Forwarded from 𝗌𝖺𝖿𝖾 𝗁𝗈𝗎𝗌𝖾 (بآنی)
من تمام وجودت را میبوسم مروارید من
مگر من دلیل تپیدن قلبت نبودم؟ مگر مرا زندگی خود نخواندی؟ بنگر.. قلبت دیگر برای من نمیزند.
مرا از قلبی که در آن میزیستم بیرون انداختی و چه بیرحمانه خانهای که متعلق به من است را از من گرفتی.با خودت نگفتی..
اگر روزی رسید کسی که برایت جان خودش را میداد را به فراموشی سپاردی، هیچگاه از یاد مبر که تو ، دلیل نفس هایش را از او گرفتی.
فرشتهام را از من ستاندی، قلبم را شکستی، عمرم را از من گرفتی و تنهایم گذاشتی، تنها خاطراتت از تو باقیاست که هرروز مرورشان میکنم که مبادا تصویر تو از ذهنم پاک شود ،، هر نفس دلتنگی که در این راه از دست میدهم ، گواه عشق است.
نفس هایش در غیاب تو به تنگ میآید؟
از دلتنگی اشک هایش مسیر پایان را از یادمیبرند؟
دوریات آتشی به قلبش میاندازد؟
بعدِتو ، چیزی درون من خاموش شد که به شوق تو شعلهور بود.
تلخ شدی شیرینِ من، ببین چطور زهر این جدایی را در رگ هایم میریزی..
Forwarded from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
⚜ فور کنید؛ تگ چنلتون رو بذارم اینجا جذب بگیرید.
جوین باشید.
Forwarded from 𝐑𝐔𝐁𝐄𝐃𝐎
تأکید میکنم، هیچ چیز را توان آن نیست که همچو عشق، آدمیزاد را از پای در آورد.
🐍 آدمی ممکن است از سهمگینترین طوفانها و بیامانترین نبردهای زندگی، بیآنکه ذرهای کمانِ ابرویش خم شود، سر برآورد؛
اما همان شخص، اگر اسیرِ آن بلای خاموشی شود که عشق مینامند آن را، چنان قامتش در هم شکند که دیگر نه توانِ برخاستن داشته باشد و نه جسارتِ ایستادن، آنگونه که روزگاری داشت.🌟
-ODEE
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ྀ⃝ ๋ྀ 𖦹 ๋𝔖𝑒𝑙𝑒𝑛𝑜𝑝ℎ𝑖𝑙𝑒
Forwarded from ㅤفرشتـهی نگہبـان؛
و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد.
و من ماندم؛ با باغى بیگل، با قلبى بىتپش، با شبهایی كه به جاى ستاره حسرت میبارند.
او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سالها در خلوت جانم مى پروراندم و هیچگاه به قامت حقيقت نايستاد؛ مثل برگى كه در سكوت خزان از شاخهی كهنهى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند؛ و بعد با خستگى و بیپناهى خود را به رودخانهای ناشناس بسپارد؛ رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و با خود ببرد؛ به جايى دور، دورتر از درياها، جنگلها، بیابانها، دور از هر چيز و هر كس.
و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالیتر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبضهای بىصدا خلائى بزرگ حس میكرد.
گويى تکهای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بیصدا از من جدا شده بود؛ مرا جا گذاشته بود در كلبهاى تنها؛ در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را میداد.
در حالى كه میرفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردستها برده بود؛
جايى كه دستم به آنها نرسد؛ تمام دارايىاى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم.
او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه با هر تپش قلبم آبش میدادم، از او مراقبت میکردم و برايش سايه مىساختم.
در قلبم لانه كرده بود؛ آنقدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است.
اما آن شب با رفتنش، سلولهای قلبم را خراش داد و زخمى كرد؛ آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد.
من پژمرده شدنش را ديدم؛ با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم؛ او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مىباخت، و من درمانده بودم؛ هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايدهای نداشت؛ عمرش كوتاه بود، كوتاهتر از آنچه گمان میكردم.
او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچارهی من با سرنوشت يار نبود؛ رفت و من تنها تماشا كردم؛ تماشاگری بىصدا براى مرگى بىنام.
و آرام آرام در افق محو شد؛ آنقدر دور كه ديگر تنها نقطهای مبهم بود نقطهای كه در سایهها گم شد.
و من ماندم؛ با باغى بیگل، با قلبى بىتپش، با شبهایی كه به جاى ستاره حسرت میبارند.
Forwarded from ㅤفرشتـهی نگہبـان؛
این پست با متن زیرش رو فور کنید؛
یک پست مشخص کنید ازتون فور کنم
۲۴ ساعت بزارم اینجا بمونه.
یک پست مشخص کنید ازتون فور کنم
۲۴ ساعت بزارم اینجا بمونه.
جوین باشید چک میشه | limit : 212
Forwarded from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
مردان زیادی تلاش کردند مرا بکشند آنقدر زیاد که نامهایشان را به یاد نمیآورم! مرا مثل یک اسب ماده خرید و فروش کردند.. تحقیرم کردند و به من خیانت کردند به من تجاوز کردند و حرمت مرا شکستند...
میدانی چه چیزی در تمام آن سالهای تبعید و آوارگی سر پا نگهم داشت؟ ایمان.
نه ایمان به خدایان! نه ایمان به افسانهها و اسطورهها! بلکه ایمان به خودم!
- دنریس تارگرین -
میدانی چه چیزی در تمام آن سالهای تبعید و آوارگی سر پا نگهم داشت؟ ایمان.
نه ایمان به خدایان! نه ایمان به افسانهها و اسطورهها! بلکه ایمان به خودم!
- دنریس تارگرین -
Forwarded from مرثیه فرمانده.
قهوهی تنت هنوز روی یقهام مانده بود؛
بویی گرم در میان تمام سردیِ این اتاق.
چند لحظه چشمهایم را بستم؛
کاش میشد بعضی چیزها را فقط دوست داشت، بیآنکه آدم از ماندنشان بترسد.
دلم میخواست نزدیکتر بایستم،
اما سالها بود یاد گرفته بودم
هرچه برایم عزیزتر میشود،
یک قدم از آن فاصله بگیرم.
تو نمیدانی چقدر سخت است
وقتی تمام وجودت چیزی را میخواهد،
و خودت، با تمام قدرتت،
جلوی دست دراز کردنت را میگیری.
شاید برای همین است
که هنوز بوی قهوهی تنت را نگه داشتهام؛
همین سهم کوچک از تو، برای مردی که همیشه از داشتنِ چیزی بیشتر، ترسیده است.
Forwarded from مرثیه فرمانده.
𝖲︎𝗍𝗂𝗅︎𝗅︎ 𝖶︎𝗂𝗍𝗁︎ 𝖸︎𝗈𝗎.
مرثیه فرمانده.
من نباید به این عادت کنم.
Forwarded from ڪـازابــلانــڪـا 𓍼 ⟡پاکسازی❗️
Forwarded from Се-рый хи'щник ( Λ𝖬𝖠¥𝖠- )
Се-рый хи'щник
𝘢𝘵𝘵𝘳𝘢𝘤𝘵𝘪𝘷𝘦 𝘤𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭𝘴 𝘢𝘯𝘥 𝘤𝘰𝘰𝘭 𝘧𝘰𝘭𝘥𝘦𝘳𝘴
𝗙𝗢𝗟𝗗𝗘𝗥𝗦:
𝖥𝖮𝖱 𝖬𝖮𝖱𝖤 𝖥𝖮𝖫𝖣𝖤𝖱𝖲 𝖠𝖭𝖣 𝖧𝖨𝖦𝖧 𝖠𝖡𝖲𝖮𝖱𝖯𝖳𝖨𝖮𝖭... 𝗧𝗔𝗣 𝗧𝗔𝗣
𝘢𝘵𝘵𝘳𝘢𝘤𝘵𝘪𝘷𝘦 𝘤𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭𝘴 𝘢𝘯𝘥 𝘤𝘰𝘰𝘭 𝘧𝘰𝘭𝘥𝘦𝘳𝘴
𝗙𝗢𝗟𝗗𝗘𝗥𝗦:
𝟭 . Сочетание лучших каналов
𝟮 . Самая привлекательная папка
𝟯 . Папка, с которой вы проводите лето.
𝖥𝖮𝖱 𝖬𝖮𝖱𝖤 𝖥𝖮𝖫𝖣𝖤𝖱𝖲 𝖠𝖭𝖣 𝖧𝖨𝖦𝖧 𝖠𝖡𝖲𝖮𝖱𝖯𝖳𝖨𝖮𝖭... 𝗧𝗔𝗣 𝗧𝗔𝗣
Forwarded from Ch
Forwarded from 𝖣𝖾𝖺𝖽 𝖡𝗈𝖽𝗒
وارثِ قلمروی «رودخانههای طلایی» — Marcy
قلمرویی سرسبز که در میان چند رودخانهی پهن و درخشان شکل گرفته؛ آبها هنگام طلوع خورشید مثل طلا میدرخشند و از میان شهرهای سنگی، باغهای بزرگ و روستاهای کوچک عبور میکنند. پلهای بلند تمام نواحی را به هم متصل کردهاند و هیچ روستایی از پایتخت دور نیست.
قصر ملکه در مرکز شهر قرار دارد، اما درهایش همیشه باز است. Marcy بیشتر از آنکه پشت تخت سلطنتی دیده شود، میان مردم، در بازارها و کنار رودخانهها حضور دارد.
قوانین قلمرو:
هیچکس نباید در زمان سختی تنها بماند. کمک به مردم وظیفهی صاحبان قدرت است و اختلافها باید پیش از تبدیل شدن به دشمنی حل شوند.
هرکس که به قلمرو پناه بیاورد، تا زمانی که به مردم آسیب نزند، تحت حمایت آن قرار میگیرد.
و مهمترین قانون:
«قدرتی که مردم را از هم دور کند، قدرت نیست.»
سلاح قدرت: «جامِ پیوند»
جامی طلایی که با پر شدن از آب رودخانههای قلمرو، میتواند نیروی محافظی میان مردم ایجاد کند. هرچه افراد بیشتری برای یک هدف مشترک متحد شوند، قدرت جام بیشتر میشود.
اگر مردم از یکدیگر جدا شوند، قدرت آن نیز ضعیف خواهد شد.
لقب:
Marcy، وارثِ رودخانههای طلایی؛ ملکهای که بزرگترین ارتشش، مردمی هستند که حاضرند در سختترین روزها کنارش بایستند.
https://t.me/LaPalaisDeMarcy
Forwarded from Ch
روزی روزگاری دختری با موی طلایی زندگی میکرد، اون دختر زیباترین دختر سرزمین بود به طوری که مردان آن سرزمین برای یک نگاه او جان میباختن اما این دختر، ارزویی بر دل داشت چرا که او دلسوز ، مهربان ، متین و موقر بود
آرزوی او داشتن شخصی بود که دوستدار او باشد قدردان محبت او و لایق عشق او باشد.. اما پیدا نکرد شاهزاده ای بدین گونه
آری او شاهدخت سرزمین بود اما آرزوی او فرسنگ ها دورتر بود در انتظار عشق مانده بود تا سرشار از عشق ِ عاشق شود
هنوز در انتظار آن شاهزاده ای بود که در روز میهمانی ملاقات کرد ، نوای کلمات او در ذهنش تداعی میشد
« تازیانه موهایت، زیباترین موج و چشمانت عمقِ اقیانوس است »
@LaPalaisDeMarcy
Forwarded from مـدفـنِ سـرخ
˓ 𝚴𝖺𝗆ꤕ ˒
𝖢𝖺𝗌𝖾 𝖱-𝟣𝟥 / 𝖱-𝟣𝟥 پرونده
˓ 𝐆𝖾𝗇𝗋𝖾 ˒
𝖠𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇,𝖢𝗋𝗂𝗆𝗂𝗇𝖺𝗅,𝖾𝗑𝖼𝗂𝗍𝗂𝗇𝗀,
𝗉𝖺𝗋𝖺𝖽𝗈𝗑𝗂𝖼𝖺𝗅,𝖱𝗈𝗆𝖺𝗇𝗍𝗂𝖼, 𝖡𝖫
˓ 𝚬𝗑𝗉𝗅𝖺𝗇𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌 ˒
𝚱𝗼𝗼𝗸𝘃 — 𝖠 𝗌𝗎𝗌𝗉𝖾𝗇𝗌𝖾𝖿𝗎𝗅 𝗍𝖺𝗅𝖾 𝖻𝗎𝗋𝗂𝖾𝖽 𝖽𝖾𝖾𝗉 𝗐𝗂𝗍𝗁𝗂𝗇 𝖺 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖿 𝗈𝖿 𝗌𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍𝗌,𝗆𝗒𝗌𝗍𝖾𝗋𝗒,𝖺𝗇𝖽 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽𝗌𝗁𝖾𝖽.
𝚻𝖠𝖯 𝚻𝖮 𝚪𝖤𝖠𝖣 𝚻𝖧𝖤 S𝖳𝖮𝖱𝖸
˓ 𝚨𝗎𝗍һ꤀г : 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 , 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 ˒
𝖢𝖺𝗌𝖾 𝖱-𝟣𝟥 / 𝖱-𝟣𝟥 پرونده
𝖯𝖺𝗋𝗍 𝟪
˓ 𝐆𝖾𝗇𝗋𝖾 ˒
𝖠𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇,𝖢𝗋𝗂𝗆𝗂𝗇𝖺𝗅,𝖾𝗑𝖼𝗂𝗍𝗂𝗇𝗀,
𝗉𝖺𝗋𝖺𝖽𝗈𝗑𝗂𝖼𝖺𝗅,𝖱𝗈𝗆𝖺𝗇𝗍𝗂𝖼, 𝖡𝖫
˓ 𝚬𝗑𝗉𝗅𝖺𝗇𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌 ˒
𝚱𝗼𝗼𝗸𝘃 — 𝖠 𝗌𝗎𝗌𝗉𝖾𝗇𝗌𝖾𝖿𝗎𝗅 𝗍𝖺𝗅𝖾 𝖻𝗎𝗋𝗂𝖾𝖽 𝖽𝖾𝖾𝗉 𝗐𝗂𝗍𝗁𝗂𝗇 𝖺 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖿 𝗈𝖿 𝗌𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍𝗌,𝗆𝗒𝗌𝗍𝖾𝗋𝗒,𝖺𝗇𝖽 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽𝗌𝗁𝖾𝖽.
𝚻𝖠𝖯 𝚻𝖮 𝚪𝖤𝖠𝖣 𝚻𝖧𝖤 S𝖳𝖮𝖱𝖸
˓ 𝚨𝗎𝗍һ꤀г : 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 , 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 ˒
Forwarded from ㅤ𝒜𝗅𝗉𝖾𝗇𝗀𝗅𝗈𝗐
در روزهایی که مرگ، آرامتر از زندگی به نظر میرسید و تنهایی تنها پناهِ من بود، تو مثل تکهای آفتابِ ناگهانی، روی دیوارهای سردِ اتاقم تابیدی. درست همانجایی که ناامیدی تا عمیقترین گوشههای قلبم ریشه دوانده بود، تو آمدی.
روزها همان روزها بودند، خیابانها همان خیابانها، و آسمان همان رنگ همیشگی را داشت؛ اما از لحظهای که تو وارد دنیایم شدی، انگار همهچیز آرامآرام دوباره رنگِ زندگی گرفت. لبخندی که مدتها بود فراموشش کرده بودم، بیاجازه روی لبهایم نشست و قلبم، بعد از مدتها، دوباره با امید تپید، نه با ترس.
نجات، همیشه در قامتِ ناجیای سوار بر اسب سفید از راه نمیرسد؛ گاهی فقط صداییست در هندزفریِ خیس از اشک، که آرام در گوشَت زمزمه میکند:
«همهچیز درست خواهد شد.»
و من، از روزی که تو آمدی، دوباره نفس کشیدن را دوست دارم؛ دوباره زندگی، برایم ارزشِ ادامه دادن پیدا کرده است.