This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لابهلای دوست داشتنهای یکدیگر زندگی کنید و به خود آویزش کنید
شبها روی سرتان بکشید و هر صبح صورتتان را با آن بشوئید و تمام روز آن را با خود به همراه داشته باشید!...
مثل دعای ناب مادرتان
مثل لبخندِ روی لبتان
یا ساعت مچیتان
و هزاران چیزی که هرروز با شما همراهند
همدیگر را ساده دوست داشته باشید گاهی به اندازهی تعارف یک برش سیب ترش...
باز هم میگویم که دوست داشتن یار را همیشه با خود به همراه داشته باشید و با آن نفس بکشید
و فراموش نکنید زندگی بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن چیزی نیست جز یک مشت دلیل علمیِ گردش زمین به دور خورشید و پدید آمدن روز و شب ...
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
شبها روی سرتان بکشید و هر صبح صورتتان را با آن بشوئید و تمام روز آن را با خود به همراه داشته باشید!...
مثل دعای ناب مادرتان
مثل لبخندِ روی لبتان
یا ساعت مچیتان
و هزاران چیزی که هرروز با شما همراهند
همدیگر را ساده دوست داشته باشید گاهی به اندازهی تعارف یک برش سیب ترش...
باز هم میگویم که دوست داشتن یار را همیشه با خود به همراه داشته باشید و با آن نفس بکشید
و فراموش نکنید زندگی بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن چیزی نیست جز یک مشت دلیل علمیِ گردش زمین به دور خورشید و پدید آمدن روز و شب ...
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
❤1
بیا ساقی خمارم من
گروه مستان همای
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
|| زندگی . . .|' 🌱
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید، اما میترسید حرکت کند، میترسید راه برود، میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.."
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمیشناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"
#لاادری
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید، اما میترسید حرکت کند، میترسید راه برود، میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.."
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمیشناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"
#لاادری
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
Tofang Daste Noghre
T.me/HashtMin
- شهرام ناظری؛
گریه نمیکنم
فقط غبار دلتنگی
در چشمانم فرو رفته است...
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
گریه نمیکنم
فقط غبار دلتنگی
در چشمانم فرو رفته است...
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
Parishani
T.me/HashtMin
- علیرضا قربانی؛
قطعه جدید و نابش منتشر شد
خواستم بگم که وصف حاله!
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
قطعه جدید و نابش منتشر شد
خواستم بگم که وصف حاله!
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرزویم این است که
دلت خوش باشد، نرود
لحظه ای از صورت تو لبخندت
نشود غصّه کمى نزدیکت
لحظه هایت، همه زیبا و قشنگ
https://t.me/httpsCAme
دلت خوش باشد، نرود
لحظه ای از صورت تو لبخندت
نشود غصّه کمى نزدیکت
لحظه هایت، همه زیبا و قشنگ
https://t.me/httpsCAme
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گِره ،
حوصله ها را ...!
#محمدعلیبهمنی
🍃https://t.me/httpsCAme🌸
از بس که گره زد به گِره ،
حوصله ها را ...!
#محمدعلیبهمنی
🍃https://t.me/httpsCAme🌸
من به باغ گل سرخ،
در تمام شب سرد،
روشنایی را خواندم با آب
و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم.
#هوشنگ_ابتهاج
https://t.me/httpsCAme
در تمام شب سرد،
روشنایی را خواندم با آب
و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم.
#هوشنگ_ابتهاج
https://t.me/httpsCAme
عبداللّه مبارک را پرسیدند: کدام خصلت در آدمی نافعتر است؟ گفت: عقلی وافر.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: حُسنِ ادب.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: برادری مُشفق تا مشورتی کند.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: خاموشیِ دائم.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: مرگِ در حال.
#عطار_نیشابوری
ـ تذکرة الاولیا
https://t.me/httpsCAme
گفتند: اگر نبود؟ گفت: حُسنِ ادب.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: برادری مُشفق تا مشورتی کند.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: خاموشیِ دائم.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: مرگِ در حال.
#عطار_نیشابوری
ـ تذکرة الاولیا
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
چه بسیار سخنان که ناگفته میمانَد، چرا که آنها را به هنگام نگفتهییم.
چه بسیار لبخندها که یک روز میبایست بهچشمانِ ملتمسِ کودکی پیشکش کنیم، که نکردیم و خشکید – برای ابد.
چه بَسا گریههای به هنگام.
چه بَسا فریادهای اعتراض به هنگام.
چه بَسا به هنگام که بیهنگام شد، و دیگر بهکار نیامد و پوسید، و غبار شد و در نبشِ قبرِ گذشتهها نیز استخوانهای پوک یافته نشد که نشد؛ اما حسرتش ماند که ماند.
دیر نباید کرد.
این کاروان، معطّلِ من و تو نخواهد شد.
📕 سه دیدار
#نادر_ابراهیمی
https://t.me/httpsCAme
چه بسیار لبخندها که یک روز میبایست بهچشمانِ ملتمسِ کودکی پیشکش کنیم، که نکردیم و خشکید – برای ابد.
چه بَسا گریههای به هنگام.
چه بَسا فریادهای اعتراض به هنگام.
چه بَسا به هنگام که بیهنگام شد، و دیگر بهکار نیامد و پوسید، و غبار شد و در نبشِ قبرِ گذشتهها نیز استخوانهای پوک یافته نشد که نشد؛ اما حسرتش ماند که ماند.
دیر نباید کرد.
این کاروان، معطّلِ من و تو نخواهد شد.
📕 سه دیدار
#نادر_ابراهیمی
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
عادت، بیرحمترین زهر زندگیست. زیرا آهسته وارد میشود، در سکوت، کمکم رشد میکند و از بیخبری ما سیراب میشود و وقتی کشف میکنیم که چطور مسموم ِ آن شدهایم، میبینیم که هر ذرهٔ بدنمان با آن عجین شده است، میبینیم که هر حرکت ما تابع شرایط اوست و هیچ داروئی هم درمانش نمیکند.
#زویا_پیرزاد
📚عادت می کنیم
https://t.me/httpsCAme
#زویا_پیرزاد
📚عادت می کنیم
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
باید به خیابان رفت
باید دست زندگی را گرفت و به خانه برگرداند...
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
باید دست زندگی را گرفت و به خانه برگرداند...
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme