه که شما را اینقدر خسته و کوفته میکنه؟ حالا خوبه یه دو مدل لباس پوشیدن و راه رفتینا... خوبه که کوه نکندین!
جوابم ندادن... افسانه که بیشتر میخورد بیهوش شده باشه تا اینکه خواب باشه... مامانم هم تلاش میکرد چشماش را باز نگه داره و جوابمو بده... که نتونست و چشماش بسته شد و خوابید!
اون شب خیلی تو ذوقم خورد... دوس داشتم تکلیفمون روشن بشه اما نتونستیم حرف بزنیم... رفتم توی رخت خوابم و دراز کشیدم... داشتم با گوشیم ور میرفتم که شیطون رفت تو جلدم...
پاشدم رفتم بالای سر مامان و افسانه... آروم صداشون کردم... دیدم نه بابا... بیدار نمیشن... خیالم راحت شد... هیجان زیادی داشتم... چند بار لعنت بر شیطون کردم... اما فایده نداشت... پاورچین پاورچین قدم برمیداشتم... رفتم سراغ کیف افسانه و مامانم... نمیدونستم چرا دارم این کارو میکنم... اما واسم جذابیت زیادی داشت... دوس داشتم وسایلشون را دید بزنم... دوس داشتم ببینم اونشب چه لباس جدیدی آوردن خونه و قراره باهاش تمرین شو کنند!
کیفشون را برداشتم با خودم بردم توی حال... نفسم داشت بالا میومد... از بس ترسیده بودم و هیجانی شده بودم... قلبمو که دیگه نگو... داشت از دهنم میپرید بیرون... هی برمیگشتم و پشت سرمو نگا میکردم... زیپ کیفشون را وا کردم... بوی سه چهار کیلو مواد آرایشی به مغزم خورد و گیج و منگم کرد... تا اینکه دیدم... لباس خیلی قشنگی توی کیف افسانه بود... درآوردم و خوب نگاش کردم... متاسفانه اتفاقی که نباید میفتاد، داشت میفتاد...
ادامه دارد...
@mntazera
👍3
🏴در زیر خیمهاش همه یک خانوادهایم»🏴
🙏تقدیر تشکر
✨✨✨✨✨✨✨✨
🧵🪡با کمال احترام از خواهران عزیزی که دیروز بابت خیاطی ریسه های عزای سید و سالار شهیدان زحمت کشیدن تقدیر تشکر میکنیم ان شالله اجر شما امام حسین( ع)💐🌾🌸
@mntazera 🇮🇷
با تشکر فراوان گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🙏تقدیر تشکر
✨✨✨✨✨✨✨✨
🧵🪡با کمال احترام از خواهران عزیزی که دیروز بابت خیاطی ریسه های عزای سید و سالار شهیدان زحمت کشیدن تقدیر تشکر میکنیم ان شالله اجر شما امام حسین( ع)💐🌾🌸
@mntazera 🇮🇷
با تشکر فراوان گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👏4
صاحب اکانت یاردبستانی از اکانتهای فحاشی که رکیک ترین توهینهارو به اهل بیت داشت و به دلیل توهین آمیز بودن بعضی توییت هاش حتی امکان نشر آنها نیست ، خانم نوشین جعفری بود که توسط اطلاعات سپاه دستگیر شد .
این شخص عکاس جریان اصلاح طلب و مورد حمایت تعدادی از جامعه هنری بود ، وقتی دستگیر شد این بخش از جامعه هنری برای آزادیش سنگ تمام گذاشتند ،
برای کی ؟!
هتاک به اهل بیت
برای ما سواله جریان اصلاح طلبی چرا یکبار برای همیشه مرز خودشو با هتاکان آل علی و حامیانشون مشخص نمیکنه ؟!
واقعا چه قرابتی بین این جریان و دشمنان شیعه هست ؟!
یکی از آخرین توییت های یار دبستانیو و اولتیماتوم و تهدید عذاداران حسینی بود،
از اون توییت سالها گذشته و جایگاه امام حسین(ع) تو ایران هنوز همونجاست !!!
#شیعه_خانه_امام
@mntazera
این شخص عکاس جریان اصلاح طلب و مورد حمایت تعدادی از جامعه هنری بود ، وقتی دستگیر شد این بخش از جامعه هنری برای آزادیش سنگ تمام گذاشتند ،
برای کی ؟!
هتاک به اهل بیت
برای ما سواله جریان اصلاح طلبی چرا یکبار برای همیشه مرز خودشو با هتاکان آل علی و حامیانشون مشخص نمیکنه ؟!
واقعا چه قرابتی بین این جریان و دشمنان شیعه هست ؟!
یکی از آخرین توییت های یار دبستانیو و اولتیماتوم و تهدید عذاداران حسینی بود،
از اون توییت سالها گذشته و جایگاه امام حسین(ع) تو ایران هنوز همونجاست !!!
#شیعه_خانه_امام
@mntazera
#مسابقه_نذر_صلوات😍
#اللهم_صل_علی_محمدو_آل_محمد🤲
هدیه به روح چهار شهید مدافع حرم استان اردبیل 💔
ا.شهید هاشم دهقانی نیا
علاقه مند به هنر عکاسی ، دانشجوی تربیت بدنی ، تکواندو کار برتر در کسب مقام های مختلف ، تکاور عملیاتهای ضد تروریستی در غرب کشور ، صاحب فرزند دوقلو
۲. شهیدمحمود هاشمی
از خانواده شهید ترورهای اول انقلاب ، تک تیرانداز جبهه سوریه ، شهادت در روز تولد، شیرینی روز تولدش خیرات مراسم شهادتش شد . لقب «مینیرزمنده»
۳.شهید علی آقایی
در وصیتنامهاش آورده است: آماده باشید اگر زمان ظهور شد از سربازان واقعی و آماده امام زمان(عج) باشید.
۴.شهید مهدی قاضی خانی
شهیدی که برای تحقق خواستهاش از همسرش امضا گرفت .
هر تعداد صلوات که مایلید بفرستید.🌹
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدو_آل_محمد🤲
هدیه به روح چهار شهید مدافع حرم استان اردبیل 💔
ا.شهید هاشم دهقانی نیا
علاقه مند به هنر عکاسی ، دانشجوی تربیت بدنی ، تکواندو کار برتر در کسب مقام های مختلف ، تکاور عملیاتهای ضد تروریستی در غرب کشور ، صاحب فرزند دوقلو
۲. شهیدمحمود هاشمی
از خانواده شهید ترورهای اول انقلاب ، تک تیرانداز جبهه سوریه ، شهادت در روز تولد، شیرینی روز تولدش خیرات مراسم شهادتش شد . لقب «مینیرزمنده»
۳.شهید علی آقایی
در وصیتنامهاش آورده است: آماده باشید اگر زمان ظهور شد از سربازان واقعی و آماده امام زمان(عج) باشید.
۴.شهید مهدی قاضی خانی
شهیدی که برای تحقق خواستهاش از همسرش امضا گرفت .
هر تعداد صلوات که مایلید بفرستید.🌹
@mntazera
❤3