سرای چامه (شعر)
75 subscribers
2.42K photos
3.94K videos
12 files
7.13K links
از این سرای زشت

پناه می‌برم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ابنِ حياةً تجعلك تشعر بالرضا من الداخل، لا أن تبدو جيدةً من الخارج.

«زندگی‌ایی بساز که احساسِ خوبی در "درونت" ایجاد کند، نه اینکه از "بیرون" خوب به نظر برسد.»
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی بدون شرح زیباست……..🧚🏻‍♀️☀️🌺
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باد نجوا می کند در گوش برگ
سر در آغوش گلی دارم
کنار چتر بید
راه دوری نیست
پیدایم کنید...

فریدون_مشیری
اگر همه‌جا تاریک بود دوباره بِنگَر
شاید نور خودِ تو باشی.

• مولانا
من به آنها که عمیق تر می اندیشند، خوب نقاشی می کنند، دوست داشتن را بلدند و بهتر از من زندگی می کنند، غبطه می خورم.

📚 #کتاب
#خاطرات_سیلویا_پلات
بشر تا دست به عملی نزده، نمی‌ توان صفتی به او نسبت داد. بنابراین، نه خوب است و نه بد؛ هیچ است. ظرفی است تهی که باید در جریان زندگی، بسته به بد و نیک کردار از شرنگ یا شهد پر شود. بشر هیچ نیست مگر آنچه از خود می‌ سازد.

📚
#کتاب
#اگزیستانسیالیسم_و_اصالت_بشر
#سارتر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خیام خوانی علیرضا قربانی ،
بهمراه نوازندگی و اجرای بینظیر از کیهان کلهر و بهروز جمالی
👍1
اگر دریچه های ادراک را شسته
بودند، انسان همه‌ چیز را همان گونه
که هست
می‌دید: بی‌انتها.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎
واقعیت تلخ
زندگی رو اگه در لحظه زندگی نکردی نمیشه در آینده زندگیش کنی...


دوباره بخون👆
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نسیم آمد به طَرفِ باغ سَرمَست
سَرِ زنجیر موجِ آب در دست

نسیمی كز خَرامَش غم نَخیزَد
بِلَرزَد گُل وز آن شـبنم نَریزَد

زِ نَم نَقشِ قدم زایل نمی‌شد
زمین تَر می‌شد اما گِل نمی‌شد‌

چنانش سبزه در نَشو و نَما بود
كه رَنگِ سبزه از سبزه جدا بود

#زلالی_خوانساری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عَجَب این غُلغُله اَز جوقِ مَلَک می‌خیزَد
عَجَب این قَهقَهه اَز حورِ جَنان می‌آیَد

چه سَماعَست که جان رَقص‌کُنان می‌گَردَد
چه صَفیرَست که دِل بال زَنان می‌آیَد

#مولانا


طراحی #رقص از : مینا واژیک
اجرا از : رومینا
ترانه : دو پرنده از لیلا فروهر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چشم‌ها خیلی حرف دارند…

برای پی‌بردن به حال آدم‌ها ، به چشمهای‌شان نگاه کنید.
چشم‌ها دروغ نمی‌گویند.

#نگاه‌ها…!

چشم‌هایش همه‌ آن چیزی را که صدایش نمی‌توانست، به من گفت...
ما هزاران کلمه با هم حرف زدیم؛ بی‌آنکه واژه‌ای گفته باشیم!

#میا_شریدن
❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بچرخ..برقص..دیوانگی کن
خودت را مهم ترین بدان!!
تو تکرار نخواهی شد..!!
هوای خودت را داشته باش...
👍1
ساعت ۵ صبح دخترم بیدارم کرد
گفت؛ بابا من عروس دارم منو می‌بری سالن
گفتم؛ آره دخترم می‌برم
وقتی آمدم از در پارکینگ بیرون تو ماشین نشستم تا دخترم بیاد
دیدم اقای پاکبانی داره کوچه رو جارو می‌کنه ولی خیلی ناشیانه
و اصلا معلومه بلد نیست
خب من پاکبان کوچه رو می‌شناختم آقای عزیزی یه پیرمرد خوش برخورد و با حال بود.
ولی نوع جارو كردن این كمى ناشيانه بود؛ تا حالا  در طى صدها روز ده ها پاكبان رو ديدم و حاليم بود كه اين يارو اين كاره نيست؛  رفتم دخترمو رساندم و برگشتم
دیدم هنوز داره با آشغالها بازی می‌کنه.
كم كم اين مشكوك بودنش رفت رو مُخم در ماشین رو باز كردم و صداش كردم؛ عزيز خوبى؟
يه لحظه تشريف بيار.
خيلى شق و رق اومد جلو و از پشت عينك ظريف و نيم فريمش
خيلى شُسته رُفته جواب داد:
«سلام. در خدمتم  مشكلى پيش اومده؟»
از لحن و نوع برخوردش جا خوردم.
نفس‌هاش تو سحرگاه زیادی پر انرژی بود؛ به ذهنم رسید که یه کم مهربان‌تر برخورد کنم
"خسته نباشی گفتم بیا تو آلاچیق یه قهوه بزنیم"
بعد تكه پاره كردن يه چندتا تعارف  اومد داخل و نشست
اون يكى هدفون هم از گوشش در آورد؛ دنباله سيم هدفون رو با نگاهم دنبال كردم كه مي‌رفت تو يقه‌ش و زير لباس نارنجى شهرداريش محو مي‌شد.
پرسيدم:چى گوش ميدى؟
گفت: «يه كتاب صوتى به زبان انگليسيه».
كنجكاوتر شدم : « انگليسى؟! موضوعش چيه؟»


┏━━━━━━━━┓
سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
گردنشو كج كرد و گفت: «در زمينه اقتصادسنجى»
شكّم ديگه داشت سر ريز مي‌شد!
« فضولى نباشه؛ واسه چى يه همچی چيزى رو مى‌خونى؟»
با يه حالت نيم خنده تو چهره‌ش گفت: «چيه؟ به يه پاكبان نمياد كه مطالعه داشته باشه؟ به خاطر شغلمه»
از سرایدار ساختمان دو تا آبجوش گرفتم
دو تا علی کافه انداختم
رفتم سر میز متعجب‌تر پرسیدم که  متوجه نميشم
اين اقتصاد و سنجش و اين داستان‌ها چه ربطي به كار شما داره؟»
نگاهش را يه لحظه برگردوند و بعد دوباره به سمت من نگاه كرد و گفت‏: «من استاد هستم تو دانشگاه»
قبل از اينكه بخام چيزي بپرسم انگار خودش فهميد گيج شدم
و ادامه داد: « من پدرم پاكبان اين منطقه است. آقاى عزيزى.
در مورد شما و روانشاد پسرتونم  براى ما خيلى تعريف كرده همیشه می‌گفت یه پهلوون تو کوچه هست که مهربانه.
امشب تا دیدم شناختمتون ‏چون عکستون رو با بابا دیده بودم. 
جناب خمارلو  من دكتراى اقتصاد دارم؛ و دو تا داداشم يكي مهندسه و اون يكى هم داره دكتراشو مي‌گيره.
به پدرم هر چى ميگيم زير بار نمیره که بازخريد شه؛
ما هم هر ماه روزايي رو به جاى پدرمون ميايم كار مى‌كنيم كه استراحت كنه.
هم كمكش كرده باشيم. هم يادمون نره با چه زحمتى و چطورى پدرمون ما رو به اينجا رسوند.»

چند لحظه سكوت فضای بین ما رو گرفت و نگاهمون تو هم قفل شده بود.
استكان رو گذاشتم رو ميز و بلند شدم رفتم سمتش.
بغلش كردم و گفتم «درود به شرفت مرد»
قدر باباتم بدون.
خيلى آدم درست و مهربونیه..

┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
دشوارترین کار خردورزی و اندیشیدن است.
بسیارند افرادی که برای رهایی از اندیشیدن به دامن خرافه ها می افتند.


┗━━━━━━━━┛
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیدی آن قهقههٔ کبکِ خِرامان حافظ

که ز سرپنجهٔ شاهینِ قضا غافل بود



سکانسی از فیلم:
#کمال‌الملک
اثر:
#علی_حاتمی


┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
👍1