Dead Letters
57 subscribers
276 photos
10 videos
1 file
16 links
Numd Mood
Download Telegram
وارثِ قلمروی «رودخانه‌های طلایی» — Marcy

قلمرویی سرسبز که در میان چند رودخانه‌ی پهن و درخشان شکل گرفته؛ آب‌ها هنگام طلوع خورشید مثل طلا می‌درخشند و از میان شهرهای سنگی، باغ‌های بزرگ و روستاهای کوچک عبور می‌کنند. پل‌های بلند تمام نواحی را به هم متصل کرده‌اند و هیچ روستایی از پایتخت دور نیست.

قصر ملکه در مرکز شهر قرار دارد، اما درهایش همیشه باز است. Marcy بیشتر از آنکه پشت تخت سلطنتی دیده شود، میان مردم، در بازارها و کنار رودخانه‌ها حضور دارد.

قوانین قلمرو:

هیچ‌کس نباید در زمان سختی تنها بماند. کمک به مردم وظیفه‌ی صاحبان قدرت است و اختلاف‌ها باید پیش از تبدیل شدن به دشمنی حل شوند.

هرکس که به قلمرو پناه بیاورد، تا زمانی که به مردم آسیب نزند، تحت حمایت آن قرار می‌گیرد.

و مهم‌ترین قانون:

«قدرتی که مردم را از هم دور کند، قدرت نیست.»

سلاح قدرت: «جامِ پیوند»

جامی طلایی که با پر شدن از آب رودخانه‌های قلمرو، می‌تواند نیروی محافظی میان مردم ایجاد کند. هرچه افراد بیشتری برای یک هدف مشترک متحد شوند، قدرت جام بیشتر می‌شود.

اگر مردم از یکدیگر جدا شوند، قدرت آن نیز ضعیف خواهد شد.

لقب:

Marcy، وارثِ رودخانه‌های طلایی؛ ملکه‌ای که بزرگ‌ترین ارتشش، مردمی هستند که حاضرند در سخت‌ترین روزها کنارش بایستند.

https://t.me/LaPalaisDeMarcy
Forwarded from Ch
روزی روزگاری دختری با موی طلایی زندگی میکرد، اون دختر زیباترین دختر سرزمین بود به طوری که مردان آن سرزمین برای یک نگاه او جان میباختن اما این دختر، ارزویی بر دل داشت چرا که او دلسوز ، مهربان ، متین و موقر بود
آرزوی او داشتن شخصی بود که دوستدار او باشد قدردان محبت او و لایق عشق او باشد.. اما پیدا نکرد شاهزاده ای بدین گونه
آری او شاهدخت سرزمین بود اما آرزوی او فرسنگ ها دورتر بود در انتظار عشق مانده بود تا سرشار از عشق ِ عاشق شود
هنوز در انتظار آن شاهزاده ای بود که در روز میهمانی ملاقات کرد ، نوای کلمات او در ذهنش تداعی میشد
« تازیانه موهایت، زیباترین موج و چشمانت عمقِ اقیانوس است »
@LaPalaisDeMarcy
Forwarded from مـدفـنِ سـرخ
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌˓ ‌ ‌‌‌𝚴𝖺𝗆ꤕ ˒
𝖢𝖺𝗌𝖾 𝖱-𝟣𝟥 / 𝖱-𝟣𝟥 پرونده
𝖯𝖺𝗋𝗍 𝟪

˓ 𝐆𝖾𝗇𝗋𝖾 ˒
𝖠𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇,𝖢𝗋𝗂𝗆𝗂𝗇𝖺𝗅,𝖾𝗑𝖼𝗂𝗍𝗂𝗇𝗀,
𝗉𝖺𝗋𝖺𝖽𝗈𝗑𝗂𝖼𝖺𝗅,𝖱𝗈𝗆𝖺𝗇𝗍𝗂𝖼, 𝖡𝖫

˓ 𝚬𝗑𝗉𝗅𝖺𝗇𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌 ˒
𝚱𝗼𝗼𝗸𝘃 — 𝖠 𝗌𝗎𝗌𝗉𝖾𝗇𝗌𝖾𝖿𝗎𝗅 𝗍𝖺𝗅𝖾 𝖻𝗎𝗋𝗂𝖾𝖽 𝖽𝖾𝖾𝗉 𝗐𝗂𝗍𝗁𝗂𝗇 𝖺 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖿 𝗈𝖿 𝗌𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍𝗌,𝗆𝗒𝗌𝗍𝖾𝗋𝗒,𝖺𝗇𝖽 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽𝗌𝗁𝖾𝖽.

𝚻𝖠𝖯 𝚻𝖮 𝚪𝖤𝖠𝖣 𝚻𝖧𝖤 S‌𝖳𝖮𝖱𝖸

˓ 𝚨𝗎𝗍һ꤀г : 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 , 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 ˒
در روزهایی که مرگ، آرام‌تر از زندگی به نظر می‌رسید و تنهایی تنها پناهِ من بود، تو مثل تکه‌ای آفتابِ ناگهانی، روی دیوارهای سردِ اتاقم تابیدی. درست همان‌جایی که ناامیدی تا عمیق‌ترین گوشه‌های قلبم ریشه دوانده بود، تو آمدی.

روزها همان روزها بودند، خیابان‌ها همان خیابان‌ها، و آسمان همان رنگ همیشگی را داشت؛ اما از لحظه‌ای که تو وارد دنیایم شدی، انگار همه‌چیز آرام‌آرام دوباره رنگِ زندگی گرفت. لبخندی که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم، بی‌اجازه روی لب‌هایم نشست و قلبم، بعد از مدت‌ها، دوباره با امید تپید، نه با ترس.

نجات، همیشه در قامتِ ناجی‌ای سوار بر اسب سفید از راه نمی‌رسد؛ گاهی فقط صدایی‌ست در هندزفریِ خیس از اشک، که آرام در گوشَت زمزمه می‌کند:
«همه‌چیز درست خواهد شد.»

و من، از روزی که تو آمدی، دوباره نفس کشیدن را دوست دارم؛ دوباره زندگی، برایم ارزشِ ادامه دادن پیدا کرده است.
Forwarded from sombrapez (‌ ‌‌ ‌ ‌‌𝖨︎𝖣︎𝖠︎ 𝖮︎Л ‌ ‌‌‌ ‌ ‌)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from sombrapez (‌ ‌‌ ‌ ‌‌𝖨︎𝖣︎𝖠︎ 𝖮︎Л ‌ ‌‌‌ ‌ ‌)
فور بزنید این پست و این پیامو پستتونو مشخص کنید تا بزارمتون چنلم ویو بگیرین و ۲۴ ساعت بمونه
lm: خط میخوره
ྀ⃝‌ ๋ྀ𖦹 ๋⭑ ⃘𝇈 ⃘ ⎥ #KimDoHoon ⎥ ⃘𝇈 ⃘ ⭑ ๋𖦹ྀ⃝‌ ๋ྀ
سایه‌ها روی تنه‌های خیس درختان می‌لغزیدند. گویی همه چیز قصد جانِ نیمه جانش را کرده بود
جنگل، همان سرسبزی حیات بخش وجودش حالا دلیل بریده شدن نفس هایش شده بود دلیل همان لرزی که از سرما نبود بلکه وحشت به جانش انداخته بود، وحشت از کابوسی که به سختی از چنگش فرار کرده بود بی انکه بداند در چه تله ای افتاده با چشمانی که مه آنها را کور کرده بود و جانی که لرز توانش را بریده بود قدم به جلو میگذاشت.
هرچند قدم صدایی در آن مکان نفرین شده بی پایان می آمد، صدایی که شباهتی به قدم نداشت ولی باد هم نبود، صدایی که هرچه به ذهن نیمه فعالش فشار میاورد باز هم نامفهوم  و بی ریتم بود اما گوش هایش زنگ میزدند و میسوختن از هرگونه صدایی که اطرافش میشنید.
در جایی دورتر، شاخه ای شکست. صدایش نشانی از شتاب در خود نداشت بلکه حامل پیامی بود، پیامی از جنس حضور. صدایی که با دقت انجام شدن کار را فریاد میکشید.
از پشت سر صدایی شبیه به نفس شنیده شد نه نزدیک، نه دور انقدر واضح که شنیده شود ولی در حدی مبهم که نتوان تشخیص داد انسان است یا توهم ذهن ترسیده اش.
در همان لحظاتی که بارانی از عرق سرد جسمش را در بر گرفته بود سایه ای از میان مه عبور کرد، حرکتی که نشان میداد او میداند چطور مخفی بماند، میداند چطور دیده نشود.
جنگل ساکت شد. نه سکوتی شبانه بلکه سکوتی هشدار دهنده.
پرندگان خاموش شدند.حشرات ناپدید.حتی باد انگار عقب نشست و در این خلا صدایی ارام اما منظم شنیده شد؛ فلزی نبود اما طبیعی هم نبود، چیزی شبیه برخورد آرام دو جسم سخت…
تکرارشونده، حساب‌شده. این صدا، زنگ خطر نبود. زنگ هشدار بود، نه برای فرار درواقع برای فهمیدن اینکه برای فرار خیلی دیر شده است. سایه دوباره ظاهر شد؛ این بار نزدیک‌تر.
نه واضح، نه کامل.. فقط به‌اندازه‌ای که ذهن بفهمد این حضور تصادفی نیست بلکه مهر تاییدی است برای حضور او در این مکانی که حالا میدانست قبرستان وجودش خواهد بود.
سایه ها از حرکت ایستادند، رقص دیوانه وار مه بر روی درختان مرد، درختان بلند قامت تر و شاخه هایشان درهم تنیده تر دیده میشدند انگار تمام ان مکان قصد جانش را کرده بودند. شاید این ساخته ذهنش بود ولی اگاه بود اگر درختان و مه او را نکشند سایه او را خواهد کشت، چرا که نه؟ با او اشنا بود روزی طرفدارش بود طرفدار سایکویی که اگر خط قرمزش رد میشد در سایه ها میرقصید و کابوس جسم و روح ثانیه به ثانیه زندگی میشد. حالا نوبت او بود، حال که خط قرمزی را رد کرده بود که با خون هزاران نفر کشیده شده بود
وقتی صدای او را جایی آن طرف تر شنید خشکش زد.
✉️𝘩𝘦′𝘴 ✉️𝘮𝘪𝘴𝘴 🩷✉️𝘢𝘭𝘪𝘧𝘰𝘳𝘯𝘪𝘢, ✉️𝘰𝘵𝘵𝘦𝘴𝘵 𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 𝘪𝘯 𝘸𝘦𝘴𝘵 𝐿𝒜
𝘏𝘰𝘶𝘴𝘦 𝘥𝘰𝘸𝘯 𝘣𝘺 𝘵𝘩𝘦 𝘸𝘢𝘵𝘦𝘳, 𝘴𝘢𝘪𝘭𝘴 𝘩𝘦𝘳 𝘺𝘢𝘤𝘩𝘵 𝘢𝘤𝘳𝘰𝘴𝘴 𝘵𝘩𝘦 𝘣𝘢𝘺𐙚
𝘋𝘳𝘪𝘷𝘦𝘴 𝘢 𝘮𝘢𝘳𝘢𝘯𝘦𝘭𝘭𝘰 , ✉️𝘰𝘭𝘭𝘺𝘸𝘰𝘰𝘥'𝘴 ✉️𝘦𝘳 ✉️𝘢𝘷𝘰𝘳𝘪𝘵𝘦 𝘴𝘤𝘦𝘯𝘦.
𝘓𝘰𝘷𝘦𝘴 𝘵𝘰 𝘣𝘦 𝘴𝘶𝘳𝘳𝘰𝘶𝘯𝘥𝘦𝘥 𝘸𝘪𝘵𝘩 𝘴𝘶𝘱𝘦𝘳𝘴𝘵𝘢𝘳𝘴 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘬𝘯𝘰𝘸 𝘩𝘦𝘳 𝘯𝘢𝘮𝘦.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from سَـمفونـےِ مَهتـآب ' (𝛢yān.)
«سوگنـدبـه‌مهتـآبِ‌نگـاهش؛ڪه‌جـزبـراےسمفونےِ‌ݼشمـانِ‌او،نغـمه‌اےنمـےشناسم.»