ترشحات ذهن یڪ ممد
41 subscribers
442 photos
141 videos
2 files
175 links
این کانال آسید ممد طاهاست.
_نویسنده‌ی افکار و احساسات
_به یاد توپ پلاستیکی های توی کوچمون
_اینجا یک مکان نیمه روشن است
https://t.me/HarfinoBot?start=4d4d72da56f5b10f-470
Download Telegram

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند
می‌دانستم که نمی‌رسم اما رفتم؛ هرروز و هرشب.
کاش دلیلی برای پنهان کردن زخم‌ها نداشتیم، می‌شد مثل مدال حملشان کرد. شبیه گلادیاتورها که هرچه زخمی‌تر، پر افتخارتر. ولی ما در خلوت زخم‌هایمان را لیس می‌زنیم و لباس‌های آستین بلند تن می‌کنیم مبادا رنجور به‌ نظر برسیم.
هیچ هدفی پیش رو ندارم.
نمیدانم چطور از دقیقه ای به دقیقه دیگر از ساعتی به ساعتی دیگر بدوم و یک کشش روح را رسم کنم که نامش را میگذارند زندگی.
به گمانم این طلوع زمین بود که ما را عمیقا متاثر کرد. ما داشتیم به سیاره‌ی خودمان نگاه می‌کردیم. زمینِ ما در مقابسه با سطح ناهموار، نخراشیده، درب و داغون و حتی حوصله سربر ماه کاملا رنگی و زیبا و لطیف بود و به گمانم چیزی که همه‌ی ما را تحت تاثیر قرارداد این بود که ما کیلومترها آمده بودیم تا ماه را ببینم و حالا می‌دیدیم این زمین است که واقعا ارزش تماشا دارد
برنامه‌ی امروز:
تو آیینه هایی که سر راهت می‌بینی نگاه کن؛ به تصویرت لبخند بزن و علامت پیروزی نشان بده.
فقط خودت ميدانی چقدر ويرانه اي،
چقدر غير قابل احيا
و چقدر سوت و كور...
یه دوست دختر داشتم خونشون مسکن مهر بود طبقه ی هشتم
هر وقت میگفت خونمون خالیه من زنگ میزدم باباش
دردهایی که دیشب متحمل شدم می‌تونست کفاره گناهان یک سالم باشه.
کل وجودم تلخ تر از باسن خیار شده
عصابم و الخصوص رفتارم
‏بدترین قسمتِ دیدن دوستای قدیمی اونجاییه که هی ازت میپرسه خب چه خبرا؟چه کارایی میکنی؟

و تو نمیتونی بهش توضیح بدی که هیچی نشدی
دارم کم‌کم باور میکنم که چیزی به اسم فردا وجود نداره، اینجوریه که هر شب میخوابیم و وقتی بیدار شدیم همون روز قبلو به شکل‌های مختلف میگذرونیم
در زبان شیرین پارسی شما مُجازید بعد از گفتن جمله‌ی «تعریف از خود نباشه...» هرگونه تعریفی از خود بنمایید.
آرزو بر جوانان عیبه
عیب خیلی بزرگی هم هست عزیزم
واقعا چرا فکر کردین همه اومدن مختونو بزنن؟
در جواب دوست دارم با قلب قرمز گل میدی بیشعور؟
فکر کردی ما هولیم اومدیم مختو بزنیم؟
ساعت02:37 بامداد
_مرا لا به لای صندلی‌های قرمز سالن انتظار فرودگاه پیدا کن.
مثل گاوی که در باتلاق دست و پا می‌زند تلاش کن. شاید فرجی شد و چوبی رسید.
حس و حال فرار کردن از دست رژیم بعثی عراق میان کوچه پس کوچه‌های خرمشهر.