Forwarded from محفل بهترینها
Refigh
Valayar
عشق، قسمتی از زندگیست اما؛
دوست خوب، قلب زندگیست !❤
من دلم میخواهد
خانهای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستانم بنشینند آرام
گل بگن، گل بشنون
هر کسی میخواهد،
داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد !
یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند !
شرط وارد گشتن، شستشوی دل ها؛!
شرط آن؛
داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
به درش برگ گلی میکوبم !
روی آن با قلم سبز بهار
مینویسم:
ای یار، ای دوست
خانه دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست ؟!!
ای دوست، هزار نوبت اگر دشمنی کنی ؟
همچنان دل من، مهربان دیدن توست !
دوست خوب، قلب زندگیست !❤
من دلم میخواهد
خانهای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستانم بنشینند آرام
گل بگن، گل بشنون
هر کسی میخواهد،
داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد !
یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند !
شرط وارد گشتن، شستشوی دل ها؛!
شرط آن؛
داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
به درش برگ گلی میکوبم !
روی آن با قلم سبز بهار
مینویسم:
ای یار، ای دوست
خانه دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست ؟!!
ای دوست، هزار نوبت اگر دشمنی کنی ؟
همچنان دل من، مهربان دیدن توست !
خدایا…
گرہ بزن زندگیهامون رو
به خوشبختی، آرامش، سلامتی
و عاقبت به خیری ....
🌾🌺🌸
گرہ بزن زندگیهامون رو
به خوشبختی، آرامش، سلامتی
و عاقبت به خیری ....
🌾🌺🌸
نیاز داریم به یک نفر که رفیق باشد، نه دوست!
که دوست یارِ شادی و آسانیست و رفیق شریک غمها و بانیِ لبخندها که فرق است میان رفیق و دوست و ما اینروزها دلمان رفیق میخواهد، نه دوست.
✍️ اثر : #مایک_وایکینگ
که دوست یارِ شادی و آسانیست و رفیق شریک غمها و بانیِ لبخندها که فرق است میان رفیق و دوست و ما اینروزها دلمان رفیق میخواهد، نه دوست.
✍️ اثر : #مایک_وایکینگ
👍1
امشب
لباسِ آبی رویا را تن می کنم
با دستانم
دلتنگی را به آسمان می دوزم
و ستاره ی نگاهت را دنبال می کنم
برای رسیدن
به خوابِ طلایی نگاهت
مهمان ناخوانده ، نمی خواهی؟
#لیدا_غلامی
لباسِ آبی رویا را تن می کنم
با دستانم
دلتنگی را به آسمان می دوزم
و ستاره ی نگاهت را دنبال می کنم
برای رسیدن
به خوابِ طلایی نگاهت
مهمان ناخوانده ، نمی خواهی؟
#لیدا_غلامی
وقتی همسر بابا حامد از دنیا رفت، او تنها چهلوپنج سال داشت.
هر کسی که برای تسلیت میآمد، یک پیشنهاد میداد: «حامد! هنوز سنت زیاد نیست، دوباره ازدواج کن.»
او هر بار فقط لبخند میزد، دست بر سر پسر دوازدهسالهاش میکشید و میگفت: «خداوند این پسر را بهعنوان آخرین امانت همسرم به من سپرده است. باقی عمرم را صرف نگهداری از این امانت خواهم کرد.»
و واقعاً نیز چنین کرد. تمام زندگیاش را وقف پسرش نمود. کاروبارش رونق گرفت، و دنیایش تنها به لبخند همان یک پسر خلاصه شد. آرزوهایش، تنهاییهایش و شبهایش را بیصدا در دل خاک کرد.
سالها گذشت.
پسرک جوان شد، تحصیلات را به پایان رساند و روزی پدر تمام کاروبار را به او سپرد.
گفت: «از امروز تو اداره کن، من خسته شدهام.»
...
پسر ازدواج کرد.
با آمدن عروس، خانه رنگ تازهای گرفت؛ پردهها عوض شدند، فرنیچر نو شد، ظروف تغییر کردند و حتی چیدمان آشپزخانه نیز دگرگون شد.
و آقای حامد؟
او هم تغییر کرد.
گاهی در دفتر مینشست، گاهی در دکان یکی از دوستان قدیمی چای مینوشید و هنگام غروب فقط برای خوابیدن به خانه بازمیگشت. در خانهٔ خودش چنان رفتوآمد میکرد که گویی مهمان خانهٔ دیگری است.
روزی همه دور یک سفره نشسته بودند.
آقای حامد هنگام خوردن آخرین لقمه با مهربانی گفت: «پسرم... اگر کمی ماست باشد، لطفاً برایم بیاور.»
از آشپزخانه صدای عروس آمد: «امروز در خانه ماست نیست، پدرجان.»
او فقط گفت: «باشد...»
جرعهای آب نوشید و بیصدا از سر سفره برخاست.
هیچکس به چهرهاش نگاه نکرد.
طبق معمول برای پیادهروی از خانه بیرون رفت.
هنوز از در بیرون نرفته بود که عروس درِ یخچال را باز کرد، کاسهای ماست سرد بیرون آورد و جلوی شوهرش گذاشت.
گفت: «هوا خیلی گرم است، غذای تو بدون ماست کامل نمیشود.»
پسر به کاسهٔ ماست نگاه کرد و
سپس به در خانه، جایی که صدای قدمهای آرام پدرش کمکم دور میشد.
لحظهای به چشمان همسرش نگریست.
بعد، بیهیچ حرفی، ماست را خورد.
نه دعوایی کرد، نه نصیحتی.
اما از همان روز، چیزی در درونش برای همیشه خاموش شد.
چند روز بعد، به پدرش گفت: «پدر، امروز ساعت ده آماده باشید. باید به دفترخانه برویم.»
پدر پرسید: «برای چه؟»
پسر پاسخ داد: «برای ازدواج شما.»
روزنامه از دست آقای حامد افتاد.
گفت: «دیوانه شدهای؟ در این سن؟ من دیگر نیازی به ازدواج ندارم. تمام عمرم را برای تو گذراندهام.»
پسر برای نخستین بار چنان به چشمان پدرش نگاه کرد که مردی ، فداکاری مرد دیگری را درک میکند.
آهسته گفت: «پدر... من برای خودم مادر نمیآورم و برای همسرم هم مادرشوهر.
من فقط میخواهم کسی باشد که برای شما یک کاسه ماست آماده کند.»
سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت؛ چنان که حتی صدای تیکتاک ساعت نیز شرمنده به نظر میرسید.
پسر کلید خانه را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
گفت: «امشب من و همسرم به یک آپارتمان کرایهای کوچک نقل مکان میکنیم. از فردا هم در شرکت شما فقط بهعنوان یک کارمند کار خواهم کرد و معاش خواهم گرفت؛ تا کسانی که همهچیز این خانه را از شما گرفتهاند، ارزش یک کاسه ماست را نیز بفهمند.»
در آشپزخانه، لیوان شیشهای از دست عروس افتاد و روی زمین شکست.
صدای شکستن لیوان آرام بود، اما در دل او شکافی عمیق ایجاد کرد.
با قدمهایی لرزان بیرون آمد، همان کاسهٔ ماست را از یخچال برداشت، مقابل آقای حامد گذاشت و در حالی که اشک میریخت، کنار پای او نشست.
گفت: «پدرجان... مرا ببخشید. امروز فهمیدم که من فقط ماست را از شما دریغ نکردم، بلکه حق شما را پایمال کردم.»
آقای حامد با دستهای لرزان، دست بر سر او کشید. چشمانش پر از اشکی بود که تنها تنهاییِ دوران پیری آن را میشناسد.
آهسته گفت: «دخترم... گرسنگی فقط از نداشتن نان نیست؛ گرسنگی واقعی آن روز است که انسان در خانهٔ خودش احساس کند اضافه و سربار است.»
عمار جلو آمد و دستان پدرش را گرفت.
آن روز نه کسی به محکمه رفت، نه نکاحی انجام شد و نه خانوادهای از هم پاشید.
فقط سه نفری که دور یک سفره نشسته بودند، برای نخستین بار یاد گرفتند یکدیگر را با دل ببینند.
و از آن روز به بعد، در آن خانه هیچگاه ماست تمام نشد...
زیرا عروس، پیش از آنکه ماست را در یخچال بگذارد، احترام را در دل خود جای داده بود.
رابطهها با نان و غذا دوام نمیآورند؛ با احترام پایدار میمانند. و خانهای که احترام به بزرگترها در آن کمرنگ شود، هرچند نعمت فراوان داشته باشد، برکتش آرامآرام آن خانه را ترک میکند.
هر کسی که برای تسلیت میآمد، یک پیشنهاد میداد: «حامد! هنوز سنت زیاد نیست، دوباره ازدواج کن.»
او هر بار فقط لبخند میزد، دست بر سر پسر دوازدهسالهاش میکشید و میگفت: «خداوند این پسر را بهعنوان آخرین امانت همسرم به من سپرده است. باقی عمرم را صرف نگهداری از این امانت خواهم کرد.»
و واقعاً نیز چنین کرد. تمام زندگیاش را وقف پسرش نمود. کاروبارش رونق گرفت، و دنیایش تنها به لبخند همان یک پسر خلاصه شد. آرزوهایش، تنهاییهایش و شبهایش را بیصدا در دل خاک کرد.
سالها گذشت.
پسرک جوان شد، تحصیلات را به پایان رساند و روزی پدر تمام کاروبار را به او سپرد.
گفت: «از امروز تو اداره کن، من خسته شدهام.»
...
پسر ازدواج کرد.
با آمدن عروس، خانه رنگ تازهای گرفت؛ پردهها عوض شدند، فرنیچر نو شد، ظروف تغییر کردند و حتی چیدمان آشپزخانه نیز دگرگون شد.
و آقای حامد؟
او هم تغییر کرد.
گاهی در دفتر مینشست، گاهی در دکان یکی از دوستان قدیمی چای مینوشید و هنگام غروب فقط برای خوابیدن به خانه بازمیگشت. در خانهٔ خودش چنان رفتوآمد میکرد که گویی مهمان خانهٔ دیگری است.
روزی همه دور یک سفره نشسته بودند.
آقای حامد هنگام خوردن آخرین لقمه با مهربانی گفت: «پسرم... اگر کمی ماست باشد، لطفاً برایم بیاور.»
از آشپزخانه صدای عروس آمد: «امروز در خانه ماست نیست، پدرجان.»
او فقط گفت: «باشد...»
جرعهای آب نوشید و بیصدا از سر سفره برخاست.
هیچکس به چهرهاش نگاه نکرد.
طبق معمول برای پیادهروی از خانه بیرون رفت.
هنوز از در بیرون نرفته بود که عروس درِ یخچال را باز کرد، کاسهای ماست سرد بیرون آورد و جلوی شوهرش گذاشت.
گفت: «هوا خیلی گرم است، غذای تو بدون ماست کامل نمیشود.»
پسر به کاسهٔ ماست نگاه کرد و
سپس به در خانه، جایی که صدای قدمهای آرام پدرش کمکم دور میشد.
لحظهای به چشمان همسرش نگریست.
بعد، بیهیچ حرفی، ماست را خورد.
نه دعوایی کرد، نه نصیحتی.
اما از همان روز، چیزی در درونش برای همیشه خاموش شد.
چند روز بعد، به پدرش گفت: «پدر، امروز ساعت ده آماده باشید. باید به دفترخانه برویم.»
پدر پرسید: «برای چه؟»
پسر پاسخ داد: «برای ازدواج شما.»
روزنامه از دست آقای حامد افتاد.
گفت: «دیوانه شدهای؟ در این سن؟ من دیگر نیازی به ازدواج ندارم. تمام عمرم را برای تو گذراندهام.»
پسر برای نخستین بار چنان به چشمان پدرش نگاه کرد که مردی ، فداکاری مرد دیگری را درک میکند.
آهسته گفت: «پدر... من برای خودم مادر نمیآورم و برای همسرم هم مادرشوهر.
من فقط میخواهم کسی باشد که برای شما یک کاسه ماست آماده کند.»
سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت؛ چنان که حتی صدای تیکتاک ساعت نیز شرمنده به نظر میرسید.
پسر کلید خانه را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
گفت: «امشب من و همسرم به یک آپارتمان کرایهای کوچک نقل مکان میکنیم. از فردا هم در شرکت شما فقط بهعنوان یک کارمند کار خواهم کرد و معاش خواهم گرفت؛ تا کسانی که همهچیز این خانه را از شما گرفتهاند، ارزش یک کاسه ماست را نیز بفهمند.»
در آشپزخانه، لیوان شیشهای از دست عروس افتاد و روی زمین شکست.
صدای شکستن لیوان آرام بود، اما در دل او شکافی عمیق ایجاد کرد.
با قدمهایی لرزان بیرون آمد، همان کاسهٔ ماست را از یخچال برداشت، مقابل آقای حامد گذاشت و در حالی که اشک میریخت، کنار پای او نشست.
گفت: «پدرجان... مرا ببخشید. امروز فهمیدم که من فقط ماست را از شما دریغ نکردم، بلکه حق شما را پایمال کردم.»
آقای حامد با دستهای لرزان، دست بر سر او کشید. چشمانش پر از اشکی بود که تنها تنهاییِ دوران پیری آن را میشناسد.
آهسته گفت: «دخترم... گرسنگی فقط از نداشتن نان نیست؛ گرسنگی واقعی آن روز است که انسان در خانهٔ خودش احساس کند اضافه و سربار است.»
عمار جلو آمد و دستان پدرش را گرفت.
آن روز نه کسی به محکمه رفت، نه نکاحی انجام شد و نه خانوادهای از هم پاشید.
فقط سه نفری که دور یک سفره نشسته بودند، برای نخستین بار یاد گرفتند یکدیگر را با دل ببینند.
و از آن روز به بعد، در آن خانه هیچگاه ماست تمام نشد...
زیرا عروس، پیش از آنکه ماست را در یخچال بگذارد، احترام را در دل خود جای داده بود.
رابطهها با نان و غذا دوام نمیآورند؛ با احترام پایدار میمانند. و خانهای که احترام به بزرگترها در آن کمرنگ شود، هرچند نعمت فراوان داشته باشد، برکتش آرامآرام آن خانه را ترک میکند.
از حکیمی پرسیدند: «ای حکیم! چرا سالهاست گوشهنشین شدهای؟»
لبخندی زد و گفت: «چون فقط همین گوشه آنتن میده!» 📶😂
😁😁😂😂
لبخندی زد و گفت: «چون فقط همین گوشه آنتن میده!» 📶😂
😁😁😂😂
🍂
آدمهای كوچک را برای خودتان بزرگ نكنيد
هم آنها را به اشتباه می اندازيد
هم خودتان را
🍁🍁🍁🍁🍁
آدمهای كوچک را برای خودتان بزرگ نكنيد
هم آنها را به اشتباه می اندازيد
هم خودتان را
🍁🍁🍁🍁🍁
نه #شب مقصر است، نه سکوت...
گاهی دل، فقط یک نفر را کم دارد؛
و تمام شهر،از نبودنش #تاریکتر به نظر میرسد💔
#شبتون_بدون_دلتنگی
🌸
گاهی دل، فقط یک نفر را کم دارد؛
و تمام شهر،از نبودنش #تاریکتر به نظر میرسد💔
#شبتون_بدون_دلتنگی
🌸
Khoda Nakonad
Hamid Hiraad
✨یک زنـدگی پراز خوبی
✨یک شب پراز آرامـش
✨و کلی دعـای خیـر
✨نصیب لحظـه هاتون
شبتون سرشاراز آرامش 🌙
✨یک شب پراز آرامـش
✨و کلی دعـای خیـر
✨نصیب لحظـه هاتون
شبتون سرشاراز آرامش 🌙
Vatanam
Hojat Ashrafzadeh | موزیکدل
Hojat Ashrafzadeh
– Vatanam
هر شب برای مادرمان زمین و
وایرانمان وتمام
جانداران و بشریت دعای خیر
کنیم.
#شبتان سرشار از صلح و
آرامش
🕊🫧🧚♀🍃🌸
– Vatanam
هر شب برای مادرمان زمین و
وایرانمان وتمام
جانداران و بشریت دعای خیر
کنیم.
#شبتان سرشار از صلح و
آرامش
🕊🫧🧚♀🍃🌸
Forwarded from محفل بهترینها
Ashegh
Siavash Ghomayshi
🎶🕊
🎙_سیاوش قمیشی
تو عاشق نبودی
که درد دل عاشقا رو بفهمی
توو بارون نموندی
که دلگیریِ این هوارو بفهمی
💥🌸
🎙_سیاوش قمیشی
تو عاشق نبودی
که درد دل عاشقا رو بفهمی
توو بارون نموندی
که دلگیریِ این هوارو بفهمی
💥🌸
گاهی زندگی،
ما را از میانِ طوفانهایی عبور میدهد
که گمان میکنیم هرگز پایان نخواهند یافت...
وقتی از آنها بیرون میآیی،
شاید هنوز ردِ زخمها بر دلت مانده باشد،
اما یک حقیقت را خوب میفهمی؛
آن آدمِ قبل از طوفان نیستی...
قویتر شدهای،
صبورتر شدهای
و عمیقتر از همیشه،
قدرِ آرامش را میدانی. 🍃✨🌸
ما را از میانِ طوفانهایی عبور میدهد
که گمان میکنیم هرگز پایان نخواهند یافت...
وقتی از آنها بیرون میآیی،
شاید هنوز ردِ زخمها بر دلت مانده باشد،
اما یک حقیقت را خوب میفهمی؛
آن آدمِ قبل از طوفان نیستی...
قویتر شدهای،
صبورتر شدهای
و عمیقتر از همیشه،
قدرِ آرامش را میدانی. 🍃✨🌸
.
پر باشید
پُر از شعور،
شخصیت،
اصالت،
امنیت،
مهربانی
و امید به زندگی.
کسی که از درون سرشار است هرگز برای
دیده شدن، دیگران را خالی نمیکند.»
.
🪴🌸
پر باشید
پُر از شعور،
شخصیت،
اصالت،
امنیت،
مهربانی
و امید به زندگی.
کسی که از درون سرشار است هرگز برای
دیده شدن، دیگران را خالی نمیکند.»
.
🪴🌸
☄کتانه کتانه☄
کانال ما 👈 @taganakm1
آهنگ کردی کتان کتان
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🎼🎼🎼🎼🎼🌸🌸🌸🌸
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🎼🎼🎼🎼🎼🌸🌸🌸🌸
دلتنگ ڪ باشے .. الڪے بداخلاق میشے
دلتنگ ڪ باشےالڪے بهونه میگیرے
دلتنگ ڪ باشےالڪے دیوونه میشے
دلتنگ ڪ باشے..
الڪے....الڪے....الڪے...
الڪے نہ...
واقعا دلتنگشے 👌👌
دلتنگ ڪ باشےالڪے بهونه میگیرے
دلتنگ ڪ باشےالڪے دیوونه میشے
دلتنگ ڪ باشے..
الڪے....الڪے....الڪے...
الڪے نہ...
واقعا دلتنگشے 👌👌
👌1