پند شاهنامه
بکوشید تا رنج ها کم کنید
دل غمگنان، شاد و خرم کنید
که گیتی نماند و نماند به کس
بی آزاری و داد، جویید و بس
بدین عهد ما شادمانی کنید
ابر کهتران مهربانی کنید
چو شادی بکاهی، بکاهد روان
خرد گردد اندر میان، ناتوان
#سرای_چامه
بکوشید تا رنج ها کم کنید
دل غمگنان، شاد و خرم کنید
که گیتی نماند و نماند به کس
بی آزاری و داد، جویید و بس
بدین عهد ما شادمانی کنید
ابر کهتران مهربانی کنید
چو شادی بکاهی، بکاهد روان
خرد گردد اندر میان، ناتوان
#سرای_چامه
👍1
هر روز از خواب بیدار می شوم
می بینم هنوز امروز است
فردا نیامده
پس فردا واژه ای بیش نیست
هر چه هست امروز است...☕️
#سرای_چامه
می بینم هنوز امروز است
فردا نیامده
پس فردا واژه ای بیش نیست
هر چه هست امروز است...☕️
#سرای_چامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#لذت_صدا
"روزهای بی قرار"
#علیرضا_قربانی
#سرای_چامه
پناه میبرم به خدا از اینکه از جاهلان باشم
بقره/ ۶۷
من هیچچیز اگر بلد نباشم، قصه بلدم. قصه میگویم. قصه میسازم. قصه میخوانم.
قصهی خوبی که پایان خوش دارد و هیچ مادربزرگی برای بیقراریهای نوهاش تعریف نکرده است. قصهی خوب من باش.
منی که این روزها آنقدر هوا و پنجره و بال کم میآورم که تمام بغضهای دریانشدهام، از گلویم بالا میآیند. اشک نمیشوند و خفهام میکنند. قصه باش عزیزم.
من با قصه و به غصه زندهام.
حرف نزنیام اگر، میمّیرم.
حرف نزنیام اگر توی بازار شلوغ این شهر گم میشوم.
این شهر کسی را ندارد که من را پیدا کند. کسی که پهنای شانههایش خانهام باشد.
من خانه ندارم خدایم. قصه هم ندارم و هیچ کلاغی که برایت خبر بیاورد که هنوز به خانه نرسیدهام.
من چرا نمیرسم.؟؟؟؟
کجای قصه دستانداز دارد. کجای راه را اشتباه رفتهام و تو کجای این بیقراریها به انتظارم ننشستهای؟
چرا نمیرسم خوبِ من
قصه باش عزیزِ دورم..
"روزهای بی قرار"
#علیرضا_قربانی
#سرای_چامه
پناه میبرم به خدا از اینکه از جاهلان باشم
بقره/ ۶۷
من هیچچیز اگر بلد نباشم، قصه بلدم. قصه میگویم. قصه میسازم. قصه میخوانم.
قصهی خوبی که پایان خوش دارد و هیچ مادربزرگی برای بیقراریهای نوهاش تعریف نکرده است. قصهی خوب من باش.
منی که این روزها آنقدر هوا و پنجره و بال کم میآورم که تمام بغضهای دریانشدهام، از گلویم بالا میآیند. اشک نمیشوند و خفهام میکنند. قصه باش عزیزم.
من با قصه و به غصه زندهام.
حرف نزنیام اگر، میمّیرم.
حرف نزنیام اگر توی بازار شلوغ این شهر گم میشوم.
این شهر کسی را ندارد که من را پیدا کند. کسی که پهنای شانههایش خانهام باشد.
من خانه ندارم خدایم. قصه هم ندارم و هیچ کلاغی که برایت خبر بیاورد که هنوز به خانه نرسیدهام.
من چرا نمیرسم.؟؟؟؟
کجای قصه دستانداز دارد. کجای راه را اشتباه رفتهام و تو کجای این بیقراریها به انتظارم ننشستهای؟
چرا نمیرسم خوبِ من
قصه باش عزیزِ دورم..
#بریدهای_از_یک_کتاب
از شیخ #ابوالحسن_خرقانی، پرسیدند که جوانمردی چیست؟
پاسخ داد: «ترک آزار»
پرسیدند تا چه حد؟
گفت: «تا آن گه که برادری دستهای گندنا (سبزی خوردن) خریده باشد و تو (همینقدر) او را گویی که این را گران خریدهای، آزار وی کرده باشی.»
و باز ای داد
#سرای_چامه
از شیخ #ابوالحسن_خرقانی، پرسیدند که جوانمردی چیست؟
پاسخ داد: «ترک آزار»
پرسیدند تا چه حد؟
گفت: «تا آن گه که برادری دستهای گندنا (سبزی خوردن) خریده باشد و تو (همینقدر) او را گویی که این را گران خریدهای، آزار وی کرده باشی.»
و باز ای داد
#سرای_چامه
📝
خیلی خوشحال بودم...بعد از مدت ها قرار بود پدربزرگ و مادربزرگم از شهرستان به خانه ی ما بیایند...
آن شب را تا صبح نخوابیدم ...
به ماه نگاه می کردم و دلم خورشید می خواست...
دلم صبح فردا را می خواست...
به مراد دلم رسیدم...صدای زنگ خانه که آمد از جایم پریدم و پله ها را دو تا یکی کردم تا زودتر آن ها را ببینم...دیگر نمی توانستم حتی ثانیه ای بیشتر برای دیدنشان صبر کنم...ولی...ولی پایم گیر کرد به پله و افتادم... دست شکسته وبال گردنم شد...
عجله کردم... بعد از مدت ها صبر، لحظه ی آخر عجله کردم...
تمام آن یک هفته ای که پدر بزرگ و مادربزرگ خانه ی ما بودند دست شکسته ام مثل آینه ی دق جلوی چشم هایم بود...نه می توانستم با پدربزرگ مچ بیندازم و نه با دست شکسته با مادربزرگ به خرید بروم...
روزهایی که مدت ها منتظر رسیدنشان بودم، حالا به آن روزها رسیده بودم ولی انگار نه انگار...
تمام مدت حسرت همان چند لحظه را می خوردم...همان پله های لعنتی...
می دانم گاهی وقت ها صبر کردن به قیمت نابودی همه ی عمر انسان تمام می شود اما عجله کردن فقط کار را خراب تر می کند.
فقط باعث می شود در یک قدمی هدفمان به زمین بخوریم ...
حقیقت این است که اگر مدت ها برای رسیدن به کسی، به چیزی صبوری کنیم اما لحظه ی رسیدن عجول باشیم شاید برای همیشه آن را از دست بدهیم... یا وقتی به دستشان آوردیم نتوانیم از بودنشان ؛ از داشتنشان لذت ببریم...
همیشه پله ها را دو تا یکی کردن برای رسیدن جواب نمی دهد...گاهی باید ایستاد تا هدفمان از پله ها بالا بیاید...
👤 #حسین_حائریان
💟 #سرای_چامه
خیلی خوشحال بودم...بعد از مدت ها قرار بود پدربزرگ و مادربزرگم از شهرستان به خانه ی ما بیایند...
آن شب را تا صبح نخوابیدم ...
به ماه نگاه می کردم و دلم خورشید می خواست...
دلم صبح فردا را می خواست...
به مراد دلم رسیدم...صدای زنگ خانه که آمد از جایم پریدم و پله ها را دو تا یکی کردم تا زودتر آن ها را ببینم...دیگر نمی توانستم حتی ثانیه ای بیشتر برای دیدنشان صبر کنم...ولی...ولی پایم گیر کرد به پله و افتادم... دست شکسته وبال گردنم شد...
عجله کردم... بعد از مدت ها صبر، لحظه ی آخر عجله کردم...
تمام آن یک هفته ای که پدر بزرگ و مادربزرگ خانه ی ما بودند دست شکسته ام مثل آینه ی دق جلوی چشم هایم بود...نه می توانستم با پدربزرگ مچ بیندازم و نه با دست شکسته با مادربزرگ به خرید بروم...
روزهایی که مدت ها منتظر رسیدنشان بودم، حالا به آن روزها رسیده بودم ولی انگار نه انگار...
تمام مدت حسرت همان چند لحظه را می خوردم...همان پله های لعنتی...
می دانم گاهی وقت ها صبر کردن به قیمت نابودی همه ی عمر انسان تمام می شود اما عجله کردن فقط کار را خراب تر می کند.
فقط باعث می شود در یک قدمی هدفمان به زمین بخوریم ...
حقیقت این است که اگر مدت ها برای رسیدن به کسی، به چیزی صبوری کنیم اما لحظه ی رسیدن عجول باشیم شاید برای همیشه آن را از دست بدهیم... یا وقتی به دستشان آوردیم نتوانیم از بودنشان ؛ از داشتنشان لذت ببریم...
همیشه پله ها را دو تا یکی کردن برای رسیدن جواب نمی دهد...گاهی باید ایستاد تا هدفمان از پله ها بالا بیاید...
👤 #حسین_حائریان
💟 #سرای_چامه
چهل_نامه_کوتاه_به_همسرم_نادر_ابراهیمی.pdf
292.4 KB
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
سلوک - محمود دولت آبادی.pdf
3 MB
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
••✦✾🌸✾✦••
” خدايا اگر ما بد كنيم،
تو را بنده های خوب بسيار است
اما اگر تو ما را مدارا نكنی،
ما را خدای ديگری نيست. “
╭┅─── ❀ ───┅╮
✨#سرای_چامه ✨
╰┅─── ❀ ───┅╯
” خدايا اگر ما بد كنيم،
تو را بنده های خوب بسيار است
اما اگر تو ما را مدارا نكنی،
ما را خدای ديگری نيست. “
╭┅─── ❀ ───┅╮
✨#سرای_چامه ✨
╰┅─── ❀ ───┅╯
••✦✾🌸✾✦••
” گاهی خودت را هرس کن
شاخههای اضافیت را بزن
فکرت را سبک کن، تا رشد کنی ، جوانه بزنی، مسیر زندگیت را آنگونه که دوست داری رسم کن. “
╭┅─── ❀ ───┅╮
#سرای_چامه✨
╰┅─── ❀ ───┅╯
” گاهی خودت را هرس کن
شاخههای اضافیت را بزن
فکرت را سبک کن، تا رشد کنی ، جوانه بزنی، مسیر زندگیت را آنگونه که دوست داری رسم کن. “
╭┅─── ❀ ───┅╮
#سرای_چامه✨
╰┅─── ❀ ───┅╯
••✦✾🌸✾✦••
” کوچک كه بودم فکر میکردم آدمها چقدر بزرگاند و میترسيدم!
بزرگ که شدم دیدم بعضی از آدمها چقدر کوچکاند و بیشتر ترسیدم! “
╭┅─── ❀ ───┅╮
✨#سرای_چامه ✨
╰┅─── ❀ ───┅╯
” کوچک كه بودم فکر میکردم آدمها چقدر بزرگاند و میترسيدم!
بزرگ که شدم دیدم بعضی از آدمها چقدر کوچکاند و بیشتر ترسیدم! “
╭┅─── ❀ ───┅╮
✨#سرای_چامه ✨
╰┅─── ❀ ───┅╯
••✦✾🌸✾✦••
”قسم به اُمیدی که میروید از جای بریدگی زخم در تن...“
╭┅─── ❀ ───┅╮
✨#سرای_چامه ✨
╰┅─── ❀ ───┅╯
”قسم به اُمیدی که میروید از جای بریدگی زخم در تن...“
╭┅─── ❀ ───┅╮
✨#سرای_چامه ✨
╰┅─── ❀ ───┅╯
دلا چه دیده فروبستهای؟ سپیده دمید...
سری برآر، که خوش عالمیست عالم صبح
#طالب_آملی
صبحتون دلنواز
#سرای_چامه
سری برآر، که خوش عالمیست عالم صبح
#طالب_آملی
صبحتون دلنواز
#سرای_چامه