Mahe Mo
Erfan Tahmasbi
سی مو مثِ روز روشنه
ستاره نیدُم به شُبات
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
ستاره نیدُم به شُبات
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
Audio
میدانی چرا وقتی مردم با گلوله سوراخ میشوند میمیرند؟
چون هفتاد درصد تن آدم آب است. درست مثل اینکه تانکیِ آبی را سوراخ کنی. مادرم تنها کسی بود که فهمید برگشتنی توی کار نیست، مادرم تنها کسی بود که فهمید...
#احسان_عبدیپور
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
چون هفتاد درصد تن آدم آب است. درست مثل اینکه تانکیِ آبی را سوراخ کنی. مادرم تنها کسی بود که فهمید برگشتنی توی کار نیست، مادرم تنها کسی بود که فهمید...
#احسان_عبدیپور
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام
صبح بخیر❤️
پدیدار از تو آمد صبح عالم
خوشا عالم،
خوشا صبح و
خوشا من
#حمید_رها
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای_چامه🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
صبح بخیر❤️
پدیدار از تو آمد صبح عالم
خوشا عالم،
خوشا صبح و
خوشا من
#حمید_رها
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای_چامه🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
دکتر فیروز نادری، دانشمند ایرانی در ۷۷ سالگی درگذشت. او که معاون پیشین مدیرکل «آزمایشگاه پیشرانش جت» در ناسا بود، توانست پس از تصدی پست مدیریت برنامههای اکتشافات منظومه شمسی، ۳ ماموریت مهم از جمله پرتاب دو کاوشگر مریخنورد «روح» و «فرصت» را با موفقیت به انجام برساند. پیشتر این دانشمند اهل شیراز، به دلیل برخورد سر به دیوار و جابجایی مهره گردن، از گردن به پایین فلج شده بود. خواهرزاده دکتر نادری خبر درگذشت او را در صفحه شخصیاش اعلام کرد.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
Maleka
Mohsen Chavoshi
گر نگهدار من آن است که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
🤍
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
🤍
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همراهان گرانقدر وجود شما
باعث دلگرمی ما میشود
از اینکه در کنار ما هستی
بی نهایت سپاسگزارم 🙏🙏
🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏
#سرای_چامه
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
باعث دلگرمی ما میشود
از اینکه در کنار ما هستی
بی نهایت سپاسگزارم 🙏🙏
🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏
#سرای_چامه
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
داستان
در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال معروفه.
فرد بیسوادی در تبریز زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد.
یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند.
صدایی توجه اش را جلب می کند؛ میبیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا میکند که ورجه وورجه نکن، می افتی!
در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سر میخورد و به پایین پرت میشود.
مادر جیغی میکشد و مردم خیره میمانند.
حمال پیر فریاد میزند "نگهش دار"!
کودک میان آسمان و زمین معلق میماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را میگیرد و به مادرش تحویل میدهد.
جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس از او سوالی میپرسد:
یکی میگوید تو امام زمانی، دیگری میگوید حضرت خضر است، کسانی هم میگویند جادوگری بلد است و سحر کرده.
حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش میگذارد،
خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند،
به آرامی و خونسردی می گوید:
"خیر، من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر،
من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است
در این بازار میشناسید. من کار خارق العاده ای نکردم، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یکبار من از خدا خواستم، او اجابت کرد."
اما مردم این واقعه را بر سر زبانها انداختند و این حمال تا به امروز جاودانه شد و قبرش زیارتگاه مردم تبریز شد.
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال معروفه.
فرد بیسوادی در تبریز زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد.
یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند.
صدایی توجه اش را جلب می کند؛ میبیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا میکند که ورجه وورجه نکن، می افتی!
در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سر میخورد و به پایین پرت میشود.
مادر جیغی میکشد و مردم خیره میمانند.
حمال پیر فریاد میزند "نگهش دار"!
کودک میان آسمان و زمین معلق میماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را میگیرد و به مادرش تحویل میدهد.
جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس از او سوالی میپرسد:
یکی میگوید تو امام زمانی، دیگری میگوید حضرت خضر است، کسانی هم میگویند جادوگری بلد است و سحر کرده.
حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش میگذارد،
خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند،
به آرامی و خونسردی می گوید:
"خیر، من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر،
من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است
در این بازار میشناسید. من کار خارق العاده ای نکردم، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یکبار من از خدا خواستم، او اجابت کرد."
اما مردم این واقعه را بر سر زبانها انداختند و این حمال تا به امروز جاودانه شد و قبرش زیارتگاه مردم تبریز شد.
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
Gham Makhor
Babak Afra
🎧" غم مخور " اجرایی جدید و شنیدنی با صدای #بابک_افرا
زندگی نمایشی است
که هیچ تمرینی برای آن وجود ندارد.
پس!
آواز بخوان
اشک بریز
برقص
بخند
و با تمام وجود زندگی کن،
قبل از آنکه پردهها فرود آیند
و نمایش تو بدون هیچ تشویقی به پایان برسد.
✍#چارلی_چاپلین
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
زندگی نمایشی است
که هیچ تمرینی برای آن وجود ندارد.
پس!
آواز بخوان
اشک بریز
برقص
بخند
و با تمام وجود زندگی کن،
قبل از آنکه پردهها فرود آیند
و نمایش تو بدون هیچ تشویقی به پایان برسد.
✍#چارلی_چاپلین
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
👍1
روزی مردی نابینا در کنار یک خیابان شلوغ ایستاده و منتظر بود تا فردی پیدا شود که به او برای عبور از خیابان کمک کند. همین طور که کنار خیابان ایستاده بود، احساس کرد یک نفر با انگشت به شانه اش می زند. سپس صدای مردی را شنید که به اومی گفت: ببخشید آقا، من نابینا هستم. به من کمک می کنید از خیابان عبور کنم؟ مرد نابینای اول، دست وی را گرفت و هر دو به اتفاق هم از خیابان عبور کردند. جالب است بدانید این یک داستان واقعی از «جورج شیرینگ»، پیانیست معروف است. او یعد از این اتفاق با خود گفت: خدای من، چه کاری توانستم انجام دهم؟ من آن مرد نابینا را از عرض خیابان گذراندم. این بزرگ ترین و هیجان انگیزترین اتفاق زندگی ام بود.»
اگر از ریسک کردن بترسید، در واقع به خودتان فرصت نمی دهید تا توانایی هایی را که در درونتان نهفته است، شکوفا کنید. یکی از ویژگی های افراد خودساخته، توانایی ریسک کردن است.
بلند پرواز و عقاب صفت باشید.
#کانال_سرای_چامه
اگر از ریسک کردن بترسید، در واقع به خودتان فرصت نمی دهید تا توانایی هایی را که در درونتان نهفته است، شکوفا کنید. یکی از ویژگی های افراد خودساخته، توانایی ریسک کردن است.
بلند پرواز و عقاب صفت باشید.
#کانال_سرای_چامه
👍1
Naghshe Farshe Del
Alireza Ghorbani
گفتم بدوم تا تو همه فاصلهها را
علیرضا قربانی
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
علیرضا قربانی
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
🔺از بهبهان تا پاریس...
✅ جالب و خواندنی
احتمالاً بعد از خوندن متن، نگرش شما تغییر خواهد کرد...
در روستایی اطراف بهبهان به دنیا آمدم، که با یک رودخانه فصلی، روستا دو تکه شده بود؛ اینور رود و اونور رود...!!!
ما کودکان روستا نسبت به اینور رود تعصب شدید داشتیم! مرتب با بچههای اونور رود دعوا میکردیم! در حالی که هر دو گروه "اهل یک روستا بوده" و گاهی اونوریها پسرخاله و پسردایی و… اقوام نزدیک ما بودند.
اما ملاک برای ما "رود" بود!
بزرگتر که شدیم به دبستانی رفتیم که اتفاقاً بچههای روستای کناری هم اونجا میاومدن!
حالا ما خط مرزی (رود) رو فراموش کرده و همۀ روستای ما، متحد شده و اختلافات و دعواهای قبلی را فراموش کرده و حول دشمن مشترک! به وحدت رسیده بودیم!
هر روز با بچههای "روستای کناری" بحث و نزاع داشتیم...!!!
القصه، بزرگتر شدیم و رفتیم راهنمایی!
اون روزا روستای ما و روستای کناری، مدرسه راهنمایی، نداشتیم و میرفتیم "روستای دورتر"...
جایی که ما و بچههای روستای کناری، متحد شده بودیم، علیه بچههای "روستای دورتر"...!!!
آری، با "روستای کناری" هم دعوا و جنگ قبلی را فراموش کرده و برعلیه "روستای دورتر" متحد شدیم...!!!
بزرگتر شدیم و رفتیم دبیرستانی در "بهبهان"...
اونجا بود که فهمیدیم که ایبابا ما و "روستای کناری" و "روستای دورتر" و…، همه «لر» هستیم و برادریم...!!
دشمن مشترک ما، "بهبهانیها" هستند...!!
کل دورۀ دبیرستان را با جنگ متعصبانه لر و بهبهانی به سر بردیم و در اکثر دعواها، ما قوم شجاع و غیور لر بودیم که پیروز میدان میشدیم و البته بهبهانیها با جنگ فرهنگی (ساختن جک لری) به نبرد ما میاومدند...!!
بزرگتر شدیم و رفتیم دانشجوی اهواز شدیم! اونجا بود که فهمیدیم، "عربها" اصل دشمن ما هستند و اونا فرقی بین لر و بهبهانی قائل نیستن و در نتیجه، ما و بهبهانیها متحد شدیم برعلیه اعراب...!!
بهبهانیها جُک میساختند علیه عربها و هر وقت نیروی جنگی کارآزموده میخواستند ما لرها حامی اونا بودیم...!!
عربها را کلافه کرده بودیم و احساس غرور و برتری میکردیم...!
تا اینکه خدمت سربازی پیش اومد و ما افتادیم آذربایجان غربی...!
میان یک مشت "ترک"...!!
آنجا بود که ما لرها و بهبهانیها و عربها و دزفولیها و…، را یک کلمه خطاب میکردن؛ «"خوزستانیها"»...
دیگر ما لرها و بهبهانیها با عربهای اهواز و شادگان برای هم شده بودیم برادر و همپیمان برعلیه ترکها...!!
اختلافات گذشته و اون همه جنگ و دعوا و جک و… را فراموش کرده و متحد، علیه ترک جماعت شده بودیم...!!
القصه چند سال بعد، که بزرگتر شدم به "فرانسه" رفتم؛ یک روز، در پارکی نشسته بودم و تقریباً ساعت دو بعد از ظهر بود که خوابم گرفت و رفتم اون طرفتر روی چمنها گرفتم خوابیدم...!!
بعد از چند دقیقه احساس کردم کسی با لگد، آروم به من میزنه! با عجله بیدار شدم و ترسیدم که پلیسی، ماموری باشه...!!
ناگهان دیدم طرف به فارسی گفت: چرا اینجا خوابیدی؟! رو چمنها ممنوعه...!!
با تعجب پرسیدم: آقا شما کی هستید و از کجا فهمیدی من ایرانیام...؟؟!!
طرف خودش رو معرفی کرد. از ترکهای ارومیه بود. میگفت: اولاً اینجا کسی تو این موقع روز نمیخوابه! فقط ایرانیها اهل چرت بعد از ظهرند! تازه کسی روی چمن دراز نمیکشه، اون هم فقط کار ایرانیهاست...!!
بنا به همین دو برهان قاطع، فهمیدم که تو ایرانی هستی...!
اونجا بود که همدیگر رو در آغوش گرفتیم و به عنوان دو ایرانی! فارغ از ترک و لر و عرب، احساس یگانگی و دوستی و اخوت کردیم و از ملاقات هم در دیار غربت مشعوف شدیم...!
از همدیگر آدرس و نشانی گرفتیم و با اعتماد به هم، حاضر به هر کمک و مساعدتی نسبت به هم شدیم، صرفا به دلیل "ایرانی" بودنمان...!!
اکنون که به سن پنجاه سالگی رسیدیم، حتی از تعصب «ایرانی» بودن هم گذشتهایم و درک میکنیم که؛
"انسانها" در هر نقطۀ از زمین، چه ایرانی و هندی و چینی و چه فرانسوی و آلمانی و هلندی و چه مصری و آفریقایی و لیبیایی و چه آمریکایی و برزیلی و آرژانتینی و...، "همه «انسان» هستن و مثل خود ما...!!"
تعصبِ نژاد و ملیت و جنسیت و رنگ پوست و ثروت و…، ناشی از کوچکی فرد و عدم بلوغ معرفتی اوست...!
هر چه فرد بزرگتر و داناتر باشه، خودبخود از دام و زنجیر تعصبات کوچک و بیارزش و کم مقدار؛ دورتر شده و جهانیتر و انسانیتر میاندیشد...
باز هم درک خودم را بالاتر برده و بهنام "انسانیت" و با پیروان سایر ادیان هم کنار آمدم تا با ابزاری بنام "دانش" کره زمینی پر از انسانهای صلح دوست و شرافتمند داشته باشیم...!
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
✅ جالب و خواندنی
احتمالاً بعد از خوندن متن، نگرش شما تغییر خواهد کرد...
در روستایی اطراف بهبهان به دنیا آمدم، که با یک رودخانه فصلی، روستا دو تکه شده بود؛ اینور رود و اونور رود...!!!
ما کودکان روستا نسبت به اینور رود تعصب شدید داشتیم! مرتب با بچههای اونور رود دعوا میکردیم! در حالی که هر دو گروه "اهل یک روستا بوده" و گاهی اونوریها پسرخاله و پسردایی و… اقوام نزدیک ما بودند.
اما ملاک برای ما "رود" بود!
بزرگتر که شدیم به دبستانی رفتیم که اتفاقاً بچههای روستای کناری هم اونجا میاومدن!
حالا ما خط مرزی (رود) رو فراموش کرده و همۀ روستای ما، متحد شده و اختلافات و دعواهای قبلی را فراموش کرده و حول دشمن مشترک! به وحدت رسیده بودیم!
هر روز با بچههای "روستای کناری" بحث و نزاع داشتیم...!!!
القصه، بزرگتر شدیم و رفتیم راهنمایی!
اون روزا روستای ما و روستای کناری، مدرسه راهنمایی، نداشتیم و میرفتیم "روستای دورتر"...
جایی که ما و بچههای روستای کناری، متحد شده بودیم، علیه بچههای "روستای دورتر"...!!!
آری، با "روستای کناری" هم دعوا و جنگ قبلی را فراموش کرده و برعلیه "روستای دورتر" متحد شدیم...!!!
بزرگتر شدیم و رفتیم دبیرستانی در "بهبهان"...
اونجا بود که فهمیدیم که ایبابا ما و "روستای کناری" و "روستای دورتر" و…، همه «لر» هستیم و برادریم...!!
دشمن مشترک ما، "بهبهانیها" هستند...!!
کل دورۀ دبیرستان را با جنگ متعصبانه لر و بهبهانی به سر بردیم و در اکثر دعواها، ما قوم شجاع و غیور لر بودیم که پیروز میدان میشدیم و البته بهبهانیها با جنگ فرهنگی (ساختن جک لری) به نبرد ما میاومدند...!!
بزرگتر شدیم و رفتیم دانشجوی اهواز شدیم! اونجا بود که فهمیدیم، "عربها" اصل دشمن ما هستند و اونا فرقی بین لر و بهبهانی قائل نیستن و در نتیجه، ما و بهبهانیها متحد شدیم برعلیه اعراب...!!
بهبهانیها جُک میساختند علیه عربها و هر وقت نیروی جنگی کارآزموده میخواستند ما لرها حامی اونا بودیم...!!
عربها را کلافه کرده بودیم و احساس غرور و برتری میکردیم...!
تا اینکه خدمت سربازی پیش اومد و ما افتادیم آذربایجان غربی...!
میان یک مشت "ترک"...!!
آنجا بود که ما لرها و بهبهانیها و عربها و دزفولیها و…، را یک کلمه خطاب میکردن؛ «"خوزستانیها"»...
دیگر ما لرها و بهبهانیها با عربهای اهواز و شادگان برای هم شده بودیم برادر و همپیمان برعلیه ترکها...!!
اختلافات گذشته و اون همه جنگ و دعوا و جک و… را فراموش کرده و متحد، علیه ترک جماعت شده بودیم...!!
القصه چند سال بعد، که بزرگتر شدم به "فرانسه" رفتم؛ یک روز، در پارکی نشسته بودم و تقریباً ساعت دو بعد از ظهر بود که خوابم گرفت و رفتم اون طرفتر روی چمنها گرفتم خوابیدم...!!
بعد از چند دقیقه احساس کردم کسی با لگد، آروم به من میزنه! با عجله بیدار شدم و ترسیدم که پلیسی، ماموری باشه...!!
ناگهان دیدم طرف به فارسی گفت: چرا اینجا خوابیدی؟! رو چمنها ممنوعه...!!
با تعجب پرسیدم: آقا شما کی هستید و از کجا فهمیدی من ایرانیام...؟؟!!
طرف خودش رو معرفی کرد. از ترکهای ارومیه بود. میگفت: اولاً اینجا کسی تو این موقع روز نمیخوابه! فقط ایرانیها اهل چرت بعد از ظهرند! تازه کسی روی چمن دراز نمیکشه، اون هم فقط کار ایرانیهاست...!!
بنا به همین دو برهان قاطع، فهمیدم که تو ایرانی هستی...!
اونجا بود که همدیگر رو در آغوش گرفتیم و به عنوان دو ایرانی! فارغ از ترک و لر و عرب، احساس یگانگی و دوستی و اخوت کردیم و از ملاقات هم در دیار غربت مشعوف شدیم...!
از همدیگر آدرس و نشانی گرفتیم و با اعتماد به هم، حاضر به هر کمک و مساعدتی نسبت به هم شدیم، صرفا به دلیل "ایرانی" بودنمان...!!
اکنون که به سن پنجاه سالگی رسیدیم، حتی از تعصب «ایرانی» بودن هم گذشتهایم و درک میکنیم که؛
"انسانها" در هر نقطۀ از زمین، چه ایرانی و هندی و چینی و چه فرانسوی و آلمانی و هلندی و چه مصری و آفریقایی و لیبیایی و چه آمریکایی و برزیلی و آرژانتینی و...، "همه «انسان» هستن و مثل خود ما...!!"
تعصبِ نژاد و ملیت و جنسیت و رنگ پوست و ثروت و…، ناشی از کوچکی فرد و عدم بلوغ معرفتی اوست...!
هر چه فرد بزرگتر و داناتر باشه، خودبخود از دام و زنجیر تعصبات کوچک و بیارزش و کم مقدار؛ دورتر شده و جهانیتر و انسانیتر میاندیشد...
باز هم درک خودم را بالاتر برده و بهنام "انسانیت" و با پیروان سایر ادیان هم کنار آمدم تا با ابزاری بنام "دانش" کره زمینی پر از انسانهای صلح دوست و شرافتمند داشته باشیم...!
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لابهلای دوست داشتنهای یکدیگر زندگی کنید و به خود آویزش کنید
شبها روی سرتان بکشید و هر صبح صورتتان را با آن بشوئید و تمام روز آن را با خود به همراه داشته باشید!...
مثل دعای ناب مادرتان
مثل لبخندِ روی لبتان
یا ساعت مچیتان
و هزاران چیزی که هرروز با شما همراهند
همدیگر را ساده دوست داشته باشید گاهی به اندازهی تعارف یک برش سیب ترش...
باز هم میگویم که دوست داشتن یار را همیشه با خود به همراه داشته باشید و با آن نفس بکشید
و فراموش نکنید زندگی بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن چیزی نیست جز یک مشت دلیل علمیِ گردش زمین به دور خورشید و پدید آمدن روز و شب ...
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
شبها روی سرتان بکشید و هر صبح صورتتان را با آن بشوئید و تمام روز آن را با خود به همراه داشته باشید!...
مثل دعای ناب مادرتان
مثل لبخندِ روی لبتان
یا ساعت مچیتان
و هزاران چیزی که هرروز با شما همراهند
همدیگر را ساده دوست داشته باشید گاهی به اندازهی تعارف یک برش سیب ترش...
باز هم میگویم که دوست داشتن یار را همیشه با خود به همراه داشته باشید و با آن نفس بکشید
و فراموش نکنید زندگی بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن چیزی نیست جز یک مشت دلیل علمیِ گردش زمین به دور خورشید و پدید آمدن روز و شب ...
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
❤1
بیا ساقی خمارم من
گروه مستان همای
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
☘