Dead Letters
57 subscribers
268 photos
7 videos
9 links
Numd Mood
Download Telegram
وارثِ قلمروی «رودخانه‌های طلایی» — Marcy

قلمرویی سرسبز که در میان چند رودخانه‌ی پهن و درخشان شکل گرفته؛ آب‌ها هنگام طلوع خورشید مثل طلا می‌درخشند و از میان شهرهای سنگی، باغ‌های بزرگ و روستاهای کوچک عبور می‌کنند. پل‌های بلند تمام نواحی را به هم متصل کرده‌اند و هیچ روستایی از پایتخت دور نیست.

قصر ملکه در مرکز شهر قرار دارد، اما درهایش همیشه باز است. Marcy بیشتر از آنکه پشت تخت سلطنتی دیده شود، میان مردم، در بازارها و کنار رودخانه‌ها حضور دارد.

قوانین قلمرو:

هیچ‌کس نباید در زمان سختی تنها بماند. کمک به مردم وظیفه‌ی صاحبان قدرت است و اختلاف‌ها باید پیش از تبدیل شدن به دشمنی حل شوند.

هرکس که به قلمرو پناه بیاورد، تا زمانی که به مردم آسیب نزند، تحت حمایت آن قرار می‌گیرد.

و مهم‌ترین قانون:

«قدرتی که مردم را از هم دور کند، قدرت نیست.»

سلاح قدرت: «جامِ پیوند»

جامی طلایی که با پر شدن از آب رودخانه‌های قلمرو، می‌تواند نیروی محافظی میان مردم ایجاد کند. هرچه افراد بیشتری برای یک هدف مشترک متحد شوند، قدرت جام بیشتر می‌شود.

اگر مردم از یکدیگر جدا شوند، قدرت آن نیز ضعیف خواهد شد.

لقب:

Marcy، وارثِ رودخانه‌های طلایی؛ ملکه‌ای که بزرگ‌ترین ارتشش، مردمی هستند که حاضرند در سخت‌ترین روزها کنارش بایستند.

https://t.me/LaPalaisDeMarcy
Forwarded from Ch
روزی روزگاری دختری با موی طلایی زندگی میکرد، اون دختر زیباترین دختر سرزمین بود به طوری که مردان آن سرزمین برای یک نگاه او جان میباختن اما این دختر، ارزویی بر دل داشت چرا که او دلسوز ، مهربان ، متین و موقر بود
آرزوی او داشتن شخصی بود که دوستدار او باشد قدردان محبت او و لایق عشق او باشد.. اما پیدا نکرد شاهزاده ای بدین گونه
آری او شاهدخت سرزمین بود اما آرزوی او فرسنگ ها دورتر بود در انتظار عشق مانده بود تا سرشار از عشق ِ عاشق شود
هنوز در انتظار آن شاهزاده ای بود که در روز میهمانی ملاقات کرد ، نوای کلمات او در ذهنش تداعی میشد
« تازیانه موهایت، زیباترین موج و چشمانت عمقِ اقیانوس است »
@LaPalaisDeMarcy
Forwarded from مـدفـنِ سـرخ
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌˓ ‌ ‌‌‌𝚴𝖺𝗆ꤕ ˒
𝖢𝖺𝗌𝖾 𝖱-𝟣𝟥 / 𝖱-𝟣𝟥 پرونده
𝖯𝖺𝗋𝗍 𝟪

˓ 𝐆𝖾𝗇𝗋𝖾 ˒
𝖠𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇,𝖢𝗋𝗂𝗆𝗂𝗇𝖺𝗅,𝖾𝗑𝖼𝗂𝗍𝗂𝗇𝗀,
𝗉𝖺𝗋𝖺𝖽𝗈𝗑𝗂𝖼𝖺𝗅,𝖱𝗈𝗆𝖺𝗇𝗍𝗂𝖼, 𝖡𝖫

˓ 𝚬𝗑𝗉𝗅𝖺𝗇𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌 ˒
𝚱𝗼𝗼𝗸𝘃 — 𝖠 𝗌𝗎𝗌𝗉𝖾𝗇𝗌𝖾𝖿𝗎𝗅 𝗍𝖺𝗅𝖾 𝖻𝗎𝗋𝗂𝖾𝖽 𝖽𝖾𝖾𝗉 𝗐𝗂𝗍𝗁𝗂𝗇 𝖺 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖿 𝗈𝖿 𝗌𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍𝗌,𝗆𝗒𝗌𝗍𝖾𝗋𝗒,𝖺𝗇𝖽 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽𝗌𝗁𝖾𝖽.

𝚻𝖠𝖯 𝚻𝖮 𝚪𝖤𝖠𝖣 𝚻𝖧𝖤 S‌𝖳𝖮𝖱𝖸

˓ 𝚨𝗎𝗍һ꤀г : 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 , 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 ˒
در روزهایی که مرگ، آرام‌تر از زندگی به نظر می‌رسید و تنهایی تنها پناهِ من بود، تو مثل تکه‌ای آفتابِ ناگهانی، روی دیوارهای سردِ اتاقم تابیدی. درست همان‌جایی که ناامیدی تا عمیق‌ترین گوشه‌های قلبم ریشه دوانده بود، تو آمدی.

روزها همان روزها بودند، خیابان‌ها همان خیابان‌ها، و آسمان همان رنگ همیشگی را داشت؛ اما از لحظه‌ای که تو وارد دنیایم شدی، انگار همه‌چیز آرام‌آرام دوباره رنگِ زندگی گرفت. لبخندی که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم، بی‌اجازه روی لب‌هایم نشست و قلبم، بعد از مدت‌ها، دوباره با امید تپید، نه با ترس.

نجات، همیشه در قامتِ ناجی‌ای سوار بر اسب سفید از راه نمی‌رسد؛ گاهی فقط صدایی‌ست در هندزفریِ خیس از اشک، که آرام در گوشَت زمزمه می‌کند:
«همه‌چیز درست خواهد شد.»

و من، از روزی که تو آمدی، دوباره نفس کشیدن را دوست دارم؛ دوباره زندگی، برایم ارزشِ ادامه دادن پیدا کرده است.