This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
قبول نداری خیلی معرکه است که از شر همه چی و همه کس خلاص شوی و بروی جایی که هیچکس تو را نشناسد؟ گاهی دلم میخواهد همین کار را بکنم.
📚از #کتاب چوب نروژی | نوشتهی #هاروکی_موراکامی
https://t.me/httpsCAme
📚از #کتاب چوب نروژی | نوشتهی #هاروکی_موراکامی
https://t.me/httpsCAme
اولین فاتح اورست پس از اولین تلاش ناموفقش برای صعود به اورست رو به اورست چنین گفت : من برمیگردم و تو رو فتح میکنم! تو یه کوهی و نمی تونی رشد کنی اما من یه آدمم و می تونم!
شاد و پیروز باشید 🌹
https://t.me/httpsCAme
شاد و پیروز باشید 🌹
https://t.me/httpsCAme
🟣 داستان #پادشاهی_فریدون
🟢 قسمت اول
#شاهنامه_فردوسی
فریدون فرزند ابتين و فرانک به گاه زاده شدن کودکی بود بس خوبروی و به اندام درست و درشت. از همان دوران نوباوگی فر ایزدی از چهره و سیمای او می تابید. شکوه جمشیدی و فر کیانی اش چشم ها خیره می داشت. پیشگویان و ستاره شناسان او را «گَوکُش» یعنی پهلوان کش می نامیدند و او را دلاوری یگانه میدانستند. ضحاک مار دوش چنانکه پیشتر گفتیم سالیان سال بود در تکاپوی یافتن آبتین و فرانک می گردید چرا که دانسته بود فریدون از وجود این دو بر خواهد آمد. او مزدورانی به سرزمین پهناور ایران و هند و چین گسیل داشت تا آنان را بیابند. آبتین و فرانک نیز با چهره ای دیگر گونه و پوشش ناهمگن با ایرانیان از شهری و روستایی و سرزمینی به دیگر جای میکوچیدند تا که در گریز جایی از سوی جاسوسان ضحاک شناسایی شده و با یورش دژخیمان ضحاک دستگیر شدند. در گیر و دار کشاندن آبتین به کاخ ضحاک، فرانک مجالی یافت و به همراه فرزندش فریدون گریخت و از پس چندی رهسپاری به مرغزاری رسید. بر اثر ناله و شیون اوی دشتبان آمد و حال پرسید فرانک ماجرا بگفت و از دشتبان خواستار پذیرفتن کودک برای پروریدن شد. آن نیکمرد پذیرفت و گفت: « آنچه از اسپان و گوسپندان بدین دشت باشد همه شما راست.» پس سه سال با شیر گاوی موسوم به «برمایه» فریدون بپرورید تا کودک چون نهالی برآمد و ستخوان محکم کرد. فرانک از پس این سه سال همچنان بیم جان فریدون داشت و بدین سال ها دریافته بود که مردان سیه دل ضحاک آبتین را به ناجوانمردی کشته و مغز سرش خوراک ماران دوش ضحاک کرده بودند.
پس به نزد دشتبان شد و گفت: «ای بزرگ برادرا، ایزد پاک الهام کردست مرا که برگیر فرزندت و از این دیار برو. من نیز خواهم که نخست بر البرزکوه روم، پس آنگه ره هندوستان گیرم.
ادامه دارد•••
سرای چامه🌸🍃
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🟢 قسمت اول
#شاهنامه_فردوسی
فریدون فرزند ابتين و فرانک به گاه زاده شدن کودکی بود بس خوبروی و به اندام درست و درشت. از همان دوران نوباوگی فر ایزدی از چهره و سیمای او می تابید. شکوه جمشیدی و فر کیانی اش چشم ها خیره می داشت. پیشگویان و ستاره شناسان او را «گَوکُش» یعنی پهلوان کش می نامیدند و او را دلاوری یگانه میدانستند. ضحاک مار دوش چنانکه پیشتر گفتیم سالیان سال بود در تکاپوی یافتن آبتین و فرانک می گردید چرا که دانسته بود فریدون از وجود این دو بر خواهد آمد. او مزدورانی به سرزمین پهناور ایران و هند و چین گسیل داشت تا آنان را بیابند. آبتین و فرانک نیز با چهره ای دیگر گونه و پوشش ناهمگن با ایرانیان از شهری و روستایی و سرزمینی به دیگر جای میکوچیدند تا که در گریز جایی از سوی جاسوسان ضحاک شناسایی شده و با یورش دژخیمان ضحاک دستگیر شدند. در گیر و دار کشاندن آبتین به کاخ ضحاک، فرانک مجالی یافت و به همراه فرزندش فریدون گریخت و از پس چندی رهسپاری به مرغزاری رسید. بر اثر ناله و شیون اوی دشتبان آمد و حال پرسید فرانک ماجرا بگفت و از دشتبان خواستار پذیرفتن کودک برای پروریدن شد. آن نیکمرد پذیرفت و گفت: « آنچه از اسپان و گوسپندان بدین دشت باشد همه شما راست.» پس سه سال با شیر گاوی موسوم به «برمایه» فریدون بپرورید تا کودک چون نهالی برآمد و ستخوان محکم کرد. فرانک از پس این سه سال همچنان بیم جان فریدون داشت و بدین سال ها دریافته بود که مردان سیه دل ضحاک آبتین را به ناجوانمردی کشته و مغز سرش خوراک ماران دوش ضحاک کرده بودند.
پس به نزد دشتبان شد و گفت: «ای بزرگ برادرا، ایزد پاک الهام کردست مرا که برگیر فرزندت و از این دیار برو. من نیز خواهم که نخست بر البرزکوه روم، پس آنگه ره هندوستان گیرم.
ادامه دارد•••
سرای چامه🌸🍃
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
داستان: #پادشاهی_فریدون
🟣 قسمت دوم
#شاهنامه_فردوسی
پس به نزد دشتبان شد و گفت: «ای بزرگ برادرا، ایزد پاک الهام کردست مرا که برگیر فرزندت و از این دیار برو. من نیز خواهم که نخست در البرزکوه روم، پس آنگه ره هندوستان گیرم.
دشتبان هم که بیم جان فریدون داشت و او را بسان فرزند خویش می دانست و فر ایزدی او دریافته بود با دریغ و درد کوچ دیگر بار مادر و فرزند پذیرفت که رهایی و نجات هردوان، بدین کار می دید.
چنین شد که فرانک، آن یار بدرود کرد و راه البرز کوه پیش گرفت همره فریدون، بر بلندای کوه غاری بود که پیری دانا و روشن دل اندر آن می زیست. فرانک به نزد او شد و ماجرا کرد و گفت: «این فرزند، امانت یزدان پاک است اندر میان ما و او را فر ایزدی است. او باید که ببالد و چون زمان اش فرا رسد بر ضحاک سیه دل مار دوش که خونجوانان ما بر زمین ریزد بشورد. او کشنده ضحاک اهرمن خو، رهایی بخش مردمان ایران زمین است.»
آن پیر پارسا سرپرستی فریدون را پیمان کرد با فرانک، از پس سالیانی دیگربار جاسوسان سیه دل آگاهی یافتند نوباوهای درشتناک و تندرست با این نشانها که اندام بر می کشیده به نزد دشتبانی بوده است. او را جستند و به زیر شکنجه داشتندش تا گوید فرانک و فریدون، کدام سوی رهسپار گردیده اند. دشتبان سخن نگفت اندر شکنجه گاه و دلیرانه لب فرو بست. پس بکشتندش. جایگه فرانک و فریدون نیز به آتش کشیده شد، لیک یزدان پاک آنان رهانیده بود از کید دشمنان. شانزده بهار بر فریدون گذشته بود کز فراز کوه فرود آمد. اندرین شانزده بهار وی آموزش ها یافته به نیکویی از آن پیر. و اینک گاه آن بود که در میان مردمان پرورشی دیگر یابد. نزد مادر شد و از پس دستبوسی گفت: «مرا پدر کیست؟»
فرانک به تلخی گریست و از آبتین یاد آورد به اندوه، و داستان بردن او به کشتنگاه و مغزش خوراک ماران كتف ضحاک شدن برشمرد و افزود که تو فرزند آبتینی و نبيرة تهمورس دیوبند.
فریدون فریاد خشم بر جگر خسته بست و رفت تا به خونخواهی پدر بالای بلند راست کند و ایران و ایرانی از ستم ضحاک تازی برهاند. از دیگر سو ضحاک مار دوش که سخنان موبد خوابگزار در او گوشش می پیچید چشم خیره بر دروازه اسپرلوس داشت که کدامین گاه مردمان رنجدیده زنجیر ستم او خواهند گسست و یورش خواهند آورد از برای دادخواهی.
ادامه دارد•••🌸🍃
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🟣 قسمت دوم
#شاهنامه_فردوسی
پس به نزد دشتبان شد و گفت: «ای بزرگ برادرا، ایزد پاک الهام کردست مرا که برگیر فرزندت و از این دیار برو. من نیز خواهم که نخست در البرزکوه روم، پس آنگه ره هندوستان گیرم.
دشتبان هم که بیم جان فریدون داشت و او را بسان فرزند خویش می دانست و فر ایزدی او دریافته بود با دریغ و درد کوچ دیگر بار مادر و فرزند پذیرفت که رهایی و نجات هردوان، بدین کار می دید.
چنین شد که فرانک، آن یار بدرود کرد و راه البرز کوه پیش گرفت همره فریدون، بر بلندای کوه غاری بود که پیری دانا و روشن دل اندر آن می زیست. فرانک به نزد او شد و ماجرا کرد و گفت: «این فرزند، امانت یزدان پاک است اندر میان ما و او را فر ایزدی است. او باید که ببالد و چون زمان اش فرا رسد بر ضحاک سیه دل مار دوش که خونجوانان ما بر زمین ریزد بشورد. او کشنده ضحاک اهرمن خو، رهایی بخش مردمان ایران زمین است.»
آن پیر پارسا سرپرستی فریدون را پیمان کرد با فرانک، از پس سالیانی دیگربار جاسوسان سیه دل آگاهی یافتند نوباوهای درشتناک و تندرست با این نشانها که اندام بر می کشیده به نزد دشتبانی بوده است. او را جستند و به زیر شکنجه داشتندش تا گوید فرانک و فریدون، کدام سوی رهسپار گردیده اند. دشتبان سخن نگفت اندر شکنجه گاه و دلیرانه لب فرو بست. پس بکشتندش. جایگه فرانک و فریدون نیز به آتش کشیده شد، لیک یزدان پاک آنان رهانیده بود از کید دشمنان. شانزده بهار بر فریدون گذشته بود کز فراز کوه فرود آمد. اندرین شانزده بهار وی آموزش ها یافته به نیکویی از آن پیر. و اینک گاه آن بود که در میان مردمان پرورشی دیگر یابد. نزد مادر شد و از پس دستبوسی گفت: «مرا پدر کیست؟»
فرانک به تلخی گریست و از آبتین یاد آورد به اندوه، و داستان بردن او به کشتنگاه و مغزش خوراک ماران كتف ضحاک شدن برشمرد و افزود که تو فرزند آبتینی و نبيرة تهمورس دیوبند.
فریدون فریاد خشم بر جگر خسته بست و رفت تا به خونخواهی پدر بالای بلند راست کند و ایران و ایرانی از ستم ضحاک تازی برهاند. از دیگر سو ضحاک مار دوش که سخنان موبد خوابگزار در او گوشش می پیچید چشم خیره بر دروازه اسپرلوس داشت که کدامین گاه مردمان رنجدیده زنجیر ستم او خواهند گسست و یورش خواهند آورد از برای دادخواهی.
ادامه دارد•••🌸🍃
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
#خواجوی_کرمانی
جـــــــــــانِ هر زنده دلی
زندهِ به جـــــــــــانِ دگر است
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
جـــــــــــانِ هر زنده دلی
زندهِ به جـــــــــــانِ دگر است
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ابوسعید ابوالخیر را گفتند:
فلانی قادر است پرواز کند،
گفت:این که مهم نیست،مگس هم میپرد
گفتند فلانی را چه میگویی که روی آب راه میرود؟
گفت: اهمیتی ندارد،تکه ای چوب نیز همین کار را میکند.
گفتند پس از نظر تو شاهکار چیست؟
گفت:
اینکه در میان مردم زندگی کنی ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنی،دروغ نگویی،کلک نزنی و سو استفاده نکنی و کسی را از خود نرنجانی.
این شاهکار است...
https://t.me/httpsCAme
فلانی قادر است پرواز کند،
گفت:این که مهم نیست،مگس هم میپرد
گفتند فلانی را چه میگویی که روی آب راه میرود؟
گفت: اهمیتی ندارد،تکه ای چوب نیز همین کار را میکند.
گفتند پس از نظر تو شاهکار چیست؟
گفت:
اینکه در میان مردم زندگی کنی ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنی،دروغ نگویی،کلک نزنی و سو استفاده نکنی و کسی را از خود نرنجانی.
این شاهکار است...
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
غمگینی هم زیباست شک نکنید
#سرای_چامه
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
#سرای_چامه
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
خورشید آرزو
همایون شجریان
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#حضرت_عشق
بي همگان به سر شود بي تو به سر نمي شود
داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نمي شود
ديده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بي تو به سر نمي شود
جان ز تو جوش مي کند دل ز تو نوش مي کند
عقل خروش مي کند بي تو به سر نمي شود
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
بي همگان به سر شود بي تو به سر نمي شود
داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نمي شود
ديده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بي تو به سر نمي شود
جان ز تو جوش مي کند دل ز تو نوش مي کند
عقل خروش مي کند بي تو به سر نمي شود
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
داستان: #پادشاهی_فریدون
🟣 قسمت سوم
#شاهنامه_فردوسی
چاره را، بزرگان کشور خواست تا نبشته ای فراهم آرند و همه پای آن گواهی دهند که ضحاک پادشهی دادگر و نیکخوست.
بسیارانی از بیم جان، این دروغ نامه مهر کردند. گاهی که ضحاک دستینه گرد می آورد، خروشی برآمد و هیاهویی در گرفت و نگهبانان راه بر پیری درشت اندام و فراخ كتف که چرمینه آهنگران در پیش سینه داشت بستند. ضحاک از این صداها هراسی یافت اندر دل. پرسان شد که چه خبر است؟ سالار نگهبانان گفت: مردی آهنگر است که قصد آشوب دارد و راه بر او بستیم. ضحاک فرمان کرد تا آن پیر را به نزد وی آورند و چون آمد او را گفت: «ای پیر که هستی و چه می خواهی؟»
آن پیر به خشم اندر گفت: «ای ضحاک: این منم کاوه آهنگر که به دادخواهی آمده ام.» ضحاک گفت: «بر گوی چه ستمی رفته ست بر تو؟»
کاوه آهنگر خروشید: «ای ضحاک تو شاهی یا اژدها که جوانان این سرزمین به کشتنگاه بری؟ همه پسران مرا کشتند و مغز سرشان خوراک ماران کتف کردند. اینک مرا یک پسر بیش نمانده و امروز او را نیز برای کشتن آوریده اند. خواهم که از جان آخرین فرزندم در گذری؟!» ضحاک تدبیر کرد که باز پس دادن فرزند کاوه آهنگر او را بهره بیشتر رسائد. پس فرمان کرد به آزادی اوی و کاوه را گفت: «اینک که دادگری ما دیدی، بیا و مهر و دستینه پای این گواهی بگذار!» کاوه پیش رفت و طومار را در نگریست. پس تمام آن پاره پاره و مچاله کرد و بر سینه زمین ریخت و فریاد برآورد: هرگز چنین نکنم و ستمکار را یاریگر نباشم. پس چون بادی توفنده از نزد ضحاک بیرون شد. در بیرون کاخ دید مردمان جوان باخته و ستم کشیده را که در ایستاده اند و دلاوری کاوه را ستاینده اند. کاوه آهنگر بی درنگی چرمینه پیشبند خویش از تن به در آورد و بر سر چوبی زد و فریاد برآورد: آنک درفش ستم دیدگان و خروشندگان بر بیداد.
هلهله در مردم افتاد. آن گروه به سویی روان شد که جایگه فریدون بود و هر دم بر شمار آنان می افزود. پس جوانانی که با خردمندی و تدبیر ارمانک و گرمانک از مرگ رسته بودند و اندر دشت با پوشش شبانی میزیستند تا روز خیزش در رسد نیز به مردم و موج خروشان آنان پیوسته و روی به سوی جایگه فریدون نهادند. فریدون چون مردم برخاسته دید دانست که روز خونخواهی در رسیده است، پس به نزد مادر شتافت، دست او بوسید و پروانه خواست از برای رهبری مردمان و کین خواهی پدر. فرانک ورا ستود و به ایزد توانا سپردش و دو برادر مهترش «کیانوش» و «شادکام» را نیز همراه کرد.
ادامه دارد•••
#سرای_چامه
🟣 قسمت سوم
#شاهنامه_فردوسی
چاره را، بزرگان کشور خواست تا نبشته ای فراهم آرند و همه پای آن گواهی دهند که ضحاک پادشهی دادگر و نیکخوست.
بسیارانی از بیم جان، این دروغ نامه مهر کردند. گاهی که ضحاک دستینه گرد می آورد، خروشی برآمد و هیاهویی در گرفت و نگهبانان راه بر پیری درشت اندام و فراخ كتف که چرمینه آهنگران در پیش سینه داشت بستند. ضحاک از این صداها هراسی یافت اندر دل. پرسان شد که چه خبر است؟ سالار نگهبانان گفت: مردی آهنگر است که قصد آشوب دارد و راه بر او بستیم. ضحاک فرمان کرد تا آن پیر را به نزد وی آورند و چون آمد او را گفت: «ای پیر که هستی و چه می خواهی؟»
آن پیر به خشم اندر گفت: «ای ضحاک: این منم کاوه آهنگر که به دادخواهی آمده ام.» ضحاک گفت: «بر گوی چه ستمی رفته ست بر تو؟»
کاوه آهنگر خروشید: «ای ضحاک تو شاهی یا اژدها که جوانان این سرزمین به کشتنگاه بری؟ همه پسران مرا کشتند و مغز سرشان خوراک ماران کتف کردند. اینک مرا یک پسر بیش نمانده و امروز او را نیز برای کشتن آوریده اند. خواهم که از جان آخرین فرزندم در گذری؟!» ضحاک تدبیر کرد که باز پس دادن فرزند کاوه آهنگر او را بهره بیشتر رسائد. پس فرمان کرد به آزادی اوی و کاوه را گفت: «اینک که دادگری ما دیدی، بیا و مهر و دستینه پای این گواهی بگذار!» کاوه پیش رفت و طومار را در نگریست. پس تمام آن پاره پاره و مچاله کرد و بر سینه زمین ریخت و فریاد برآورد: هرگز چنین نکنم و ستمکار را یاریگر نباشم. پس چون بادی توفنده از نزد ضحاک بیرون شد. در بیرون کاخ دید مردمان جوان باخته و ستم کشیده را که در ایستاده اند و دلاوری کاوه را ستاینده اند. کاوه آهنگر بی درنگی چرمینه پیشبند خویش از تن به در آورد و بر سر چوبی زد و فریاد برآورد: آنک درفش ستم دیدگان و خروشندگان بر بیداد.
هلهله در مردم افتاد. آن گروه به سویی روان شد که جایگه فریدون بود و هر دم بر شمار آنان می افزود. پس جوانانی که با خردمندی و تدبیر ارمانک و گرمانک از مرگ رسته بودند و اندر دشت با پوشش شبانی میزیستند تا روز خیزش در رسد نیز به مردم و موج خروشان آنان پیوسته و روی به سوی جایگه فریدون نهادند. فریدون چون مردم برخاسته دید دانست که روز خونخواهی در رسیده است، پس به نزد مادر شتافت، دست او بوسید و پروانه خواست از برای رهبری مردمان و کین خواهی پدر. فرانک ورا ستود و به ایزد توانا سپردش و دو برادر مهترش «کیانوش» و «شادکام» را نیز همراه کرد.
ادامه دارد•••
#سرای_چامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
•
زندگي يك مسئله رياضي نيست
يك اثر هنري است
بهش فكر نكن
ازش لذت ببر ...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
زندگي يك مسئله رياضي نيست
يك اثر هنري است
بهش فكر نكن
ازش لذت ببر ...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چگونه سنگ بر بُتانِ مُرده بیندازم
حال آنکه
بُت های زنده بر روی زمین اند ....
#روز_واقعه
#حسین_پناهی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
حال آنکه
بُت های زنده بر روی زمین اند ....
#روز_واقعه
#حسین_پناهی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
آزاده باش باری اگر دین نداشتی
زیباترین سفارش مولای ما ، حسین
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
زیباترین سفارش مولای ما ، حسین
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
داستان: #پادشاهی_فریدون
🟣 قسمت چهارم
#شاهنامه_فردوسی
فریدون، چرمینه اهنگری کاوه را «درفش کاویانی» نام کرد و پرچم خیزش شمرد. زین روی درفش کاوه در میان ایرانیان، نماد دادخواهی و مبارزه با ستم پیشگان گردید و هر روز بزرگی یافت و به نشانه آبروی و جاه گوهرها بر آن افشاندند.
باری فریدون دستور داد آهنگران گرزهایی گزان با سر آهنینی همچون گاومیش فراهم ارند و یاران اماده يورش و نبرد با ضحاکیان شوند. پس به خرداد روزی اهنگ پایتخت ضحاک کردند که آن سوی اروند رود بود. چون به ساحل اروند رسیدند فریدون کشتی بانان را گفت این سپاه داد بدان سوی برید چنانکه یک تن نیز بر جای نماند. کشتی بانان که هنوز ضحاک را شاه میدانستند گفتند: ما نتوانیم که شمایان از رود گذر دهیم، زیراک ضحاک ما را کشتن خواهد.
فریدون نام یزدان بر لب آورد و بر پیشانی سپاه ایستاد و اسپ خویش هی کرد میان رودکده پرآب و سپاهیان دلاور و دادجوی نیز همه اسپان بر آب زده و از آن گذشتند و به سوی «کنگ دژ» که پایتخت ضحاک بود تاختند. مردان بر خروشیده سپاه فریدون به آسانی صف نگهبانان کاخ را بر خاک انداخته. به تالار اندر شدند ضحاک اژدهافش دیو خوی از بیم جان گریخت. فریدون بر تخت کیانی نشست و تاج شاهی بر سر نهاد. او همه کار کارگزاران دربار بخواست و آنان را گفت: سر و موی خویش شستن گیرید و از اهرمن خویی بازگردید و به ایزد یکتا روی آرید. ارنواز و شهرناز خواهران ربوده شده
جمشید شاه نیز رهایی یافته و به نزد فریدون آمده و پادشاهی اوی شادباش گفتند. ارنواز که دانسته بود رمز و راز خواب ضحاک فاش آمده و درستی یافته است فریدون را گفت: «ضحاک همی دانست که تو با سپاهی بی شمار آمدن خواهی تاکه اوي سرنگون کنی، پست و زبونی به جان خرید و روی به سوی مرز هندوستان نهاد.» فریدون و ارنواز به گفت و گوی بودند که پیشکار ضحاک «کندرو» از در کاخ به اندرون آمد و به چشمان ناپاک خویش دید که فریدون است بر تخت کیانی و بر دو سوی او ارنواز و شهرناز و کیانوش و شادکام ایستاده و داد خواهان به همه جای اسپرلوس در ایستاده اند. پس به زیرکی و از سر تدبیر فریدون را آفرین ها و شادباش ها گفت.
ادامه دارد•••
#سرای_چامه
🟣 قسمت چهارم
#شاهنامه_فردوسی
فریدون، چرمینه اهنگری کاوه را «درفش کاویانی» نام کرد و پرچم خیزش شمرد. زین روی درفش کاوه در میان ایرانیان، نماد دادخواهی و مبارزه با ستم پیشگان گردید و هر روز بزرگی یافت و به نشانه آبروی و جاه گوهرها بر آن افشاندند.
باری فریدون دستور داد آهنگران گرزهایی گزان با سر آهنینی همچون گاومیش فراهم ارند و یاران اماده يورش و نبرد با ضحاکیان شوند. پس به خرداد روزی اهنگ پایتخت ضحاک کردند که آن سوی اروند رود بود. چون به ساحل اروند رسیدند فریدون کشتی بانان را گفت این سپاه داد بدان سوی برید چنانکه یک تن نیز بر جای نماند. کشتی بانان که هنوز ضحاک را شاه میدانستند گفتند: ما نتوانیم که شمایان از رود گذر دهیم، زیراک ضحاک ما را کشتن خواهد.
فریدون نام یزدان بر لب آورد و بر پیشانی سپاه ایستاد و اسپ خویش هی کرد میان رودکده پرآب و سپاهیان دلاور و دادجوی نیز همه اسپان بر آب زده و از آن گذشتند و به سوی «کنگ دژ» که پایتخت ضحاک بود تاختند. مردان بر خروشیده سپاه فریدون به آسانی صف نگهبانان کاخ را بر خاک انداخته. به تالار اندر شدند ضحاک اژدهافش دیو خوی از بیم جان گریخت. فریدون بر تخت کیانی نشست و تاج شاهی بر سر نهاد. او همه کار کارگزاران دربار بخواست و آنان را گفت: سر و موی خویش شستن گیرید و از اهرمن خویی بازگردید و به ایزد یکتا روی آرید. ارنواز و شهرناز خواهران ربوده شده
جمشید شاه نیز رهایی یافته و به نزد فریدون آمده و پادشاهی اوی شادباش گفتند. ارنواز که دانسته بود رمز و راز خواب ضحاک فاش آمده و درستی یافته است فریدون را گفت: «ضحاک همی دانست که تو با سپاهی بی شمار آمدن خواهی تاکه اوي سرنگون کنی، پست و زبونی به جان خرید و روی به سوی مرز هندوستان نهاد.» فریدون و ارنواز به گفت و گوی بودند که پیشکار ضحاک «کندرو» از در کاخ به اندرون آمد و به چشمان ناپاک خویش دید که فریدون است بر تخت کیانی و بر دو سوی او ارنواز و شهرناز و کیانوش و شادکام ایستاده و داد خواهان به همه جای اسپرلوس در ایستاده اند. پس به زیرکی و از سر تدبیر فریدون را آفرین ها و شادباش ها گفت.
ادامه دارد•••
#سرای_چامه