This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
واکنش مردم به سوال خبرنگار فرانس۲۴ در روز مهمونی ۱۰ کیلومتری عالیه!
اومده به مردم میگه مشکلی ندارید این همه هزینه واسه مهمونی ده کیلومتری شده؟!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
اومده به مردم میگه مشکلی ندارید این همه هزینه واسه مهمونی ده کیلومتری شده؟!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_7 اون روز و اون شب هم به هر ترتیبی بود گذشت. اون از صبحش و جلسه اداره... اون از پیش از ظهرش و مجلس روضه ی خانمم... اون از اون همه لیچار و حرفی که بارم کرد... اون از پرواز و ترافیک بعدش... اون از جلسه اداره و معرفی اجمالی پرونده…
#کف_خیابون_8
پرونده را باز کردم و شروع به مطالعه اش کردم. چون اصل داستان درباره این پرونده است و خیلی نکات ریز و درشت داره، باید تلاش کنم قشنگ و جزئی براتون تعریفش کنم. علتشم اینه که سلسله ای از مشکلات به هم پیوسته را به ما معرفی میکنه که به صورت دومینو به هم تکیه دارند. من حدود یک هفته، دقت کنید، یک هفته شبانه روزی، نه یک هفته کاری، درگیر مطالعه همین پوشه 120صفحه و خورده ای بودم! دو سه روز آخریش هم زمان که مطالعه میکردم، به آنالیز و دوخت و دوز ارتباطاتش هم مشغول بودم. به خاطر همین مجبورم شما را چندین شب معطل تعریفش کنم.
پرونده از این قرار بود:
از یه مکانیکی تماسی به مرکز 110 گرفته میشه و خونی بودن لباس یه پسر که شاگرد اون مکانیکی بوده و حالاتش مشکوک میزده را گزارش میدن. پلیس آگاهی چندان توجهی نمیکنه و میگه اصلا ربطی به ما نداره و شاید خون مرغ باشه و این حرفها...
تا اینکه یک ساعت بعدش، دوباره با مرکز آگاهی تماس میگیرن و اطلاع میدن که همون پسر، توی دسشویی بغل مسجد، رگش را زده و میخواسته خودکشی کنه اما موفق به خودکشی نمیشه و صاحب اون مکانیکی میاد و سریعا میبردش بیمارستان.
مامور آگاهی میره سراغ اون پسر... کجا؟ بیمارستان... کی؟ ... دقیقا وقتی که اون پسر به هوش میاد و به خاطر خون زیادی که ازش رفته بوده، لب و دهانش عطش داشته و نمیتونسته حتی حرف بزنه!
خب صبر میکنند تا اون پسر یه کم وضعیتش بهتر بشه و حداقل قادر به حرف زدن باشه... مامور آگاهی تا با دقت بیشتری به پسر نگاه میکنه، میبینه که این پسر خیلی جوون هست و با خودش فکر میکنه که کاش یکی از همکارانشون در بخش پیشگیری از جرائم و کانون تربیت هم موقع بازجویی اولیه روی تخت بیمارستان حاضر باشه.
میره بیرون از اتاق تا زنگ بزنه و هماهنگ کنه تا همکارش بیاد... حدودا یه ربع بیست دقیقه بیرون از اتاق بوده که ناگهان دای جیغ پرستار میشنوه... سریعا برمیگرده داخل تا ببینه چه شده؟ که متوجه میشه پسر قصد فرار داشته... پرستار را محکم هل داده به طرف دیوار... دویده به سمت پله های پشتی بیمارستان... که مامور آگاهی بهش میرسه و اجازه فرار بهش نمیده!
چون احتمال داشته بازم فرار کنه، مامور تصمیم میگیره که به دست اون پسر دستبند بزنه. پسره را میخوابونند روی تخت و ادامه سرم و درمانش را با حساسیت بیشتری انجام میدهند.
تا اینکه پسر قادر به ارتباط و حرف زدن میشه... مامور ازش میخواد که خودشو معرفی کنه... اون پسر هم میگه: «اسمم «افشین» هست... 16 ساله... به دنیا اومده کرج... ساکن تهران... تا سوم راهنمایی بیشتر نخوندم... به خاطر مشکلات مالی خانواده، مجبور شدم در مکانیکی اوس جلال مشغول به کار بشم...»
مامور آگاهی ازش میپرسه: «مشکلت چیه؟ چرا رگ دستت را توی دسشویی زده بودی؟»
افشین هیچی نمیگه و وقتی چند بار ازش میپرسن، بازم سکوت اختیار میکنه و لب به کلمه ای باز نمیکنه.
خب افشین جرم خاصی مرتکب نشده بوده و شاکی خصوصی و یا عمومی هم نداشته. به خاطر همین، نمیشده زندانیش و یا حتی بازداشتش کرد! به خاطر همین، از فرارش هم چشم پوشی میشه و تنها اقدامی که تونستند انجام بدن، این بود که افشین را به یه مرکز مشاوره معرفی کنند تا بر ذهن و روان و رفتار افشین کار بشه و افشین به زندگی و رفتارهای طبیعی برگرده.
از اینجای پرونده، خیلی باید دقت بشه. چون من مدارک آگاهی و مرکز مشاوره مرتبط با نیروی انتظامی را که شهید شاهرودی جمع کرده بود، ناقص دیدم و باید تکمیلش میکردم. به خاطر همین، مدت زمان بیشتری را برای جزئیات زندگی افشین به نقل شهید شاهرودی گذاشتم تا چیزی از چشمم جا نیفته.
به خاطر همین، اجازه بدید از اینجاش به بعد، از زبون شهید شاهرودی بقیه داستان را (با کمی دخل و تصرف که خودم در طول تحقیقات بعدی بهش رسیدم) براتون بگم.
ادامه دارد...
@mntazera
پرونده را باز کردم و شروع به مطالعه اش کردم. چون اصل داستان درباره این پرونده است و خیلی نکات ریز و درشت داره، باید تلاش کنم قشنگ و جزئی براتون تعریفش کنم. علتشم اینه که سلسله ای از مشکلات به هم پیوسته را به ما معرفی میکنه که به صورت دومینو به هم تکیه دارند. من حدود یک هفته، دقت کنید، یک هفته شبانه روزی، نه یک هفته کاری، درگیر مطالعه همین پوشه 120صفحه و خورده ای بودم! دو سه روز آخریش هم زمان که مطالعه میکردم، به آنالیز و دوخت و دوز ارتباطاتش هم مشغول بودم. به خاطر همین مجبورم شما را چندین شب معطل تعریفش کنم.
پرونده از این قرار بود:
از یه مکانیکی تماسی به مرکز 110 گرفته میشه و خونی بودن لباس یه پسر که شاگرد اون مکانیکی بوده و حالاتش مشکوک میزده را گزارش میدن. پلیس آگاهی چندان توجهی نمیکنه و میگه اصلا ربطی به ما نداره و شاید خون مرغ باشه و این حرفها...
تا اینکه یک ساعت بعدش، دوباره با مرکز آگاهی تماس میگیرن و اطلاع میدن که همون پسر، توی دسشویی بغل مسجد، رگش را زده و میخواسته خودکشی کنه اما موفق به خودکشی نمیشه و صاحب اون مکانیکی میاد و سریعا میبردش بیمارستان.
مامور آگاهی میره سراغ اون پسر... کجا؟ بیمارستان... کی؟ ... دقیقا وقتی که اون پسر به هوش میاد و به خاطر خون زیادی که ازش رفته بوده، لب و دهانش عطش داشته و نمیتونسته حتی حرف بزنه!
خب صبر میکنند تا اون پسر یه کم وضعیتش بهتر بشه و حداقل قادر به حرف زدن باشه... مامور آگاهی تا با دقت بیشتری به پسر نگاه میکنه، میبینه که این پسر خیلی جوون هست و با خودش فکر میکنه که کاش یکی از همکارانشون در بخش پیشگیری از جرائم و کانون تربیت هم موقع بازجویی اولیه روی تخت بیمارستان حاضر باشه.
میره بیرون از اتاق تا زنگ بزنه و هماهنگ کنه تا همکارش بیاد... حدودا یه ربع بیست دقیقه بیرون از اتاق بوده که ناگهان دای جیغ پرستار میشنوه... سریعا برمیگرده داخل تا ببینه چه شده؟ که متوجه میشه پسر قصد فرار داشته... پرستار را محکم هل داده به طرف دیوار... دویده به سمت پله های پشتی بیمارستان... که مامور آگاهی بهش میرسه و اجازه فرار بهش نمیده!
چون احتمال داشته بازم فرار کنه، مامور تصمیم میگیره که به دست اون پسر دستبند بزنه. پسره را میخوابونند روی تخت و ادامه سرم و درمانش را با حساسیت بیشتری انجام میدهند.
تا اینکه پسر قادر به ارتباط و حرف زدن میشه... مامور ازش میخواد که خودشو معرفی کنه... اون پسر هم میگه: «اسمم «افشین» هست... 16 ساله... به دنیا اومده کرج... ساکن تهران... تا سوم راهنمایی بیشتر نخوندم... به خاطر مشکلات مالی خانواده، مجبور شدم در مکانیکی اوس جلال مشغول به کار بشم...»
مامور آگاهی ازش میپرسه: «مشکلت چیه؟ چرا رگ دستت را توی دسشویی زده بودی؟»
افشین هیچی نمیگه و وقتی چند بار ازش میپرسن، بازم سکوت اختیار میکنه و لب به کلمه ای باز نمیکنه.
خب افشین جرم خاصی مرتکب نشده بوده و شاکی خصوصی و یا عمومی هم نداشته. به خاطر همین، نمیشده زندانیش و یا حتی بازداشتش کرد! به خاطر همین، از فرارش هم چشم پوشی میشه و تنها اقدامی که تونستند انجام بدن، این بود که افشین را به یه مرکز مشاوره معرفی کنند تا بر ذهن و روان و رفتار افشین کار بشه و افشین به زندگی و رفتارهای طبیعی برگرده.
از اینجای پرونده، خیلی باید دقت بشه. چون من مدارک آگاهی و مرکز مشاوره مرتبط با نیروی انتظامی را که شهید شاهرودی جمع کرده بود، ناقص دیدم و باید تکمیلش میکردم. به خاطر همین، مدت زمان بیشتری را برای جزئیات زندگی افشین به نقل شهید شاهرودی گذاشتم تا چیزی از چشمم جا نیفته.
به خاطر همین، اجازه بدید از اینجاش به بعد، از زبون شهید شاهرودی بقیه داستان را (با کمی دخل و تصرف که خودم در طول تحقیقات بعدی بهش رسیدم) براتون بگم.
ادامه دارد...
@mntazera
طرف شغلش این بوده که به روند استخدامها نظارت کنه تا تخلفی صورت نگیره. بعد حکم استخدام خودش به دلیل تخلف لغو شده!!!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍2
این ۱۳ شغل از کارمزد کارتخوانها معاف شدند
🔹طبق اعلام بانک مرکزی صاحبان مشاغل زیر معاف از کارمزد هستند:
🔹۱ ـ نانواییها ۲ ـ سوپرمارکتها و فروشگاههای محصولات غذایی و خواروبارفروشی ۳ ـ داروخانهها، بیمارستانها و خدمات درمانی ۴ ـ جایگاههای سوخت اتوماتیک و فروشندگان سوخت ۵ ـ فروشگاههای تجهیزات ساخت کاردستی و صنایع دستی هنری ۶ ـ حملونقل درون و حومه شهر، تاکسیرانی و کرایه اتومبیل ۷ ـ مدارس ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان ۸ ـ روزنامهفروشیها و دکههای روزنامه ۹ ـ دفتر خدمات مخابراتی محلی و راهدور ۱۰ ـ انجمنها و اتحادیههای مدنی، اجتماعی و مؤسسات خیریه ۱۱ ـ فروشگاه محصولات رسانهای، کتاب، روزنامه، فیلم، موسیقی ۱۲ ـ عوارض راه، پارکینگ، پارکومتر و گاراژ ۱۳ ـ وجوه دولتی، قوه قضاییه و شرکتهای خدماتی (آب، برق، گاز).
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🔹طبق اعلام بانک مرکزی صاحبان مشاغل زیر معاف از کارمزد هستند:
🔹۱ ـ نانواییها ۲ ـ سوپرمارکتها و فروشگاههای محصولات غذایی و خواروبارفروشی ۳ ـ داروخانهها، بیمارستانها و خدمات درمانی ۴ ـ جایگاههای سوخت اتوماتیک و فروشندگان سوخت ۵ ـ فروشگاههای تجهیزات ساخت کاردستی و صنایع دستی هنری ۶ ـ حملونقل درون و حومه شهر، تاکسیرانی و کرایه اتومبیل ۷ ـ مدارس ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان ۸ ـ روزنامهفروشیها و دکههای روزنامه ۹ ـ دفتر خدمات مخابراتی محلی و راهدور ۱۰ ـ انجمنها و اتحادیههای مدنی، اجتماعی و مؤسسات خیریه ۱۱ ـ فروشگاه محصولات رسانهای، کتاب، روزنامه، فیلم، موسیقی ۱۲ ـ عوارض راه، پارکینگ، پارکومتر و گاراژ ۱۳ ـ وجوه دولتی، قوه قضاییه و شرکتهای خدماتی (آب، برق، گاز).
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
احیا و رونق مجدد صادرات
تصاحب بازارهای روسیه توسط ایران
سعید صالحی، مدیر جهاد کشاورزی شهرستان قزوین: اولین محموله به میزان ۲۰ تن در فاز اول از منطقه الموت شرقی روستای خشکچال به کشور مقصد روسیه از مرز آستارا انجام شده است.
این چندمین محموله صادراتی از انواع میوه های ایران به روسیه است .
@mntazera
تصاحب بازارهای روسیه توسط ایران
سعید صالحی، مدیر جهاد کشاورزی شهرستان قزوین: اولین محموله به میزان ۲۰ تن در فاز اول از منطقه الموت شرقی روستای خشکچال به کشور مقصد روسیه از مرز آستارا انجام شده است.
این چندمین محموله صادراتی از انواع میوه های ایران به روسیه است .
@mntazera
رتبه بندی جهانی بهترین نان
پرچم نان بربری بالاست 😎
مقام سوم جهان را در جدول رده بندی از آن خود کرده است .😍😋
نان سنگک و نان شیرمال در جدول به ترتیت در رتبه ی ۲۱ و ۲۲ قرار دارند.
و نان تافتونی در قعر جدول جای گرفته است .
@mntazera
پرچم نان بربری بالاست 😎
مقام سوم جهان را در جدول رده بندی از آن خود کرده است .😍😋
نان سنگک و نان شیرمال در جدول به ترتیت در رتبه ی ۲۱ و ۲۲ قرار دارند.
و نان تافتونی در قعر جدول جای گرفته است .
@mntazera
👍4
لینک کانال فروشگاه پوشاک پرگاس
بالاترازخانه بهداشت خ اصلی روبروی فروشگاه سورنا
https://rubika.ir/joing/DFEIAEBA0OUZTXBMWQLWIKNOIBRUSPSE
@mntazera
بالاترازخانه بهداشت خ اصلی روبروی فروشگاه سورنا
https://rubika.ir/joing/DFEIAEBA0OUZTXBMWQLWIKNOIBRUSPSE
@mntazera
🔥1
منتظران ظهور
قسمت دهم چمران : فقر برای ما یک اجبار نبود بلکه انتخاب بود . منظورم از فقر ساده زیستی برای آینده من یک انتخابه ، این همون چیزیه که راه ما دو نفر را از هم جدا میکند . پروانه : آخه من نمی فهمم ، وقتی می شه راحت زندگی کرد ، چرا آدم باید خودش رو به سختی…
قسمت یازدهم
چمران :
خب ، حالا متقاعد شدی که راه ما دو تا از هم جداست و خیلی با هم فاصله داریم ؟!
پروانه :
نه ، آقای مهندس! چشم شما افتاده به خونه و کارخونه پدرم ،من اگر از شما پایین تر نباشم ، قطعا بالاتر نیستم ، این مال و ثروتی که می بینی یک سنتش هم مال من نیست .
چمران حیرت زده میشود .
پروانه :
من هم حرف برای گفتن زیاد دارم .
ادامه دارد...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
چمران :
خب ، حالا متقاعد شدی که راه ما دو تا از هم جداست و خیلی با هم فاصله داریم ؟!
پروانه :
نه ، آقای مهندس! چشم شما افتاده به خونه و کارخونه پدرم ،من اگر از شما پایین تر نباشم ، قطعا بالاتر نیستم ، این مال و ثروتی که می بینی یک سنتش هم مال من نیست .
چمران حیرت زده میشود .
پروانه :
من هم حرف برای گفتن زیاد دارم .
ادامه دارد...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴🔴عجیب اما واقعی! من با نامرد دست نمیدهم!
🔶قهر دو انقلابی نما بر سر قدرت
👈 قهر نماینده قزوین در مجلس با استاندار قزوین که پادرمیانی وزیر میراث هم کفایت نکرد!
وحدت کلمه و همدلی بین مسئولین موج میزنه.......
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🔶قهر دو انقلابی نما بر سر قدرت
👈 قهر نماینده قزوین در مجلس با استاندار قزوین که پادرمیانی وزیر میراث هم کفایت نکرد!
وحدت کلمه و همدلی بین مسئولین موج میزنه.......
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
منتظران ظهور
#مزاج_خود_را_بشناسیم(۵) ویژگی ظاهری طبع #گرم_تر«مرطوب» هیکل و اندام: افراد دموی درشت اندام و تنومند هستند و بدنی عضلانی و ماهیچه ای دارند ، چهار شانه بوده ، قفسه سینه پهن دارند . تو پر بوده و استعداد نسبی چاقی دارند ، آنان را نمی توان لاغر و کمر باریک کرد…
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۶)
ویژگیهای ظاهری طبع #گرم_تر(مرطوب)
مو:
دموی ها معمولا پر مو هستند ، موهای حالت دار ، مجعد و ضخیم دارند، موهای آنان در سنین جوانی و میانسالی ریزش زیادی ندارد و دچار سفیدی موی زودرس هم نمیشوند ، اما در سنین بالا در پیری و کهولت مثل تمام طبع گرم ریزش و طاسی در وسط سر دارند .
ناخن:
زیر ناخن هایشان قرمز است .
تعریق :
منافذ پوستی درشتی دارند و زیاد عرق میکنند.
رگها:
رگهای بدن در ناحیه پشت دستها، گردن، روی پاها و گاه پیشانی واضح و برجسته است .
نبض :
نبضی پر ، وسیع ، قوی ، سریع و نرم دارند.
زبان:
رنگ زبان شان قرمز پررنگ است .
قدرت بدنی:
قوی و پر انرژی و با قدرت بدنی بالا هستند .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
ویژگیهای ظاهری طبع #گرم_تر(مرطوب)
مو:
دموی ها معمولا پر مو هستند ، موهای حالت دار ، مجعد و ضخیم دارند، موهای آنان در سنین جوانی و میانسالی ریزش زیادی ندارد و دچار سفیدی موی زودرس هم نمیشوند ، اما در سنین بالا در پیری و کهولت مثل تمام طبع گرم ریزش و طاسی در وسط سر دارند .
ناخن:
زیر ناخن هایشان قرمز است .
تعریق :
منافذ پوستی درشتی دارند و زیاد عرق میکنند.
رگها:
رگهای بدن در ناحیه پشت دستها، گردن، روی پاها و گاه پیشانی واضح و برجسته است .
نبض :
نبضی پر ، وسیع ، قوی ، سریع و نرم دارند.
زبان:
رنگ زبان شان قرمز پررنگ است .
قدرت بدنی:
قوی و پر انرژی و با قدرت بدنی بالا هستند .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
باسلام
🧂🍽 پلاسکو شیک 🍽🧂
عرضه کننده انواع وسایل خانه وآشپزخانه
آدرس:باورس جنب فروشگاه مرکزی
لینک کانال
https://rubika.ir/Shekpelas
@mntazera
🧂🍽 پلاسکو شیک 🍽🧂
عرضه کننده انواع وسایل خانه وآشپزخانه
آدرس:باورس جنب فروشگاه مرکزی
لینک کانال
https://rubika.ir/Shekpelas
@mntazera
👏3
منتظران ظهور
#کف_خیابون_8 پرونده را باز کردم و شروع به مطالعه اش کردم. چون اصل داستان درباره این پرونده است و خیلی نکات ریز و درشت داره، باید تلاش کنم قشنگ و جزئی براتون تعریفش کنم. علتشم اینه که سلسله ای از مشکلات به هم پیوسته را به ما معرفی میکنه که به صورت دومینو به…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇
#کف_خیابون_9
شهید شاهرودی نوشته بود:
پرونده افشین را بررسی کردم. باید میرفتم سراغ خانوادش. یه خانواده معمولی که طرفای میدون امام حسین و بیمارستان امام حسین خونشون بود. خیلی معمولی. پدرش که فوت شده بود. مادرش هم در یه خونه سبزی پاک کنی و خوردکنی کار میکرد و یه نون بخور نمیر درمیاورد. افشین به خاطر شدت فقر و فشاری که در خونه بود، مجبور میشه ترک تحصیل کنه و به بهانه اینکه حوصله درس ندارم و حالا این همه دکتر و مهندس بیکار داریم و مگه حتما همه باید درس بخونند، در مغازه مکانیکی اوس جلال مشغول به کار میشه.
همه ماجرا از جایی شروع میشه که علت کار کردن افشین را در آوردم. افشین یه خواهر داره که چهار سال از خودش بزرگتره. ینی حدودا 21 سالشه. به نام «افسانه» ... خیلی امروزی... ورزشکار... مانتویی ... باهوش... زیبا ...
وقتی افسانه، دانشگاه آزاد رشته مهندسی عمران با اون شهریه های سنگینش قبول میشه، به مشکل مالی شدیدتری مواجه میشن. پولی که مادر در سبزی خوردکنی درمیاورده، حتی کفاف یومیه شون هم نمیکرده چه برسه به شهریه دانشگاه آزاد از اسلام افسانه!
به هر بدختی بود، پول ترم اول و ثبت نامش را جور کردند. جور کردن همین پول هم کار افشین بود. افشین طبق قراردادی که با اوس جلال میبنده، متعهد میشه که سه ماه به صورت کاملا رایگان برای اوس جلال کار کنه تا بتونه دست مزدش را جلوجلو دریافت کنه و واسه شهریه افسانه هزینه کنه.
ترم اول را گذروندند. افشین میگفت: «روز به روز، وضعیت ظاهری خواهرم داشت تغییر میکرد. هر روز آرایشش غلیظ تر میشد. من و مامانم تعجب میکردیم اما از بس دخترای بد حجاب تر و بد ترکیب تر از افسانه در دانشگاهشون و اطرافیان خودمون دیده بودیم، خیلی به افسانه گیر نمیدادیم.
تا اینکه افسانه یه روز اومد خونه و گفت: اینجوری نمیشه! میخوام کار کنم. معنی نداره که فقط درس بخونم و شماها واسه شهریه دانشگاهم کار کنید.
بهش گفتم: خوبه که! اتفاقا منم از تنهایی درمیام!
افسانه که داشت شاخ درمیاورد گفت: تو از تنهایی در میایی؟! ینی چی؟!
با خنده گفتم: چون اوس جلال یه شاگرد دیگه هم واسه تعویض روغنی میخواد باهاش حرف میزنم که تو را استخدام کنه و بیایی ور دست خودم وایسی یه لقمه نون در بیاریم!
افسانه که دوزاریش افتاد که سر کاری بوده، ویشگونم گرفت و در و وری بهم گفت و خندیدیم.»
چند روز میگذره... شاید کمتر از یه هفته... یه روز افسانه با خنده و شیرینی در را باز میکنه و میاد خونه. افشین و مامانش که تعجب کرده بودن، علت شیرینی و خوشحالی افسانه را میپرسند!
افسانه میگه: «بالاخره یه کار آبرومند و با کلاس پیدا کردم. ایشالله میخوام دستم تو جیب خودم باشه و سربار داش کوچیکه گلم و مامان نانازم نباشم!»
ازش میپرسن که کجاست؟ پیش کیا کار میکنی؟ چطوریه؟ ماهی چقدر بهت حقوق میدن؟
افسانه که با دمش داشته گردو میشکسته، با شور و ذوق بالایی میگه: «یکی از کارمندای دانشگاهمون میدونست که من دنبال کار میگردم. یکی دو روز پیش بهم گفت که افسانه خانم من واسه شما یه کار خوب سراغ دارم! چون کلاس و پریستیژ شما جوریه که به هر کاری نمیخورین و باید یه کار در حدّ توانمندی های شما باشه ... خلاصه... جونم واستون بگه که ازش پرسیدم چه کاریه؟ اگه گفتین؟!»
افشین و مامانش که زبونشون بند اومده بود، گفتن: «زود باش دیگه! لوس نشو!»
افسانه جواب میده: «اون آقاهه بهم پیشنهاد کار در یه مزون لباس داده! خیلی کار باخالیه!»
مامانش میگه: «ینی بری پشت دخل؟ فروشنده بشی؟»
افسانه با دلخوری میگه: «مامان! از تو انتظار نداشتم. ینی دختر خوشکلت بره پشت دخل بشینه؟! واقعا که!»
افشین میگه: «جون بکن دیگه! چه کاریه؟!»
افسانه گفت: «من کارم اینه که لباس ها را میپوشم و شو میدم!»
ادامه دارد...
@mntazera
#کف_خیابون_9
شهید شاهرودی نوشته بود:
پرونده افشین را بررسی کردم. باید میرفتم سراغ خانوادش. یه خانواده معمولی که طرفای میدون امام حسین و بیمارستان امام حسین خونشون بود. خیلی معمولی. پدرش که فوت شده بود. مادرش هم در یه خونه سبزی پاک کنی و خوردکنی کار میکرد و یه نون بخور نمیر درمیاورد. افشین به خاطر شدت فقر و فشاری که در خونه بود، مجبور میشه ترک تحصیل کنه و به بهانه اینکه حوصله درس ندارم و حالا این همه دکتر و مهندس بیکار داریم و مگه حتما همه باید درس بخونند، در مغازه مکانیکی اوس جلال مشغول به کار میشه.
همه ماجرا از جایی شروع میشه که علت کار کردن افشین را در آوردم. افشین یه خواهر داره که چهار سال از خودش بزرگتره. ینی حدودا 21 سالشه. به نام «افسانه» ... خیلی امروزی... ورزشکار... مانتویی ... باهوش... زیبا ...
وقتی افسانه، دانشگاه آزاد رشته مهندسی عمران با اون شهریه های سنگینش قبول میشه، به مشکل مالی شدیدتری مواجه میشن. پولی که مادر در سبزی خوردکنی درمیاورده، حتی کفاف یومیه شون هم نمیکرده چه برسه به شهریه دانشگاه آزاد از اسلام افسانه!
به هر بدختی بود، پول ترم اول و ثبت نامش را جور کردند. جور کردن همین پول هم کار افشین بود. افشین طبق قراردادی که با اوس جلال میبنده، متعهد میشه که سه ماه به صورت کاملا رایگان برای اوس جلال کار کنه تا بتونه دست مزدش را جلوجلو دریافت کنه و واسه شهریه افسانه هزینه کنه.
ترم اول را گذروندند. افشین میگفت: «روز به روز، وضعیت ظاهری خواهرم داشت تغییر میکرد. هر روز آرایشش غلیظ تر میشد. من و مامانم تعجب میکردیم اما از بس دخترای بد حجاب تر و بد ترکیب تر از افسانه در دانشگاهشون و اطرافیان خودمون دیده بودیم، خیلی به افسانه گیر نمیدادیم.
تا اینکه افسانه یه روز اومد خونه و گفت: اینجوری نمیشه! میخوام کار کنم. معنی نداره که فقط درس بخونم و شماها واسه شهریه دانشگاهم کار کنید.
بهش گفتم: خوبه که! اتفاقا منم از تنهایی درمیام!
افسانه که داشت شاخ درمیاورد گفت: تو از تنهایی در میایی؟! ینی چی؟!
با خنده گفتم: چون اوس جلال یه شاگرد دیگه هم واسه تعویض روغنی میخواد باهاش حرف میزنم که تو را استخدام کنه و بیایی ور دست خودم وایسی یه لقمه نون در بیاریم!
افسانه که دوزاریش افتاد که سر کاری بوده، ویشگونم گرفت و در و وری بهم گفت و خندیدیم.»
چند روز میگذره... شاید کمتر از یه هفته... یه روز افسانه با خنده و شیرینی در را باز میکنه و میاد خونه. افشین و مامانش که تعجب کرده بودن، علت شیرینی و خوشحالی افسانه را میپرسند!
افسانه میگه: «بالاخره یه کار آبرومند و با کلاس پیدا کردم. ایشالله میخوام دستم تو جیب خودم باشه و سربار داش کوچیکه گلم و مامان نانازم نباشم!»
ازش میپرسن که کجاست؟ پیش کیا کار میکنی؟ چطوریه؟ ماهی چقدر بهت حقوق میدن؟
افسانه که با دمش داشته گردو میشکسته، با شور و ذوق بالایی میگه: «یکی از کارمندای دانشگاهمون میدونست که من دنبال کار میگردم. یکی دو روز پیش بهم گفت که افسانه خانم من واسه شما یه کار خوب سراغ دارم! چون کلاس و پریستیژ شما جوریه که به هر کاری نمیخورین و باید یه کار در حدّ توانمندی های شما باشه ... خلاصه... جونم واستون بگه که ازش پرسیدم چه کاریه؟ اگه گفتین؟!»
افشین و مامانش که زبونشون بند اومده بود، گفتن: «زود باش دیگه! لوس نشو!»
افسانه جواب میده: «اون آقاهه بهم پیشنهاد کار در یه مزون لباس داده! خیلی کار باخالیه!»
مامانش میگه: «ینی بری پشت دخل؟ فروشنده بشی؟»
افسانه با دلخوری میگه: «مامان! از تو انتظار نداشتم. ینی دختر خوشکلت بره پشت دخل بشینه؟! واقعا که!»
افشین میگه: «جون بکن دیگه! چه کاریه؟!»
افسانه گفت: «من کارم اینه که لباس ها را میپوشم و شو میدم!»
ادامه دارد...
@mntazera
👍2
❤️با عرض سلام خدمت عزیزانی که در راستای طرح بازیافت زباله با گروه جهادی همکاری میکنند با کمال احترام به شما عزیزان از ریختن اقلام زیر در کیسه زباله بازیافت جداَ خودداری شود🙏
شیشه🪞
دستمال کاغذی 🧻
ماسک😷
کفش و دمپایی🩴👠
مقوای شیرینی🎁
پاکت شیر و آبمیوه 🧃
🌹با تشکر ویژه و صمیمانه از همکاری شما 🌸
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
شیشه🪞
دستمال کاغذی 🧻
ماسک😷
کفش و دمپایی🩴👠
مقوای شیرینی🎁
پاکت شیر و آبمیوه 🧃
🌹با تشکر ویژه و صمیمانه از همکاری شما 🌸
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍9