سرای چامه (شعر)
76 subscribers
2.42K photos
3.94K videos
12 files
7.13K links
از این سرای زشت

پناه می‌برم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
Download Telegram
🔺از بهبهان تا پاریس...

✅ جالب و خواندنی

احتمالاً بعد از خوندن متن، نگرش شما تغییر خواهد کرد...
در روستایی اطراف بهبهان به دنیا آمدم، که با یک رودخانه فصلی، روستا دو تکه شده بود؛ این‌ور رود و اون‌ور رود...!!!
ما کودکان روستا نسبت به این‌ور رود تعصب شدید داشتیم! مرتب با بچه‌های اون‌ور رود دعوا می‌کردیم! در حالی که هر دو گروه "اهل یک روستا بوده" و گاهی اون‌وری‌ها پسرخاله و پسردایی و… اقوام نزدیک ما بودند.

اما ملاک برای ما "رود" بود!

بزرگتر که شدیم به دبستانی رفتیم که اتفاقاً بچه‌های روستای کناری هم اونجا می‌اومدن!
حالا ما خط مرزی (رود) رو فراموش کرده و همۀ روستای ما، متحد شده و اختلافات و دعواهای قبلی را فراموش کرده و حول دشمن مشترک! به وحدت رسیده بودیم!
هر روز با بچه‌های "روستای کناری" بحث و نزاع داشتیم...!!!
القصه، بزرگتر شدیم و رفتیم راهنمایی!
اون روزا روستای ما و روستای کناری، مدرسه راهنمایی، نداشتیم و می‌رفتیم "روستای دورتر"...
جایی که ما و بچه‌های روستای کناری، متحد شده بودیم، علیه بچه‌های "روستای دورتر"...!!!
آری، با "روستای کناری" هم دعوا و جنگ قبلی را فراموش کرده و برعلیه "روستای دورتر" متحد شدیم...!!!

بزرگ‌تر شدیم و رفتیم دبیرستانی در "بهبهان"...
اونجا بود که فهمیدیم که ای‌بابا ما و "روستای کناری" و "روستای دورتر" و…، همه «لر» هستیم و برادریم...!!
دشمن مشترک ما، "بهبهانی‌ها" هستند...!!
کل دورۀ دبیرستان را با جنگ متعصبانه لر و بهبهانی به سر بردیم و در اکثر دعواها، ما قوم شجاع و غیور لر بودیم که پیروز میدان می‌شدیم و البته بهبهانی‌ها با جنگ فرهنگی (ساختن جک لری) به نبرد ما می‌اومدند...!!
بزرگتر شدیم و رفتیم دانشجوی اهواز شدیم! اونجا بود که فهمیدیم، "عرب‌ها" اصل دشمن ما هستند و اونا فرقی بین لر و بهبهانی قائل نیستن و در نتیجه، ما و بهبهانی‌ها متحد شدیم برعلیه اعراب...!!
بهبهانی‌ها جُک می‌ساختند علیه عرب‌ها و هر وقت نیروی جنگی کارآزموده می‌خواستند ما لرها حامی اونا بودیم...!!

عرب‌ها را کلافه کرده بودیم و احساس غرور و برتری می‌کردیم...!

تا اینکه خدمت سربازی پیش اومد و ما افتادیم آذربایجان غربی...!

میان یک مشت "ترک"...!!

آنجا بود که ما لرها و بهبهانی‌ها و عرب‌ها و دزفولی‌ها و…، را یک کلمه خطاب می‌کردن؛ «"خوزستانی‌ها"»...

دیگر ما لرها و بهبهانی‌ها با عرب‌های اهواز و شادگان برای هم شده بودیم برادر و هم‌پیمان برعلیه ترک‌ها...!!
اختلافات گذشته و اون همه جنگ و دعوا و جک و… را فراموش کرده و متحد، علیه ترک جماعت شده بودیم...!!
القصه چند سال بعد، که بزرگتر شدم به "فرانسه" رفتم؛ یک روز، در پارکی نشسته بودم و تقریباً ساعت دو بعد از ظهر بود که خوابم گرفت و رفتم اون طرف‌تر روی چمن‌ها گرفتم خوابیدم...!!
بعد از چند دقیقه احساس کردم کسی با لگد، آروم به من می‌زنه! با عجله بیدار شدم و ترسیدم که پلیسی، ماموری باشه...!!
ناگهان دیدم طرف به فارسی گفت: چرا اینجا خوابیدی؟! رو چمن‌ها ممنوعه...!!
با تعجب پرسیدم: آقا شما کی هستید و از کجا فهمیدی من ایرانی‌ام...؟؟!!

طرف خودش رو معرفی کرد. از ترک‌های ارومیه بود. می‌گفت: اولاً اینجا کسی تو این موقع روز نمی‌خوابه! فقط ایرانی‌ها اهل چرت بعد از ظهرند! تازه کسی روی چمن دراز نمی‌کشه، اون هم فقط کار ایرانی‌هاست...!!

بنا به همین دو برهان قاطع، فهمیدم که تو ایرانی هستی...!

اونجا بود که همدیگر رو در آغوش گرفتیم و به عنوان دو ایرانی! فارغ از ترک و لر و عرب، احساس یگانگی و دوستی و اخوت کردیم و از ملاقات هم در دیار غربت مشعوف شدیم...!
از همدیگر آدرس و نشانی گرفتیم و با اعتماد به هم، حاضر به هر کمک و مساعدتی نسبت به هم شدیم، صرفا به دلیل "ایرانی" بودنمان...!!
اکنون که به سن پنجاه سالگی رسیدیم، حتی از تعصب «ایرانی» بودن هم گذشته‌ایم و درک می‌کنیم که؛
"انسان‌ها" در هر نقطۀ از زمین، چه ایرانی و هندی و چینی و چه فرانسوی و آلمانی و هلندی و چه مصری و آفریقایی و لیبیایی و چه آمریکایی و برزیلی و آرژانتینی و...، "همه «انسان» هستن و مثل خود ما...!!"

تعصبِ نژاد و ملیت و جنسیت و رنگ پوست و ثروت و…، ناشی از کوچکی فرد و عدم بلوغ معرفتی اوست...!
هر چه فرد بزرگ‌تر و داناتر باشه، خودبخود از دام و زنجیر تعصبات کوچک و بی‌ارزش و کم مقدار؛ دورتر شده و جهانی‌تر و انسانی‌تر می‌اندیشد...
باز هم درک خودم را بالاتر برده و به‌نام "انسانیت" و با پیروان سایر ادیان هم کنار آمدم تا با ابزاری بنام "دانش" کره زمینی پر از  انسان‌های صلح دوست و شرافتمند داشته باشیم...!
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛

☘
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لابه‌لای دوست داشتن‌های یکدیگر زندگی کنید و به خود آویزش کنید
شب‌ها روی سرتان بکشید و هر صبح صورتتان را با آن بشوئید و تمام روز آن را با خود به همراه داشته باشید!...
مثل دعای ناب مادرتان
مثل لبخندِ روی لبتان
یا ساعت مچی‌تان
و هزاران چیزی که هرروز با شما همراهند
همدیگر را ساده دوست داشته باشید گاهی به اندازه‌ی تعارف یک برش سیب ترش...
باز هم میگویم که دوست داشتن یار را همیشه با خود به همراه داشته باشید و با آن نفس بکشید
و فراموش نکنید زندگی بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن چیزی نیست جز یک مشت دلیل علمیِ گردش زمین به دور خورشید و پدید آمدن روز و شب ...


 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
❤1
بیا ساقی خمارم من
گروه مستان همای
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛

☘
Maah
Martik
#مارتیک - ماه


 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛

☘
|| زندگی . . .|' 🌱
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.."
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"
#لاادری
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛

☘
Naghme 54
T.me/HashtMin
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛

☘
Tofang Daste Noghre
T.me/HashtMin
- شهرام ناظری؛

گریه نمی‌کنم
فقط غبار دلتنگی
در چشمانم فرو رفته است...

 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛

☘
Parishani
T.me/HashtMin
- علیرضا قربانی؛

قطعه جدید و نابش منتشر شد
خواستم بگم که وصف حاله!

 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛

☘
مست ۱۶۴
T.me/HashtMin
- آدمای ساده شناختنشون هم ساده‌س.
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛

☘
#حضرت_جانان-ابتهاج
صبح یعنی عشق
عشق یعنی حس خوب زندگی
زندگی یعنی زیباترین هدیه خدا
سلام صبح دوشنبه تون زیبا ☕️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرزویم این ‌است که
دلت خوش باشد، نرود
لحظه ای از صورت تو لبخندت
نشود غصّه کمى نزدیکت
لحظه هایت، همه زیبا و قشنگ

https://t.me/httpsCAme
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گِره ،
حوصله ها را ...!

#محمدعلی‌بهمنی

🍃https://t.me/httpsCAme🌸
من به باغ گل سرخ،
در تمام شب سرد،
روشنایی را خواندم با آب
و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم.


#هوشنگ_ابتهاج

https://t.me/httpsCAme
عبداللّه مبارک را پرسیدند: کدام خصلت در آدمی نافع‌تر است؟ گفت: عقلی وافر.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: حُسنِ ادب.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: برادری مُشفق تا مشورتی کند.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: خاموشیِ دائم.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: مرگِ در حال.


#عطار_نیشابوری
ـ تذکرة الاولیا

https://t.me/httpsCAme
چه بسیار سخنان که ناگفته می‌مانَد، چرا که آن‌ها را به هنگام نگفته‌ییم.
چه بسیار لبخندها که یک روز می‌بایست به‌چشمانِ ملتمسِ کودکی پیشکش کنیم، که نکردیم و خشکید – برای ابد.
چه بَسا گریه‌های به هنگام.
چه بَسا فریادهای اعتراض به هنگام.
چه بَسا به هنگام که بی‌هنگام شد، و دیگر به‌کار نیامد و پوسید، و غبار شد و در نبشِ قبرِ گذشته‌ها نیز استخوان‌های پوک یافته نشد که نشد؛ اما حسرتش ‌ماند که ماند.
دیر نباید کرد.
این کاروان، معطّلِ من و تو نخواهد شد.

📕 سه دیدار
#نادر_ابراهیمی

https://t.me/httpsCAme
عادت، بی‌رحم‌ترین زهر زندگی‌ست. زیرا آهسته وارد می‌شود، در سکوت، کم‌کم رشد می‌کند و از بی‌خبری ما سیراب می‌شود و وقتی کشف می‌کنیم که چطور مسموم ِ آن شده‌ایم، می‌بینیم که هر ذرهٔ بدنمان با آن عجین شده است، می‌بینیم که هر حرکت ما تابع شرایط اوست و هیچ داروئی هم درمانش نمی‌کند.

#زویا_پیرزاد
📚عادت می کنیم

https://t.me/httpsCAme
باید به خیابان رفت
باید دست زندگی را گرفت و به خانه برگرداند...
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛


https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛

☘

https://t.me/httpsCAme