سرای چامه (شعر)
76 subscribers
2.42K photos
3.94K videos
12 files
7.13K links
از این سرای زشت

پناه می‌برم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
Download Telegram
شاید زندگی پیدا کردنِ بخش‌هایی از خودمان در تکه تکه‌هایی از یک
کلِ منسجم است ، پیدا کردنی که به اندازه‌ی یک عمر طول می‌کشد.
و تکه‌هایی که همه‌جا حضور دارند و فقط کافی است ما در مسیرشان
قرار بگیریم ، آن‌وقت اگر هشیار باشیم ، شاید بخش‌هایی از خودمان
را ببینیم. بخش‌هایی از خودمان را در رابطه‌ها و در آدم‌هایی که تجربه
می‌کنیم، در موقعیت‌هایی که قرار می‌گیریم، در فیلم‌هایی که می‌بینیم، در تاریخی که مرور می‌کنیم و حتی در کوچه‌ای که هیچ عابری
ندارد و باد، درخت‌هایش را بدونِ حضور تماشاچیان نوازش می‌کند،
شاید زندگی همین است

#کتاب #تکه‌هایی_از_یک_کل_منسجم
🖋 
#پونه_مقیمی
#سرای_چامه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تو از قبیله لیلی
من از قبیله مجنون
تو از سپیده و نوری
من از شقایق پر خون



 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
صبح است بیا پرواز کنیم
دروازه دل به دوستی باز کنیم

دیروز که رفت رفته را غم نخوریم
یک روز دگر به شوق آغاز کنیم

#نظامی
|
#سرای_چامه
در طی بعضی طوفان های زندگی
کم کم " یاد می گیری" که نباید
توقعی داشته باشی مگر
از خودت...
متوجه می شوی بعضی ها را
"هر چند" نزدیک نباید باور کرد
متوجه می شوی روی بعضی ها
"هر چند "صمیمی نبایدحساب کرد...

می فهمی بعضی ها را "هرچند"
آشنا نمی توان شناخت....
چرا که گاهی انسانها از آنچه
دوست داشته باشد سخن
می گویند...
نه آنچه هستند...
و این اصلا "تلخ"نیست
شکست نیست...
آگاه شدن نام دارد...
ممکن است در حین آگاه شدن
درد بکشی...
این آگاهی دردناک است
اما...
تلخ هرگز...

#سرای_چامه
#داستان_ 💫

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند.

در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد نگهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
نگهبان گفت: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
رهگذر گفت: «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
نگهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
رهگذر گفت: «اسب و سگم هم تشنه‌اند.»
نگهبان: «واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.»

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مرد رهگذر گفت: «روز به خیر.»
مرد با سرش جواب داد.

رهگذر گفت: «ما خیلی تشنه‌ایم؛ من، اسبم و سگم.»
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: «میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هر قدر که می‌خواهید بنوشید.»
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند. رهگذر از مرد تشکر کرد.

مرد گفت: «هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.»رهگذر پرسید: «فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟»
مرد گفت: «بهشت.»
رهگذر پرسید: «بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!»

مرد گفت: «آنجا بهشت نیست، دوزخ است.»
رهگذر در حالی که حیران مانده بود گفت: «باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!»

مرد گفت: «کاملاً برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند.»

#سرای_چامه
روز باشکوهِ تولد،
روز تلخِ مرگ،
چند روزی در میان...

👤عباس کیارستمی
💟
#سرای_چامه
ماه مو؛ عرفان طهماسبی
@monadchannel
رؤیاهایمان را غارت می کنند
و ما
به باد رفتن آرزوهایمان
را به
تماشا ایستاده ایم .



 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
Rahayam Kon
Mohsen Chavoshi
رهایم کن

#محسن_چاوشی

اُمید داشتن چیزی جز رنج کشیدن نیست
رها کن این اُمیدی رو که هر روز داره عذابت میده.
واقعی زندگی کن.
#حرفم_با_خودمه




 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
☆☆☆

آخرین سخنان زنده یاد #عزت‌اله_انتظامی مرا به یاد دو عبارت درخشان می‌اندازد: ‏

من هیچوقت مفهوم پشیمانی را دوست نداشتم. درنظر من، پشیمانی یعنی کسی که بودیم و کاری که کردیم را قبول نداشته باشیم.
دومی آن جمله‌ی نیچه در کتاب غروب بت‌ها:
«از کرده‌های خود هیچ گریزان نباش و بی‌سرپرست‌شان نگذار، پشیمانی کار پسندیده‌ای نیست.»
در سخنان عزت‌اله انتظامی و در این دو عبارت مفهوم مهمی به ‌نام احساس_کفایت مستتر شده است؛
به عبارتی اگر خودت، برای خودت کافی باشی، آنقدر در چشم خویش ارجمند بنظر می‌رسی که هرگز پشیمان نشوی، در عوض مسئولیت رفتارهای کرده و ناکرده‌ات را قاطعانه به عهده می‌گیری.

#سرای_چامه
کاش به جای این همه بمب، کتاب بر سر خاورمیانه می‌ریختند؛ آن وقت دیگر کسی برای رفتن به بهشت، به جنگ نمی‌رفت!

#سرای_چامه
«من کاوه گلستان هستم.
نه بالا، نه پایین، نه چپ، نه راست.
فقط برای ثبت واقعیت به دنیا آمده‌ام،
این حقیقت است که رنج می‌کشد.»

.
‌این چشم‌ها... چشمهای من..!
‌شاهد حقیقت‌های زیادی بوده‌اند. شاهد
‌سختی‌های زیادی در کشور من بودند.
‌یک بار یکی از رزمنده‌ها که یکی از چشمهایش
‌را از دست داده بود به من گفت برای دیدنِ
‌هدف فقط یک چشم کافی‌ست. و من برای
‌هشت سال من با یک چشم به مرگ
‌نگاه می‌کردم!
‌حالا دیگر هیچ چیز مرا نمی‌ترساند.
‌هیچ چیز حیرت زده‌ام نمی‌کند.
‌من نهایت آن را دیده‌ام.

‌«من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو ‌
‌نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد!
‌می‌توانی نگاه نکنی. می‌توانی خاموش کنی.
‌می‌توانی هويت خود را پنهان كنی.
‌مثل قاتل‌ها! ‌اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را
‌بگیری.‌ ‌هیچ کس نمی‌تواند!»

‌کاوه گلستان
(۱۷ تیر ۱۳۲۹ - ۱۳ فروردین ۱۳۸۲)
#سرای_چامه
📝

اضطراب را جدی بگیرید.
اضطراب مثل خوره است. از درون آدم را متلاشی می‌کند. به تدریج. آرام آرام. ذره ذره. در سکوت و خاموشی. بدون اینکه حتی گاهی خودت متوجه بشوی. ناگهان احساس میکنی که چقدر خسته و فرسوده ای. انگار پنج برابر سن شناسنامه ات عمر کرده ای.

اضطراب مثل موریانه ی لانه کرده در ساختمان است. حتی ممکن است ظاهر ساختمان سرحال یا حتی زیبا و باشکوه باشد. اما موریانه ها مشغول کارند. صدایش بعدا در می آید.
مولانا می گوید دزدی در نیمه ی شب داشت قفل یک مغازه را می برید. بنده خدای ساده دلی از آنجا رد میشد. پرسید چه می کنی؟ دزد گفت دارم ساز می زنم. پرسید پس چرا سازت صدا ندارد؟ دزد گفت صدایش فردا صبح بلند میشود. چیزی شبیه تولید یواشکی نقدینگی توسط دولتها و بانکها، که صدایش چند ماه بعد در زندگیهای ما با تورم بلند میشود.

در هر وضعیتی هستید گاهی اضطراب خود را چکاب کنید. سطحی از اضطراب برای بقا نیاز است. اگر اضطراب یا حتی ترس و هراس و غم و افسردگی نبود شاید انسان تا کنون در دوران تکامل دوام نمی‌آورد. اما از یک سطحی که بالا پایین برود، می شود عاملی خطرناک و خاموش برای نابودی. چیزی شبیه به دمای بدن که سطحی از آن طبیعی است. کمتر شود از بین می روی. بیشتر هم بیشتر شود باز هم از بین میروی.

اضطراب قاتل خاموش است. کودک و پیر و زن و مرد و پولدار و فقیر و باسواد و بیسواد هم سرش نمیشود. میتواند به همه رخنه کند. حالا در برخی کمتر در برخی بیشتر. کم و بیشش هم به چندین عامل بستگی دارد. از شرایط بیولوژیکی و زیستی و ژنتیکی آدمها گرفته تا شرایط خانوادگی و اجتماعی و اقتصادی و حتی فرهنگ کلی حاکم بر جامعه و نقش های اجتماعی افراد.
میزان کشنده بودنش هم باز به همین چیزها بستگی دارد.

برای همین، درمانش هم متفاوت است. از درمانهای دارویی و پزشکی گرفته، تا رواندرمانی، رفتاردرمانی و یادگیری تکنیکهای آرامش زا، سرمشق گیری و نیز درمانهای حمایتی و حتی ذکر و خلوت و مراقبه و همنشینی با انسانهای سالم. و البته، از همه بالاتر، سیاستگذاریهای کلان اجتماعی و سیاسی و اقتصادی که وظیفه اصلی حاکمیت است.

اما هرجور که باشد، اضطراب وقتی از سطح تعادلی خارج میشود، تبدیل به عامل تخریب کننده ی بدن و جان و روان میشود. اخلاقا و شرعا و عقلا موظف به چکاب مداوم اضطراب در خود و درمان میزان غیرتعادلی آن هستید. به همین قیاس، یکی از مهمترین وظایف حکومتها هم ایجاد شرایط آرامش و امنیت روانی کل جامعه است.

دولتهایی که نتوانند برای شهروندان، سطح قابل قبولی از آرامش، اطمینان خاطر، امنیت روان و ثبات فراهم نماید، اصولا دولت نیستند. نمی دانم چیستند. اما به هر حال دولت نیستند. حالا فرض کنید که خود آن دولتها بشوند عامل اصلی احساس ناامنی و اضطراب و بی اطمینانی و تنش. این را دیگر واقعا نمی دانم اسمش چیست.

جوزف ولپی، روانپزشک افریقایی، جزو نخستین پژوهشگرانی بود که به نقش اضطراب به عنوان شاهراه و بستر بسیاری از بیماریهای بدنی و روانی و نیز اختلالات رفتاری و ارتباطی پی برد. از بالا رفتن فشار خون، افزایش ضربان قلب، افزایش تنش عضلانی، کاهش گردش خون در معده و اندامهای تناسلی، افزایش گردش خون در عضلات ارادی بزرگ، گشاد شدن مردمک، و خشکی دهان گرفته، تا اختلالات مربوط به خواب، خوردن، یادگیری در کودکان، ارتباط با دیگر انسانها، زناشویی، اعتیاد، پرخاشگری، عدم اعتماد به نفس، عدم پیشرفت شغلی و تحصیلی و ... .

جالب آنکه ولپی اعتقاد داشت بخش زیادی از اضطرابها بر اساس یادگیری و شرطی شدن به وجود می آید. یعنی ما یاد میگیریم که مضطرب باشیم و با اضطراب با محرکها مواجه شویم و واکنش نشان دهیم. ازین رو، میتوانیم یاد بگیریم که مضطرب نباشیم و با آرامش با هر چیزی مواجه شویم و واکنش نشان دهیم.


خلاصه یادتان باشد: اضطراب نامتعادل، مثل خوره است. لزوما هم اینطور نیست که شما را از پا بیندازد. گاهی تاثیر آن بر روی راندمان شما است. یعنی اگر نبود، راندمان شما و سودی که از هزینه ی انرژی و زمان و استعدادهایتان میکنید، دو سه چندان میشد.

به تعبیر مولوی، اضطراب و نگرانی نامتعادل، مثل موشی داخل انبار گندم است که مدام از گندمها می دزدد و انبار را خالی میکند. مولانا میگوید که اول موش را از بین ببر، بعد به فکر گردآوری گندم باش.
البته سخن او عمومی است. در مورد تمام عرصه ها. به ویژه آدمها یا نهادهای پرمدعا، اما بدون محصول یا کم بازده:

ما درین انبار گندم می‌کنیم
گندم جمع آمده گم می‌کنیم

می‌نیندیشیم آخر ما بهوش
کین خلل در گندمست از مکر موش

موش تا انبار ما حفره زدست
و از فنش انبار ما ویران شدست

بشنو از اخبار آن صدر الصدور
لاَصلَوةَ تمَّ اِلا بالحضور

گر نه موشی دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله کجاست؟

اول ای جان دفع شر موش کن
وانگهان در جمع گندم جوش کن


👤محسن زندی
💟 کانال_سرای_چامه
به یادم هست روزی مصرّانه به تو
می گفتم: ما هرگز خسته نخواهیم شد...هرگز! اما مدتی است پی فرصتی می‌ گردم شیرینم، تا به تو بگویم: ما نیز، خسته می شویم و خسته شدن حق ماست!
اینکه خسته می شویم و از نفس می افتیم و در زانوهایمان دردی حس می کنیم مسأله ای نیست. مسأله این است که بتوانیم زیر درختی، کنار جوی آبی، روی تخته سنگی، در کنار هم بنشینیم و خستگی از تن و روح بتکانیم! خسته نشدن خلاف طبیعت است همچنان که خسته ماندن. دیگر نمی گویم که ما تا زنده ایم خسته نخواهیم شد بلکه می گویم: «ما هرگز، خسته نخواهیم ماند...»

#نادر_ابراهیمی
#سرای_چامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
می دانی !
حال این دنیا
حتی از روح و روان ما غمگین تر است ..

بژان ماتور
#سرای_چامه
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
👍1
انزوا ۱۳۲
T.me/HashtMin
- در این اجرا تلفیقی از
ناامیدی و امیدواری را می‌شنوید!
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست...

#هوشنگ_ابتهاج
#سرای_چامه
Moo Be Moo
Reza Bahram
پشتِ هر اهنگ مورد علاقه یه داستانِ ناگفته وجود داره.
🥀

 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
مولانا: پس زخم هایمان چه؟
شمس: نور از میان همین زخم ها وارد می‌شود.

#سرای_چامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
❤1