Dead Letters
57 subscribers
268 photos
7 videos
9 links
Numd Mood
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌﹙🎈﹚набор #madéline наклеек
و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد.
او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سال‌ها در خلوت جانم مى‌ پروراندم و هیچ‌گاه به قامت حقيقت نايستاد؛ مثل برگى كه در سكوت خزان از شاخه‌ی كهنه‌ى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند؛ و بعد با خستگى و بی‌پناهى خود را به رودخانه‌ای ناشناس بسپارد؛ رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و با خود ببرد؛ به جايى دور، دورتر از درياها، جنگل‌ها، بیابان‌ها، دور از هر چيز و هر كس.
و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالی‌تر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبض‌های بى‌صدا خلائى بزرگ حس می‌كرد.
گويى تکه‌ای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بی‌صدا از من جدا شده بود؛ مرا جا گذاشته بود در كلبه‌اى تنها؛ در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را می‌داد.
در حالى كه می‌رفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردست‌ها برده بود؛
جايى كه دستم به آنها نرسد؛ تمام دارايى‌اى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم.
او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه با هر تپش قلبم آبش می‌دادم، از او مراقبت می‌کردم و برايش سايه مى‌ساختم.
در قلبم لانه كرده بود؛ آن‌قدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است.
اما آن شب با رفتنش، سلول‌های قلبم را خراش داد و زخمى كرد؛ آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد‌.
من پژمرده شدنش را ديدم؛ با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم؛ او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مى‌باخت، و من درمانده بودم؛ هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايده‌ای نداشت؛ عمرش كوتاه بود، كوتاه‌تر از آنچه گمان می‌كردم.
او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچاره‌ی من با سرنوشت يار نبود؛ رفت و من تنها تماشا كردم؛ تماشاگری بى‌صدا براى مرگى بى‌نام.
و آرام آرام در افق محو شد؛ آن‌قدر دور كه ديگر تنها نقطه‌ای مبهم بود نقطه‌ای كه در سایه‌ها گم شد.

و من ماندم؛ با باغى بی‌گل، با قلبى بى‌تپش، با شب‌هایی كه به جاى ستاره حسرت می‌بارند.
من تمام وجودت را می‌بوسم مروارید من

مگر من دلیل تپیدن قلبت نبودم؟ مگر مرا زندگی خود نخواندی؟ بنگر.. قلبت دیگر برای من نمی‌زند.
مرا از قلبی که در آن می‌زیستم بیرون انداختی و چه بی‌رحمانه خانه‌ای که متعلق به من است را از من گرفتی.
اگر روزی رسید کسی که برایت جان خودش را می‌داد را به فراموشی سپاردی، هیچگاه از یاد مبر که تو ، دلیل نفس هایش را از او گرفتی.
فرشته‌‌ام را از من ستاندی، قلبم را شکستی، عمرم را از من گرفتی و تنهایم گذاشتی، تنها خاطراتت از تو باقی‌‌است که هرروز مرورشان می‌کنم که مبادا تصویر تو از ذهنم پاک شود ،، هر نفس دلتنگی که در این راه از دست می‌دهم ، گواه عشق است.
با خودت نگفتی..
نفس هایش در غیاب تو به تنگ می‌آید؟
از دلتنگی اشک هایش مسیر پایان را از یادمی‌برند؟
دوری‌ات آتشی به قلبش می‌اندازد؟
بعدِتو ، چیزی درون من خاموش شد که به شوق تو شعله‌ور بود.

تلخ شدی شیرینِ من، ببین چطور زهر این جدایی را در رگ هایم می‌ریزی..
فور کنید؛ تگ چنلتون رو بذارم اینجا جذب بگیرید.
جوین باشید.
Forwarded from 𝐑𝐔𝐁𝐄𝐃𝐎
🌟هیچ چیز...

تأکید می‌کنم، هیچ چیز را توان آن نیست که همچو عشق، آدمیزاد را از پای در آورد.

🐍 آدمی ممکن است از سهمگین‌ترین طوفان‌ها و بی‌امان‌ترین نبردهای زندگی، بی‌آنکه ذره‌ای کمانِ ابرویش خم شود، سر برآورد؛
اما همان شخص، اگر اسیرِ آن بلای خاموشی شود که عشق می‌نامند آن را، چنان قامتش در هم شکند که دیگر نه توانِ برخاستن داشته باشد و نه جسارتِ ایستادن، آن‌گونه که روزگاری داشت.
🌟

-ODEE
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🌙 این پیام رو فور کنید چنلتون ؛ بگم اگر تو انیمیشن Hazbian Hotel بودید ، جای کدوم کرکتر بودین .
اگر چنل ندارید بات ایدی بدید

جوین باشین !!

Limit : +10

Left=ban
و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد.
او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سال‌ها در خلوت جانم مى‌ پروراندم و هیچ‌گاه به قامت حقيقت نايستاد؛ مثل برگى كه در سكوت خزان از شاخه‌ی كهنه‌ى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند؛ و بعد با خستگى و بی‌پناهى خود را به رودخانه‌ای ناشناس بسپارد؛ رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و با خود ببرد؛ به جايى دور، دورتر از درياها، جنگل‌ها، بیابان‌ها، دور از هر چيز و هر كس.
و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالی‌تر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبض‌های بى‌صدا خلائى بزرگ حس می‌كرد.
گويى تکه‌ای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بی‌صدا از من جدا شده بود؛ مرا جا گذاشته بود در كلبه‌اى تنها؛ در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را می‌داد.
در حالى كه می‌رفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردست‌ها برده بود؛
جايى كه دستم به آنها نرسد؛ تمام دارايى‌اى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم.
او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه با هر تپش قلبم آبش می‌دادم، از او مراقبت می‌کردم و برايش سايه مى‌ساختم.
در قلبم لانه كرده بود؛ آن‌قدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است.
اما آن شب با رفتنش، سلول‌های قلبم را خراش داد و زخمى كرد؛ آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد‌.
من پژمرده شدنش را ديدم؛ با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم؛ او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مى‌باخت، و من درمانده بودم؛ هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايده‌ای نداشت؛ عمرش كوتاه بود، كوتاه‌تر از آنچه گمان می‌كردم.
او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچاره‌ی من با سرنوشت يار نبود؛ رفت و من تنها تماشا كردم؛ تماشاگری بى‌صدا براى مرگى بى‌نام.
و آرام آرام در افق محو شد؛ آن‌قدر دور كه ديگر تنها نقطه‌ای مبهم بود نقطه‌ای كه در سایه‌ها گم شد.

و من ماندم؛ با باغى بی‌گل، با قلبى بى‌تپش، با شب‌هایی كه به جاى ستاره حسرت می‌بارند.
این پست با متن زیرش رو فور کنید؛
یک پست مشخص کنید ازتون فور کنم
۲۴ ساعت بزارم اینجا بمونه.
جوین باشید چک میشه | limit : 212
مردان زیادی تلاش کردند مرا بکشند آنقدر زیاد که نام‌هایشان را به یاد نمی‌آورم! مرا مثل یک اسب ماده خرید و فروش کردند.‌. تحقیرم کردند و به من خیانت کردند به من تجاوز کردند و حرمت مرا شکستند...
میدانی چه چیزی در تمام آن سال‌های تبعید و آوارگی سر پا نگهم داشت؟ ایمان.
نه ایمان به خدایان! نه ایمان به افسانه‌ها و اسطوره‌ها! بلکه ایمان به خودم!
- دنریس تارگرین -
قهوه‌ی تنت هنوز روی یقه‌ام مانده بود؛
بویی گرم در میان تمام سردیِ این اتاق.

چند لحظه چشم‌هایم را بستم؛
کاش می‌شد بعضی چیزها را فقط دوست داشت، بی‌آنکه آدم از ماندن‌شان بترسد.

دلم می‌خواست نزدیک‌تر بایستم،
اما سال‌ها بود یاد گرفته بودم
هرچه برایم عزیزتر می‌شود،
یک قدم از آن فاصله بگیرم.

تو نمی‌دانی چقدر سخت است
وقتی تمام وجودت چیزی را می‌خواهد،
و خودت، با تمام قدرتت،
جلوی دست دراز کردنت را می‌گیری.

شاید برای همین است
که هنوز بوی قهوه‌ی تنت را نگه داشته‌ام؛
همین سهم کوچک از تو، برای مردی که همیشه از داشتنِ چیزی بیشتر، ترسیده است.
این پیام ریپلای/فور کنید،
این پست + متن + استیکر زیرش رو فور کنید. دو پست مشخص کنید فور بزنم یک روز بمونه ویو بخورید.

کازابلانکا
Forwarded from ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌Се-рый хи'щник‌‌‌ ‌ ‌ (‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌Λ𝖬𝖠¥𝖠- ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌)
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ Се-рый хи'щник‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝘢𝘵𝘵𝘳𝘢𝘤𝘵𝘪𝘷𝘦 𝘤𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭𝘴 𝘢𝘯𝘥 𝘤𝘰𝘰𝘭 𝘧𝘰𝘭𝘥𝘦𝘳𝘴
𝗙𝗢𝗟𝗗𝗘𝗥𝗦:
𝟭 ‌‌. Сочетание лучших каналов

𝟮 . Самая привлекательная папка

𝟯. Папка, с которой вы проводите лето.


𝖥𝖮𝖱 𝖬𝖮𝖱𝖤 𝖥𝖮𝖫𝖣𝖤𝖱𝖲 𝖠𝖭𝖣 𝖧𝖨𝖦𝖧 𝖠𝖡𝖲𝖮𝖱𝖯𝖳𝖨𝖮𝖭... 𝗧𝗔𝗣 𝗧𝗔𝗣
‌ ‌ ‌
وارثِ قلمروی «رودخانه‌های طلایی» — Marcy

قلمرویی سرسبز که در میان چند رودخانه‌ی پهن و درخشان شکل گرفته؛ آب‌ها هنگام طلوع خورشید مثل طلا می‌درخشند و از میان شهرهای سنگی، باغ‌های بزرگ و روستاهای کوچک عبور می‌کنند. پل‌های بلند تمام نواحی را به هم متصل کرده‌اند و هیچ روستایی از پایتخت دور نیست.

قصر ملکه در مرکز شهر قرار دارد، اما درهایش همیشه باز است. Marcy بیشتر از آنکه پشت تخت سلطنتی دیده شود، میان مردم، در بازارها و کنار رودخانه‌ها حضور دارد.

قوانین قلمرو:

هیچ‌کس نباید در زمان سختی تنها بماند. کمک به مردم وظیفه‌ی صاحبان قدرت است و اختلاف‌ها باید پیش از تبدیل شدن به دشمنی حل شوند.

هرکس که به قلمرو پناه بیاورد، تا زمانی که به مردم آسیب نزند، تحت حمایت آن قرار می‌گیرد.

و مهم‌ترین قانون:

«قدرتی که مردم را از هم دور کند، قدرت نیست.»

سلاح قدرت: «جامِ پیوند»

جامی طلایی که با پر شدن از آب رودخانه‌های قلمرو، می‌تواند نیروی محافظی میان مردم ایجاد کند. هرچه افراد بیشتری برای یک هدف مشترک متحد شوند، قدرت جام بیشتر می‌شود.

اگر مردم از یکدیگر جدا شوند، قدرت آن نیز ضعیف خواهد شد.

لقب:

Marcy، وارثِ رودخانه‌های طلایی؛ ملکه‌ای که بزرگ‌ترین ارتشش، مردمی هستند که حاضرند در سخت‌ترین روزها کنارش بایستند.

https://t.me/LaPalaisDeMarcy