Dead Letters
58 subscribers
347 photos
23 videos
25 links
Numd Mood
Download Telegram
Forwarded from نعنایِ ژنرال
در آن هنگامه که روحِ تو در شادیِ مکانی دیگر به رقص درآمده بود، سایه‌یِ سنگینِ خاطرات، وجودِ مرا ذره‌ذره فرو می‌ریخت. از حسرتِ آن خوشی‌هایِ گذرا، دیگر جانی در تنم نمانده بود. و آنگاه که اندیشه‌یِ “بازیچه‌یِ احساسات شدن” بر من سایه افکند و خیالت از آن آسوده گشت، اشک‌هایم چون سیلاب، راهِ چشمانم را یافتند؛ چرا که قلبِ من در دستانِ تو ای معبودم ، که اکنون تنها ویرانگرِ من هستی، در آستانه‌یِ فروپاشی قرار گرفته است.
وای مود برد، وای تمش، وای تکستش وای متنن
به نظرم قشنگ‌ترین تناقض متن همون «معبودم، که اکنون ویرانگرِ من هستی» بود. انگار دردِ اصلی فقط از دست دادنش نیست؛ از اینه که همون آدمی که یه زمانی پرستیدنی بوده، حالا دلیلِ فروپاشی شده سنگین بود.

عالی بودش، خسته نباشی
Forwarded from 𝑬‌𝒍‌𝒐‌𝒏‌𝒂 (𝑨𝒔𝒕𝒆𝒓𝒊𝒂)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝑬‌𝒍‌𝒐‌𝒏‌𝒂 (𝑨𝒔𝒕𝒆𝒓𝒊𝒂)
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝖢𝗋𝗂𝗌𝗉𝗒 !🆕
فور کنین
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پاکسازی‼️
اگر اینجا رو چک و پروموت میکنید این پیام رو فوروارد کنید + ID
من فولدرم رو بر اساس فور هاتون اپدیت میکنم .
از چنل های روح لفت میدم

چنل های جدید ببینم جوین میشم

جوین باشید چک میشه ستاره ها
ྀ⃝‌ ๋ྀ𖦹 ๋⭑ ⃘𝇈 ⃘ ๋⭑⎥ #BIBI ⎥⭑ ๋ ⃘𝇈 ⃘ ⭑ ๋𖦹ྀ⃝‌ ๋ྀ
BIBI Vengeance
BIBI
2:05 🎧🪩
어떤 짓을 했건 말을 하건 후횔 하건 상관없어
난 나를 무너뜨려 날 즈려밟은 너를 용서했어
마지막 기횔 져버렸다니 참 안됐어
기다려왔어, 기대해왔어, 이제 나쁜 년
' ꒰ یک رازِ شیرین، زیرِ پوستِ آرامِ شب ꒱
.
"کاغذی برای فصلِ نرسیدن"

همیشه فکر می‌کردم اگر یک روز بخواهم تو را فراموش کنم، باید از جایی شروع کنم که هیچ خاطره‌ای از تو ندارد.
برای همین آن عصر، تمام راه را تا آن طرف شهر رفتم.
جایی که هیچ‌وقت با هم نرفته بودیم، هیچ کافه‌ای اسم تو را به یادم نمی‌آورد و هیچ کوچه‌ای مرا پرت نمی‌کرد وسط یکی از حرف‌های نصفه‌نیمه‌مان.
اما هرچه بیشتر راه می‌رفتم، بیشتر می‌فهمیدم که مشکل از شهر نیست.
تو همه‌جا بودی.
در آهنگی که از پنجره‌ی یک مغازه می‌آمد، در بوی بارانِ روی آسفالت، حتی در بچه‌ی کوچکی که از کنارم رد شد و موهایش را درست مثل تو پشت گوشش زد.
آخرش خسته شدم و روی نیمکتی نشستم.
از جیبم همان کاغذ کوچکی را بیرون آوردم که سه شب بود همراه خودم می‌بردم.

بالایش نوشته بودم:
«چیزهایی که می‌خواستم به تو بگویم.»
پایینش اما هیچ چیز نبود.

سه شب بود می‌خواستم بنویسم، و هر بار فقط اسم تو گوشه‌ی صفحه می‌آمد و بعد، کاغذ را می‌بستم.
این بار هم چیزی ننوشتم.
فقط کاغذ را تا کردم و گذاشتم لای کتابی که همیشه دوست داشتی.
قرار بود فردا کتاب را به تو بدهم و بگویم اتفاقی پیدایش کردم.
شاید می‌فهمیدی.
شاید هم نه.
ولی من دوست داشتم برای یک بار هم که شده، دوست داشتنت را به جای حرف زدن، به شکل یک راز کوچک قایم کنم.

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود فراموش کرد.
فقط می‌شود دوست داشتنشان را جایی گذاشت که هر وقت دلمان برایشان تنگ شد، دوباره پیدایش کنیم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اعتراف در شب هفتم
پدر مقدس، من آمده‌ام اعتراف کنم.
نه برای بخشش، بلکه برای آن‌که صدایم میان دیوارهای سنگی این کلیسای خاموش بپیچد و بدانی که ایمان من، از استخوان‌های سوخته‌ام بیرون می‌تراود.
من او را کشتم، پدر.
با همان دستی که در کودکی بر صلیب بوسه زد.
با همان لب‌هایی که نام خدا را زمزمه می‌کردند، شمشیر را چرخاندم و صدای گسستن گوشت را شنیدم.
اما در آن لحظه، سکوتی مقدس بر من نازل شد
گویی خداوند، خودش مرا هدایت کرده بود.
نور شمع روی خون می‌رقصید و سایه‌ی من روی دیوار صلیب را می‌بلعید.
چشم‌هایش هنوز باز بود؛ در آن دو چاه تاریک، انعکاس چهره‌ی فرشته‌ای را دیدم که لبخند می‌زد.
می‌دانی پدر، هرکس می‌گوید ایمان از عشق زاده می‌شود؛
اما من فهمیدم ایمان از ترس می‌جوشد.
از ترس سقوط، از ترس نجات.
در شب هفتم، وقتی ناقوس به صدا درآمد، صدایی از درون تابوتم برخاست.
خودِ من بودم، که نامم را صدا می‌زدم.
گفتم:
"برخیز، ای خادم گناه، که رستگاری‌ات در تکرار جنایت نهفته است."
و حالا، پدر مقدس
من می‌دانم شیطان زانو زده بود  نه برای پرستش بلکه از حیرتِ ایمان من.