هنوز گرگ و میش بود که به آقاهای نارنجیپوش محلهشان سلام کرد، به یک گمشده آدرس داد، گربهی خستهای را نوازش کرد، به پسربچه چشم آبی توی اتوبوس لبخند زد، پلاستیکهای در حال پرواز را شکار کرد و انداخت تو سطل آشغال، ظهر که به خانه برمیگشت برای همکلاسی مدرسهاش توت چید چون روز قبلش گفته بود هوس توت کرده، فکر کرد باید برود دیدن دوستهای قدیمیش و مقداری پول کنار گذاشت برای برنامه غافلگیری که در نظر داشت. شب که میخواست بخوابد به خودش یادآوری کرد برای فرشته کوچولوی تازه به دنیا آمده کلاه ببافد. چه اهمیتی داشت که آدمهای دنیای خاکستریاش ارزش را به یک تکه برگه مهر خورده میدانستند؟ برای او لبخندها مهم بود و همیشه میگفت:« اون دنیا میپرسن برای بهتر شدن دنیات چیکار کردی.»
❤1
Forwarded from ترشحات ذهن یڪ ممد (seyed_mt)
سلام به فراموشیهای موقت و خاطرات بازگشتپذیر و نگرانیهای کننده.
زندگیم به دو دسته تقسیم شد
بعد لف دادن این خانوم با کمالات از چنل
و قبلش
بعد لف دادن این خانوم با کمالات از چنل
و قبلش
😢3👍2👎2
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
از لحاظ روحی نیاز دارم یکی بیاد یه عکس بگیریم بعد توییت کنیم یاعلی گفتیم و عشق اغاز شد
👍5👎2