منتظران ظهور
181 subscribers
7.45K photos
2.57K videos
33 files
513 links
گروه جهادی منتظران ظهور مستقل بوده و در راستای محرومیت زدایی از روستاها در زمینه های

معیشتی،فرهنگی،آموزشی،عمرانی،اقتصادی،کشاورزی،بهداشت و درمان فعالیت میکند.

شماره کارت جهت اهدا نذورات👇

6277601265954642

ارتباط با مسئول هماهنگی @Aa67666
Download Telegram
علی موسی 🙂
#نذر_صلوات هدیه به روح تمام شهدای محور مقاومت 🌹 از امروز تا روز اربعین هر تعداد از شهدا که قسمت باشه معرفی میکنیم و براشون ذکر صلوات داریم .😢 به نیت ادای دِینی هر چند ناچیز ، که این مردان خدا بر گردن ما دارند.🤲 #شهید_مدافع_حرم #اللهم_صل_علی_محمد_وآل_محمد💐
گروه جهادی در نظر دارد در پایان چهل روز مسابقه ی مجازی با عنوان #نذر_صلوات برگزار کند .

بدین صورت که هر روز شهدایی رو که نام میبریم معرفی کوچکی هم در موردشون داریم ، از بین این معرفی و ذکر شاخصه ها چند سوال طرح میکنیم و به شرکت کنندگانی که پاسخ های درستی ارسال کنند به قید قرعه جایزه تعلق میگیره 😍🎊

پس با دقت مطالعه کنید .
از شهدای مدافع استان قزوین شروع میکنیم .

@mntazera
#مسابقه_نذر_صلوات
#اللهم_صل_علی_محمد_وآل_محمد

۱- شهید رسول پورمراد، فارغ‌التحصیل رشته مهندسی الکترونیک و اولین شهید مدافع حرم استان قزوین

۲- شهید روح‌الله رحیمی،
بسیجی تیپ فاطمیون

۳- شهید حمیدرضا اسداللهی معروف به ابو محمد، از اعضای اصلی مرکز مطالعات راهبردی تربیت اسلامی به شمار می‌رفت که تاکنون اقدامات و فعالیت‌های گسترده‌ای را در عرصه‌های تربیتی و فرهنگی در کشورهایی چون پاکستان، عراق و لبنان ساماندهی و مدیریت کرده بود.

۴- شهید مهدی عزیزی، از اولین شهدای مدافع حرم در سوریه، شهادت در سال ۹۲؛ شهیدی که اولین کلامی که به زبان آورد «شهیدم من» بود.

۵- شهید ذکریا شیری، شهید مدافع حرم از پاسداران تیپ ۸۲ سپاه صاحب‌الامر (عج) استان قزوین که در عملیات مدافعان حرم در استان حلب پیکرشان به‌جای مانده است.

۶- شهید حجت اسدی، مداح اهل‌بیت و مسئول هیئت حسین جان (ع) قزوین در شب شهادت حضرت‌ زهرا (س) به مقام شهادت نائل شد.

@mntazera
👍6💔3
🏴در زیر خیمه‌اش همه یک خانواده‌ایم»🏴

#لبیک یا حسین

#عاشورا

💐کمک   ۵۰۰ هزار تومانی💐



🌾 به استحضار میرسانیم 

  💐🏵خیر عزیزی   مبلغ   ۵۰۰ هزار تومان به نیت پدر مرحوم شان در روز عاشورا به ایستگاه صلواتی گروه جهادی کمک کردن🙏🌺

🌹کار نیکوی انفاق و کمک به عزیزان موهبتی است که خداوند منان هرکسی را نصیب نخواهد کرد آنان که با روح بلند و با دل پر محبت و دستانی گشاده و بخشنده همنوعان خود را چون خویش دوست دارند و شیرینی و طعم خوش زندگی را برای دیگران نیز آرزو می‌کنند به یقین در پیشگاه حق تعالی گرامی و عزیزند و از بهترین پاداش ها برخوردارند از شما سرور گرامی بابت محبت ها و عنایات خویش در کمک به گروه جهادی منتظران ظهور صمیمانه و خالصانه تشکر کرده و از آن کریم دانا و بینا خیر دنیا و آخرت را برای شما و خانواده محترمتان و همچنین رحمت و مغفرت را برای  روح پدر عزیزتان مسئلت داریم.🌷

🤝شادی روح این پدر عزیز و همه شهدا اموات در این شب جمعه حمد فاتحه ای قرائت فرماید🥀

#پویش
#همدلی


🙏با تشکر گروه جهادی منتظران ظهور

@mntazera 🇮🇷
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥1
منتظران ظهور
#کف_خیابون_12 وقتی از اتاق مامانم اومدم بیرون، هنوز وسایل پذیرایی مهمونی عصر روی میز پذیراییمون بود... رفتم یه سیب بردارم که یه چیزی دیدم که بیشتر از سر و وضع مامانم منو بهت زده کرد... دیدم دو تا بشقاب بیشتر نیست... این ینی یا دو نفر مهمون بودند یا با مامان…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇

#کف_خیابون_13

افشین گفته بود:

از حرفای افسانه به مامانم فهمیدم که شب هایی که افسانه، مامانو مرتب و آرایش میکرده و با هم لباس های مدلینگ میپوشیدن و عکس های فیگوری و ژستی میگرفتند، با برنامه بوده! چون یه روز مامانم از افسانه پرسید: داستان چیه؟ چرا و اصلا چی شد که پیشنهاد منو واسه مزون دادن؟ آخه اونا که منو نمی شناختند!

افسانه لو داد که: یه روز که داشتم عکسامون را به فائزه (یکی از بچه های مزون که مسئول آرایش کردن خانم ها را به عهده داره) نشون میدادم، تا عکس تو را دید گفت: «وای افسانه این کیه؟ عجب خانمی!» منم گفتم: «مامانمه! چطور؟!»

فائزه گفت: «عجب چهره و هیکلی داره واسه مدل! کوروش خان این عکسو دیده؟!»

با تعجب گفتم: «وا ! چی داری میگی؟ چرا شعر میگی؟! معلومه که نه! با مامانم چیکار داری؟»

فائزه یهو دوید و رفت گوشیمو به کوروش خان نشون داد! من که از خجالت داشتم آب میشدم که کوروش داشت به عکس نیمه لخت بدن و چهره مامان خوشکلم نگاه میکنه، اما دیگه کار از کار گذشته بود... نمیتونستم خودمو غیرتی نشون بدم... سکوت کردم و فقط خجالت کشیدم... تا اینکه کوروش گفت عجب مدلی بشه مامانت! چه مامان مامانی داری افسانه خانم! عکسو واسم بولوتوث کن و منم واسش فرستادم... دو سه روز بعدش کوروش به من گفت: «افسانه خانم! این مامان رویای شما شده رویای من! دوس دارم ببینمش و حتی اگر دیدم اهل دل هست، دعوت به همکاریش کنم!»

مامان که سرش پایین بود، لبخندی زد و از اون روز که مامان مهمونی عصر را با کوروش داشت که نمیدونم چه خبر بوده و چه شده بوده، تا مدت حدودا یک سال با مزون کوروش همکاری داشت.

با همکاری مامان با مزون کوروش، کم کم زندگیمون داشت عوض میشد... وضع مالیمون خیلی خوب شده بود... حتی پول پس انداز میکردیم... مامان رویا و افسانه، با هم حدودا ماهی دو سه ملیون تومن درامد داشتند... این پول، غیر از پولی بود که به صورت انعام در شوهای شبانه باغ های لواسون و قیطریه و ... درمیاوردند!

با عوض شدن سر و وضع زندگیمون، تیپ و قیافه مامان و افسانه هم خیلی امروزی و تابلو شده بود... واسه خودمم جذابیت داشتند چه برسه به بقیه... دروغ چرا؟ حتی احساس میکردم پسرای محل، خیلی به مامان و خواهرم دقت میکنند... مامان و خواهرم از اول هم چادری نبودند... اما قبلا تیپشون طوری بود که چندان جلب توجه هم نمیکردند... ولی از زمانی که مدل مزون شده بودند و تیپ و آرایش و هیکلشون مانکنی تر شده بود، میشنیدم که ...

بذارید یه موردش را اینجوری واستون بگم... یه روز پسر اوس جلال خودمون داشت واسه یکی از بچه های گاراژ تعریف هیکل و قیافه دختری میکرد که میگفت توی فلان کوچه میبینتش! بنظرش سن و سال داره و از خودش بزرگتره اما واسش جذاب ترین زن دنیاست! میگفت بالاخره یه روز مخش را میزنم و حتی اگر جایی هم پیدا نکردم، میارمش گاراژ !!

کنجکاو شدم عکس دختره را ببینم... میخواستم بدونم این کیه که پسر جلال واسش اینجوری کف کرده! ... هر کاری کردم نشونم ندادند... گفتن تو هنوز بچه ای! ... یه روز که گوشیش تو شارژ بود و خودش هم رفته بود توی گود کف کاراژ واسه تعمیر ماشین، رفتم سر گوشیش... رمزش را میدونستم... جوری وایسادم که منو نبینند... رفتم توی گالری... عکس ها... دوربین... فقط سه تا عکس بود... داشت قلبم میومد توی دهنم... دستم داشت میلرزید... چون دیدم سه تا عکسش، عکس یه نفره... پسره دیوث آشغال، عاشق هیکل «مامان رویا» ی من شده بود و من خر الاغ خبر نداشتم!!

از عصبانیت داشتم منفجر میشدم... مادر و خواهرم شده بودن سوژه بچه های چشم چرون محل... تا این شاگرد زپرتی دیوث هم از مامانم خوشش میومد! از مامان من! دیگه داشتم تعادلمو از دست میدادم... دست بردم که آچار را بردارم... اما میدونستم که اگه شاخ به شاخ بشیم حریفش نمیشم...

چشمام خون گرفته بود... باید یه کاری میکردم... تا اینکه چشمم به پیت بنزین افتاد... نفهمیدم دارم چیکار میکنم... اصلا فهمیدم دارم چیکار میکنم... اصلا دلم خواست که اینکارو بکنم... اصلا حقش بود که تا توی گود بود و هنوز نیومده بود بیرون، پریدم پیت بنزین را پاشیدم روی سر و صورت میمونش... پاشیدم روی لباس و شلوارش... اصلا خوب کردم که رفتم سراغ کبریت... اما...

ادامه دارد...


@mntazera
👍4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#السلام_علیک_یا_ابا_عبدالله😢

برگزاری مراسم شیرخوارگان با حضور دوستداران و ارادتمندان اهل بیت (ع) و توسل به حضرت علی اصغر (ع) در مسجد صاحب الزمان روستای باورس
🤲🌹
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
5👍1
پیر همه بود اگرچه او کودک بود

صبرش ز غریبی پدر اندک بود

می کرد به نی اشاره می گفت رباب

ای کاش سر نیزه کمی کوچک بود



😭😭😭😭
#یاحسین


گروه جهادی منتظران ظهور (عج) 

@mntazera
6