This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تجمل گرایی یا برابری؟
بهشتی ۲ ماه بعد سخنرانی ترور شد اما رفسنجانی ۳۵ سال بعد در سن ۸۲ سالگی و در استخر لاکچری فرح، درگذشت!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
بهشتی ۲ ماه بعد سخنرانی ترور شد اما رفسنجانی ۳۵ سال بعد در سن ۸۲ سالگی و در استخر لاکچری فرح، درگذشت!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍1
قسمت ششم
چمران و پروانه با هم به سمت فضای بیرون چاپخانه حرکت میکنند .
چمران دست و لباسش کثیف و روغنی است . در مسیر پروانه از کیفش دستمالی در می آورد و به او می دهد.
پروانه :
راستی من هم یه کشفی جدید کردم .بیا تا واست بگم .
[محوطه بیرونی چاپخانه ]
پروانه :
راجع به اون چیزی که قرار بود با هم فکر کنیم .
چمران :
قرار نبود دوتایی مون فکر کنیم .
پروانه :
خوب به هر حال من یه کشفی کردم.
چمران :
چی هست ؟!
پروانه :
ما ایرانیها یه ضرب المثل داریم که می گه :
هیچ کار خیر احتیاج به استخاره اصلا نیست .
چمران:
[می خندد]
اولا که ضرب المثل درستش اینه :
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست . ثانیا شما از کی تا حالا ایرانی شدی ؟!
پروانه :
از وقتی تصمیم گرفتم با شما ازدواج کنم .
چمران :
پس شما تصمیمت رو هم گرفتی ؟!
پروانه :
برای اون بخشش که مربوط به منه بله ، ولی ...
چمران:
[سخن پروانه را قطع میکند]
بببین عزیز ! این پیشنهاد تو برای من خیلی ارزشمنده .اینقدر که براش هیچ قدر و قیمتی نمی تونم قائل بشم .آدمی هم نیستم که بتونم به راحتی دست محبت رو پس بزنم . این رو تو خوب میدونی .این روهم خوب میدونی اینقدر دوست داشتنی هستی که کسی مثل من بهت دل بده ،ولی ....
پروانه :
ولی چی ؟
چمران :
شناخت تو از من محدود میشه به همین دو سه سال اقامتم تو امریکا .
پروانه :
به نظر من همین سه سال هک خیلی زیاده. یه روز با تو بودن کافیه تا آدم بفهمه که تو با همه آدمهای دیگه متفاوتی .
چمران :
اگر این حرف تو درست باشه ، به همین دلیل زندگی با من خیلی دشواره
[راست هم میگفت ، زندگی با آدمهایی که دل در گرو تعلقات دنیا ندارند ،خیلی دشواره و در ادامه داستان خودتون متوجه میشید.]
پروانه :میدونم
چمران:
نمی دونی ، دلم میخواد دستت رو بگیرم ، ببرم به اعماق کودکی خودم تا خودت به این نتیجه برسی که فاصله بین من و تو ، بیشتر از اینه که با این حرفها پر بشه .
پروانه :
خیلی دوست دارم باهات بیام ، ولی معلوم نیست بتونی منو به اون نتیجه ای که میخوای برسونی.
چمران :
بسم الله .
ادامه دارد ....
#مردرویاها
#زندگینامه
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
چمران و پروانه با هم به سمت فضای بیرون چاپخانه حرکت میکنند .
چمران دست و لباسش کثیف و روغنی است . در مسیر پروانه از کیفش دستمالی در می آورد و به او می دهد.
پروانه :
راستی من هم یه کشفی جدید کردم .بیا تا واست بگم .
[محوطه بیرونی چاپخانه ]
پروانه :
راجع به اون چیزی که قرار بود با هم فکر کنیم .
چمران :
قرار نبود دوتایی مون فکر کنیم .
پروانه :
خوب به هر حال من یه کشفی کردم.
چمران :
چی هست ؟!
پروانه :
ما ایرانیها یه ضرب المثل داریم که می گه :
هیچ کار خیر احتیاج به استخاره اصلا نیست .
چمران:
[می خندد]
اولا که ضرب المثل درستش اینه :
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست . ثانیا شما از کی تا حالا ایرانی شدی ؟!
پروانه :
از وقتی تصمیم گرفتم با شما ازدواج کنم .
چمران :
پس شما تصمیمت رو هم گرفتی ؟!
پروانه :
برای اون بخشش که مربوط به منه بله ، ولی ...
چمران:
[سخن پروانه را قطع میکند]
بببین عزیز ! این پیشنهاد تو برای من خیلی ارزشمنده .اینقدر که براش هیچ قدر و قیمتی نمی تونم قائل بشم .آدمی هم نیستم که بتونم به راحتی دست محبت رو پس بزنم . این رو تو خوب میدونی .این روهم خوب میدونی اینقدر دوست داشتنی هستی که کسی مثل من بهت دل بده ،ولی ....
پروانه :
ولی چی ؟
چمران :
شناخت تو از من محدود میشه به همین دو سه سال اقامتم تو امریکا .
پروانه :
به نظر من همین سه سال هک خیلی زیاده. یه روز با تو بودن کافیه تا آدم بفهمه که تو با همه آدمهای دیگه متفاوتی .
چمران :
اگر این حرف تو درست باشه ، به همین دلیل زندگی با من خیلی دشواره
[راست هم میگفت ، زندگی با آدمهایی که دل در گرو تعلقات دنیا ندارند ،خیلی دشواره و در ادامه داستان خودتون متوجه میشید.]
پروانه :میدونم
چمران:
نمی دونی ، دلم میخواد دستت رو بگیرم ، ببرم به اعماق کودکی خودم تا خودت به این نتیجه برسی که فاصله بین من و تو ، بیشتر از اینه که با این حرفها پر بشه .
پروانه :
خیلی دوست دارم باهات بیام ، ولی معلوم نیست بتونی منو به اون نتیجه ای که میخوای برسونی.
چمران :
بسم الله .
ادامه دارد ....
#مردرویاها
#زندگینامه
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
❤2
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۴)
صفات کلیدی طبع #گرم_تر(مرطوب)
برونگرا ، اجتماعی ، معاشرتی ، خونگرم ، صمیمی ، مهربان ، با محبت ، خوش قلب ،نوع دوست ، خوشرو ، خوش اخلاق ، با حوصله ، شاد ، سرزنده ، با نشاط ، خوش مشرب ،شوخ ، بذله گو ، اهل تفریح ، خوشگذران ، عیاش ، پر سر و صدا ، پر حرف ، خوش صحبت ، حاضر جواب ، دوست داشتنی ، دلنشین ، محبوب، همه پسند ، مشتاق ، پر شور و اشتیاق ، عاشق پیشه ، دادرای استعداد شاعری ، بی خیال ، آسان گیر ، راحت ، بی قید ، مثبا اندیش ، خوش بین ، امیدوار ، غیر قابل کنترل در هنگام عصبانیت ، مستعد خشم دیررس اما خطرناک ، بی دقت ، بی نظم و ترتیب، تنوع طلب ، بی علاقه به کارهای تکراری ، متعادل ، پر انرژی ، قوی ، چالاک ، سریع ، دست و دل باز ، ولخرج ، سخاوتمند ، بخشنده ، شجاع ، جسور ، ریسک پذیر ، بلند پرواز ، پر جرات ، با اعتماد به نفس بالا ، متکبر ، باهوش ، پیشرو ، رهبر
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
صفات کلیدی طبع #گرم_تر(مرطوب)
برونگرا ، اجتماعی ، معاشرتی ، خونگرم ، صمیمی ، مهربان ، با محبت ، خوش قلب ،نوع دوست ، خوشرو ، خوش اخلاق ، با حوصله ، شاد ، سرزنده ، با نشاط ، خوش مشرب ،شوخ ، بذله گو ، اهل تفریح ، خوشگذران ، عیاش ، پر سر و صدا ، پر حرف ، خوش صحبت ، حاضر جواب ، دوست داشتنی ، دلنشین ، محبوب، همه پسند ، مشتاق ، پر شور و اشتیاق ، عاشق پیشه ، دادرای استعداد شاعری ، بی خیال ، آسان گیر ، راحت ، بی قید ، مثبا اندیش ، خوش بین ، امیدوار ، غیر قابل کنترل در هنگام عصبانیت ، مستعد خشم دیررس اما خطرناک ، بی دقت ، بی نظم و ترتیب، تنوع طلب ، بی علاقه به کارهای تکراری ، متعادل ، پر انرژی ، قوی ، چالاک ، سریع ، دست و دل باز ، ولخرج ، سخاوتمند ، بخشنده ، شجاع ، جسور ، ریسک پذیر ، بلند پرواز ، پر جرات ، با اعتماد به نفس بالا ، متکبر ، باهوش ، پیشرو ، رهبر
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🔸ستاد کل نیروهای مسلح: اضافه خدمت سنواتی کارکنان وظیفه و مشمولین غایب، مورد بخشش فرمانده معظم کل قوا قرار گرفت
👉 yjc.ir/00ZaXd
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👉 yjc.ir/00ZaXd
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👏5
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_3 وقتی هواپیما پرید، کمربندمو باز کردم و یه کم راحت تر نشستم. من عاشق خوراکی هایی هستم که توی هواپیما میدن. هرچند کم هست اما خوشمزه و متنوعه. به همون میزان علاقمندیم به خوراکی های وسط پرواز، از توصیه های ایمنی که خانم های مهماندار…
#کف_خیابون_4
بعد از جلسه و مختصر پذیرایی که کردن، تک به تک رفتیم دراتاق تقسیم... من نفر شیشم یا هفتم بودم که رفتم داخل... بعد از سلام و احوالپرسی های معمول، پروندم را بررسی کردن... با خودمم حرف زدند... معلوم بود که منو از بابام بهتر میشناسند... اصلا بذارین یه تیکه از گفتگومون را با سردار خ.خ نقل کنم:
سردار: ماشالله پرونده پر و پیمونی هم دارین... لبنان و سوریه و عراق و افغانستان و آلمان و عربستان و امارات و ... شمال و جنوب و شرق و غرب و... پرونده های خوبی هم داشتید و اکثرا با موفقیت همراه بوده... الحمدلله... امیدوارم همیشه موفق باشید.
من: خواهش میکنم.
سردار: پرونده ای که قراره خدمت شما باشیم، دو و حتی سه مرحله ای هست... مرحله اولش خودتون تنها هستید... ینی از مامور تحقیق گرفته تا مامور انجام و عملیات... مرحله دومش را با همکاری دو نفر دیگه... به وقتش توضیح میدم خدمتتون... مرحله سومش هم که اگر دو مرحله قبل درست انجام شده باشه، حالت نتیجه پازل دو مرحله قبل هست...
من: منظورتون اینه که پرونده اول و دوم، بی ارتباط با هم نیستند و قراره بخشی از یک پروژه باشم؟
سردار: دقیقا! به خاطر همین اگر تا قبل از مرحله سوم، ینی تا انتهای مرحله دوم شهید یا مفقود نشید، مرحله سوم ممکنه خودتون سر تیم پرونده خودتون بشید.
من: خب این ینی موارد دیگری هم هستند که سوژه هاشون داره به موازات پرونده ما توسط بچه های دیگه دنبال میشه؟
سردار: دقیقا!
من: خب این یه ریسک بسیار بالا داره! البته اگر درست فهمیده باشم!!
سردار: آفرین! دقیقا به خاطر همین نباید هیچ تیری شلیک بشه و یا کسی توسط شما کشته بشه!
من: خدایا! شما چرا فکر میکنید مامور بیچاره تون علم غیب باید داشته باشه و یا چشم برزخیش کار بکنه؟!
سردار خندید و گفت: چاره ای نیست. وقتی سه چهار روز بهتون فرصت دادم که پرونده اول را مطالعه کنید، با ذکاوتی که در شما سراغ دارم، احتمال میدم که متوجه منگنه ای که درش قرار دارم، میشید و بهم حق میدید!
یک دقیقه سکوت کردیم... من به کف زمین چشم دوخته بودم و سردار هم به صورت من داشت نگاه میکرد... چیزی نبود که بشه به راحتی پذیرفتش و یا ردش کرد... چون اصلا حق انتخاب وجود نداشت!
چشمم را مالیدم و چند تا نفس عمیق کشیدم. به سردار نگاه کردم و گفتم: چشم! توکل بر خدا!
سردار گفت: جز همین هم از شما انتظار نداشتم. فقط دو تا نکته: نکته اول اینکه بازم تاکید میکنم! لطفا هیچ کس توسط شما مورد جراحت شدید و یا منجر به مرگ قرار نگیره. نکته دوم هم اینکه همین امشب تا قبل از ساعت 11 خودتون را به خونه شماره دو تهران پارس معرفی کنید. چون احتمالا ساعت 12 اونجا تخلیه باشه!
من با تعجب گفتم: تخلیه؟! ینی چی؟!
گفت: خودتون بعدا متوجه میشید! لطفا فرم اسلحه و بیسیم و gps را از اتاق بغل دریافت کنید تا بتونید به مترو برسید! در مترو به یه خانم برخورد میکنید که اون شما را به خونه شماره دو تهران پارس راهنمایی میکنه.
گفتم: خانم؟! مشخصه و یا چیزی که بتونم بشناسمش؟! جسارتا اصلا چرا باید یه زن در مترو این کار را انجام بده؟! خب خودتون زحمتش را میکشیدید!
گفت: خودش میاد سراغتون. شما نیاز نیست خودتون را به زحمت بندازید تا اونو پیدا کنید... آدرس را باید از اون بگیرید چون باهاش ممکنه کار داشته باشی! ممکنه بعدا به دردتون بخوره. حالا شما بسم الله بگو تا بعد خدا کریمه.
یه کم گیج بودم. خدافظی کردم و رفتم فرم های لازم را پر کردم... کیف و ساکم را برداشتم و راه افتادم... تا برسم به مترو دو تا ایستگاه عوض کردم... از اینکه حتی نباید با ماشین اداره میرفتم یه کم عصبی بودم... رسیدم به مترو... مسیرم را پیدا کردم... رفتم بلیط خریدم و نشستم تا قطار شهری بیاد... چون هنوز تعطیلات نوروز تموم نشده بود، خیلی شلوغ نبود... اما خیلی خلوت هم نبود...
همین جوری که با خودم درباره حرفای سردار فکر میکردم، یه چیزی توجهم را جلب کرد... با اسلحه منو فرستادند توی مترو!! این خیلی طبیعی به نظر نمیرسید!
ادامه دارد...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
بعد از جلسه و مختصر پذیرایی که کردن، تک به تک رفتیم دراتاق تقسیم... من نفر شیشم یا هفتم بودم که رفتم داخل... بعد از سلام و احوالپرسی های معمول، پروندم را بررسی کردن... با خودمم حرف زدند... معلوم بود که منو از بابام بهتر میشناسند... اصلا بذارین یه تیکه از گفتگومون را با سردار خ.خ نقل کنم:
سردار: ماشالله پرونده پر و پیمونی هم دارین... لبنان و سوریه و عراق و افغانستان و آلمان و عربستان و امارات و ... شمال و جنوب و شرق و غرب و... پرونده های خوبی هم داشتید و اکثرا با موفقیت همراه بوده... الحمدلله... امیدوارم همیشه موفق باشید.
من: خواهش میکنم.
سردار: پرونده ای که قراره خدمت شما باشیم، دو و حتی سه مرحله ای هست... مرحله اولش خودتون تنها هستید... ینی از مامور تحقیق گرفته تا مامور انجام و عملیات... مرحله دومش را با همکاری دو نفر دیگه... به وقتش توضیح میدم خدمتتون... مرحله سومش هم که اگر دو مرحله قبل درست انجام شده باشه، حالت نتیجه پازل دو مرحله قبل هست...
من: منظورتون اینه که پرونده اول و دوم، بی ارتباط با هم نیستند و قراره بخشی از یک پروژه باشم؟
سردار: دقیقا! به خاطر همین اگر تا قبل از مرحله سوم، ینی تا انتهای مرحله دوم شهید یا مفقود نشید، مرحله سوم ممکنه خودتون سر تیم پرونده خودتون بشید.
من: خب این ینی موارد دیگری هم هستند که سوژه هاشون داره به موازات پرونده ما توسط بچه های دیگه دنبال میشه؟
سردار: دقیقا!
من: خب این یه ریسک بسیار بالا داره! البته اگر درست فهمیده باشم!!
سردار: آفرین! دقیقا به خاطر همین نباید هیچ تیری شلیک بشه و یا کسی توسط شما کشته بشه!
من: خدایا! شما چرا فکر میکنید مامور بیچاره تون علم غیب باید داشته باشه و یا چشم برزخیش کار بکنه؟!
سردار خندید و گفت: چاره ای نیست. وقتی سه چهار روز بهتون فرصت دادم که پرونده اول را مطالعه کنید، با ذکاوتی که در شما سراغ دارم، احتمال میدم که متوجه منگنه ای که درش قرار دارم، میشید و بهم حق میدید!
یک دقیقه سکوت کردیم... من به کف زمین چشم دوخته بودم و سردار هم به صورت من داشت نگاه میکرد... چیزی نبود که بشه به راحتی پذیرفتش و یا ردش کرد... چون اصلا حق انتخاب وجود نداشت!
چشمم را مالیدم و چند تا نفس عمیق کشیدم. به سردار نگاه کردم و گفتم: چشم! توکل بر خدا!
سردار گفت: جز همین هم از شما انتظار نداشتم. فقط دو تا نکته: نکته اول اینکه بازم تاکید میکنم! لطفا هیچ کس توسط شما مورد جراحت شدید و یا منجر به مرگ قرار نگیره. نکته دوم هم اینکه همین امشب تا قبل از ساعت 11 خودتون را به خونه شماره دو تهران پارس معرفی کنید. چون احتمالا ساعت 12 اونجا تخلیه باشه!
من با تعجب گفتم: تخلیه؟! ینی چی؟!
گفت: خودتون بعدا متوجه میشید! لطفا فرم اسلحه و بیسیم و gps را از اتاق بغل دریافت کنید تا بتونید به مترو برسید! در مترو به یه خانم برخورد میکنید که اون شما را به خونه شماره دو تهران پارس راهنمایی میکنه.
گفتم: خانم؟! مشخصه و یا چیزی که بتونم بشناسمش؟! جسارتا اصلا چرا باید یه زن در مترو این کار را انجام بده؟! خب خودتون زحمتش را میکشیدید!
گفت: خودش میاد سراغتون. شما نیاز نیست خودتون را به زحمت بندازید تا اونو پیدا کنید... آدرس را باید از اون بگیرید چون باهاش ممکنه کار داشته باشی! ممکنه بعدا به دردتون بخوره. حالا شما بسم الله بگو تا بعد خدا کریمه.
یه کم گیج بودم. خدافظی کردم و رفتم فرم های لازم را پر کردم... کیف و ساکم را برداشتم و راه افتادم... تا برسم به مترو دو تا ایستگاه عوض کردم... از اینکه حتی نباید با ماشین اداره میرفتم یه کم عصبی بودم... رسیدم به مترو... مسیرم را پیدا کردم... رفتم بلیط خریدم و نشستم تا قطار شهری بیاد... چون هنوز تعطیلات نوروز تموم نشده بود، خیلی شلوغ نبود... اما خیلی خلوت هم نبود...
همین جوری که با خودم درباره حرفای سردار فکر میکردم، یه چیزی توجهم را جلب کرد... با اسلحه منو فرستادند توی مترو!! این خیلی طبیعی به نظر نمیرسید!
ادامه دارد...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
👍4
🔻درگیری مسلحانه اشرار در خیابان سعدی قزوین
🔹دادستان عمومی و انقلاب قزوین: شب گذشته چند تن از اراذل و اوباش در خیابان سعدی قزوین با یکدیگر به نزاع پرداخته و در این حادثه ۲ نفر به قتل رسیده و یک نفر هم به شدت مجروح شده است.
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🔹دادستان عمومی و انقلاب قزوین: شب گذشته چند تن از اراذل و اوباش در خیابان سعدی قزوین با یکدیگر به نزاع پرداخته و در این حادثه ۲ نفر به قتل رسیده و یک نفر هم به شدت مجروح شده است.
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
📌سخنگوی دولت با استفاده از رانت دولتی به حج رفت!
🔹پیش تر هم اعلام شد وزیر آموزش و پرورش درحالیکه به تازگی رای اعتماد گرفته به سفر حج رفته است.
✍ارتباط با عربستان برای این ها نان دارد نه مردم!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🔹پیش تر هم اعلام شد وزیر آموزش و پرورش درحالیکه به تازگی رای اعتماد گرفته به سفر حج رفته است.
✍ارتباط با عربستان برای این ها نان دارد نه مردم!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👎2
#اطلاعیه 📣
💌دعوتنامه
علی مصداق قرآن مبین است
علی یعسوب دین حبل المتین است
پیمبر خاتم و حیدر نگین است
علی استاد جبریل امین است
ندای آسمانها و زمین است
«فقط حیدر امیر المومنین است »
جشن داریم چه جشنی... 👌😳
💥همزمان با فرارسیدن عید فرخنده و سعید غدیر خم همه عزیزان دعوتید به این جشن بزرگ
با اجرای مجری توانمند:
آقای یارمحمدی و گروه همراهشان
🗓 پنج شنبه ١۵ تیرماه ١۴٠٢
⏰ ساعت ١٧
🕌 مکان: حسینیه سید الشهداء (ع) #باورس
از طرف دهیاری و شورای اسلامی،هیئات مذهبی، هیات امناءمسجد، گروه جهادی منتظران ظهور و بسیج روستای #باورس
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
💌دعوتنامه
علی مصداق قرآن مبین است
علی یعسوب دین حبل المتین است
پیمبر خاتم و حیدر نگین است
علی استاد جبریل امین است
ندای آسمانها و زمین است
«فقط حیدر امیر المومنین است »
جشن داریم چه جشنی... 👌😳
💥همزمان با فرارسیدن عید فرخنده و سعید غدیر خم همه عزیزان دعوتید به این جشن بزرگ
با اجرای مجری توانمند:
آقای یارمحمدی و گروه همراهشان
🗓 پنج شنبه ١۵ تیرماه ١۴٠٢
⏰ ساعت ١٧
🕌 مکان: حسینیه سید الشهداء (ع) #باورس
از طرف دهیاری و شورای اسلامی،هیئات مذهبی، هیات امناءمسجد، گروه جهادی منتظران ظهور و بسیج روستای #باورس
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خاطرهای عجیب و شنیدنی از شهید همدانی در جنگ سوریه
حتما کتاب «خداحافظ سالار» درباره شهید همدانی که از زبان همسرشونه رو بخونید، فوقالعادست این کتاب
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
حتما کتاب «خداحافظ سالار» درباره شهید همدانی که از زبان همسرشونه رو بخونید، فوقالعادست این کتاب
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
❤3
منتظران ظهور
قسمت ششم چمران و پروانه با هم به سمت فضای بیرون چاپخانه حرکت میکنند . چمران دست و لباسش کثیف و روغنی است . در مسیر پروانه از کیفش دستمالی در می آورد و به او می دهد. پروانه : راستی من هم یه کشفی جدید کردم .بیا تا واست بگم . [محوطه بیرونی چاپخانه ]…
قسمت هفتم
چمران و پروانه با همان هیبت با گذر در زمان به کودکی چمران سفر میکنند .
چمران:
[ایران، تهران ،چهار راه مولوی ،محله ی درخونگاه ، چمران و پروانه در این فضا قدم میزنند و چمران توضیح میدهد]
من متولد این محله ام ،یکی از محله های فقیر نشین تهران ، شبی که من به دنیا آمدم ، به دنبال قابله رفتند ، اما من قبل از رسیدن قابله به دنیا آمدم ، اون موقع بیمارستان واینها خیلی نبود.فقر خانواده ی ما هم غیر از این اقتضا نمیکرد . من در دامان فقر بزرگ شدم و رشد کردم .
اما چه فقری؟
فقر عفیف ، فقر نجیب و سازنده ، فقر سرافراز
همچنانکه چمران حرف میزند به کوچه محل سکونت چمران میرسند، پروانه با بهت و حیرت گوش به حرف چمران و چشم به فضای غریب و ناآشنا وشگفت انگیز دارد.
[پسر بچه ای «چمران کوچک» در انحنای کوچه ، در زیر نور تیر چراغ برق درس میخواند.]
چمران :
اون پسر بچه رو میبینی زیر نور تیر چراغ برق درس میخونه ، اون منم .
اونقدر خونه مون کوچیک بود، حالا نشونت می دم ، که امکان درس خوندن تو خونه نداشتیم ، شیش تا پسر قد و نیم قد ، پشت سر هم بودیم .یه اتاق دو در سه ، برای خوابیدن به زور جا میشدیم ،چه برسه به درس خوندن و کار و فعالیت !
ادامه دارد...
#مردرویاها
#زندگینامه
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
چمران و پروانه با همان هیبت با گذر در زمان به کودکی چمران سفر میکنند .
چمران:
[ایران، تهران ،چهار راه مولوی ،محله ی درخونگاه ، چمران و پروانه در این فضا قدم میزنند و چمران توضیح میدهد]
من متولد این محله ام ،یکی از محله های فقیر نشین تهران ، شبی که من به دنیا آمدم ، به دنبال قابله رفتند ، اما من قبل از رسیدن قابله به دنیا آمدم ، اون موقع بیمارستان واینها خیلی نبود.فقر خانواده ی ما هم غیر از این اقتضا نمیکرد . من در دامان فقر بزرگ شدم و رشد کردم .
اما چه فقری؟
فقر عفیف ، فقر نجیب و سازنده ، فقر سرافراز
همچنانکه چمران حرف میزند به کوچه محل سکونت چمران میرسند، پروانه با بهت و حیرت گوش به حرف چمران و چشم به فضای غریب و ناآشنا وشگفت انگیز دارد.
[پسر بچه ای «چمران کوچک» در انحنای کوچه ، در زیر نور تیر چراغ برق درس میخواند.]
چمران :
اون پسر بچه رو میبینی زیر نور تیر چراغ برق درس میخونه ، اون منم .
اونقدر خونه مون کوچیک بود، حالا نشونت می دم ، که امکان درس خوندن تو خونه نداشتیم ، شیش تا پسر قد و نیم قد ، پشت سر هم بودیم .یه اتاق دو در سه ، برای خوابیدن به زور جا میشدیم ،چه برسه به درس خوندن و کار و فعالیت !
ادامه دارد...
#مردرویاها
#زندگینامه
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
بزرگترین دروغ در جهان .......
👇👇👇👇👇👇👇
🔺تورم افغانستان منفی شد
🔹بانک جهانی در گزارش تازهترین شاخصهای اقتصادی افغانستان که در ۲۸ جون/ژوئن منتشر کرده است، نرخ تورم در افغانستان را منفی حدود یک (۰.۹۵) در ماه اوریل و منفی ۳.۳ در مواد غذایی در طول یک سال اعلام کرده است./فرارو
@tabnakonline
👆👆👆👆👆👆👆
مگه میشه کشوری با مسئولین بیسواد و غار نشین بدون فرهنگ اینطوری مدیریت بشه ....
باور نکنید ...
فقط ایران رشد اقتصادی داره ....
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👇👇👇👇👇👇👇
🔺تورم افغانستان منفی شد
🔹بانک جهانی در گزارش تازهترین شاخصهای اقتصادی افغانستان که در ۲۸ جون/ژوئن منتشر کرده است، نرخ تورم در افغانستان را منفی حدود یک (۰.۹۵) در ماه اوریل و منفی ۳.۳ در مواد غذایی در طول یک سال اعلام کرده است./فرارو
@tabnakonline
👆👆👆👆👆👆👆
مگه میشه کشوری با مسئولین بیسواد و غار نشین بدون فرهنگ اینطوری مدیریت بشه ....
باور نکنید ...
فقط ایران رشد اقتصادی داره ....
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍1
منتظران ظهور
#کف_خیابون_4 بعد از جلسه و مختصر پذیرایی که کردن، تک به تک رفتیم دراتاق تقسیم... من نفر شیشم یا هفتم بودم که رفتم داخل... بعد از سلام و احوالپرسی های معمول، پروندم را بررسی کردن... با خودمم حرف زدند... معلوم بود که منو از بابام بهتر میشناسند... اصلا بذارین…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇
#کف_خیابون_5
همینجوری که داشتم باخودم فکر میکردم و اوضاع اون لحظه برام خیلی عادی به نظر نمیرسید، قطار شهری اومد و سوار شدیم. جمعیت زیادی پیاده و سوار شدند. من هم مواظب کیف و ساکم بودم و هم مواظب اسلحه ام. رفتم و یه گوشه ایستادم. فاصله من و اطرافیانم حدودا 30 سانت بود. خیلی کار خطرناکی بود. گاهی به صورت خیلی نامحسوس، با آرنجم به اسلحه ام اشاره میکردم ببینم هست یا نه؟ اما باید طبیعی برخورد میکردم که نظر کسی جلب نشه.
چون مسیر طولانی بود، چندین بار قطار شهری ایستاد و جمعیت را پر و خالی کرد. تا اینکه سر و کله یه خانم مانتویی و نه چندان محجب پیدا شد... با ته آرایش و یه کیف معمولی... رو به من کرد و گفت: «سلام آقا! شبتون بخیر! ببخشید شما این آدرس را بلدید؟»
من یه نگاه به کاغذش انداختم... دیدم نوشته: «باسلام. 233 هستم. به کوروکی زیر دقت کنید تا آدرس منزل شماره دو تهران پارس را خوب یاد بگیرید. ضمنا پاتوق من از دو ایستگاه بالاتر تا سه ایستگاه پایین تره. برای ارتباط با من، کافیه حدود 15 دقیقه قبلش با ستاد ارتباط بگیرید.»
کوروکی را حفظ کردم وکاغذشو دادم بهش و گفتم: ببخشید! من فقط خیابونش را بلدم. بهتره از کسی دیگه بپرسید.
233 هم لبخند زد و تشکر کرد و رفت.
خب! با این برخورد، خیلی چیزا اومد دستم. مثلا اینکه در پرونده مرحله اول، جامعه آماری ما مردم هستند و لذا باید کاملا مردمی رفت و آمد بشه تا رودست نخوریم... و یا اینکه فهمیدم مترو نقش تعیین کننده ای در نقل و انتقال ما داره و باید تمام چاله چوله هاش را خوب یاد بگیرم تا به وقت نیاز، مشکلی پیش نیاد... و همچنین فهمیدم که منم شماره دارم و باید همین امشب شماره ام را دریافت کنم... و ماموران موازی من هم دارن کارای خودشون را پیش میبرند و ممکنه حتی هدف همدیگه قرار بگیریم... و ده ها نکته دیگه...
پیاده شدم و رفتم به طرف خونه... شاید حدودا بیست دقیقه پیاده روی کردم. تقریبا به خونه نزدیک شده بودم که ایستادم. با خودم فکر کردم که هنوز تا ساعت 11 چند دقیقه وقت دارم. پس بهتره خیلی عادی، کوچه های اطراف خونه را هم رصد کنم تا بدونم دقیقا کجا قراره زندگی کنم.
حدود یک ربع، به صورت پیاده و چشمی، تا شعاع 500 متری منزل مورد نظر رصد کردم و تونستم یه نقشه نسبتا واضح از کوروکی های اطراف را توی ذهنم بسپارم. جای خوبی بود. چون دو تا مسیر تخلیه (مسیری که میشه در مواقع خطر، با امنیت بیشتری تردد و مکان را تخلیه کرد) و دو تا مسیر ورودی و یه درب پشتی داشت.
زنگ زدم و وارد خونه شدم. خودمو معرفی کردم و کارای اولیه مربوط به تحویل پرونده را انجام دادم. حدودا 10 الی 12 نفر در خونه بودند که دو سه نفرشون اصلا حرف نمیزدند و بعدش فهمیدم که ایرانی نیستند و برای دوره پیک بدو (دوره آموزش بدو برون مرزی برای سنین 20 الی 25 سال) به تهران اومده بودند. بچه های خوبی بودند. خیلی صمیمی و خودمونی. هر کدوممون واسه ماموریت خاصی دور هم جمع شده بودیم و کسی از کسی نمیپرسید ماموریت تو چیه و جیکار میخوای بکنی؟
فرم شناسایی (شناسنامه اصلی) پرونده را تحویل گرفتم. نوشته بود حدودا 124 صفحه ... با تمام اسکن ها و عکس ها و نوشته های مامور قبلی و ...
مامور قبلی این پرونده یکی از بچه های استان سمنان بوده که حدودا دو ماه روی این پرونده کار کرده بوده که در جریان یه پرونده دیگه در خارج از کشور شهید میشه و حتی نمیتونند جنازه اش را برگردونند. خدا رحمتش کنه. معلوم بود خیلی آدم دقیق و مشتی بوده و دو ماه شبانه روز کار کرده بوده که شده این 124 صفحه! اسمش یادمه. اسم سازمانیش «شاهرودی» بود... شهید شاهرودی!
وقتی داشتم کارای تفهیم اصلی را انجام میدادم، خانمم زنگ زد و دو دقیقه باهاش حرف زدم. معلوم بود هنوز دلخوره. و از همه بیشتر، دلخورتر شده بود که چرا از ظهر واسش زنگ نزده بودم؟! گفتم گرفتار بودم و نمیتونستم و از این حرفها...
اما مدام چشمم به ساعت بود... داشت میشد 11 و 50 دقیقه... اومدم کفشمو در بیارم و راحت تر بشینم روی تخت که یه چیزی به ذهنم اومد... چون احتمال میدادم ساعت 12 خبرای بشه، با همون کیف و ساک و... رفتم دسشویی! ترجیح دادم توی دسشویی باشم و خیلی در دید نباشم تا بهتر ببینم قراره چه اتفاقی بیفته؟!
ساعت همینجوری داشت دقیقه به دقیقه به دقیه میگذشت... تا ساعت به 11 و 58 دقیقه رسید، ناگهان برقها قطع شد! من فقط شنیدم که سر و صدای زیادی پیچید... میدونستم که نباید از دسشویی بیام بیرون... معمولا وقتی حمله یا مانور باشه و ببینند که اکثرا در محوطه مکان مورد نظر هستند، امن ترین مکان دسشویی هست! البته نه چندان امن! چون ممکنه اونا هم مثل من فکر کرده باشن و بریزن رو سرت... مثل همین صحنه ای که واسه من اتفاق افتاد ...
ادامه دارد...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
#کف_خیابون_5
همینجوری که داشتم باخودم فکر میکردم و اوضاع اون لحظه برام خیلی عادی به نظر نمیرسید، قطار شهری اومد و سوار شدیم. جمعیت زیادی پیاده و سوار شدند. من هم مواظب کیف و ساکم بودم و هم مواظب اسلحه ام. رفتم و یه گوشه ایستادم. فاصله من و اطرافیانم حدودا 30 سانت بود. خیلی کار خطرناکی بود. گاهی به صورت خیلی نامحسوس، با آرنجم به اسلحه ام اشاره میکردم ببینم هست یا نه؟ اما باید طبیعی برخورد میکردم که نظر کسی جلب نشه.
چون مسیر طولانی بود، چندین بار قطار شهری ایستاد و جمعیت را پر و خالی کرد. تا اینکه سر و کله یه خانم مانتویی و نه چندان محجب پیدا شد... با ته آرایش و یه کیف معمولی... رو به من کرد و گفت: «سلام آقا! شبتون بخیر! ببخشید شما این آدرس را بلدید؟»
من یه نگاه به کاغذش انداختم... دیدم نوشته: «باسلام. 233 هستم. به کوروکی زیر دقت کنید تا آدرس منزل شماره دو تهران پارس را خوب یاد بگیرید. ضمنا پاتوق من از دو ایستگاه بالاتر تا سه ایستگاه پایین تره. برای ارتباط با من، کافیه حدود 15 دقیقه قبلش با ستاد ارتباط بگیرید.»
کوروکی را حفظ کردم وکاغذشو دادم بهش و گفتم: ببخشید! من فقط خیابونش را بلدم. بهتره از کسی دیگه بپرسید.
233 هم لبخند زد و تشکر کرد و رفت.
خب! با این برخورد، خیلی چیزا اومد دستم. مثلا اینکه در پرونده مرحله اول، جامعه آماری ما مردم هستند و لذا باید کاملا مردمی رفت و آمد بشه تا رودست نخوریم... و یا اینکه فهمیدم مترو نقش تعیین کننده ای در نقل و انتقال ما داره و باید تمام چاله چوله هاش را خوب یاد بگیرم تا به وقت نیاز، مشکلی پیش نیاد... و همچنین فهمیدم که منم شماره دارم و باید همین امشب شماره ام را دریافت کنم... و ماموران موازی من هم دارن کارای خودشون را پیش میبرند و ممکنه حتی هدف همدیگه قرار بگیریم... و ده ها نکته دیگه...
پیاده شدم و رفتم به طرف خونه... شاید حدودا بیست دقیقه پیاده روی کردم. تقریبا به خونه نزدیک شده بودم که ایستادم. با خودم فکر کردم که هنوز تا ساعت 11 چند دقیقه وقت دارم. پس بهتره خیلی عادی، کوچه های اطراف خونه را هم رصد کنم تا بدونم دقیقا کجا قراره زندگی کنم.
حدود یک ربع، به صورت پیاده و چشمی، تا شعاع 500 متری منزل مورد نظر رصد کردم و تونستم یه نقشه نسبتا واضح از کوروکی های اطراف را توی ذهنم بسپارم. جای خوبی بود. چون دو تا مسیر تخلیه (مسیری که میشه در مواقع خطر، با امنیت بیشتری تردد و مکان را تخلیه کرد) و دو تا مسیر ورودی و یه درب پشتی داشت.
زنگ زدم و وارد خونه شدم. خودمو معرفی کردم و کارای اولیه مربوط به تحویل پرونده را انجام دادم. حدودا 10 الی 12 نفر در خونه بودند که دو سه نفرشون اصلا حرف نمیزدند و بعدش فهمیدم که ایرانی نیستند و برای دوره پیک بدو (دوره آموزش بدو برون مرزی برای سنین 20 الی 25 سال) به تهران اومده بودند. بچه های خوبی بودند. خیلی صمیمی و خودمونی. هر کدوممون واسه ماموریت خاصی دور هم جمع شده بودیم و کسی از کسی نمیپرسید ماموریت تو چیه و جیکار میخوای بکنی؟
فرم شناسایی (شناسنامه اصلی) پرونده را تحویل گرفتم. نوشته بود حدودا 124 صفحه ... با تمام اسکن ها و عکس ها و نوشته های مامور قبلی و ...
مامور قبلی این پرونده یکی از بچه های استان سمنان بوده که حدودا دو ماه روی این پرونده کار کرده بوده که در جریان یه پرونده دیگه در خارج از کشور شهید میشه و حتی نمیتونند جنازه اش را برگردونند. خدا رحمتش کنه. معلوم بود خیلی آدم دقیق و مشتی بوده و دو ماه شبانه روز کار کرده بوده که شده این 124 صفحه! اسمش یادمه. اسم سازمانیش «شاهرودی» بود... شهید شاهرودی!
وقتی داشتم کارای تفهیم اصلی را انجام میدادم، خانمم زنگ زد و دو دقیقه باهاش حرف زدم. معلوم بود هنوز دلخوره. و از همه بیشتر، دلخورتر شده بود که چرا از ظهر واسش زنگ نزده بودم؟! گفتم گرفتار بودم و نمیتونستم و از این حرفها...
اما مدام چشمم به ساعت بود... داشت میشد 11 و 50 دقیقه... اومدم کفشمو در بیارم و راحت تر بشینم روی تخت که یه چیزی به ذهنم اومد... چون احتمال میدادم ساعت 12 خبرای بشه، با همون کیف و ساک و... رفتم دسشویی! ترجیح دادم توی دسشویی باشم و خیلی در دید نباشم تا بهتر ببینم قراره چه اتفاقی بیفته؟!
ساعت همینجوری داشت دقیقه به دقیقه به دقیه میگذشت... تا ساعت به 11 و 58 دقیقه رسید، ناگهان برقها قطع شد! من فقط شنیدم که سر و صدای زیادی پیچید... میدونستم که نباید از دسشویی بیام بیرون... معمولا وقتی حمله یا مانور باشه و ببینند که اکثرا در محوطه مکان مورد نظر هستند، امن ترین مکان دسشویی هست! البته نه چندان امن! چون ممکنه اونا هم مثل من فکر کرده باشن و بریزن رو سرت... مثل همین صحنه ای که واسه من اتفاق افتاد ...
ادامه دارد...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شمایی که روزتون رو با خنده آغاز میکنید :
#سلام_صبح_بخیر🌹
پایتخت اتیوپی کجاست ؟!😆
چه با اعتماد به بنفس غلط جواب میدن😂
گروه جهادی منتظران ظهور(عج)
@mntazera
#سلام_صبح_بخیر🌹
پایتخت اتیوپی کجاست ؟!😆
چه با اعتماد به بنفس غلط جواب میدن😂
گروه جهادی منتظران ظهور(عج)
@mntazera
#مبلغ_غدیر_باشیم
در هر نفسی روح و روانهاست علی(ع)
اعجازِ زمین و آسمانهاست علی(ع)
بر کرسیِ حق نشسته از روزِ ازل
اصلاً همه آرامشِ جانهاست علی(ع)
#فقط_حیدر_امیرالمومنین_است 💚
#السلام_علیک_یا_امیرالمومنین_علیه_السلام
گروه جهادی منتظران ظهور(عج)
@mntazera
در هر نفسی روح و روانهاست علی(ع)
اعجازِ زمین و آسمانهاست علی(ع)
بر کرسیِ حق نشسته از روزِ ازل
اصلاً همه آرامشِ جانهاست علی(ع)
#فقط_حیدر_امیرالمومنین_است 💚
#السلام_علیک_یا_امیرالمومنین_علیه_السلام
گروه جهادی منتظران ظهور(عج)
@mntazera
👍3