Forwarded from ㅤفرشتـهی نگہبـان؛
و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد.
و من ماندم؛ با باغى بیگل، با قلبى بىتپش، با شبهایی كه به جاى ستاره حسرت میبارند.
او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سالها در خلوت جانم مى پروراندم و هیچگاه به قامت حقيقت نايستاد؛ مثل برگى كه در سكوت خزان از شاخهی كهنهى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند؛ و بعد با خستگى و بیپناهى خود را به رودخانهای ناشناس بسپارد؛ رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و با خود ببرد؛ به جايى دور، دورتر از درياها، جنگلها، بیابانها، دور از هر چيز و هر كس.
و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالیتر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبضهای بىصدا خلائى بزرگ حس میكرد.
گويى تکهای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بیصدا از من جدا شده بود؛ مرا جا گذاشته بود در كلبهاى تنها؛ در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را میداد.
در حالى كه میرفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردستها برده بود؛
جايى كه دستم به آنها نرسد؛ تمام دارايىاى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم.
او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه با هر تپش قلبم آبش میدادم، از او مراقبت میکردم و برايش سايه مىساختم.
در قلبم لانه كرده بود؛ آنقدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است.
اما آن شب با رفتنش، سلولهای قلبم را خراش داد و زخمى كرد؛ آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد.
من پژمرده شدنش را ديدم؛ با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم؛ او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مىباخت، و من درمانده بودم؛ هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايدهای نداشت؛ عمرش كوتاه بود، كوتاهتر از آنچه گمان میكردم.
او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچارهی من با سرنوشت يار نبود؛ رفت و من تنها تماشا كردم؛ تماشاگری بىصدا براى مرگى بىنام.
و آرام آرام در افق محو شد؛ آنقدر دور كه ديگر تنها نقطهای مبهم بود نقطهای كه در سایهها گم شد.
و من ماندم؛ با باغى بیگل، با قلبى بىتپش، با شبهایی كه به جاى ستاره حسرت میبارند.
Forwarded from 𝗌𝖺𝖿𝖾 𝗁𝗈𝗎𝗌𝖾 (بآنی)
من تمام وجودت را میبوسم مروارید من
مگر من دلیل تپیدن قلبت نبودم؟ مگر مرا زندگی خود نخواندی؟ بنگر.. قلبت دیگر برای من نمیزند.
مرا از قلبی که در آن میزیستم بیرون انداختی و چه بیرحمانه خانهای که متعلق به من است را از من گرفتی.با خودت نگفتی..
اگر روزی رسید کسی که برایت جان خودش را میداد را به فراموشی سپاردی، هیچگاه از یاد مبر که تو ، دلیل نفس هایش را از او گرفتی.
فرشتهام را از من ستاندی، قلبم را شکستی، عمرم را از من گرفتی و تنهایم گذاشتی، تنها خاطراتت از تو باقیاست که هرروز مرورشان میکنم که مبادا تصویر تو از ذهنم پاک شود ،، هر نفس دلتنگی که در این راه از دست میدهم ، گواه عشق است.
نفس هایش در غیاب تو به تنگ میآید؟
از دلتنگی اشک هایش مسیر پایان را از یادمیبرند؟
دوریات آتشی به قلبش میاندازد؟
بعدِتو ، چیزی درون من خاموش شد که به شوق تو شعلهور بود.
تلخ شدی شیرینِ من، ببین چطور زهر این جدایی را در رگ هایم میریزی..
Forwarded from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
⚜ فور کنید؛ تگ چنلتون رو بذارم اینجا جذب بگیرید.
جوین باشید.
Forwarded from 𝐑𝐔𝐁𝐄𝐃𝐎
تأکید میکنم، هیچ چیز را توان آن نیست که همچو عشق، آدمیزاد را از پای در آورد.
🐍 آدمی ممکن است از سهمگینترین طوفانها و بیامانترین نبردهای زندگی، بیآنکه ذرهای کمانِ ابرویش خم شود، سر برآورد؛
اما همان شخص، اگر اسیرِ آن بلای خاموشی شود که عشق مینامند آن را، چنان قامتش در هم شکند که دیگر نه توانِ برخاستن داشته باشد و نه جسارتِ ایستادن، آنگونه که روزگاری داشت.🌟
-ODEE
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ྀ⃝ ๋ྀ 𖦹 ๋𝔖𝑒𝑙𝑒𝑛𝑜𝑝ℎ𝑖𝑙𝑒
Forwarded from ㅤفرشتـهی نگہبـان؛
و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد.
و من ماندم؛ با باغى بیگل، با قلبى بىتپش، با شبهایی كه به جاى ستاره حسرت میبارند.
او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سالها در خلوت جانم مى پروراندم و هیچگاه به قامت حقيقت نايستاد؛ مثل برگى كه در سكوت خزان از شاخهی كهنهى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند؛ و بعد با خستگى و بیپناهى خود را به رودخانهای ناشناس بسپارد؛ رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و با خود ببرد؛ به جايى دور، دورتر از درياها، جنگلها، بیابانها، دور از هر چيز و هر كس.
و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالیتر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبضهای بىصدا خلائى بزرگ حس میكرد.
گويى تکهای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بیصدا از من جدا شده بود؛ مرا جا گذاشته بود در كلبهاى تنها؛ در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را میداد.
در حالى كه میرفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردستها برده بود؛
جايى كه دستم به آنها نرسد؛ تمام دارايىاى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم.
او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه با هر تپش قلبم آبش میدادم، از او مراقبت میکردم و برايش سايه مىساختم.
در قلبم لانه كرده بود؛ آنقدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است.
اما آن شب با رفتنش، سلولهای قلبم را خراش داد و زخمى كرد؛ آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد.
من پژمرده شدنش را ديدم؛ با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم؛ او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مىباخت، و من درمانده بودم؛ هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايدهای نداشت؛ عمرش كوتاه بود، كوتاهتر از آنچه گمان میكردم.
او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچارهی من با سرنوشت يار نبود؛ رفت و من تنها تماشا كردم؛ تماشاگری بىصدا براى مرگى بىنام.
و آرام آرام در افق محو شد؛ آنقدر دور كه ديگر تنها نقطهای مبهم بود نقطهای كه در سایهها گم شد.
و من ماندم؛ با باغى بیگل، با قلبى بىتپش، با شبهایی كه به جاى ستاره حسرت میبارند.
Forwarded from ㅤفرشتـهی نگہبـان؛
این پست با متن زیرش رو فور کنید؛
یک پست مشخص کنید ازتون فور کنم
۲۴ ساعت بزارم اینجا بمونه.
یک پست مشخص کنید ازتون فور کنم
۲۴ ساعت بزارم اینجا بمونه.
جوین باشید چک میشه | limit : 212
Forwarded from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
مردان زیادی تلاش کردند مرا بکشند آنقدر زیاد که نامهایشان را به یاد نمیآورم! مرا مثل یک اسب ماده خرید و فروش کردند.. تحقیرم کردند و به من خیانت کردند به من تجاوز کردند و حرمت مرا شکستند...
میدانی چه چیزی در تمام آن سالهای تبعید و آوارگی سر پا نگهم داشت؟ ایمان.
نه ایمان به خدایان! نه ایمان به افسانهها و اسطورهها! بلکه ایمان به خودم!
- دنریس تارگرین -
میدانی چه چیزی در تمام آن سالهای تبعید و آوارگی سر پا نگهم داشت؟ ایمان.
نه ایمان به خدایان! نه ایمان به افسانهها و اسطورهها! بلکه ایمان به خودم!
- دنریس تارگرین -