منتظران ظهور
🔗📎🔗📎🔗📎🔗📎🔗📎🔗 #کف_خیابون_2 واسه من همیشه سخت ترین لحظه ماموریت ها، وقتیه که به خانمم میخوام بگم دارم میرم ماموریت! اونم چهار پنج ماه طول میکشه و باید مجردی برم و برنامه تماس و اس ام اس ها هم میشه شرایط قهوه ای! ( ینی حواست به مکالماتت باشه.) اون روز تا رسیدم…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇
#کف_خیابون_3
وقتی هواپیما پرید، کمربندمو باز کردم و یه کم راحت تر نشستم. من عاشق خوراکی هایی هستم که توی هواپیما میدن. هرچند کم هست اما خوشمزه و متنوعه. به همون میزان علاقمندیم به خوراکی های وسط پرواز، از توصیه های ایمنی که خانم های مهماندار انجام میدن، متنفرم. بیشتر شبیه ایروبیک اما با سرعت آروم و بسیار موزون انجام میشه. مخصوصا وقتی میخوان این جمله را اجرا کنند خیلی ضایع اجرا میکنند: «در هنگام خطر و فرود اضطراری، دو درب در جلو ... دو درب در عقب ... و دو درب در قسمت بالهای هواپیما جهت خروج شما عزیزان تعبیه شده است...»
میخواستم خودم را از این شکلک ها و اداها نجات بدم که روزنامه را از زیپ پشت صندلی جلویی درآوردم و یه نگاهی به تیترها و عکساش انداختم... یه تیتر خیلی نظرمو جلب کرد... جمله ای از دکتر بهشتی (پسر شهید بهشتی) نوشته بود... اصل جملش دقیق یادم نیست اما یادمه که خیلی از «مهندس میرحسین موسوی» تعریف کرده بود... قبلا هم یادمه... در روزنامه اطلاعات چند بار دیگه هم از موسوی تعریف و تمجید کرده بود... خیلی اکثر مردم نمیفهمیدند داره چه اتفاقی میفته... اما واسه بچه های ما خیلی واضح بود که دارن موسوی را میندازن سر زبونا... جوری که مثلا برای اذهان عمومی حالت مطالبه گری پیش بیاد و بعدا بگن «به خواست ملت...» ایشون در انتخابات شرکت کردند و کاندید شدند... به این کار در عالم رسانه و سواد مطبوعاتی میگن: «کی داریم؟ فقط یکی هست!» ... بگذریم!
از هواپیما پیاده شدم... خیابونا خیلی شلوغ بود... حدود دو سه ساعت طول کشید تا رسیدم شعبه جردن... قرار معرفیم اونجا بود... همه کارهای مربوط به معرفیم انجام شده بود... من فقط خودمو به نوعی تحویل دادم و منتظر اولین دستور شدم... درست نیست از اونجا بگم اما یه ساختمون حدودا 300 یا 400 متری... بدون تابلو و سردر... سه طبقه... تقریبا نوساز... علاوه بر کنترل ورود و خروج چشمی، باید رمز عبور هر روز را هم اعلام میکردیم... و کلی چیزای دیگه که بعدا شاید بیشتر توضیح دادم...
رفتم در استراحتگاهم و روی یه تخت دراز کشیدم تا صدام بزنند... خسته بودم... مدام تصویر خانمم جلوی چشمام بود... من حتی فرصت نکرده بودم با بچه هام خدافظی کنم... توی همین فکرها بود که چشمام بسته شد و خوابم برد.
وقتی بیدار شدم، اذون مغرب بود... قرار شد بعد از نماز و شام، یه جلسه مختصر داشته باشیم تا بتونیم از همون شب یا از فرداش شروع کنیم... نماز را پشت سر یه سید میان سال خوندیم. روحانی بسیار ساکت و معمولی بود... خب قطعا از دفتر روحانیت اداره بوده که در شعبه جردن داشت نماز میخوند... وگرنه نمیرن یه روحانی معمولی را پیدا کنند و دستش را بگیرن و بیارنش وسط یکی از شعبه های «کارگزینی و تقسیم» اداره... فقط نماز خوند و رفت... یاد حاج آقای اداره خودمون افتادم که چقدر بچه ها باهاش راحتن و اونم اهل بگو بخنده... کلا جو اداره تهران خیلی جو سنگینه... خیلی کسی با کسی حرف نمیزد... همه درگیر خودشونند... مثل شیراز نبود که گوشت تلخ تر از همشون من باشم!
نماز خوندیم... شام مختصری هم خوردیم... جاتون سبز...کتلت و مخلفات... اما حیف که نوشابه نداشت... بعدش رفتیم اتاقی که اسمش را سالن جلسات گذاشته بودند... حدودا 22 نفر بودیم... 10 نفر از خود بچه های تهران... 12 نفر هم از شهرستان ها و مراکز استان ها... خیلی معطلم نشدیم... شاید ده دقیقه... قرآن را شروع کردند... یادمه آیات 107 تا 109 سوره یونس خوندند... من خیلی این سه آیه را شنیدم و توی ذهنمه... چون اولین روز تحصیلم در دانشگاه امام باقر علیه السلام هم قاری قرآن جلسه، همین آیات را خوند...
جلسه حدودا دو ساعت طول کشید... از بیان محتویاتش معذورم اما درباره ماموریتمون در تهران و حومه نبود... چون اداره و حتی سازمان، هیچوقت مامورهای چندین پرونده موازی یا متوازی را با هم یه جا جمع نمیکنه... گود مورنینگ پارتی که نیست... بالاخره هر چیزی رسم و رسوم خودشو داره... وقتی من در شیراز قرار نیست بفهمم که اتاق بغلیم چه خبره و دارن روی چه پروژه ای کار میکنند، دیگه تهران که جای خود داره...
موضوع کلی جلسه درباره «بررسی شرایط منطقه با رویکرد آشوب محور در معادلات رژیم صهیونیزمی» بود... به جرات میتونم بگم که 80 درصد مطالبش برام تازگی داشت... واسه منی که حداقل سالانه دو سه بار، ماموریت خارج از کشور میرفتم تازگی داشت... چه برسه به بقیه... فقط فهمیدم که روزهای سخت و سنگینی در پیش داریم... تمام ضمایری که استفاده میکردند مخاطب و نزدیک بود... این ینی جامعه هدف دشمن، ما هستیم... ینی خطر داره نزدیک میشه اما ممکنه در دسترس نباشه!
ادامه دارد...
گروهجهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
#کف_خیابون_3
وقتی هواپیما پرید، کمربندمو باز کردم و یه کم راحت تر نشستم. من عاشق خوراکی هایی هستم که توی هواپیما میدن. هرچند کم هست اما خوشمزه و متنوعه. به همون میزان علاقمندیم به خوراکی های وسط پرواز، از توصیه های ایمنی که خانم های مهماندار انجام میدن، متنفرم. بیشتر شبیه ایروبیک اما با سرعت آروم و بسیار موزون انجام میشه. مخصوصا وقتی میخوان این جمله را اجرا کنند خیلی ضایع اجرا میکنند: «در هنگام خطر و فرود اضطراری، دو درب در جلو ... دو درب در عقب ... و دو درب در قسمت بالهای هواپیما جهت خروج شما عزیزان تعبیه شده است...»
میخواستم خودم را از این شکلک ها و اداها نجات بدم که روزنامه را از زیپ پشت صندلی جلویی درآوردم و یه نگاهی به تیترها و عکساش انداختم... یه تیتر خیلی نظرمو جلب کرد... جمله ای از دکتر بهشتی (پسر شهید بهشتی) نوشته بود... اصل جملش دقیق یادم نیست اما یادمه که خیلی از «مهندس میرحسین موسوی» تعریف کرده بود... قبلا هم یادمه... در روزنامه اطلاعات چند بار دیگه هم از موسوی تعریف و تمجید کرده بود... خیلی اکثر مردم نمیفهمیدند داره چه اتفاقی میفته... اما واسه بچه های ما خیلی واضح بود که دارن موسوی را میندازن سر زبونا... جوری که مثلا برای اذهان عمومی حالت مطالبه گری پیش بیاد و بعدا بگن «به خواست ملت...» ایشون در انتخابات شرکت کردند و کاندید شدند... به این کار در عالم رسانه و سواد مطبوعاتی میگن: «کی داریم؟ فقط یکی هست!» ... بگذریم!
از هواپیما پیاده شدم... خیابونا خیلی شلوغ بود... حدود دو سه ساعت طول کشید تا رسیدم شعبه جردن... قرار معرفیم اونجا بود... همه کارهای مربوط به معرفیم انجام شده بود... من فقط خودمو به نوعی تحویل دادم و منتظر اولین دستور شدم... درست نیست از اونجا بگم اما یه ساختمون حدودا 300 یا 400 متری... بدون تابلو و سردر... سه طبقه... تقریبا نوساز... علاوه بر کنترل ورود و خروج چشمی، باید رمز عبور هر روز را هم اعلام میکردیم... و کلی چیزای دیگه که بعدا شاید بیشتر توضیح دادم...
رفتم در استراحتگاهم و روی یه تخت دراز کشیدم تا صدام بزنند... خسته بودم... مدام تصویر خانمم جلوی چشمام بود... من حتی فرصت نکرده بودم با بچه هام خدافظی کنم... توی همین فکرها بود که چشمام بسته شد و خوابم برد.
وقتی بیدار شدم، اذون مغرب بود... قرار شد بعد از نماز و شام، یه جلسه مختصر داشته باشیم تا بتونیم از همون شب یا از فرداش شروع کنیم... نماز را پشت سر یه سید میان سال خوندیم. روحانی بسیار ساکت و معمولی بود... خب قطعا از دفتر روحانیت اداره بوده که در شعبه جردن داشت نماز میخوند... وگرنه نمیرن یه روحانی معمولی را پیدا کنند و دستش را بگیرن و بیارنش وسط یکی از شعبه های «کارگزینی و تقسیم» اداره... فقط نماز خوند و رفت... یاد حاج آقای اداره خودمون افتادم که چقدر بچه ها باهاش راحتن و اونم اهل بگو بخنده... کلا جو اداره تهران خیلی جو سنگینه... خیلی کسی با کسی حرف نمیزد... همه درگیر خودشونند... مثل شیراز نبود که گوشت تلخ تر از همشون من باشم!
نماز خوندیم... شام مختصری هم خوردیم... جاتون سبز...کتلت و مخلفات... اما حیف که نوشابه نداشت... بعدش رفتیم اتاقی که اسمش را سالن جلسات گذاشته بودند... حدودا 22 نفر بودیم... 10 نفر از خود بچه های تهران... 12 نفر هم از شهرستان ها و مراکز استان ها... خیلی معطلم نشدیم... شاید ده دقیقه... قرآن را شروع کردند... یادمه آیات 107 تا 109 سوره یونس خوندند... من خیلی این سه آیه را شنیدم و توی ذهنمه... چون اولین روز تحصیلم در دانشگاه امام باقر علیه السلام هم قاری قرآن جلسه، همین آیات را خوند...
جلسه حدودا دو ساعت طول کشید... از بیان محتویاتش معذورم اما درباره ماموریتمون در تهران و حومه نبود... چون اداره و حتی سازمان، هیچوقت مامورهای چندین پرونده موازی یا متوازی را با هم یه جا جمع نمیکنه... گود مورنینگ پارتی که نیست... بالاخره هر چیزی رسم و رسوم خودشو داره... وقتی من در شیراز قرار نیست بفهمم که اتاق بغلیم چه خبره و دارن روی چه پروژه ای کار میکنند، دیگه تهران که جای خود داره...
موضوع کلی جلسه درباره «بررسی شرایط منطقه با رویکرد آشوب محور در معادلات رژیم صهیونیزمی» بود... به جرات میتونم بگم که 80 درصد مطالبش برام تازگی داشت... واسه منی که حداقل سالانه دو سه بار، ماموریت خارج از کشور میرفتم تازگی داشت... چه برسه به بقیه... فقط فهمیدم که روزهای سخت و سنگینی در پیش داریم... تمام ضمایری که استفاده میکردند مخاطب و نزدیک بود... این ینی جامعه هدف دشمن، ما هستیم... ینی خطر داره نزدیک میشه اما ممکنه در دسترس نباشه!
ادامه دارد...
گروهجهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
👍6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌼 اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یابَقِیَّةَ اللَّهِ فى اَرْضِه
🌼 سلام ای صبح ، ای روز رهایی
🌼 سلام ای مظهر عدل خدایی
🌼 سلام ای جمعه ،کی روز ظهوری؟
🌼 به آقایم بگو پس کی میایی ؟
🌼 سلام ای وعده گاه وصل جانان
🌼 نشستم منتظر تا تو بیایی
🌼 سلام آقای من دیدار پس کی ؟
🌼 سلام ای صاحب جمعه کجایی؟
🌼 اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلَیَّکَ الْفَرَج
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🌼 سلام ای صبح ، ای روز رهایی
🌼 سلام ای مظهر عدل خدایی
🌼 سلام ای جمعه ،کی روز ظهوری؟
🌼 به آقایم بگو پس کی میایی ؟
🌼 سلام ای وعده گاه وصل جانان
🌼 نشستم منتظر تا تو بیایی
🌼 سلام آقای من دیدار پس کی ؟
🌼 سلام ای صاحب جمعه کجایی؟
🌼 اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلَیَّکَ الْفَرَج
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
❤2
#اطلاعیه 📣
#مسابقه 📸
💥مسابقه بزرگ عکاسی با شعار
« من غدیری ام»
⌛️مهلت ارسال ١٨ تیرماه ١۴٠٢
🎁 اهدای جایزه به ١۴ عکس برتر
✍ نکات مهم انتخاب عکس های برتر :
1⃣ خلاقیت
2⃣انتخاب سوژه مناسب و پیام رسانی عکس در خصوص عید غدیر خم
3⃣ تکنیک عکاسی
و ... .
⬅️(عکس از جشن ها، مراسمات، اطعام های عید غدیر و...)
ارسال عکس ها در پیام رسان ایتا به شماره
📱09353064185
@re66za
جهت مشاهده عکس ها و شرکت در مسابقه عضو کانال هیئات مذهبی #باورس به آدرس
👇 https://eitaa.com/heyat2bavers
شوید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
#هیئات_مذهبی_باورس
ایتا
https://eitaa.com/heyat2bavers
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
#مسابقه 📸
💥مسابقه بزرگ عکاسی با شعار
« من غدیری ام»
⌛️مهلت ارسال ١٨ تیرماه ١۴٠٢
🎁 اهدای جایزه به ١۴ عکس برتر
✍ نکات مهم انتخاب عکس های برتر :
1⃣ خلاقیت
2⃣انتخاب سوژه مناسب و پیام رسانی عکس در خصوص عید غدیر خم
3⃣ تکنیک عکاسی
و ... .
⬅️(عکس از جشن ها، مراسمات، اطعام های عید غدیر و...)
ارسال عکس ها در پیام رسان ایتا به شماره
📱09353064185
@re66za
جهت مشاهده عکس ها و شرکت در مسابقه عضو کانال هیئات مذهبی #باورس به آدرس
👇 https://eitaa.com/heyat2bavers
شوید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
#هیئات_مذهبی_باورس
ایتا
https://eitaa.com/heyat2bavers
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍2
🖥 #فیلم_ایرانی عطر آخر اردیبهشت
📌 موضوع: اجتماعی | خانوادگی
📆 سال تولید: 1401
📆 سال انتشار: 1402
👥 بازیگران: نیما رئیسی، فریبا نادری، نیوشا ضیغمی، بهاره رهنما، افسانه چهره آزاد، بهناز یادگاری و...
👤 کارگردان: بهاره رهنما
📄 خلاصه داستان: مهاجرت زنی چهل ساله که برای آخرین بار به سرزمین مادریاش و شمال کشور سفر میکند و دوستان کودکیاش را برای آخرین دیدار و خداحافظی دور هم جمع میکند در این دیدار پايانی رازهای قدیمی و کهنهای همچون خاکستر زیر آتش سر باز میکنند...
🎥هر هفته جمعه یک فیلم سینمایی از کانال گروه جهادی💥
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
📌 موضوع: اجتماعی | خانوادگی
📆 سال تولید: 1401
📆 سال انتشار: 1402
👥 بازیگران: نیما رئیسی، فریبا نادری، نیوشا ضیغمی، بهاره رهنما، افسانه چهره آزاد، بهناز یادگاری و...
👤 کارگردان: بهاره رهنما
📄 خلاصه داستان: مهاجرت زنی چهل ساله که برای آخرین بار به سرزمین مادریاش و شمال کشور سفر میکند و دوستان کودکیاش را برای آخرین دیدار و خداحافظی دور هم جمع میکند در این دیدار پايانی رازهای قدیمی و کهنهای همچون خاکستر زیر آتش سر باز میکنند...
🎥هر هفته جمعه یک فیلم سینمایی از کانال گروه جهادی💥
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🖥 #فیلم_ایرانی عطر آخر اردیبهشت
☑️ نسخه اکران آنلاین
📌 موضوع: اجتماعی | خانوادگی
🔎 کیفیت 240p
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
☑️ نسخه اکران آنلاین
📌 موضوع: اجتماعی | خانوادگی
🔎 کیفیت 240p
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🖥 #فیلم_ایرانی عطر آخر اردیبهشت
☑️ نسخه اکران آنلاین
📌 موضوع: اجتماعی | خانوادگی
🔎 کیفیت 360p
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
☑️ نسخه اکران آنلاین
📌 موضوع: اجتماعی | خانوادگی
🔎 کیفیت 360p
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🖥 #فیلم_ایرانی عطر آخر اردیبهشت
☑️ نسخه اکران آنلاین
📌 موضوع: اجتماعی | خانوادگی
🔎 کیفیت 480p
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
☑️ نسخه اکران آنلاین
📌 موضوع: اجتماعی | خانوادگی
🔎 کیفیت 480p
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍4
✅ زندان جای منتقد ومعترض است نه طبری که کل لواسان را می خرد
✍️سلمان کدیور
از آزادی طبری جا خوردید؟
بنظرم طرح اتهام و آن محاکمه جنجالی از همان اول اشتباه بود. آخه تا الان چندتا مثل طبری زندان رفته و مجازات چشیده؟ ببینید حجم ناکارآمدی، اتلاف منابع، فساد و... که هر روز افشا و گزارش میشه، مسبب کدامشان مجازات شدند؟
زندان جای معترض و منتقد و خبرنگار و آدم های بی پشت و پناه است، نه طبری که رفقایش می توانند کل لواسان را بنامش کنند........
دم از عدالت علی نزنید ......
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
✍️سلمان کدیور
از آزادی طبری جا خوردید؟
بنظرم طرح اتهام و آن محاکمه جنجالی از همان اول اشتباه بود. آخه تا الان چندتا مثل طبری زندان رفته و مجازات چشیده؟ ببینید حجم ناکارآمدی، اتلاف منابع، فساد و... که هر روز افشا و گزارش میشه، مسبب کدامشان مجازات شدند؟
زندان جای معترض و منتقد و خبرنگار و آدم های بی پشت و پناه است، نه طبری که رفقایش می توانند کل لواسان را بنامش کنند........
دم از عدالت علی نزنید ......
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🔺 واکنش تند رئیسی به اهانت به قرآن در سوئد
🔹رئیسجمهور: با اهانت به قران قلب تمام ادیان، مسلمانان، جوامع اسلامیجریحهدار شد. تمام صاحبان مکاتب الهی از این موضوع قلوبشان جریهدار شده است.
🔹توهین به قرآن، توهین به همه ادیان الهی است؛ توهین به بشریت است، قطعا جامعه اسلامی از این توهین و اهانت نخواهند گذشت.
🔹جوانان عزیز بدانند کسانی که مدعی آزادی بیان هستند چگونه با روحیه استبدادی و استکباری به مقدمسات مسلمان اهانت میکنند. اینها دروغ میگویند که طرفدار آزادی بیان هستند.
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🔹رئیسجمهور: با اهانت به قران قلب تمام ادیان، مسلمانان، جوامع اسلامیجریحهدار شد. تمام صاحبان مکاتب الهی از این موضوع قلوبشان جریهدار شده است.
🔹توهین به قرآن، توهین به همه ادیان الهی است؛ توهین به بشریت است، قطعا جامعه اسلامی از این توهین و اهانت نخواهند گذشت.
🔹جوانان عزیز بدانند کسانی که مدعی آزادی بیان هستند چگونه با روحیه استبدادی و استکباری به مقدمسات مسلمان اهانت میکنند. اینها دروغ میگویند که طرفدار آزادی بیان هستند.
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تجمل گرایی یا برابری؟
بهشتی ۲ ماه بعد سخنرانی ترور شد اما رفسنجانی ۳۵ سال بعد در سن ۸۲ سالگی و در استخر لاکچری فرح، درگذشت!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
بهشتی ۲ ماه بعد سخنرانی ترور شد اما رفسنجانی ۳۵ سال بعد در سن ۸۲ سالگی و در استخر لاکچری فرح، درگذشت!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍1
قسمت ششم
چمران و پروانه با هم به سمت فضای بیرون چاپخانه حرکت میکنند .
چمران دست و لباسش کثیف و روغنی است . در مسیر پروانه از کیفش دستمالی در می آورد و به او می دهد.
پروانه :
راستی من هم یه کشفی جدید کردم .بیا تا واست بگم .
[محوطه بیرونی چاپخانه ]
پروانه :
راجع به اون چیزی که قرار بود با هم فکر کنیم .
چمران :
قرار نبود دوتایی مون فکر کنیم .
پروانه :
خوب به هر حال من یه کشفی کردم.
چمران :
چی هست ؟!
پروانه :
ما ایرانیها یه ضرب المثل داریم که می گه :
هیچ کار خیر احتیاج به استخاره اصلا نیست .
چمران:
[می خندد]
اولا که ضرب المثل درستش اینه :
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست . ثانیا شما از کی تا حالا ایرانی شدی ؟!
پروانه :
از وقتی تصمیم گرفتم با شما ازدواج کنم .
چمران :
پس شما تصمیمت رو هم گرفتی ؟!
پروانه :
برای اون بخشش که مربوط به منه بله ، ولی ...
چمران:
[سخن پروانه را قطع میکند]
بببین عزیز ! این پیشنهاد تو برای من خیلی ارزشمنده .اینقدر که براش هیچ قدر و قیمتی نمی تونم قائل بشم .آدمی هم نیستم که بتونم به راحتی دست محبت رو پس بزنم . این رو تو خوب میدونی .این روهم خوب میدونی اینقدر دوست داشتنی هستی که کسی مثل من بهت دل بده ،ولی ....
پروانه :
ولی چی ؟
چمران :
شناخت تو از من محدود میشه به همین دو سه سال اقامتم تو امریکا .
پروانه :
به نظر من همین سه سال هک خیلی زیاده. یه روز با تو بودن کافیه تا آدم بفهمه که تو با همه آدمهای دیگه متفاوتی .
چمران :
اگر این حرف تو درست باشه ، به همین دلیل زندگی با من خیلی دشواره
[راست هم میگفت ، زندگی با آدمهایی که دل در گرو تعلقات دنیا ندارند ،خیلی دشواره و در ادامه داستان خودتون متوجه میشید.]
پروانه :میدونم
چمران:
نمی دونی ، دلم میخواد دستت رو بگیرم ، ببرم به اعماق کودکی خودم تا خودت به این نتیجه برسی که فاصله بین من و تو ، بیشتر از اینه که با این حرفها پر بشه .
پروانه :
خیلی دوست دارم باهات بیام ، ولی معلوم نیست بتونی منو به اون نتیجه ای که میخوای برسونی.
چمران :
بسم الله .
ادامه دارد ....
#مردرویاها
#زندگینامه
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
چمران و پروانه با هم به سمت فضای بیرون چاپخانه حرکت میکنند .
چمران دست و لباسش کثیف و روغنی است . در مسیر پروانه از کیفش دستمالی در می آورد و به او می دهد.
پروانه :
راستی من هم یه کشفی جدید کردم .بیا تا واست بگم .
[محوطه بیرونی چاپخانه ]
پروانه :
راجع به اون چیزی که قرار بود با هم فکر کنیم .
چمران :
قرار نبود دوتایی مون فکر کنیم .
پروانه :
خوب به هر حال من یه کشفی کردم.
چمران :
چی هست ؟!
پروانه :
ما ایرانیها یه ضرب المثل داریم که می گه :
هیچ کار خیر احتیاج به استخاره اصلا نیست .
چمران:
[می خندد]
اولا که ضرب المثل درستش اینه :
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست . ثانیا شما از کی تا حالا ایرانی شدی ؟!
پروانه :
از وقتی تصمیم گرفتم با شما ازدواج کنم .
چمران :
پس شما تصمیمت رو هم گرفتی ؟!
پروانه :
برای اون بخشش که مربوط به منه بله ، ولی ...
چمران:
[سخن پروانه را قطع میکند]
بببین عزیز ! این پیشنهاد تو برای من خیلی ارزشمنده .اینقدر که براش هیچ قدر و قیمتی نمی تونم قائل بشم .آدمی هم نیستم که بتونم به راحتی دست محبت رو پس بزنم . این رو تو خوب میدونی .این روهم خوب میدونی اینقدر دوست داشتنی هستی که کسی مثل من بهت دل بده ،ولی ....
پروانه :
ولی چی ؟
چمران :
شناخت تو از من محدود میشه به همین دو سه سال اقامتم تو امریکا .
پروانه :
به نظر من همین سه سال هک خیلی زیاده. یه روز با تو بودن کافیه تا آدم بفهمه که تو با همه آدمهای دیگه متفاوتی .
چمران :
اگر این حرف تو درست باشه ، به همین دلیل زندگی با من خیلی دشواره
[راست هم میگفت ، زندگی با آدمهایی که دل در گرو تعلقات دنیا ندارند ،خیلی دشواره و در ادامه داستان خودتون متوجه میشید.]
پروانه :میدونم
چمران:
نمی دونی ، دلم میخواد دستت رو بگیرم ، ببرم به اعماق کودکی خودم تا خودت به این نتیجه برسی که فاصله بین من و تو ، بیشتر از اینه که با این حرفها پر بشه .
پروانه :
خیلی دوست دارم باهات بیام ، ولی معلوم نیست بتونی منو به اون نتیجه ای که میخوای برسونی.
چمران :
بسم الله .
ادامه دارد ....
#مردرویاها
#زندگینامه
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
❤2
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۴)
صفات کلیدی طبع #گرم_تر(مرطوب)
برونگرا ، اجتماعی ، معاشرتی ، خونگرم ، صمیمی ، مهربان ، با محبت ، خوش قلب ،نوع دوست ، خوشرو ، خوش اخلاق ، با حوصله ، شاد ، سرزنده ، با نشاط ، خوش مشرب ،شوخ ، بذله گو ، اهل تفریح ، خوشگذران ، عیاش ، پر سر و صدا ، پر حرف ، خوش صحبت ، حاضر جواب ، دوست داشتنی ، دلنشین ، محبوب، همه پسند ، مشتاق ، پر شور و اشتیاق ، عاشق پیشه ، دادرای استعداد شاعری ، بی خیال ، آسان گیر ، راحت ، بی قید ، مثبا اندیش ، خوش بین ، امیدوار ، غیر قابل کنترل در هنگام عصبانیت ، مستعد خشم دیررس اما خطرناک ، بی دقت ، بی نظم و ترتیب، تنوع طلب ، بی علاقه به کارهای تکراری ، متعادل ، پر انرژی ، قوی ، چالاک ، سریع ، دست و دل باز ، ولخرج ، سخاوتمند ، بخشنده ، شجاع ، جسور ، ریسک پذیر ، بلند پرواز ، پر جرات ، با اعتماد به نفس بالا ، متکبر ، باهوش ، پیشرو ، رهبر
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
صفات کلیدی طبع #گرم_تر(مرطوب)
برونگرا ، اجتماعی ، معاشرتی ، خونگرم ، صمیمی ، مهربان ، با محبت ، خوش قلب ،نوع دوست ، خوشرو ، خوش اخلاق ، با حوصله ، شاد ، سرزنده ، با نشاط ، خوش مشرب ،شوخ ، بذله گو ، اهل تفریح ، خوشگذران ، عیاش ، پر سر و صدا ، پر حرف ، خوش صحبت ، حاضر جواب ، دوست داشتنی ، دلنشین ، محبوب، همه پسند ، مشتاق ، پر شور و اشتیاق ، عاشق پیشه ، دادرای استعداد شاعری ، بی خیال ، آسان گیر ، راحت ، بی قید ، مثبا اندیش ، خوش بین ، امیدوار ، غیر قابل کنترل در هنگام عصبانیت ، مستعد خشم دیررس اما خطرناک ، بی دقت ، بی نظم و ترتیب، تنوع طلب ، بی علاقه به کارهای تکراری ، متعادل ، پر انرژی ، قوی ، چالاک ، سریع ، دست و دل باز ، ولخرج ، سخاوتمند ، بخشنده ، شجاع ، جسور ، ریسک پذیر ، بلند پرواز ، پر جرات ، با اعتماد به نفس بالا ، متکبر ، باهوش ، پیشرو ، رهبر
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🔸ستاد کل نیروهای مسلح: اضافه خدمت سنواتی کارکنان وظیفه و مشمولین غایب، مورد بخشش فرمانده معظم کل قوا قرار گرفت
👉 yjc.ir/00ZaXd
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👉 yjc.ir/00ZaXd
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👏5
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_3 وقتی هواپیما پرید، کمربندمو باز کردم و یه کم راحت تر نشستم. من عاشق خوراکی هایی هستم که توی هواپیما میدن. هرچند کم هست اما خوشمزه و متنوعه. به همون میزان علاقمندیم به خوراکی های وسط پرواز، از توصیه های ایمنی که خانم های مهماندار…
#کف_خیابون_4
بعد از جلسه و مختصر پذیرایی که کردن، تک به تک رفتیم دراتاق تقسیم... من نفر شیشم یا هفتم بودم که رفتم داخل... بعد از سلام و احوالپرسی های معمول، پروندم را بررسی کردن... با خودمم حرف زدند... معلوم بود که منو از بابام بهتر میشناسند... اصلا بذارین یه تیکه از گفتگومون را با سردار خ.خ نقل کنم:
سردار: ماشالله پرونده پر و پیمونی هم دارین... لبنان و سوریه و عراق و افغانستان و آلمان و عربستان و امارات و ... شمال و جنوب و شرق و غرب و... پرونده های خوبی هم داشتید و اکثرا با موفقیت همراه بوده... الحمدلله... امیدوارم همیشه موفق باشید.
من: خواهش میکنم.
سردار: پرونده ای که قراره خدمت شما باشیم، دو و حتی سه مرحله ای هست... مرحله اولش خودتون تنها هستید... ینی از مامور تحقیق گرفته تا مامور انجام و عملیات... مرحله دومش را با همکاری دو نفر دیگه... به وقتش توضیح میدم خدمتتون... مرحله سومش هم که اگر دو مرحله قبل درست انجام شده باشه، حالت نتیجه پازل دو مرحله قبل هست...
من: منظورتون اینه که پرونده اول و دوم، بی ارتباط با هم نیستند و قراره بخشی از یک پروژه باشم؟
سردار: دقیقا! به خاطر همین اگر تا قبل از مرحله سوم، ینی تا انتهای مرحله دوم شهید یا مفقود نشید، مرحله سوم ممکنه خودتون سر تیم پرونده خودتون بشید.
من: خب این ینی موارد دیگری هم هستند که سوژه هاشون داره به موازات پرونده ما توسط بچه های دیگه دنبال میشه؟
سردار: دقیقا!
من: خب این یه ریسک بسیار بالا داره! البته اگر درست فهمیده باشم!!
سردار: آفرین! دقیقا به خاطر همین نباید هیچ تیری شلیک بشه و یا کسی توسط شما کشته بشه!
من: خدایا! شما چرا فکر میکنید مامور بیچاره تون علم غیب باید داشته باشه و یا چشم برزخیش کار بکنه؟!
سردار خندید و گفت: چاره ای نیست. وقتی سه چهار روز بهتون فرصت دادم که پرونده اول را مطالعه کنید، با ذکاوتی که در شما سراغ دارم، احتمال میدم که متوجه منگنه ای که درش قرار دارم، میشید و بهم حق میدید!
یک دقیقه سکوت کردیم... من به کف زمین چشم دوخته بودم و سردار هم به صورت من داشت نگاه میکرد... چیزی نبود که بشه به راحتی پذیرفتش و یا ردش کرد... چون اصلا حق انتخاب وجود نداشت!
چشمم را مالیدم و چند تا نفس عمیق کشیدم. به سردار نگاه کردم و گفتم: چشم! توکل بر خدا!
سردار گفت: جز همین هم از شما انتظار نداشتم. فقط دو تا نکته: نکته اول اینکه بازم تاکید میکنم! لطفا هیچ کس توسط شما مورد جراحت شدید و یا منجر به مرگ قرار نگیره. نکته دوم هم اینکه همین امشب تا قبل از ساعت 11 خودتون را به خونه شماره دو تهران پارس معرفی کنید. چون احتمالا ساعت 12 اونجا تخلیه باشه!
من با تعجب گفتم: تخلیه؟! ینی چی؟!
گفت: خودتون بعدا متوجه میشید! لطفا فرم اسلحه و بیسیم و gps را از اتاق بغل دریافت کنید تا بتونید به مترو برسید! در مترو به یه خانم برخورد میکنید که اون شما را به خونه شماره دو تهران پارس راهنمایی میکنه.
گفتم: خانم؟! مشخصه و یا چیزی که بتونم بشناسمش؟! جسارتا اصلا چرا باید یه زن در مترو این کار را انجام بده؟! خب خودتون زحمتش را میکشیدید!
گفت: خودش میاد سراغتون. شما نیاز نیست خودتون را به زحمت بندازید تا اونو پیدا کنید... آدرس را باید از اون بگیرید چون باهاش ممکنه کار داشته باشی! ممکنه بعدا به دردتون بخوره. حالا شما بسم الله بگو تا بعد خدا کریمه.
یه کم گیج بودم. خدافظی کردم و رفتم فرم های لازم را پر کردم... کیف و ساکم را برداشتم و راه افتادم... تا برسم به مترو دو تا ایستگاه عوض کردم... از اینکه حتی نباید با ماشین اداره میرفتم یه کم عصبی بودم... رسیدم به مترو... مسیرم را پیدا کردم... رفتم بلیط خریدم و نشستم تا قطار شهری بیاد... چون هنوز تعطیلات نوروز تموم نشده بود، خیلی شلوغ نبود... اما خیلی خلوت هم نبود...
همین جوری که با خودم درباره حرفای سردار فکر میکردم، یه چیزی توجهم را جلب کرد... با اسلحه منو فرستادند توی مترو!! این خیلی طبیعی به نظر نمیرسید!
ادامه دارد...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
بعد از جلسه و مختصر پذیرایی که کردن، تک به تک رفتیم دراتاق تقسیم... من نفر شیشم یا هفتم بودم که رفتم داخل... بعد از سلام و احوالپرسی های معمول، پروندم را بررسی کردن... با خودمم حرف زدند... معلوم بود که منو از بابام بهتر میشناسند... اصلا بذارین یه تیکه از گفتگومون را با سردار خ.خ نقل کنم:
سردار: ماشالله پرونده پر و پیمونی هم دارین... لبنان و سوریه و عراق و افغانستان و آلمان و عربستان و امارات و ... شمال و جنوب و شرق و غرب و... پرونده های خوبی هم داشتید و اکثرا با موفقیت همراه بوده... الحمدلله... امیدوارم همیشه موفق باشید.
من: خواهش میکنم.
سردار: پرونده ای که قراره خدمت شما باشیم، دو و حتی سه مرحله ای هست... مرحله اولش خودتون تنها هستید... ینی از مامور تحقیق گرفته تا مامور انجام و عملیات... مرحله دومش را با همکاری دو نفر دیگه... به وقتش توضیح میدم خدمتتون... مرحله سومش هم که اگر دو مرحله قبل درست انجام شده باشه، حالت نتیجه پازل دو مرحله قبل هست...
من: منظورتون اینه که پرونده اول و دوم، بی ارتباط با هم نیستند و قراره بخشی از یک پروژه باشم؟
سردار: دقیقا! به خاطر همین اگر تا قبل از مرحله سوم، ینی تا انتهای مرحله دوم شهید یا مفقود نشید، مرحله سوم ممکنه خودتون سر تیم پرونده خودتون بشید.
من: خب این ینی موارد دیگری هم هستند که سوژه هاشون داره به موازات پرونده ما توسط بچه های دیگه دنبال میشه؟
سردار: دقیقا!
من: خب این یه ریسک بسیار بالا داره! البته اگر درست فهمیده باشم!!
سردار: آفرین! دقیقا به خاطر همین نباید هیچ تیری شلیک بشه و یا کسی توسط شما کشته بشه!
من: خدایا! شما چرا فکر میکنید مامور بیچاره تون علم غیب باید داشته باشه و یا چشم برزخیش کار بکنه؟!
سردار خندید و گفت: چاره ای نیست. وقتی سه چهار روز بهتون فرصت دادم که پرونده اول را مطالعه کنید، با ذکاوتی که در شما سراغ دارم، احتمال میدم که متوجه منگنه ای که درش قرار دارم، میشید و بهم حق میدید!
یک دقیقه سکوت کردیم... من به کف زمین چشم دوخته بودم و سردار هم به صورت من داشت نگاه میکرد... چیزی نبود که بشه به راحتی پذیرفتش و یا ردش کرد... چون اصلا حق انتخاب وجود نداشت!
چشمم را مالیدم و چند تا نفس عمیق کشیدم. به سردار نگاه کردم و گفتم: چشم! توکل بر خدا!
سردار گفت: جز همین هم از شما انتظار نداشتم. فقط دو تا نکته: نکته اول اینکه بازم تاکید میکنم! لطفا هیچ کس توسط شما مورد جراحت شدید و یا منجر به مرگ قرار نگیره. نکته دوم هم اینکه همین امشب تا قبل از ساعت 11 خودتون را به خونه شماره دو تهران پارس معرفی کنید. چون احتمالا ساعت 12 اونجا تخلیه باشه!
من با تعجب گفتم: تخلیه؟! ینی چی؟!
گفت: خودتون بعدا متوجه میشید! لطفا فرم اسلحه و بیسیم و gps را از اتاق بغل دریافت کنید تا بتونید به مترو برسید! در مترو به یه خانم برخورد میکنید که اون شما را به خونه شماره دو تهران پارس راهنمایی میکنه.
گفتم: خانم؟! مشخصه و یا چیزی که بتونم بشناسمش؟! جسارتا اصلا چرا باید یه زن در مترو این کار را انجام بده؟! خب خودتون زحمتش را میکشیدید!
گفت: خودش میاد سراغتون. شما نیاز نیست خودتون را به زحمت بندازید تا اونو پیدا کنید... آدرس را باید از اون بگیرید چون باهاش ممکنه کار داشته باشی! ممکنه بعدا به دردتون بخوره. حالا شما بسم الله بگو تا بعد خدا کریمه.
یه کم گیج بودم. خدافظی کردم و رفتم فرم های لازم را پر کردم... کیف و ساکم را برداشتم و راه افتادم... تا برسم به مترو دو تا ایستگاه عوض کردم... از اینکه حتی نباید با ماشین اداره میرفتم یه کم عصبی بودم... رسیدم به مترو... مسیرم را پیدا کردم... رفتم بلیط خریدم و نشستم تا قطار شهری بیاد... چون هنوز تعطیلات نوروز تموم نشده بود، خیلی شلوغ نبود... اما خیلی خلوت هم نبود...
همین جوری که با خودم درباره حرفای سردار فکر میکردم، یه چیزی توجهم را جلب کرد... با اسلحه منو فرستادند توی مترو!! این خیلی طبیعی به نظر نمیرسید!
ادامه دارد...
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
👍4