بزرگترین دروغ در جهان .......
👇👇👇👇👇👇👇
🔺تورم افغانستان منفی شد
🔹بانک جهانی در گزارش تازهترین شاخصهای اقتصادی افغانستان که در ۲۸ جون/ژوئن منتشر کرده است، نرخ تورم در افغانستان را منفی حدود یک (۰.۹۵) در ماه اوریل و منفی ۳.۳ در مواد غذایی در طول یک سال اعلام کرده است./فرارو
@tabnakonline
👆👆👆👆👆👆👆
مگه میشه کشوری با مسئولین بیسواد و غار نشین بدون فرهنگ اینطوری مدیریت بشه ....
باور نکنید ...
فقط ایران رشد اقتصادی داره ....
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👇👇👇👇👇👇👇
🔺تورم افغانستان منفی شد
🔹بانک جهانی در گزارش تازهترین شاخصهای اقتصادی افغانستان که در ۲۸ جون/ژوئن منتشر کرده است، نرخ تورم در افغانستان را منفی حدود یک (۰.۹۵) در ماه اوریل و منفی ۳.۳ در مواد غذایی در طول یک سال اعلام کرده است./فرارو
@tabnakonline
👆👆👆👆👆👆👆
مگه میشه کشوری با مسئولین بیسواد و غار نشین بدون فرهنگ اینطوری مدیریت بشه ....
باور نکنید ...
فقط ایران رشد اقتصادی داره ....
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍1
منتظران ظهور
#کف_خیابون_4 بعد از جلسه و مختصر پذیرایی که کردن، تک به تک رفتیم دراتاق تقسیم... من نفر شیشم یا هفتم بودم که رفتم داخل... بعد از سلام و احوالپرسی های معمول، پروندم را بررسی کردن... با خودمم حرف زدند... معلوم بود که منو از بابام بهتر میشناسند... اصلا بذارین…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇
#کف_خیابون_5
همینجوری که داشتم باخودم فکر میکردم و اوضاع اون لحظه برام خیلی عادی به نظر نمیرسید، قطار شهری اومد و سوار شدیم. جمعیت زیادی پیاده و سوار شدند. من هم مواظب کیف و ساکم بودم و هم مواظب اسلحه ام. رفتم و یه گوشه ایستادم. فاصله من و اطرافیانم حدودا 30 سانت بود. خیلی کار خطرناکی بود. گاهی به صورت خیلی نامحسوس، با آرنجم به اسلحه ام اشاره میکردم ببینم هست یا نه؟ اما باید طبیعی برخورد میکردم که نظر کسی جلب نشه.
چون مسیر طولانی بود، چندین بار قطار شهری ایستاد و جمعیت را پر و خالی کرد. تا اینکه سر و کله یه خانم مانتویی و نه چندان محجب پیدا شد... با ته آرایش و یه کیف معمولی... رو به من کرد و گفت: «سلام آقا! شبتون بخیر! ببخشید شما این آدرس را بلدید؟»
من یه نگاه به کاغذش انداختم... دیدم نوشته: «باسلام. 233 هستم. به کوروکی زیر دقت کنید تا آدرس منزل شماره دو تهران پارس را خوب یاد بگیرید. ضمنا پاتوق من از دو ایستگاه بالاتر تا سه ایستگاه پایین تره. برای ارتباط با من، کافیه حدود 15 دقیقه قبلش با ستاد ارتباط بگیرید.»
کوروکی را حفظ کردم وکاغذشو دادم بهش و گفتم: ببخشید! من فقط خیابونش را بلدم. بهتره از کسی دیگه بپرسید.
233 هم لبخند زد و تشکر کرد و رفت.
خب! با این برخورد، خیلی چیزا اومد دستم. مثلا اینکه در پرونده مرحله اول، جامعه آماری ما مردم هستند و لذا باید کاملا مردمی رفت و آمد بشه تا رودست نخوریم... و یا اینکه فهمیدم مترو نقش تعیین کننده ای در نقل و انتقال ما داره و باید تمام چاله چوله هاش را خوب یاد بگیرم تا به وقت نیاز، مشکلی پیش نیاد... و همچنین فهمیدم که منم شماره دارم و باید همین امشب شماره ام را دریافت کنم... و ماموران موازی من هم دارن کارای خودشون را پیش میبرند و ممکنه حتی هدف همدیگه قرار بگیریم... و ده ها نکته دیگه...
پیاده شدم و رفتم به طرف خونه... شاید حدودا بیست دقیقه پیاده روی کردم. تقریبا به خونه نزدیک شده بودم که ایستادم. با خودم فکر کردم که هنوز تا ساعت 11 چند دقیقه وقت دارم. پس بهتره خیلی عادی، کوچه های اطراف خونه را هم رصد کنم تا بدونم دقیقا کجا قراره زندگی کنم.
حدود یک ربع، به صورت پیاده و چشمی، تا شعاع 500 متری منزل مورد نظر رصد کردم و تونستم یه نقشه نسبتا واضح از کوروکی های اطراف را توی ذهنم بسپارم. جای خوبی بود. چون دو تا مسیر تخلیه (مسیری که میشه در مواقع خطر، با امنیت بیشتری تردد و مکان را تخلیه کرد) و دو تا مسیر ورودی و یه درب پشتی داشت.
زنگ زدم و وارد خونه شدم. خودمو معرفی کردم و کارای اولیه مربوط به تحویل پرونده را انجام دادم. حدودا 10 الی 12 نفر در خونه بودند که دو سه نفرشون اصلا حرف نمیزدند و بعدش فهمیدم که ایرانی نیستند و برای دوره پیک بدو (دوره آموزش بدو برون مرزی برای سنین 20 الی 25 سال) به تهران اومده بودند. بچه های خوبی بودند. خیلی صمیمی و خودمونی. هر کدوممون واسه ماموریت خاصی دور هم جمع شده بودیم و کسی از کسی نمیپرسید ماموریت تو چیه و جیکار میخوای بکنی؟
فرم شناسایی (شناسنامه اصلی) پرونده را تحویل گرفتم. نوشته بود حدودا 124 صفحه ... با تمام اسکن ها و عکس ها و نوشته های مامور قبلی و ...
مامور قبلی این پرونده یکی از بچه های استان سمنان بوده که حدودا دو ماه روی این پرونده کار کرده بوده که در جریان یه پرونده دیگه در خارج از کشور شهید میشه و حتی نمیتونند جنازه اش را برگردونند. خدا رحمتش کنه. معلوم بود خیلی آدم دقیق و مشتی بوده و دو ماه شبانه روز کار کرده بوده که شده این 124 صفحه! اسمش یادمه. اسم سازمانیش «شاهرودی» بود... شهید شاهرودی!
وقتی داشتم کارای تفهیم اصلی را انجام میدادم، خانمم زنگ زد و دو دقیقه باهاش حرف زدم. معلوم بود هنوز دلخوره. و از همه بیشتر، دلخورتر شده بود که چرا از ظهر واسش زنگ نزده بودم؟! گفتم گرفتار بودم و نمیتونستم و از این حرفها...
اما مدام چشمم به ساعت بود... داشت میشد 11 و 50 دقیقه... اومدم کفشمو در بیارم و راحت تر بشینم روی تخت که یه چیزی به ذهنم اومد... چون احتمال میدادم ساعت 12 خبرای بشه، با همون کیف و ساک و... رفتم دسشویی! ترجیح دادم توی دسشویی باشم و خیلی در دید نباشم تا بهتر ببینم قراره چه اتفاقی بیفته؟!
ساعت همینجوری داشت دقیقه به دقیقه به دقیه میگذشت... تا ساعت به 11 و 58 دقیقه رسید، ناگهان برقها قطع شد! من فقط شنیدم که سر و صدای زیادی پیچید... میدونستم که نباید از دسشویی بیام بیرون... معمولا وقتی حمله یا مانور باشه و ببینند که اکثرا در محوطه مکان مورد نظر هستند، امن ترین مکان دسشویی هست! البته نه چندان امن! چون ممکنه اونا هم مثل من فکر کرده باشن و بریزن رو سرت... مثل همین صحنه ای که واسه من اتفاق افتاد ...
ادامه دارد...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
#کف_خیابون_5
همینجوری که داشتم باخودم فکر میکردم و اوضاع اون لحظه برام خیلی عادی به نظر نمیرسید، قطار شهری اومد و سوار شدیم. جمعیت زیادی پیاده و سوار شدند. من هم مواظب کیف و ساکم بودم و هم مواظب اسلحه ام. رفتم و یه گوشه ایستادم. فاصله من و اطرافیانم حدودا 30 سانت بود. خیلی کار خطرناکی بود. گاهی به صورت خیلی نامحسوس، با آرنجم به اسلحه ام اشاره میکردم ببینم هست یا نه؟ اما باید طبیعی برخورد میکردم که نظر کسی جلب نشه.
چون مسیر طولانی بود، چندین بار قطار شهری ایستاد و جمعیت را پر و خالی کرد. تا اینکه سر و کله یه خانم مانتویی و نه چندان محجب پیدا شد... با ته آرایش و یه کیف معمولی... رو به من کرد و گفت: «سلام آقا! شبتون بخیر! ببخشید شما این آدرس را بلدید؟»
من یه نگاه به کاغذش انداختم... دیدم نوشته: «باسلام. 233 هستم. به کوروکی زیر دقت کنید تا آدرس منزل شماره دو تهران پارس را خوب یاد بگیرید. ضمنا پاتوق من از دو ایستگاه بالاتر تا سه ایستگاه پایین تره. برای ارتباط با من، کافیه حدود 15 دقیقه قبلش با ستاد ارتباط بگیرید.»
کوروکی را حفظ کردم وکاغذشو دادم بهش و گفتم: ببخشید! من فقط خیابونش را بلدم. بهتره از کسی دیگه بپرسید.
233 هم لبخند زد و تشکر کرد و رفت.
خب! با این برخورد، خیلی چیزا اومد دستم. مثلا اینکه در پرونده مرحله اول، جامعه آماری ما مردم هستند و لذا باید کاملا مردمی رفت و آمد بشه تا رودست نخوریم... و یا اینکه فهمیدم مترو نقش تعیین کننده ای در نقل و انتقال ما داره و باید تمام چاله چوله هاش را خوب یاد بگیرم تا به وقت نیاز، مشکلی پیش نیاد... و همچنین فهمیدم که منم شماره دارم و باید همین امشب شماره ام را دریافت کنم... و ماموران موازی من هم دارن کارای خودشون را پیش میبرند و ممکنه حتی هدف همدیگه قرار بگیریم... و ده ها نکته دیگه...
پیاده شدم و رفتم به طرف خونه... شاید حدودا بیست دقیقه پیاده روی کردم. تقریبا به خونه نزدیک شده بودم که ایستادم. با خودم فکر کردم که هنوز تا ساعت 11 چند دقیقه وقت دارم. پس بهتره خیلی عادی، کوچه های اطراف خونه را هم رصد کنم تا بدونم دقیقا کجا قراره زندگی کنم.
حدود یک ربع، به صورت پیاده و چشمی، تا شعاع 500 متری منزل مورد نظر رصد کردم و تونستم یه نقشه نسبتا واضح از کوروکی های اطراف را توی ذهنم بسپارم. جای خوبی بود. چون دو تا مسیر تخلیه (مسیری که میشه در مواقع خطر، با امنیت بیشتری تردد و مکان را تخلیه کرد) و دو تا مسیر ورودی و یه درب پشتی داشت.
زنگ زدم و وارد خونه شدم. خودمو معرفی کردم و کارای اولیه مربوط به تحویل پرونده را انجام دادم. حدودا 10 الی 12 نفر در خونه بودند که دو سه نفرشون اصلا حرف نمیزدند و بعدش فهمیدم که ایرانی نیستند و برای دوره پیک بدو (دوره آموزش بدو برون مرزی برای سنین 20 الی 25 سال) به تهران اومده بودند. بچه های خوبی بودند. خیلی صمیمی و خودمونی. هر کدوممون واسه ماموریت خاصی دور هم جمع شده بودیم و کسی از کسی نمیپرسید ماموریت تو چیه و جیکار میخوای بکنی؟
فرم شناسایی (شناسنامه اصلی) پرونده را تحویل گرفتم. نوشته بود حدودا 124 صفحه ... با تمام اسکن ها و عکس ها و نوشته های مامور قبلی و ...
مامور قبلی این پرونده یکی از بچه های استان سمنان بوده که حدودا دو ماه روی این پرونده کار کرده بوده که در جریان یه پرونده دیگه در خارج از کشور شهید میشه و حتی نمیتونند جنازه اش را برگردونند. خدا رحمتش کنه. معلوم بود خیلی آدم دقیق و مشتی بوده و دو ماه شبانه روز کار کرده بوده که شده این 124 صفحه! اسمش یادمه. اسم سازمانیش «شاهرودی» بود... شهید شاهرودی!
وقتی داشتم کارای تفهیم اصلی را انجام میدادم، خانمم زنگ زد و دو دقیقه باهاش حرف زدم. معلوم بود هنوز دلخوره. و از همه بیشتر، دلخورتر شده بود که چرا از ظهر واسش زنگ نزده بودم؟! گفتم گرفتار بودم و نمیتونستم و از این حرفها...
اما مدام چشمم به ساعت بود... داشت میشد 11 و 50 دقیقه... اومدم کفشمو در بیارم و راحت تر بشینم روی تخت که یه چیزی به ذهنم اومد... چون احتمال میدادم ساعت 12 خبرای بشه، با همون کیف و ساک و... رفتم دسشویی! ترجیح دادم توی دسشویی باشم و خیلی در دید نباشم تا بهتر ببینم قراره چه اتفاقی بیفته؟!
ساعت همینجوری داشت دقیقه به دقیقه به دقیه میگذشت... تا ساعت به 11 و 58 دقیقه رسید، ناگهان برقها قطع شد! من فقط شنیدم که سر و صدای زیادی پیچید... میدونستم که نباید از دسشویی بیام بیرون... معمولا وقتی حمله یا مانور باشه و ببینند که اکثرا در محوطه مکان مورد نظر هستند، امن ترین مکان دسشویی هست! البته نه چندان امن! چون ممکنه اونا هم مثل من فکر کرده باشن و بریزن رو سرت... مثل همین صحنه ای که واسه من اتفاق افتاد ...
ادامه دارد...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شمایی که روزتون رو با خنده آغاز میکنید :
#سلام_صبح_بخیر🌹
پایتخت اتیوپی کجاست ؟!😆
چه با اعتماد به بنفس غلط جواب میدن😂
گروه جهادی منتظران ظهور(عج)
@mntazera
#سلام_صبح_بخیر🌹
پایتخت اتیوپی کجاست ؟!😆
چه با اعتماد به بنفس غلط جواب میدن😂
گروه جهادی منتظران ظهور(عج)
@mntazera
#مبلغ_غدیر_باشیم
در هر نفسی روح و روانهاست علی(ع)
اعجازِ زمین و آسمانهاست علی(ع)
بر کرسیِ حق نشسته از روزِ ازل
اصلاً همه آرامشِ جانهاست علی(ع)
#فقط_حیدر_امیرالمومنین_است 💚
#السلام_علیک_یا_امیرالمومنین_علیه_السلام
گروه جهادی منتظران ظهور(عج)
@mntazera
در هر نفسی روح و روانهاست علی(ع)
اعجازِ زمین و آسمانهاست علی(ع)
بر کرسیِ حق نشسته از روزِ ازل
اصلاً همه آرامشِ جانهاست علی(ع)
#فقط_حیدر_امیرالمومنین_است 💚
#السلام_علیک_یا_امیرالمومنین_علیه_السلام
گروه جهادی منتظران ظهور(عج)
@mntazera
👍3
📢 #اطلاعیه
❌ قطعی گاز مشترکان روستای باورس
🔹شرکت گاز قزوین:
🔹گاز مشترکان روستای باورس از توابع شهر محمدیه، از ساعت ۸ صبح الی ۱۵ روز چهارشنبه مورخ ۱۴۰۲/۴/۱۴ به علت انجام تعمیرات اضطراری قطع خواهد شد.
🔹مشترکان روستای باورس ضمن رعایت کامل نکات ایمنی، از بسته بودن شیرهای وسایل گازسوز تا قبل از وصل مجدد گاز اطمینان حاصل کنند.
👈 مشترکان روستای باورس همچنین در صورت نیاز میتوانند با شمارههای ۱۹۴، ۳۲۵۷۳۶۳ یا ۳۳۷۹۲۱۵۸ تماس حاصل فرمایند.
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
❌ قطعی گاز مشترکان روستای باورس
🔹شرکت گاز قزوین:
🔹گاز مشترکان روستای باورس از توابع شهر محمدیه، از ساعت ۸ صبح الی ۱۵ روز چهارشنبه مورخ ۱۴۰۲/۴/۱۴ به علت انجام تعمیرات اضطراری قطع خواهد شد.
🔹مشترکان روستای باورس ضمن رعایت کامل نکات ایمنی، از بسته بودن شیرهای وسایل گازسوز تا قبل از وصل مجدد گاز اطمینان حاصل کنند.
👈 مشترکان روستای باورس همچنین در صورت نیاز میتوانند با شمارههای ۱۹۴، ۳۲۵۷۳۶۳ یا ۳۳۷۹۲۱۵۸ تماس حاصل فرمایند.
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
😱3
💥بر همان عهدے ڪہ بستیم،هستیم🤲
#بہ_یاد_حاج_قاسم🥀
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّک الْفَــرَج ]
#عیدی_برای_همه
#یا_مهدے_ادڪنی
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
🛍🪅🎈🎁
به مناسب عید بزرگ غدیر و به برکت نام مبارک حضرت علی (ع) و ولادت امام هادی النقی (ع)؛
۱۰۰ عدد #گوشت_مرغ توسط گروہ جهادے منتظران ظهور(عج)و خیرین محل تهیہ و با همڪارے حوزہ مقاومت بسیج امام خمینے (ره) برادر عزیزمان جناب سرگرد محسن چگینے و با نظارت مرڪز بهداشت وسلامت روستاے باورس توزیع شد .
مهرتان ماندگار .🌺همراهان گرامے
✨✨اجرڪم عندالله
پیشاپیش عیدتون مبارک 🌹
@mntazera
#بہ_یاد_حاج_قاسم🥀
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّک الْفَــرَج ]
#عیدی_برای_همه
#یا_مهدے_ادڪنی
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
🛍🪅🎈🎁
به مناسب عید بزرگ غدیر و به برکت نام مبارک حضرت علی (ع) و ولادت امام هادی النقی (ع)؛
۱۰۰ عدد #گوشت_مرغ توسط گروہ جهادے منتظران ظهور(عج)و خیرین محل تهیہ و با همڪارے حوزہ مقاومت بسیج امام خمینے (ره) برادر عزیزمان جناب سرگرد محسن چگینے و با نظارت مرڪز بهداشت وسلامت روستاے باورس توزیع شد .
مهرتان ماندگار .🌺همراهان گرامے
✨✨اجرڪم عندالله
پیشاپیش عیدتون مبارک 🌹
@mntazera
👏4👍1
🍃بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ🍃
🤲مَّثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنبُلَةٍ مِّائَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
ﻣثل ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺍﻣﻮﺍﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﺍی ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻔﺖ ﺧﻮﺷﻪ ﺑﺮﻭﻳﺎﻧﺪ ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﺧﻮﺷﻪ ﺻﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺷﺪ ، ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﻄﺎ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺩﺍﻧﺎﺳﺖ .(بقره،آیه ٢٦١)
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
📣به استحضار میرساند:
💔به مناسبت دومین سالگرد مرحوم حاج خیرالله اسدی
🌺خانواده ی محترمشان مبلغ ۲ میلیون تومان به حسینیه سیدالشهداء روستای باورس اهدا کردن 🙏 همچنین شربت و شیرینی جشن عید غدیر رو نیز متقبل شدن🙏
💐ضمن تشکر از خانواده محترم ایشان
جهت شادی روح آن مرحوم فاتحه ای ختم بفرمایید.🥀
⚫️امیدواریم که روح بزرگ آن مرحوم همواره قرین آرامش و رحمت الهی باشد.
💥گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera
🤲مَّثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنبُلَةٍ مِّائَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
ﻣثل ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺍﻣﻮﺍﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﺍی ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻔﺖ ﺧﻮﺷﻪ ﺑﺮﻭﻳﺎﻧﺪ ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﺧﻮﺷﻪ ﺻﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺷﺪ ، ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﻄﺎ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺩﺍﻧﺎﺳﺖ .(بقره،آیه ٢٦١)
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
📣به استحضار میرساند:
💔به مناسبت دومین سالگرد مرحوم حاج خیرالله اسدی
🌺خانواده ی محترمشان مبلغ ۲ میلیون تومان به حسینیه سیدالشهداء روستای باورس اهدا کردن 🙏 همچنین شربت و شیرینی جشن عید غدیر رو نیز متقبل شدن🙏
💐ضمن تشکر از خانواده محترم ایشان
جهت شادی روح آن مرحوم فاتحه ای ختم بفرمایید.🥀
⚫️امیدواریم که روح بزرگ آن مرحوم همواره قرین آرامش و رحمت الهی باشد.
💥گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera
💔8
منتظران ظهور
قسمت هفتم چمران و پروانه با همان هیبت با گذر در زمان به کودکی چمران سفر میکنند . چمران: [ایران، تهران ،چهار راه مولوی ،محله ی درخونگاه ، چمران و پروانه در این فضا قدم میزنند و چمران توضیح میدهد] من متولد این محله ام ،یکی از محله های فقیر نشین تهران ،…
قسمت هشتم
در حین صحبت ، به خانه کوچک و محقری میرسند.وارد خانه میشوند . پروانه به دنبال چمران از پله های باریکی بالا میروند به اتاقی میرسند که با نور کمرنگ ماه ، روشن شده .
این بار در داخل اتاق شش بچه قد ونیم خوابیده اند ، به گونه ای که امکان پا گذاشتن بر کف اتاق نیست .
پروانه :
[شگفت زده ] کدومشون تویی ؟!
چمران :
اون اخری نزدیک در ، چون دیرتر از همه می خوابیدم و زودتر از بقیه بلند میشدم .
پروانه همچنان محو تماشاست و دوست ندارد دل بکند. هر دو از پله ها پایین می آیند و وارد کوچه میشوند .
پروانه :
شغل پدرت چی بود ؟!
چمران :
جوراب بافی . نزدیک مسجد سرپولک . درامدش خیلی کم بود ، ولی #حلال بود ، پدرم با شیوه کار و زندگیش ، یه چیزی به ما یاد داد ، اونم بی توجهی به دنیا بود ، بابام هم میتونست مثل بعضی از هم صنف های خودش با کمی بی انصافی درآمد کلانی به دست بیاره ، ولی اون کم حلال رو به زیاد حرام ترجیح میداد.
ادامه دارد ....
#مردرویاها
#زندگینامه
گروه جهادی منتظران ظهور(عج)
@mntazera
در حین صحبت ، به خانه کوچک و محقری میرسند.وارد خانه میشوند . پروانه به دنبال چمران از پله های باریکی بالا میروند به اتاقی میرسند که با نور کمرنگ ماه ، روشن شده .
این بار در داخل اتاق شش بچه قد ونیم خوابیده اند ، به گونه ای که امکان پا گذاشتن بر کف اتاق نیست .
پروانه :
[شگفت زده ] کدومشون تویی ؟!
چمران :
اون اخری نزدیک در ، چون دیرتر از همه می خوابیدم و زودتر از بقیه بلند میشدم .
پروانه همچنان محو تماشاست و دوست ندارد دل بکند. هر دو از پله ها پایین می آیند و وارد کوچه میشوند .
پروانه :
شغل پدرت چی بود ؟!
چمران :
جوراب بافی . نزدیک مسجد سرپولک . درامدش خیلی کم بود ، ولی #حلال بود ، پدرم با شیوه کار و زندگیش ، یه چیزی به ما یاد داد ، اونم بی توجهی به دنیا بود ، بابام هم میتونست مثل بعضی از هم صنف های خودش با کمی بی انصافی درآمد کلانی به دست بیاره ، ولی اون کم حلال رو به زیاد حرام ترجیح میداد.
ادامه دارد ....
#مردرویاها
#زندگینامه
گروه جهادی منتظران ظهور(عج)
@mntazera
منتظران ظهور
📢 #اطلاعیه ❌ قطعی گاز مشترکان روستای باورس 🔹شرکت گاز قزوین: 🔹گاز مشترکان روستای باورس از توابع شهر محمدیه، از ساعت ۸ صبح الی ۱۵ روز چهارشنبه مورخ ۱۴۰۲/۴/۱۴ به علت انجام تعمیرات اضطراری قطع خواهد شد. 🔹مشترکان روستای باورس ضمن رعایت کامل نکات ایمنی، از…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باز اومدیم که با یه مسابقه ساده و آسون در خدمت شما باشیم 🤩
#عَلِيٌّ_مَوْلَانا عنوان مسابقه مجازی ما به مناسبت عید ولایته ، شرکت کنید و از حضرت علی (ع) عیدی بگیرید .😍🎊
با توجه به تصویر بالا گزینه درست رو برای ما ارسال کنید .👀🤔
شما از امروز تا ساعت ۲۱ روز جمعه فرصت دارید پاسخ صحیح رو به آیدی های زیر ارسال کنید .⏳⏳
@Aa67666
@aalimosa
جوایز 🎁
به نیت تمسک بر ولایت ۱۲ امام شیعه،
به ۱۲ نفر برنده ، شارژ ۲۰ هزار تومانی تعلق میگیرد .
شرط شرکت در مسابقه عضویت در کانال ما در تلگرام یا ایتا 😎
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
#عَلِيٌّ_مَوْلَانا عنوان مسابقه مجازی ما به مناسبت عید ولایته ، شرکت کنید و از حضرت علی (ع) عیدی بگیرید .😍🎊
با توجه به تصویر بالا گزینه درست رو برای ما ارسال کنید .👀🤔
شما از امروز تا ساعت ۲۱ روز جمعه فرصت دارید پاسخ صحیح رو به آیدی های زیر ارسال کنید .⏳⏳
@Aa67666
@aalimosa
جوایز 🎁
به نیت تمسک بر ولایت ۱۲ امام شیعه،
به ۱۲ نفر برنده ، شارژ ۲۰ هزار تومانی تعلق میگیرد .
شرط شرکت در مسابقه عضویت در کانال ما در تلگرام یا ایتا 😎
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🤩5
📣#اطلاعیه📣
#مراسم_ترحیم
⚫️مراسم ️اولین سالگرد درگذشت پدری مهربان و همسری فداکار و دلسوز
حاج غلامحسن اســدی
⚫️زمان: روز پنجشنبه مورخ ١۴٠٢/٠۴/١۵ از ساعت ١۶ الی ١٧
⚫️مکان: مسجد صاحب الزمان (عج) #باورس
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
#مراسم_ترحیم
⚫️مراسم ️اولین سالگرد درگذشت پدری مهربان و همسری فداکار و دلسوز
حاج غلامحسن اســدی
⚫️زمان: روز پنجشنبه مورخ ١۴٠٢/٠۴/١۵ از ساعت ١۶ الی ١٧
⚫️مکان: مسجد صاحب الزمان (عج) #باورس
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
💔2👍1
🌺🌺🌺🌺توجه توجه🌺🌺🌺🌺
👔👗👖فرصت محدود فرصت محدود👚🧦👕
بنابه درخواست مکررشمامشتریهای عزیزوبه منظوررفاه حال شمامشتریان عزیزحداقل فروش تخفیفی دومیلیون اعلام شد
هریک ازشمادومیلیون جنس برمیدارید یک میلیون کارت میکشید
سه میلیون جنس برمیداریدیک میلیون وپانصدکارت میکشید
و...
تخفیف ۵۰درصدی فروشگاه پرگاس آغازشدشامل تمام اجناس داخل فروشگاه
سرویس تفلون
پتودونفره
پتویک نفره
بهارخواب دونفره
بهارخواب تک نفره
و....
🏃♀️🏃🏃فرصت محدود فرصت محدود🏃♀️🏃♀️🏃
آدرس فروشگاه:باورس خ اصلی بالاترازخانه بهداشت روبروی فروشگاه سورنا
@mntazera
👔👗👖فرصت محدود فرصت محدود👚🧦👕
بنابه درخواست مکررشمامشتریهای عزیزوبه منظوررفاه حال شمامشتریان عزیزحداقل فروش تخفیفی دومیلیون اعلام شد
هریک ازشمادومیلیون جنس برمیدارید یک میلیون کارت میکشید
سه میلیون جنس برمیداریدیک میلیون وپانصدکارت میکشید
و...
تخفیف ۵۰درصدی فروشگاه پرگاس آغازشدشامل تمام اجناس داخل فروشگاه
سرویس تفلون
پتودونفره
پتویک نفره
بهارخواب دونفره
بهارخواب تک نفره
و....
🏃♀️🏃🏃فرصت محدود فرصت محدود🏃♀️🏃♀️🏃
آدرس فروشگاه:باورس خ اصلی بالاترازخانه بهداشت روبروی فروشگاه سورنا
@mntazera
👏3👍1
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_5 همینجوری که داشتم باخودم فکر میکردم و اوضاع اون لحظه برام خیلی عادی به نظر نمیرسید، قطار شهری اومد و سوار شدیم. جمعیت زیادی پیاده و سوار شدند. من هم مواظب کیف و ساکم بودم و هم مواظب اسلحه ام. رفتم و یه گوشه ایستادم. فاصله من و…
#کف_خیابون_6
فهمیدم مانور دارند... اما نمیدونستم چقدر جدی هستند! ... به خاطر همین، تا یه نفر با لگد در دسشویی را باز کرد، با سر رفتم توی شکمش و انداختمش زمین... هیکلی بود... به خاطر همین توی راهروی کوچیک و اصولا هر جای تنگ و ترش، ابتکار عمل از آدمای هیکلی برداشته میشه و برگ برنده دست کسانی هست که هیکلشون کوچیکتر باشه...
فهمیدم که از عمد اینو انداختند جلو تا آموزشش بدن... منم حسابی آموزشش دادم... با هم گلاویز نباید میشدیم... چون زیر دست و پای چنین آدمی در چنین جایی رفتن، خودکشیه... من فقط تونستم بچسبونمش به دیوار و با سر زانوم بزنم توی شکمش... اونم بی جنبه! ته قنداق تفنگش را نثار صورتم کرد... اگر حتی یک ثانیه بیشتر معطل کرده بودم، الان زیر تیغ جراحی فک صورتم بودم...
فورا جاخالی دادم و از زیر دستاش، رفتم پشت سرش... رفتن به پشت سر یه آدم هیکلی در جای تنگ، مثل اینه که داری آخرین شانست را امتحان میکنی... یا باید بکشیش یا باید بیهوشش کنی! ... خب از بچه های خودمون بود... نباید میمرد... هرچند کلا اجازه قتل مستقیم نداشتم... اما فقط ترجیح دادم بیهوشش کنم تا از شرش خلاص بشم... زدم توی گودی گردنش و بیهوشش کردم...
وقتی کارم با اون تموم شد، خیلی آروم رفتم بالا... پله پله که قدم برمیداشتم احساس کردم خیلی ساکته... فقط دو احتمال داشت... یا دارن همه منو میبینند یا منتظرن برم بالا و کلکلم را بکنند!
من فقط یه کار کردم... روی یکی از همون پله ها نشستم! آره فقط نشستم و منتظر موندم ببینم چی میبشه؟! چون نمیدونستم بالا چه خبره؟ پایین که اون بابا بیهوش بود و تا به هوش بیاد و به خودش بیاد و اسمش یادش بیاد و اینا... حداقل نیم ساعتی طول میکشه... پس فقط باید مینشستم و ببینم این سیرک کی میخواد تموم بشه؟
سه چهار دقیقه گذشت... یه صدایی اومد که گفت: «سلام آقا! خسته نباشید! بفرمایید بالا! مانور تموم شد.»
اما من تکون نخوردم!
بازم اون صدا گفت: «بفرمایید جناب! مانور تموم شد! جلسه داره شروع میشه. بفرمایید لطفا!»
بازم تکون نخوردم و همینجوری که آروم آروم بند کفشم را باز میکردم، آماده و بی حرکت نشستم و به طرف صدا نگاه میکردم! آخه دربارم چی فکر میکردن که داشتن به این تابلویی امتحانم میکردن؟!
یاد برنامه حیات وحش بخیر! میگفت قورباغه یه صفتی داره که وقتی میخواد جهش کنه، خودشو اول جمع میکنه... به طرف بالا به صورت ناگهانی خیز برمیداره... تمام وزنش را به طرف هدفش پرتاب میکنه... پاهاش آویزون... به طرف جلو جهش میکنه و مکانش را تغییر میده...
فقط همینو بگم که وقتی دیدند من خودمو آفتابی نمیکنم، مثل عقاب، سه نفرشون پریدند جلوی من و با تفنگ پینت بال به طرفم شلیک کردند! من فقط فرصت کردم بدون هیچ مقدمه ای خودمو و تمام وزنمو و حیثیت و شرافت کاریم و کلا هر چی داشتم و نداشتم... مثل همون قورباغه ای که ذکر خیرش بود، به طرف دیوار رو به روی میله های راه پله پرتاب کنم تا مورد اصابت شلیک پینت بال قرار نگیرم و بدنمو کبود نکنند!
وقتی به خودم اومدم، خودمو مثل اعلامیه روی دیوار دیدم که سینه و شکمم را محکم چسبونده بودم به دیوار... برگشتم و پشت سرم نگاه کردم... سه رنگ قرمز و زرد و سیاه با شدت و شتاب زیاد به جایی که نشسته بودم پاشیده شده بود! آخه از این فاصله نزدیک، کسی اینجوری با پینت بال به طرف هم شلیک نمیکنن! اینا دیگه کی بودن؟! این پرتاب کردن خودمو و نگاه کردن پشت سرم، شاید پنج شش ثانیه هم نشد... فرصت توقف و در اعماق فکر فرو رفتن و این حرفا نبود...
من فقط دلم میخواست تا خاتمه مانور اعلام نشده، یه حالی ازشون بگیرم... فورا دو تا کفشمو که بندش را باز کرده بودم و آماده و دم دستم بود آوردم بیرون... کفشام نیم پوتین بود... نیم پوتیم هم قرصه و هم نسبتا سنگین... مثل فنر برگشتم سر جام... دقیقا رو به روشون... تا میخواستن به خودشون بیان... تمام زورمو توی دستام جمع کردم... دیگه فرصت نشونه گیری و ذکر و ورد نبود... جوری با شدت و سرعت، دو تا نیم پوتینم را به طرف صورتشون پرتاب کردم که دوتاشون نقش بر زمین شدند و سومی هم که ترسیده بود، فورا پناه گرفت...
سوت اعلام پایان مانور زده شد... بیایید با هم مرور کنیم... مانوری با کمتر از 15 دقیقه... یکی بی هوش توی دسشویی خوابیده... دو تا صورت کبود توی حال افتادن... یه نفر هم مثلا پناه گرفته اما مشخصه خیلی ترسیده... حالا بقیه بچه های ما کجان؟!
بگذریم... اگه بخوام بگم طولانی میشه... اما اونا چندان درگیر نشده بودند و پس از پایان مانور، یکی از پشت مبل پیداش شد... یکی از توی فریزر... یکی از روی سقف کاذب پرید پایین... یکی دو نفر هم بالای درخت کاج کنار ساختمون ما وسط کوچه و...
فقط میتونستم بگم: «خیره ان شاءالله... پرونده ای که نکوست، از مانورش پیداست!»
ادامه دارد...
@mntazera
فهمیدم مانور دارند... اما نمیدونستم چقدر جدی هستند! ... به خاطر همین، تا یه نفر با لگد در دسشویی را باز کرد، با سر رفتم توی شکمش و انداختمش زمین... هیکلی بود... به خاطر همین توی راهروی کوچیک و اصولا هر جای تنگ و ترش، ابتکار عمل از آدمای هیکلی برداشته میشه و برگ برنده دست کسانی هست که هیکلشون کوچیکتر باشه...
فهمیدم که از عمد اینو انداختند جلو تا آموزشش بدن... منم حسابی آموزشش دادم... با هم گلاویز نباید میشدیم... چون زیر دست و پای چنین آدمی در چنین جایی رفتن، خودکشیه... من فقط تونستم بچسبونمش به دیوار و با سر زانوم بزنم توی شکمش... اونم بی جنبه! ته قنداق تفنگش را نثار صورتم کرد... اگر حتی یک ثانیه بیشتر معطل کرده بودم، الان زیر تیغ جراحی فک صورتم بودم...
فورا جاخالی دادم و از زیر دستاش، رفتم پشت سرش... رفتن به پشت سر یه آدم هیکلی در جای تنگ، مثل اینه که داری آخرین شانست را امتحان میکنی... یا باید بکشیش یا باید بیهوشش کنی! ... خب از بچه های خودمون بود... نباید میمرد... هرچند کلا اجازه قتل مستقیم نداشتم... اما فقط ترجیح دادم بیهوشش کنم تا از شرش خلاص بشم... زدم توی گودی گردنش و بیهوشش کردم...
وقتی کارم با اون تموم شد، خیلی آروم رفتم بالا... پله پله که قدم برمیداشتم احساس کردم خیلی ساکته... فقط دو احتمال داشت... یا دارن همه منو میبینند یا منتظرن برم بالا و کلکلم را بکنند!
من فقط یه کار کردم... روی یکی از همون پله ها نشستم! آره فقط نشستم و منتظر موندم ببینم چی میبشه؟! چون نمیدونستم بالا چه خبره؟ پایین که اون بابا بیهوش بود و تا به هوش بیاد و به خودش بیاد و اسمش یادش بیاد و اینا... حداقل نیم ساعتی طول میکشه... پس فقط باید مینشستم و ببینم این سیرک کی میخواد تموم بشه؟
سه چهار دقیقه گذشت... یه صدایی اومد که گفت: «سلام آقا! خسته نباشید! بفرمایید بالا! مانور تموم شد.»
اما من تکون نخوردم!
بازم اون صدا گفت: «بفرمایید جناب! مانور تموم شد! جلسه داره شروع میشه. بفرمایید لطفا!»
بازم تکون نخوردم و همینجوری که آروم آروم بند کفشم را باز میکردم، آماده و بی حرکت نشستم و به طرف صدا نگاه میکردم! آخه دربارم چی فکر میکردن که داشتن به این تابلویی امتحانم میکردن؟!
یاد برنامه حیات وحش بخیر! میگفت قورباغه یه صفتی داره که وقتی میخواد جهش کنه، خودشو اول جمع میکنه... به طرف بالا به صورت ناگهانی خیز برمیداره... تمام وزنش را به طرف هدفش پرتاب میکنه... پاهاش آویزون... به طرف جلو جهش میکنه و مکانش را تغییر میده...
فقط همینو بگم که وقتی دیدند من خودمو آفتابی نمیکنم، مثل عقاب، سه نفرشون پریدند جلوی من و با تفنگ پینت بال به طرفم شلیک کردند! من فقط فرصت کردم بدون هیچ مقدمه ای خودمو و تمام وزنمو و حیثیت و شرافت کاریم و کلا هر چی داشتم و نداشتم... مثل همون قورباغه ای که ذکر خیرش بود، به طرف دیوار رو به روی میله های راه پله پرتاب کنم تا مورد اصابت شلیک پینت بال قرار نگیرم و بدنمو کبود نکنند!
وقتی به خودم اومدم، خودمو مثل اعلامیه روی دیوار دیدم که سینه و شکمم را محکم چسبونده بودم به دیوار... برگشتم و پشت سرم نگاه کردم... سه رنگ قرمز و زرد و سیاه با شدت و شتاب زیاد به جایی که نشسته بودم پاشیده شده بود! آخه از این فاصله نزدیک، کسی اینجوری با پینت بال به طرف هم شلیک نمیکنن! اینا دیگه کی بودن؟! این پرتاب کردن خودمو و نگاه کردن پشت سرم، شاید پنج شش ثانیه هم نشد... فرصت توقف و در اعماق فکر فرو رفتن و این حرفا نبود...
من فقط دلم میخواست تا خاتمه مانور اعلام نشده، یه حالی ازشون بگیرم... فورا دو تا کفشمو که بندش را باز کرده بودم و آماده و دم دستم بود آوردم بیرون... کفشام نیم پوتین بود... نیم پوتیم هم قرصه و هم نسبتا سنگین... مثل فنر برگشتم سر جام... دقیقا رو به روشون... تا میخواستن به خودشون بیان... تمام زورمو توی دستام جمع کردم... دیگه فرصت نشونه گیری و ذکر و ورد نبود... جوری با شدت و سرعت، دو تا نیم پوتینم را به طرف صورتشون پرتاب کردم که دوتاشون نقش بر زمین شدند و سومی هم که ترسیده بود، فورا پناه گرفت...
سوت اعلام پایان مانور زده شد... بیایید با هم مرور کنیم... مانوری با کمتر از 15 دقیقه... یکی بی هوش توی دسشویی خوابیده... دو تا صورت کبود توی حال افتادن... یه نفر هم مثلا پناه گرفته اما مشخصه خیلی ترسیده... حالا بقیه بچه های ما کجان؟!
بگذریم... اگه بخوام بگم طولانی میشه... اما اونا چندان درگیر نشده بودند و پس از پایان مانور، یکی از پشت مبل پیداش شد... یکی از توی فریزر... یکی از روی سقف کاذب پرید پایین... یکی دو نفر هم بالای درخت کاج کنار ساختمون ما وسط کوچه و...
فقط میتونستم بگم: «خیره ان شاءالله... پرونده ای که نکوست، از مانورش پیداست!»
ادامه دارد...
@mntazera