Dead Letters
60 subscribers
353 photos
26 videos
31 links
Download Telegram
ㅤㅤㅤ🥃ㅤㅤ𝖲𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾 оставляет 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗁𝖺𝗋𝗉𝖾𝗌𝗍 𝗌𝖼𝖺𝗋.
ㅤㅤㅤㅤ®ㅤㅤСерый хищник
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤㅤ®ㅤㅤ𝖤𝗇 𝖺𝗅𝗀ú𝗇 𝗅𝗎𝗀𝖺𝗋 𝖾𝗇𝗍𝗋𝖾 𝗅𝖺 𝗅𝗎𝗓 𝖽𝖾 𝗅𝖺 𝗅𝗎𝗇𝖺 𝗒 𝖾𝗅 𝔰𝔦𝔩𝔢𝔫𝔠𝔦𝔬 𝖽𝖾 𝗅𝖺 𝗇𝗈𝖼𝗁𝖾 𝔫𝔞𝔠𝔦ó 𝖾𝗌𝗍𝖺 𝗂𝗆𝖺𝗀𝖾.
ㅤㅤㅤ🍸𝘚𝘪𝘯𝘧𝘰𝘯í𝘢 𝘥𝘦 𝘭𝘢 𝘓𝘶𝘯𝘢
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤㅤㅤ 🥃> 𝖢𝗋𝖾𝖺𝗍𝖾𝖽 𝖿𝗈𝗋 тех, 𝗐𝗁𝗈 замечают 𝖽𝖾𝗍𝖺𝗂𝗅𝗌. ㅤㅤ
ㅤㅤㅤㅤ‌ ‌‌® ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌𝖱𝖤𝖭𝖤𝖦𝖠𝖣𝖤 -
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝖵Ë𝖫Ö𝖱𝖠
𝑁𝐴𝑇𝑈𝑅𝐸'𝑆 𝑄𝑈𝐸𝐸𝑁𝑆🤣 𝑊𝐸𝐴𝑅 𝐶𝑅𝑂𝑊𝑁𝑆 𝑂𝐹 𝐿𝐸𝐴𝑉𝐸𝑆 𝐴𝑁𝐷 𝐶𝐴𝑅𝑅𝑌 𝑇𝐻𝐸 𝑄𝑈𝐼𝐸𝑇 𝑆𝑇𝑅𝐸𝑁𝐺𝐻𝑇 𝑂𝐹 𝑇𝐻𝐸 𝐸𝐴𝑅𝑇𝐻🤩.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝖵Ë𝖫Ö𝖱𝖠
𝑸𝑼𝑬𝑬𝑵𝑺 𝑾𝑰𝑻𝑯 𝑷𝑼𝑹𝑷𝑳𝑬🤩 𝑺𝑶𝑼𝑳𝑺 𝑯𝑶𝑳𝑫 𝑻𝑯𝑬 𝑴𝒀𝑺𝑻𝑬𝑹𝒀 𝑶𝑭 𝑻𝑾𝑰𝑳𝑰𝑮𝑯𝑻 𝑪𝑨𝑳𝑴, 𝑷𝑶𝑾𝑬𝑹𝑭𝑼𝑳, 𝑨𝑵𝑫 𝑬𝑵𝑫𝑳𝑬𝑺𝑺𝑳𝒀 𝑫𝑬𝑬𝑷🤩.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝔑𝔢𝔞𝔡𝔶 ℑ𝔬 ᷤ ⷩ ⷪⷪ ⷪ ͭ (𝛢Ꮴ𝛪𝛮)
+ تو هیچوقت عاشق شدی؟
خاکستری نگاهم کرد. خاکستری، غمگین ترینِ رنگ‌هاست!
Forwarded from 𝔑𝔢𝔞𝔡𝔶 ℑ𝔬 ᷤ ⷩ ⷪⷪ ⷪ ͭ (𝛢Ꮴ𝛪𝛮)
-دلـم می‌خـواهد تو را بـکُشـم، سپـس راحـت دوستـت بدارم!
-اتللو
Forwarded from 𝔑𝔢𝔞𝔡𝔶 ℑ𝔬 ᷤ ⷩ ⷪⷪ ⷪ ͭ (𝛢Ꮴ𝛪𝛮)
Tanto tiempo juntos y el amor se va,
es como un sueño, todo se desvanecerá.
El mundo no se quedará así,
sé que estás aquí, estás conmigo.
بعضی شب‌ها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینه‌ای‌ست که هرچه سال‌ها از خودت پنهان کرده‌ای بی‌رحمانه پیش چشمانت می‌آورد. می‌گویند هر انسانی در تاریک‌ترین شب زندگی‌اش به چیزی چنگ می‌زند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچ‌کس نام آن چیز را نداند...
آه چه شبها ای پنجره‌ی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود می‌گفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آن‌گاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بی‌آنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد.
زمین دور بود و اندیشه‌ی من بر چهره‌ی مواج آب‌ها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موج‌های دریا ناشی می‌شود و تمامی بدن آن را به یاد می‌سپارد.
با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشه‌ای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟
ای موج‌ها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده می‌شود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزش‌های حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟
پژواک باد قوی‌تر شد و صدای برخورد موج‌ها به پهلوی کشتی به گوش می‌خورد؛ سینه‌ام با تپش کشتی هماهنگ شده بود‌.
مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم.
دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمی‌دانستم این خاموشی از بیرون می‌آید یا از درون من سرچشمه می‌گیرد.
هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده می‌شد چیزی را در من می‌لرزاند؛
چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موج‌ها یکی پس از دیگری پایه‌های وجودم را فرو می‌ریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آن‌ها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ می‌دیدم چگونه بخش‌هایی از من بی‌صدا در تاریکی گم می‌شود.
با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو می‌ریختند؛ بی‌آنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم.
من از درون برهنه می‌شدم؛ انگار دریا می‌خواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛
به جایی که دیگر هیچ پرده‌ای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخم‌هایم خون می‌گریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطه‌ی درد آشکار گردد.
دریا می‌خواست مرا به نقطه‌ی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل.
جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتی‌ای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد می‌زند اما شنونده‌ای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهره‌ی موج کوبیده می‌شود؛ و من می‌بینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم می‌شود.
گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمی‌خواست تسلیم خواست دریا شود.
با هر موج اندکی بیشتر خم می‌شد اما نمی‌شکست؛ گویی در نبردی میان اراده‌ی انسان و بی‌رحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزه‌ای که نمی‌دانست برای چه می‌جنگد؛ تنها می‌دانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد.
و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این می‌اندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست می‌رود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمی‌داند می‌جنگد.
شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه می‌دارد؛ همین تقلا برای چیزی بی‌نام.
چیزی که لمس نمی‌شود؛ اما آن‌قدر واقعی‌ست که انسان را از دل طوفان عبور می‌دهد.
انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشته‌ای‌ست که انسان را به خودش بند می‌کند. طنابی نامرئی که نمی‌گذارد در میان موج‌ها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمی‌دانیم باز هم ما را از سقوط باز می‌دارد.
شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موج‌ها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمی‌شود.
این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحه‌ای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت.