یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
کاش دلیلی برای پنهان کردن زخمها نداشتیم، میشد مثل مدال حملشان کرد. شبیه گلادیاتورها که هرچه زخمیتر، پر افتخارتر. ولی ما در خلوت زخمهایمان را لیس میزنیم و لباسهای آستین بلند تن میکنیم مبادا رنجور به نظر برسیم.
هیچ هدفی پیش رو ندارم.
نمیدانم چطور از دقیقه ای به دقیقه دیگر از ساعتی به ساعتی دیگر بدوم و یک کشش روح را رسم کنم که نامش را میگذارند زندگی.
نمیدانم چطور از دقیقه ای به دقیقه دیگر از ساعتی به ساعتی دیگر بدوم و یک کشش روح را رسم کنم که نامش را میگذارند زندگی.
به گمانم این طلوع زمین بود که ما را عمیقا متاثر کرد. ما داشتیم به سیارهی خودمان نگاه میکردیم. زمینِ ما در مقابسه با سطح ناهموار، نخراشیده، درب و داغون و حتی حوصله سربر ماه کاملا رنگی و زیبا و لطیف بود و به گمانم چیزی که همهی ما را تحت تاثیر قرارداد این بود که ما کیلومترها آمده بودیم تا ماه را ببینم و حالا میدیدیم این زمین است که واقعا ارزش تماشا دارد
برنامهی امروز:
تو آیینه هایی که سر راهت میبینی نگاه کن؛ به تصویرت لبخند بزن و علامت پیروزی نشان بده.
تو آیینه هایی که سر راهت میبینی نگاه کن؛ به تصویرت لبخند بزن و علامت پیروزی نشان بده.
فقط خودت ميدانی چقدر ويرانه اي،
چقدر غير قابل احيا
و چقدر سوت و كور...
چقدر غير قابل احيا
و چقدر سوت و كور...
یه دوست دختر داشتم خونشون مسکن مهر بود طبقه ی هشتم
هر وقت میگفت خونمون خالیه من زنگ میزدم باباش
هر وقت میگفت خونمون خالیه من زنگ میزدم باباش
بدترین قسمتِ دیدن دوستای قدیمی اونجاییه که هی ازت میپرسه خب چه خبرا؟چه کارایی میکنی؟
و تو نمیتونی بهش توضیح بدی که هیچی نشدی
و تو نمیتونی بهش توضیح بدی که هیچی نشدی
دارم کمکم باور میکنم که چیزی به اسم فردا وجود نداره، اینجوریه که هر شب میخوابیم و وقتی بیدار شدیم همون روز قبلو به شکلهای مختلف میگذرونیم
در زبان شیرین پارسی شما مُجازید بعد از گفتن جملهی «تعریف از خود نباشه...» هرگونه تعریفی از خود بنمایید.
واقعا چرا فکر کردین همه اومدن مختونو بزنن؟
در جواب دوست دارم با قلب قرمز گل میدی بیشعور؟
فکر کردی ما هولیم اومدیم مختو بزنیم؟
در جواب دوست دارم با قلب قرمز گل میدی بیشعور؟
فکر کردی ما هولیم اومدیم مختو بزنیم؟
ساعت02:37 بامداد
_مرا لا به لای صندلیهای قرمز سالن انتظار فرودگاه پیدا کن.
_مرا لا به لای صندلیهای قرمز سالن انتظار فرودگاه پیدا کن.
مثل گاوی که در باتلاق دست و پا میزند تلاش کن. شاید فرجی شد و چوبی رسید.
حس و حال فرار کردن از دست رژیم بعثی عراق میان کوچه پس کوچههای خرمشهر.
اینایی که از طرز چت کردنت میفهمن ناراحتی
اینا حوریا ی بهشتین که هنوز موردی تو ایران نبوده
اینا حوریا ی بهشتین که هنوز موردی تو ایران نبوده