This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از اناری حال دل پرسیدم امشب،
گفت؛ خون....
لاله را گفتم خبر تازه چه داری؟
گفت؛ داغ....
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
گفت؛ خون....
لاله را گفتم خبر تازه چه داری؟
گفت؛ داغ....
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ادمهايى هستن كه شانس اينو دارن
كه مثل اولين درختى كه بهار رو حس ميكنه
اين اولين درخت از كسى ياد نمى گيره سبز بشه
از زمين، زمان
از زمين و اسمون ميفهمه كه بايد سبز بشه
اما دومين درخت دو صورت داره
استاد #محمد_ابراهيم_جعفرى
شاعر و نقاش نوگرا
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
كه مثل اولين درختى كه بهار رو حس ميكنه
اين اولين درخت از كسى ياد نمى گيره سبز بشه
از زمين، زمان
از زمين و اسمون ميفهمه كه بايد سبز بشه
اما دومين درخت دو صورت داره
استاد #محمد_ابراهيم_جعفرى
شاعر و نقاش نوگرا
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
❣طلوع صبحی دیگر
از زندگی
بر شما مبارک
دلتان شاد
از غم ها آزاد
خانه اميدتان آباد
زندگی تان بر وفق مراد...🍃🍃🍃
صبحتون بخیر و
پر از شادی وبرکت
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
از زندگی
بر شما مبارک
دلتان شاد
از غم ها آزاد
خانه اميدتان آباد
زندگی تان بر وفق مراد...🍃🍃🍃
صبحتون بخیر و
پر از شادی وبرکت
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چنانت دوست میدارم
که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
📝
آهای آيندگان، شما كه از دل توفانی بيرون میجهيد
كه ما را بلعيده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف میزنيد
يادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چيزی بگوييد.
به ياد آوريد كه ما بيش از كفشهامان كشور عوض كرديم.
و نوميدانه ميدانهای جنگ را پشت سر گذاشتيم،
آنجا كه ستم بود و اعتراضی نبود.
اين را خوب میدانيم:
حتی نفرت از حقارت نيز
آدم را سنگدل میكند.
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن میكند.
آخ، ما كه خواستيم زمين را برای مهربانی مهيا كنيم
خود نتوانستيم مهربان باشيم.
اما شما وقتی به روزی رسيديد
كه انسان ياور انسان بود
درباره ما با رأفت داوری كنيد!
📗 آیندگان
👤برتولت برشت
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
آهای آيندگان، شما كه از دل توفانی بيرون میجهيد
كه ما را بلعيده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف میزنيد
يادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چيزی بگوييد.
به ياد آوريد كه ما بيش از كفشهامان كشور عوض كرديم.
و نوميدانه ميدانهای جنگ را پشت سر گذاشتيم،
آنجا كه ستم بود و اعتراضی نبود.
اين را خوب میدانيم:
حتی نفرت از حقارت نيز
آدم را سنگدل میكند.
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن میكند.
آخ، ما كه خواستيم زمين را برای مهربانی مهيا كنيم
خود نتوانستيم مهربان باشيم.
اما شما وقتی به روزی رسيديد
كه انسان ياور انسان بود
درباره ما با رأفت داوری كنيد!
📗 آیندگان
👤برتولت برشت
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
این روزها شاکی نیستم ولی
دلتنگم
دلتنگ قدم زدن در کوچه ی بهاری
دلتنگ باران بهاری
دلتنگ هوای گرگ و میش شمال که در
یک روز پرده از چهار فصل بر میدارد
باد و باران و آفتاب گرم و گاهی برف
بی تعارف میگویم
قدر ندانستیم
طبیعت بِکرو عطر لطیف چمنهای باران خورده را
قدر ندانستیم
آرامش و لبخندمان را
اما....
بی شک تمام میشود این روزها اگر
عاشق باشیم
عاشق عزیزانمان
عاشق خدایی که همیشه در وجودمان در جریان است
تمام میشود این روزها و
فراموش میشود و گاهی
فقط گاهی لَختی از خاطره ی تلخِ قرنطینه در ذهنمان بجا میماند
امید دارم قدر بدانیم آن روزها را که
بی تردید نزدیک است اگر
عاشق باشیم❤️
👤#مریم_بائی
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
دلتنگم
دلتنگ قدم زدن در کوچه ی بهاری
دلتنگ باران بهاری
دلتنگ هوای گرگ و میش شمال که در
یک روز پرده از چهار فصل بر میدارد
باد و باران و آفتاب گرم و گاهی برف
بی تعارف میگویم
قدر ندانستیم
طبیعت بِکرو عطر لطیف چمنهای باران خورده را
قدر ندانستیم
آرامش و لبخندمان را
اما....
بی شک تمام میشود این روزها اگر
عاشق باشیم
عاشق عزیزانمان
عاشق خدایی که همیشه در وجودمان در جریان است
تمام میشود این روزها و
فراموش میشود و گاهی
فقط گاهی لَختی از خاطره ی تلخِ قرنطینه در ذهنمان بجا میماند
امید دارم قدر بدانیم آن روزها را که
بی تردید نزدیک است اگر
عاشق باشیم❤️
👤#مریم_بائی
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Bi Hamegan
Mohsen Namjoo
همهی مکانها را میشود ترک کرد، مگر آنهایی که در جانت ساکت شدهاند.
#محمود_درویش
خمر من و خمار من...
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
#محمود_درویش
خمر من و خمار من...
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
آدم خوبای
روزای بد،
آدم خوبای
همهی عمرند....
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
روزای بد،
آدم خوبای
همهی عمرند....
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکی از مهمترین چیزی که میتوانیم با آن دنیا را تغییر دهیم، چینشِ مناسبِ کلمات است! دقت کنیم که چه می گوییم، این خیلی مهم است. تاریخ درس عبرتی است برای ما...! کلماتی که "هیتلر" چید و جنایاتی تاریخی رخ داد؛ کلماتی که "گاندی" با مردم و کشور خود در میان گذاشت، انسانیت را پرورش داد؛ کلماتی که "ماندلا" گفت و با آنها کاری بزرگ انجام داد و سیاهپوستان آفریقا جنوبی را آزاد کرد. تمام حوادث بد و خوب با کلمات رقم زده می شوند. انسان با زبان خود می تواند مرهم باشد و هم می تواند زخم بزند. از زبان می شود سلاحی برای جنگ و جنایت و فتنه ساخت، و هم از زبان می توان ابزاری برای صلح و سازش و مصالحه و محبت و مهرورزی و اتحاد و همدلی ایجاد کرد. "هر کلمه ی ما روی احوال خودمان و دیگران اهمیت دارد".
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
من نیز هر صبح
اینجا کنار پنجره، پَر بسته، دلتنگ
شعری سرودی میسرایم
با حسرتِ پروازِ آن مرغ خوشآهنگ
او میسراید تا فضای صبحدم را
هر لحظه رنگینتر کند با هر ترانه
من میسرایم تا نمیرم تا بمانم
بر ما چنین رفتهست فرمان زمانه
#فریدون_مشیری
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
اینجا کنار پنجره، پَر بسته، دلتنگ
شعری سرودی میسرایم
با حسرتِ پروازِ آن مرغ خوشآهنگ
او میسراید تا فضای صبحدم را
هر لحظه رنگینتر کند با هر ترانه
من میسرایم تا نمیرم تا بمانم
بر ما چنین رفتهست فرمان زمانه
#فریدون_مشیری
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🌲برای مردی که می توانست یک بلوط باشد!
#حسین_پناهی:
در مورد حسین پناهی بیشتر مردم قضاوتی همدلانه دارند. چیزی شبیه همان لحن مظلومانه صدایش یا معصومیتی که در چشم ها و چروک های صورت روستایی اش پنهان بود. چطور یک نفر می توانست این همه مظلوم باشد و بعد بمیرد؟
طبع لطیفی داشت. بیشتر شبیه شعری از نیما بود. آدمی که نام مادرش «ماه کنیز» باشد احتمالاً می تواند مثل حسین پناهی تبدیل به یک لطافت محض و رازآلود شود. چیزی شبیه بوی کنُده بلوطی در زاگرس - زادگاهش- که در آتش می سوزد، یا مه جنگل های شمال.
در شناسنامه اش تولد او را ۱۳۳۵ در دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه در استان کهگیلویه و بویراحمد قید کرده بودند اما پس از مرگ و کالبدشکافی و آزمایش DNA مشخص شد چهارسال جوانتر بود. متولد ۱۳۳۹. پزشک های بیچاره چقدر تلاش کردند تا رازهای تو را کشف کنند؟ زیر آن پوست آفتاب سوخته، لای آن ابروهای پرپشت و در آن لبخندهای گُنگ دیگر چه پنهان داشتی که هیچوقت فاش مان نشد؟
نوشته اند که پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیتالله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگیاش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد تا اینکه زنی برای پرسش مسئلهای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟
حسین با وجود اینکه میدانست روغن نجس است (روغن محلی معمولاً در تابستان از حرارت دادن کره به دست میآید و در هوای آزاد و با توجه به گرم بودن هوا در تابستان روغن همیشه به صورت مایع است)، ولی این را هم میدانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانوادهاش را باید تأمین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آن را دربیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.
بعد از این اتفاق بود که حسین علیرغم فشارهای اطرافیان نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.
حتی اگر افسانه باشد با روح و روان آن بازیگر- شاعر پریشان احوال روزگار ما جور در می آمد. در تهران بازیگری و نمایشنامه نویسی خواند و سر از «محله بهداشت» در آورد. وقتی نمایش «دو مرغابی در مه» که خودش نوشت و کارگردانی کرد از تلویزیون پخش شد خیلی ها شیفته اش شدند.
کشور داشت پوست می انداخت. دوران تلخ و سختی بود و شاید در آن روزگار که همه در آرزوی «بار دگر روزگار چون شکر آید» بودند مردم نیاز داشتند که یک نفر با روحی کودکانه، اندامی ظریف و شکننده و طنزی که گرچه گزنده بود اما تلخ نمی شد بیاید و دل هایشان را فتح کند. فیلم بازی کند، تئاتر ببرد روی صحنه، شعر بگوید ...
بسیاری او را با شعرهایش می شناسند. با کتاب های شعر لاغری که دهها بار تجدید چاپ شدند. هنوز هم آن صدای خش دار و زخمی اش یادمان مانده است وقتی که می خواند:
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم...
📽 برای مردی که هیچکس آخرش نفهمید چرا این همه دوست داشت نقش آدم های پریشان احوال، سرگشته و دل زده از دنیا را بازی کند، مرگ در رختخواب کسالت بار بود انگار. دخترش «آنا» ساعت ۱۰ شب شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۳ در خانهاش واقع در خیابان جهانآرا_جایی که به نظر تنها زندگی می کرد- پیکرش را پیدا کرد.
سه روز قبل تر با «سینا» پسرش تلفنی حرف زده بود. آخرین مکالمه... پزشکی قانونی علت مرگ را «ایست قلبی» تشخیص داد اما هیچکس خبردار نشد که چرا قلب مردی که «بی آزاری» انگار آئین اش بود، باید «ایست» کند؟!
او را در سوق زادگاهش به خاک سپردند. خودش وصیت کرده بود کنار «ماه کنیز» او را در خاک بکارند. شاید آنجا کنار بلوط ها، وقتی بختیاری ها آواز می خوانند دوباره جوانه بزند، سبز شود، سر از خاک بیرون بیاورد و با همان صدایش بخواند:
چه مهمانان بی دردسری هستند مُردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت...
روحت در آرامش حسین پناهی عزیز ... مردی که می توانستی در قامت یک بلوط به دنیا بیایی، جوانه بزنی، تبر بخوری، ناله کنی، سایه ببخشی و ... آرام آرام در خودت بسوزی، خاکستر شوی و باد با خاکستر تو عاشق شود... شاعر شود...
#احسان_محمدی
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
#حسین_پناهی:
در مورد حسین پناهی بیشتر مردم قضاوتی همدلانه دارند. چیزی شبیه همان لحن مظلومانه صدایش یا معصومیتی که در چشم ها و چروک های صورت روستایی اش پنهان بود. چطور یک نفر می توانست این همه مظلوم باشد و بعد بمیرد؟
طبع لطیفی داشت. بیشتر شبیه شعری از نیما بود. آدمی که نام مادرش «ماه کنیز» باشد احتمالاً می تواند مثل حسین پناهی تبدیل به یک لطافت محض و رازآلود شود. چیزی شبیه بوی کنُده بلوطی در زاگرس - زادگاهش- که در آتش می سوزد، یا مه جنگل های شمال.
در شناسنامه اش تولد او را ۱۳۳۵ در دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه در استان کهگیلویه و بویراحمد قید کرده بودند اما پس از مرگ و کالبدشکافی و آزمایش DNA مشخص شد چهارسال جوانتر بود. متولد ۱۳۳۹. پزشک های بیچاره چقدر تلاش کردند تا رازهای تو را کشف کنند؟ زیر آن پوست آفتاب سوخته، لای آن ابروهای پرپشت و در آن لبخندهای گُنگ دیگر چه پنهان داشتی که هیچوقت فاش مان نشد؟
نوشته اند که پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیتالله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگیاش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد تا اینکه زنی برای پرسش مسئلهای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟
حسین با وجود اینکه میدانست روغن نجس است (روغن محلی معمولاً در تابستان از حرارت دادن کره به دست میآید و در هوای آزاد و با توجه به گرم بودن هوا در تابستان روغن همیشه به صورت مایع است)، ولی این را هم میدانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانوادهاش را باید تأمین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آن را دربیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.
بعد از این اتفاق بود که حسین علیرغم فشارهای اطرافیان نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.
حتی اگر افسانه باشد با روح و روان آن بازیگر- شاعر پریشان احوال روزگار ما جور در می آمد. در تهران بازیگری و نمایشنامه نویسی خواند و سر از «محله بهداشت» در آورد. وقتی نمایش «دو مرغابی در مه» که خودش نوشت و کارگردانی کرد از تلویزیون پخش شد خیلی ها شیفته اش شدند.
کشور داشت پوست می انداخت. دوران تلخ و سختی بود و شاید در آن روزگار که همه در آرزوی «بار دگر روزگار چون شکر آید» بودند مردم نیاز داشتند که یک نفر با روحی کودکانه، اندامی ظریف و شکننده و طنزی که گرچه گزنده بود اما تلخ نمی شد بیاید و دل هایشان را فتح کند. فیلم بازی کند، تئاتر ببرد روی صحنه، شعر بگوید ...
بسیاری او را با شعرهایش می شناسند. با کتاب های شعر لاغری که دهها بار تجدید چاپ شدند. هنوز هم آن صدای خش دار و زخمی اش یادمان مانده است وقتی که می خواند:
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم...
📽 برای مردی که هیچکس آخرش نفهمید چرا این همه دوست داشت نقش آدم های پریشان احوال، سرگشته و دل زده از دنیا را بازی کند، مرگ در رختخواب کسالت بار بود انگار. دخترش «آنا» ساعت ۱۰ شب شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۳ در خانهاش واقع در خیابان جهانآرا_جایی که به نظر تنها زندگی می کرد- پیکرش را پیدا کرد.
سه روز قبل تر با «سینا» پسرش تلفنی حرف زده بود. آخرین مکالمه... پزشکی قانونی علت مرگ را «ایست قلبی» تشخیص داد اما هیچکس خبردار نشد که چرا قلب مردی که «بی آزاری» انگار آئین اش بود، باید «ایست» کند؟!
او را در سوق زادگاهش به خاک سپردند. خودش وصیت کرده بود کنار «ماه کنیز» او را در خاک بکارند. شاید آنجا کنار بلوط ها، وقتی بختیاری ها آواز می خوانند دوباره جوانه بزند، سبز شود، سر از خاک بیرون بیاورد و با همان صدایش بخواند:
چه مهمانان بی دردسری هستند مُردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت...
روحت در آرامش حسین پناهی عزیز ... مردی که می توانستی در قامت یک بلوط به دنیا بیایی، جوانه بزنی، تبر بخوری، ناله کنی، سایه ببخشی و ... آرام آرام در خودت بسوزی، خاکستر شوی و باد با خاکستر تو عاشق شود... شاعر شود...
#احسان_محمدی
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
#روز_خبرنگار
🔸قلم زبان خدا است، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی را توتمی است،
و قلم توتم من است.
و قلم توتم ما است.
🌺🌺
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🔸قلم زبان خدا است، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی را توتمی است،
و قلم توتم من است.
و قلم توتم ما است.
🌺🌺
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#خیام
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
" و او گفت جهان میچرخد و میچرخد
تا چرخشی به کام تو باشد
تمام خاستههای تو در زیر عبای جهان است
در لنگ دامن دایرهوار جهان "
💜
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
" و او گفت جهان میچرخد و میچرخد
تا چرخشی به کام تو باشد
تمام خاستههای تو در زیر عبای جهان است
در لنگ دامن دایرهوار جهان "
💜
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ماه بیگم جیرفتی سال ۱۳۲۳ عاشق پسر عمویش می شود ولی هرگز به هم نمی رسند و پسر عمویش روستایشان را ترک می کند ودیگر هرگز باز نمی گردد.
بعد از ۷۰ سال ماه بیگم هنوز برایش شعر می خواند و از عمق وجودش می گرید .
اشهد ان الحب مثل الموت
گواهی می دهم عشق مثل مرگ است 😔
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
بعد از ۷۰ سال ماه بیگم هنوز برایش شعر می خواند و از عمق وجودش می گرید .
اشهد ان الحب مثل الموت
گواهی می دهم عشق مثل مرگ است 😔
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme