باید اعتراف کنم تو خوبی و باور کردنش منو میترسونه. شبیه ترس از پیدا شدن تیغ وسط خوردن یه سبزی پلو با ماهی خوشمزه.
امشب نشستم
و کاملا غیرارادی به این فکر میکنم که خواهم مرد
یک روز
در تنهاترین حالت انسانیام
و برای همیشه
و کاملا غیرارادی به این فکر میکنم که خواهم مرد
یک روز
در تنهاترین حالت انسانیام
و برای همیشه
بگذار دردهای امشب رو تنهایی سر بکشم
فردا به شرط حیات برایت میگویم از راز بقا
فردا به شرط حیات برایت میگویم از راز بقا
الان فهمیدم که نیازی به داد و بیداد نیست، اون کسی که میخواد صدات رو بشنوه، پچ پچ تو هم براش کافیه.
Forwarded from بُشْرَوی🇱🇧
حاج خانوم تو به اندازه اون لحظه ای که فکر می کنی رضایت نامه ی اردو رو نیاوردی ولی یهو از لا کتابت پیدا میشه، زیبایی
گفت: «باید حدّ زند هشیارمردم، مست را.»
گفت: «هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست.»
گفت: «هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست.»
بازی کثیفی رو در بطن زندگیم با فرمی خوب شروع کردم، اما توی محتواش هرچی دست و پا بزنم بیشتر خفه میشم.
امشب به این فکر میکنم که بعد از ما چه بر سر صداها، عکسها، طعمها و باقی دوستداشتنیهایمان میآید.
"تو که اینجوری نبودی"، انقدر ناراحت کنندهست که حس میکنم گوینده داره تهِ دلش های های گریه میکنه.
این روزها فقط به انکار میگذرد؛ انکار درد، انکار غم و انکار عدم وجود پروانههای شکمی.
نبودن تو غمی دارد که به میان استخوانهای پوسیدهام تزریق میشود!