Forwarded from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞
بنده همان گندابِ سهوِ حیاتِ آدمیزادیام که به خیالِ خود، مرا ایزدی که خالقِ او هستم، میدانست.به گفتهی بزرگان، ققنوسی جاودانه از خاکسترِ بارد متولد میشود، چه شد که من از رمادِ خویش به اهریمنی ویرانگر مبدل شدم؟
چه بسا من همان خنجرِ خون آلودیام که بر دل و فوادش فرود آمده و هالک و زهری همچون شابیزکِ مرگبار، در دلِ درخت زارِ خضرایی هستم که هلاهلاش در رگههایش جا خوش کرده.
اگرچه گزندِ من عاقبتِ سودن و لمس کردنِ من است اما واژگانی که لب هایم را ترک میکنند، جان ستانِ هر نفسی است.
بگذار آنچه هویدا است را بیان کنم، بنده آن قتالِ سفاکی هستم که در گذرِ این حیاتِ دیرباز، میلِ فرجامیدن و فقدان را روزانه منکوب میکند.
در سایهی اناسِ جفاکار، دوزخی برایم خلق شد که ناگزیر مرا به خاکستری از سوز و رنج دگرسان کرد.
Forwarded from لـآڪامو (Ꮴ𝘈𝘕𝘛𝘈)
ایجنایتِ نجیب
مرا در نجوای صدایت به صلابه بکش
بگذار آخرین ایمانم همان چیزی باشد که از لبهای تو فرو میریزد.
ای قیامتِ خاموش
تنِ الودهام را در انحنای مقدس تنت بسوزان،
که از بهشت گریختهام تا در دامنِ گناهِ تو به رستگاری رسم.
ای خلسهی گناه
مرا به آغوش بکش، نه برای عشق، برای جنایتی که سالهاست در رگهایم جاریست؛ که اگر قرار است روزی راهیه دوزخ شوم، بگذار تمامِ راه، بوی تنت را دهم.
ای خیالِ بیفرجام
مرا از توهمِ بودنت هشیار نکن،
که تمامِ شبهای بیتو، چیزی جز تمرینِ مُردن نبود.
و نپرس چندبار در گورِ سکوت خفتم، تا زیستن را بیطنینِ نامِ تو بیاموزم.
قسم به تبِ سیاهِ چشمانت..
مرا در نجوای صدایت به صلابه بکش
بگذار آخرین ایمانم همان چیزی باشد که از لبهای تو فرو میریزد.
ای قیامتِ خاموش
تنِ الودهام را در انحنای مقدس تنت بسوزان،
که از بهشت گریختهام تا در دامنِ گناهِ تو به رستگاری رسم.
ای خلسهی گناه
مرا به آغوش بکش، نه برای عشق، برای جنایتی که سالهاست در رگهایم جاریست؛ که اگر قرار است روزی راهیه دوزخ شوم، بگذار تمامِ راه، بوی تنت را دهم.
ای خیالِ بیفرجام
مرا از توهمِ بودنت هشیار نکن،
که تمامِ شبهای بیتو، چیزی جز تمرینِ مُردن نبود.
و نپرس چندبار در گورِ سکوت خفتم، تا زیستن را بیطنینِ نامِ تو بیاموزم.
قسم به تبِ سیاهِ چشمانت..
که من تمامِ خویش را در حاشیهی نامت گم کردهام.
Forwarded from لـآڪامو (Ꮴ𝘈𝘕𝘛𝘈)
Forwarded from ㅤ ㅤ𝖱ꪱ𝗅𝗎
شات جوینیتون توی اسپانسر + تگ چنلتون رو حتما بفرستید این بات .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ㅤ 𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇 .
صدای باران بر شیشههای تاریک موزه میکوبید؛ شبیه انگشتانی استخوانی که طلب ورود میکردند. بوی نم با بوی کهنگی و سنگ سرد آمیخته بود. سالن خالی بود، جز نور بیرمقی که روی مجسمهی سنگی میتابید؛ مردی با لباس اشرافی و یک سنجاق سینه سلطنتی سرد و نگاهی بینهایت خالی.
قدمی نزدیکتر شد. هفتهها بود که برای گریختن از خودش به این چشمانِ سنگی پناه میآورد.
ـ اینهمه زیبایی و غرور ... و آخرش فقط یک اتاق ساکت .
صدایی، نه از حنجره، بلکه درست از میانِ شکستگیهای جمجمهاش پیچید:
ـ تو برای فرار از زنده بودن به اینجا میآیی... یا برای تمرینِ مردن؟
خشکش زد. چشمانش به دور سالن بزرگ موزه چرخید اما هیچکس در سالن نبود.
با خودش لب زد؛
ـ تاریکیِ این اتاق خیلی سنگینه...
ـ تاریکی از نبودِ نور نیست. از کثافتِ فکرهای توست. از تنهایی و مرگِ درون ذهنت، تو به من نگاه نمیکنی؛ داری جنازهی خودت رو توی این سنگ تراش خورده تماشا میکنی.
دوباره همان صدا بود همان صدای خاموشی که درون ذهنش پیچیده بود، نگاهش با لرز بالا رفت و مجسمه خیره شد، با دقت بهش نگریست و بعد مکث کوتاهی نگاهش روی پلاک فلزی زیر پای مجسمه لغزید:
اکتبر ۱۹۹۵ آفرودیت.
ـ چه تناقضِ کثیفی... الههی عشق، در قالب یک سنگِ تراشخورده.
ـ عشق و جنگ هر دو قربانی میخوان. تو کدومش بودی؟ قربانی... یا قاتلِ احساسِ خودت؟
دستش لرزید. انگشتانش به سمت سنگ رفت، اما در چند میلیمتریِ آن متوقف شد.
ـ میترسم لمست کنم... میترسم بشکنی.
ـ نه. تو میترسی دستت رو روی سنگ بگذاری و بفهمی تنِ تو سردتر از منه. میترسی بفهمی اون که سالهاست مرده و فقط راه میره و نفس میکشه تویی.
ضربانِ گیجگاهش به سقف میکوبید. سکوت سالن دهان باز کرده بود تا او را ببلعد.
ـ حداقل تو خوششانسی... دیگه چیزی نداری که از دست بدی.
ـ من سنگ شدم چون ضربه خوردم. اما تو هنوز داری وانمود میکنی زنده بقیهش رو بازی میکنی. میدونی ترسناکترین قسمت چیه؟ این نیست که همرنگِ سنگ بشی... اینه که بفهمی خیلی وقته از درون خالی شدی و فقط داری پوسته میکشی.
چند قدم عقب رفت. سایهها دور حواسش قد کشیدند. دیگر مرزی میان ذهنِ خودش و کلماتِ مجسمه وجود نداشت.
ـ حالا برو... اگه هنوز جایی بیرون از این اتاق هست که فراریِ خاموشی مثل تو رو بپذیره.
چشمانش را بست. در را باز کرد. هوای سرد شب بر صورتش سیلی زد. در پشت سرش بسته شد، اما سنگینیِ آن نگاهِ خالی درست پشت پلکهایش جا مانده بود.
او به خیابان برگشت؛ نه برای ادامه دادن، بلکه چون حتی برای متوقف شدن هم دیر شده بود.
Forwarded from ㅤ 𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇 .
Forwarded from ㅤ 𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇 .
چشمانش را باز کرد. نه کابوسی دیده بود و نه صدایی شنیده میشد؛ فقط حس میکرد سقف اتاقش سنگین شده و بالاخره دارد روی سینهاش فرومیریزد. تاریکی، سکوتی مسموم داشت؛ انبوهی از هیچ، که همهجا را لخته کرده بود جز سرش را. داخل جمجمهاش جهان دیگری در جریان بود؛ سیرکی از فریادهای بیصدا.
دستش در تاریکی خزید و بدنهٔ فلزی و سردِ ساعت روی میز را لمس کرد. با چرخشِ عقربهها و زنگِ بیرمقش، نور کمجانِ شبتاب روی صفحه درخشید: 𝟥:𝟢𝟢 صبح. یعنی کلاً 𝟣𝟢 دقیقه توانسته بود خودش را بیهوش کند.
لبهای خشکیدهاش جنبیدند:
ـ شبها سکوت عجیبی داره... آنقدر ساکت که میتونی صدای خرد شدنِ استخونهای منطقت رو زیر بار افکارت بشنوی.
با چه کسی حرف میزد؟ مگر کسی در آن حفرهی تاریک باقی مانده بود؟ دوباره لغزیده بود به تکرارِ مضحکِ مکالمه با خودش؟ پوزخندی تلخ روی صورتش نشست. از جا بلند شد. دفترچهی جلدچرمیِ مشکیاش را برداشت؛ تنهای دوستی که تمام عفونتِ افکارش را بیهیچ داوری بلعیده بود. زیر نور بیرمقِ چراغخواب شروع به نوشتن کرد:
جولای 𝟣𝟫𝟫𝟩 .
ـ من برگشتم... امشب مینویسم، چون این تنها فرارگاهمه؛ تنها جایی که میتونم این سَم رو قطرهقطره روی کاغذ بریزم، قبل از اینکه توی ذهن خودم خفه بشم و هیچی ازم باقی نمونه.
خواست برود پاراگراف بعد، اما قلمش روی کاغذ خشک شد:
ـ میخوام بگم گم شدم... اما گم نشدم. فقط یک فکرِ کوچک وسط راهم سبز شد و وقتی چشم باز کردم، دیدم ساعتها گذشته و من هنوز همونجا، وسط انباشتِ تیره و متعفنِ ذهن خود ایستادم .
جوهرِ قلم نشت کرد و لکهی سیاهی روی برگه انداخت. ناگهان، درست زیر دو خطِ آخر، خطوطی تازه شروع به شکلگیری کردند؛ بیآنکه دست او تکان بخورد. با خطی کشیده و بیمارگونه:
ـ درسته اکونیت... تو گم نشدی. تو فقط آنقدر توی دالانهای تاریکِ ذهنت پیش رفتی که حالا وقتی میخوام دستت رو بگیرم، حس میکنی داری از قعرِ یک چاهِ عمیق و بیته به من نگاه میکنی.
خون در رگهایش منجمد شد. کاغذ جلوی چشمانش تار شد. کلمات متوقف نمیشدند؛ کلماتی که انگار از خودِ کاغذ میجوشیدند. چشم از دیوارِ روبرو گرفت و دوباره به دفتر نگاه کرد:
ـ نگرد دنبالم اکونیت... نترس. من سالهاست همینجام؛ درست پشتِ مردمکهای چشمت. شاهدِ تمام زخمهایی که خودت به خودت زدی.
لرزشِ دستش قلم را بیرمق روی کاغذ فشار داد:
ـ حرفات برام وحشت داره...
خطوطِ روی کاغذ تندتر و عمیقتر حک شدند، انگار کاغذ را میشکافتند:
ـ میدونی وحشتِ واقعی چیه؟ اینه که تو درست کنار من نشستی، نفس میکشی و دیوار رو نگاه میکنی... اما روحت کیلومترها آنطرفتر، زیر آوارِ ذهنِ متعفنت داره لختهلخته خفه میشه و من فقط میتونم تماشات کنم، اکونیت .
عضلاتِ گلویش مچاله شدند. هوا به ریههایش نرسید. سرفهای خشک و سنگین سقفِ سینهاش را شکافت و قطراتِ سرخ و گرمی روی سپیدیِ برگه پاشید.
سکوت. یک ثانیه... یک دقیقه... ده دقیقه. تمام صداهای جهان و ذهن یکباره قطع شدند. دنیایش متوقف شد.
دفترچه نوشتن گرفت:
ـ چه زیباییِ کثیفی داره این سرخیِ جاری از وجودت، اکونیت...
قهقهای بیاختیار و خفه از دهانش بیرون جهید؛ صدایی فرسوده که شبیه شکستنِ شیشه در اتاقی خالی بود. قطرهای اشکِ آغشته به سرخ از گوشهی چشمش سر خورد و درست روی کلمهی " زیبایی " چکید. قلم را برداشت و با تمام توانی که در بقیهی جانش مانده بود، روی کاغذ کوبید:
ـ تو هیچی راجع به من نمیدونی، پس به خودت جسارتِ به بازی گرفتنِ من رو نده. من میدونم این سکوتی که الان دورم رو گرفته، فقط یک آتشبسِ دروغینه... داخل سرم آنقدر شلوغه و همه دارند سر هم فریاد میزنند که من حتی صدای تپشِ قلبِ خودم رو هم نمیشنوم.
و نقطهای درشت و خونی، پایانِ آن صفحه گذاشت و رفت، حال فقط یک دفتر خونی و یک متن تاریک دیگه از او روی دفتر نقش بسته بود .
Forwarded from ֶָ֢ 𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐢𝐚 ֶָ֢
~ 𝐍𝐨 𝐛𝐫𝐚𝐤𝐞𝐬. 𝐍𝐨 𝐟𝐞𝐚𝐫. 〻
𝐉𝐮𝐬𝐭『 𝐑𝐔𝐍 𝐈𝐓 ! 』
𝐉𝐮𝐬𝐭『 𝐑𝐔𝐍 𝐈𝐓 ! 』
Forwarded from 𝘱𝘢𝘳𝘵𝘰 (ᵗʰᵛ)
من مگه جز تو کسی رو دارم عزیزکرده که رو از من برمیگردونی؟
میدونی که این آدم بدون تو هیچه ،
بدون تو پوچه ،
بدون تو یک روح سرگردونه ،
بدون تو زندگی نمیکنه ،
بدون تو هیچی نیست ، هیچی.
روتو از من برنگردون خورشید شب های تارم.
میدونی که این آدم بدون تو هیچه ،
بدون تو پوچه ،
بدون تو یک روح سرگردونه ،
بدون تو زندگی نمیکنه ،
بدون تو هیچی نیست ، هیچی.
روتو از من برنگردون خورشید شب های تارم.
حرف های ناگفته به عزیزترینم؛
-نویسندهٔ رؤیاهای خاکستریِ روشن.