This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همخوانی زیبای تصنیف رفتی تو به این زودی توسط شادروان استاد محمدرضا شجریان و مژگان شجریان را ببینید و بشنوید
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
داستان: #پادشاهی_ضحاک
🟣 قسمت چهارم
#شاهنامه_فردوسی
تا که دو رادمرد به نام های «ارمانک» و
«گرمانک» اندیشه کردند که چون توان از شمار کشتگان کاست. پس این دو خود را خواليگر ماهر شناسانیده و به کاخ ضحاک ره یافتند و به ترفند آنان از دو جوان گرفتار آمده. مغز سر یکی را با مغز گوسبندی می آمیختند و به خورد ماران می دادند و جوان رها شده را به نهانگاهی فرستاده و با آنان پیمان می کردند که به روز خیزش و نجات مردمان، همپا و یاریگر آنان باشند.
بدین گونه در هر ماه سی مرد جوان از دام مرگ گریخته و راهی نهانکدهای در کوهساران می شدند و هرگاه که شمار آنان به دویست تن می رسید، این دو نیکمرد گله ای از گوسپندان را بدانان می سپردند تا روزی که برای رهایی در راه بود کس نشناسدشان.
بدینسان روزهای خون و اشک سپری می شد و ضحاک تازی، آن آلوده نا پاک در نشیب زندگی و پیری در افتاده بود. شبی از شب های چهل سال پیش از فرجام حکمرانی اش که آرمیده بود در بر «ارنواز»، به خواب اندر دید که سه رزم آور پدیدار شدند که دو تن مهتر و دیگری کهتر بود. آن سه سوار دلاور بلند بالا و راست قامت به شیوه کیانی خویش بر آراسته بودند و به گرزی گران بر سر ضحاک چنان فرو کوفتند که وی در ماند. پس آن رزم آور کهتر دست های آن ستم پیشه را به زه کمان بر بست و اندام اش طناب پیچ کرد و پالهنگی بر گردن اش نشاند به خواری و سوی کوه دماوند کشانیدش.
ضحاک بد خوی اهریمن کیش به خواب اندر چنان فریادی از بیم جان برکشید که همه اسپرلوس بلرزید و خواب از چشم همگان گریخت. ارنواز که در نهان دشمن شوی بدنهاد بود. به ناز و عشوه ضحاک را همی گفت: « ترا چه شد که ناگاه از بن جان نعره برآوردی؟»
ضحاک گفت: هیچ یک از بانوان کاخ نبایست اندرین باره سخنی بر زبان آرند و از فریاد بر اثر بیم و ترس ما سخن ساز کنند که گفتن همان و کشته گشتن همان.
ارنواز گفت: ای شاه، راز دل بر من گوی تا چاره کار کنم. پس ضحاک بشنوانيد داستان خواب و آن دو سوار جنگی مهتر و آن کهتر را. ارنواز فردا روز خوابگزاران گرد آورید و آنچه رفته بود باز گفت. ستاره شناسان و خوابگزاران از بیم جان نیارستند راست گفتن را.
سه روز این گونه به شام رسید و کس لب از لب نگشود. چهارم روز ضحاک از این سکوت برآشفت و گفت آنان را که گر راست مگویید اندر باب این خواب، همه را کشتن خواهم.
موبد موبدان گفت مرايشان را که چاره کار سخن راست کردن است. پس موبدی روشن اندیش گام پیش نهاده و گفت: «ای ضحاک، برون کن ز سر باده خیره سری را و به مرگ اندیشه کن، بسیار جهانداران پیش از تو بودند که سزاوار تخت شهي بودند. آنان نیز اندوه و شادمانی برشمردند و چون روزگار شان بر آمد بر خاک خفتند.
ادامه دارد•••
https://t.me/httpsCAme
🟣 قسمت چهارم
#شاهنامه_فردوسی
تا که دو رادمرد به نام های «ارمانک» و
«گرمانک» اندیشه کردند که چون توان از شمار کشتگان کاست. پس این دو خود را خواليگر ماهر شناسانیده و به کاخ ضحاک ره یافتند و به ترفند آنان از دو جوان گرفتار آمده. مغز سر یکی را با مغز گوسبندی می آمیختند و به خورد ماران می دادند و جوان رها شده را به نهانگاهی فرستاده و با آنان پیمان می کردند که به روز خیزش و نجات مردمان، همپا و یاریگر آنان باشند.
بدین گونه در هر ماه سی مرد جوان از دام مرگ گریخته و راهی نهانکدهای در کوهساران می شدند و هرگاه که شمار آنان به دویست تن می رسید، این دو نیکمرد گله ای از گوسپندان را بدانان می سپردند تا روزی که برای رهایی در راه بود کس نشناسدشان.
بدینسان روزهای خون و اشک سپری می شد و ضحاک تازی، آن آلوده نا پاک در نشیب زندگی و پیری در افتاده بود. شبی از شب های چهل سال پیش از فرجام حکمرانی اش که آرمیده بود در بر «ارنواز»، به خواب اندر دید که سه رزم آور پدیدار شدند که دو تن مهتر و دیگری کهتر بود. آن سه سوار دلاور بلند بالا و راست قامت به شیوه کیانی خویش بر آراسته بودند و به گرزی گران بر سر ضحاک چنان فرو کوفتند که وی در ماند. پس آن رزم آور کهتر دست های آن ستم پیشه را به زه کمان بر بست و اندام اش طناب پیچ کرد و پالهنگی بر گردن اش نشاند به خواری و سوی کوه دماوند کشانیدش.
ضحاک بد خوی اهریمن کیش به خواب اندر چنان فریادی از بیم جان برکشید که همه اسپرلوس بلرزید و خواب از چشم همگان گریخت. ارنواز که در نهان دشمن شوی بدنهاد بود. به ناز و عشوه ضحاک را همی گفت: « ترا چه شد که ناگاه از بن جان نعره برآوردی؟»
ضحاک گفت: هیچ یک از بانوان کاخ نبایست اندرین باره سخنی بر زبان آرند و از فریاد بر اثر بیم و ترس ما سخن ساز کنند که گفتن همان و کشته گشتن همان.
ارنواز گفت: ای شاه، راز دل بر من گوی تا چاره کار کنم. پس ضحاک بشنوانيد داستان خواب و آن دو سوار جنگی مهتر و آن کهتر را. ارنواز فردا روز خوابگزاران گرد آورید و آنچه رفته بود باز گفت. ستاره شناسان و خوابگزاران از بیم جان نیارستند راست گفتن را.
سه روز این گونه به شام رسید و کس لب از لب نگشود. چهارم روز ضحاک از این سکوت برآشفت و گفت آنان را که گر راست مگویید اندر باب این خواب، همه را کشتن خواهم.
موبد موبدان گفت مرايشان را که چاره کار سخن راست کردن است. پس موبدی روشن اندیش گام پیش نهاده و گفت: «ای ضحاک، برون کن ز سر باده خیره سری را و به مرگ اندیشه کن، بسیار جهانداران پیش از تو بودند که سزاوار تخت شهي بودند. آنان نیز اندوه و شادمانی برشمردند و چون روزگار شان بر آمد بر خاک خفتند.
ادامه دارد•••
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پرنده پرسید وقتی دلتنگ می شوی چه میکنی؟
کرگدن گفت: دلتنگ؟
پرنده گفت وقتی دلت یک نفر را بخواهد که نیست.
کرگدن گفت: دلم کسی را نمی خواهد. حالا تا باران شدیدتر نشده برو، ابرهای سیاه را نمی بینی؟
پرنده حرفی نزد، پر کشید و رفت.
بعدتر کرگدن از فرشته مهربان خیال پرسید: بر نمی گردد، نه؟
فرشته غمگین نوازشش کرد و گفت: نه.
کرگدن آرام زمزمه کرد چه حیف، دلم گرم می شد وقتی می خندید. حیف که باران داشت شدیدتر میشد، وگرنه میشد که بماند.
فرشته آرام نوازشش کرد، بعد لالایی محزون زنان کرد را برایش خواند.
کرگدن چشمهایش را بست، و فهمید دلتنگی یعنی شوق دیدن منظره ای ناممکن...
ابرها کم کم از آسمان به گلویش کوچ می کردند، و فرشته خوب می دانست این عاصی غمگین دیگر هرگز از ته دل نخواهد خندید...
#حمیدسلیمی
https://t.me/httpsCAme
کرگدن گفت: دلتنگ؟
پرنده گفت وقتی دلت یک نفر را بخواهد که نیست.
کرگدن گفت: دلم کسی را نمی خواهد. حالا تا باران شدیدتر نشده برو، ابرهای سیاه را نمی بینی؟
پرنده حرفی نزد، پر کشید و رفت.
بعدتر کرگدن از فرشته مهربان خیال پرسید: بر نمی گردد، نه؟
فرشته غمگین نوازشش کرد و گفت: نه.
کرگدن آرام زمزمه کرد چه حیف، دلم گرم می شد وقتی می خندید. حیف که باران داشت شدیدتر میشد، وگرنه میشد که بماند.
فرشته آرام نوازشش کرد، بعد لالایی محزون زنان کرد را برایش خواند.
کرگدن چشمهایش را بست، و فهمید دلتنگی یعنی شوق دیدن منظره ای ناممکن...
ابرها کم کم از آسمان به گلویش کوچ می کردند، و فرشته خوب می دانست این عاصی غمگین دیگر هرگز از ته دل نخواهد خندید...
#حمیدسلیمی
https://t.me/httpsCAme
شهرام ناظری
@katibehchannel
▪️حیلت رها کن
▪️شهرام ناظری
آهنگساز: کیخسرو پورناظری
آلبوم « صدای سخن عشق »
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
▪️شهرام ناظری
آهنگساز: کیخسرو پورناظری
آلبوم « صدای سخن عشق »
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
داستان: #پادشاهی_ضحاک
🟣 قسمت پنجم
#شاهنامه_فردوسی
هان تو نیز آگاه باش که بزرگزادهای «فریدون» نام، زاده گشت خواهد و ترا زین سریر خون به زیر کشید خواهد. آنگاه که او زاده شود، چون درختی تناور، بالید خواهد و پیروزی و بهروزی او را بُوَد. پس آنگاه در پی افسر پادشهی نیاکان خویش برآید. او گرزی خواهد ساخت از پولاد گران و چنان بر سرت کوبید خواهد که پولاد را آهنگران. تو را در بند خواهد کرد و اندر کوی و برزن، به خواری و زاری کشیدن خواهد.»
آن ناپاک مرد ورا گفت: «چرا و ز چه روی مرا در بند کشیدن خواهد. چه کینه ایست از من او را در دل؟ »
موبد و خوابگزار روشن بین بفرمود: «کس نباشد در جهان که بی بهانه، بدی روا دارد دیگری را، تو پدر اوی کشتن خواهی و فریدون به خونخواهی پدر بر خواهد شد.» ضحاک به شنودن این سخنان سخت دژم گشت و از تخت به زیر افتاد و از پس برخاستن، بسیارانی را گماشت تا فریدون را از گاه زاده شدن به جست و جو برآیند. و از پس یافتن، او و خاندان اش را از دم تیغ بگذرانند.
و اینگونه شبان و روزان ضحاک مار دوش به تلخی چنان می گذشت که او بر مردمان روا می داشت تا اینکه «فریدون» از مادر بزاد...
ادامه دارد•••
https://t.me/httpsCAme
🟣 قسمت پنجم
#شاهنامه_فردوسی
هان تو نیز آگاه باش که بزرگزادهای «فریدون» نام، زاده گشت خواهد و ترا زین سریر خون به زیر کشید خواهد. آنگاه که او زاده شود، چون درختی تناور، بالید خواهد و پیروزی و بهروزی او را بُوَد. پس آنگاه در پی افسر پادشهی نیاکان خویش برآید. او گرزی خواهد ساخت از پولاد گران و چنان بر سرت کوبید خواهد که پولاد را آهنگران. تو را در بند خواهد کرد و اندر کوی و برزن، به خواری و زاری کشیدن خواهد.»
آن ناپاک مرد ورا گفت: «چرا و ز چه روی مرا در بند کشیدن خواهد. چه کینه ایست از من او را در دل؟ »
موبد و خوابگزار روشن بین بفرمود: «کس نباشد در جهان که بی بهانه، بدی روا دارد دیگری را، تو پدر اوی کشتن خواهی و فریدون به خونخواهی پدر بر خواهد شد.» ضحاک به شنودن این سخنان سخت دژم گشت و از تخت به زیر افتاد و از پس برخاستن، بسیارانی را گماشت تا فریدون را از گاه زاده شدن به جست و جو برآیند. و از پس یافتن، او و خاندان اش را از دم تیغ بگذرانند.
و اینگونه شبان و روزان ضحاک مار دوش به تلخی چنان می گذشت که او بر مردمان روا می داشت تا اینکه «فریدون» از مادر بزاد...
ادامه دارد•••
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفت: من فقط خسته ام همین ..
آدمي که شانه اي براي اندوه هایش ندارد،
بي وطن است ..
آدمي که شانه اي براي اندوه هایش ندارد،
بي وطن است ..
نامهای از دکتر #ویکتور_فرانکل
مردی که از زندان آشويتس در لهستان (قتلگاه آدم سوزی) توانست فرار کند، دكتر ويكتور فرانكل اتریشی بود و با توجه به خودكشیها و فجايع زیادی كه با چشم خودش ديده بود روانشناسی بسيار متبحر شده بود؛ مدير مدرسهای فعال بود.
او در آغاز هر سال تحصیلی برای معلمان مدرسه این نامه را میفرستاد:
کسی هستم که از یک اردوگاه اسیران جان سالم به در برده است. چشمانم چیزهایی دیده که چشم هیچ انسانی نباید میدیده...
اتاقهای گازی را ديدم كه توسط بهترين و ماهرترين مهندسين ساختمان ساخته شده بودند.
بهترين و متخصصترين پزشكانی را ديدم كه كودكان را به شكل ماهرانهای مسموم میکردند...
نوزادانی که توسط آمپولهای پرستارهایی مُردند که بهترين پرستاران بودند...
انسانهایی که توسط فارغالتحصیلان دبیرستانها و دانشگاهها سوزانده شدند...
به آموزش به این دلیل مَشکوکم...
چیزی که از شما میخواهم این است که:
برای انسان شدن دانشآموزان تلاش کنید و تلاش شما موجب تربیت «جانورانِ دانشمند» و «بیماران روانیِ ماهر» نشود.
❗️خواندن، نوشتن، ریاضیات و... زمانی اهمیت پیدا میکند که به انسان شدن کودکان کمک کنيد و اين كليد انسان بودن اين كودكان در آينده میباشد.
❗️پزشك شدن، مهندس شدن، متخصص شدن، كار سختی نيست و ميشه با چند سال درس خوندن بهشون رسيد و چه بسا امروز ما در جامعه هم پزشكان و هم مهندسين زیادی داريم. اما بزرگترين ثروت ما انسانيت و اخلاق ما هست كه با هـيچ مدركی قابل مقايسه نيست...!
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
مردی که از زندان آشويتس در لهستان (قتلگاه آدم سوزی) توانست فرار کند، دكتر ويكتور فرانكل اتریشی بود و با توجه به خودكشیها و فجايع زیادی كه با چشم خودش ديده بود روانشناسی بسيار متبحر شده بود؛ مدير مدرسهای فعال بود.
او در آغاز هر سال تحصیلی برای معلمان مدرسه این نامه را میفرستاد:
کسی هستم که از یک اردوگاه اسیران جان سالم به در برده است. چشمانم چیزهایی دیده که چشم هیچ انسانی نباید میدیده...
اتاقهای گازی را ديدم كه توسط بهترين و ماهرترين مهندسين ساختمان ساخته شده بودند.
بهترين و متخصصترين پزشكانی را ديدم كه كودكان را به شكل ماهرانهای مسموم میکردند...
نوزادانی که توسط آمپولهای پرستارهایی مُردند که بهترين پرستاران بودند...
انسانهایی که توسط فارغالتحصیلان دبیرستانها و دانشگاهها سوزانده شدند...
به آموزش به این دلیل مَشکوکم...
چیزی که از شما میخواهم این است که:
برای انسان شدن دانشآموزان تلاش کنید و تلاش شما موجب تربیت «جانورانِ دانشمند» و «بیماران روانیِ ماهر» نشود.
❗️خواندن، نوشتن، ریاضیات و... زمانی اهمیت پیدا میکند که به انسان شدن کودکان کمک کنيد و اين كليد انسان بودن اين كودكان در آينده میباشد.
❗️پزشك شدن، مهندس شدن، متخصص شدن، كار سختی نيست و ميشه با چند سال درس خوندن بهشون رسيد و چه بسا امروز ما در جامعه هم پزشكان و هم مهندسين زیادی داريم. اما بزرگترين ثروت ما انسانيت و اخلاق ما هست كه با هـيچ مدركی قابل مقايسه نيست...!
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
صد سال ره مسجد و میخانه بگیری
عمرت به هدر رفته اگر دست نگیری
بشنو از پیر خرابات تو این پند
هردست که دادی به همان دست بگیری
#شیخ_بهایی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
عمرت به هدر رفته اگر دست نگیری
بشنو از پیر خرابات تو این پند
هردست که دادی به همان دست بگیری
#شیخ_بهایی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
به جاى كوشش براى نمردن
بايد زنده ماندن را آموخت؛
زندگى كردن فقط نفس كشيدن نيست،
زندگى يعنى فعّاليت
آنكس كه بيشتر عمر كردهاست
آن نيست كه سال زيادترى داشته باشد،
بلكه كسى است كه طعم زندگى را
بهتر چشيدهاست
فلانى در صدسالگى زير خاک رفتهاست
ولى از روز تولّد مرده بودهاست...!👤 #ژان_ژاک_روسو
📚 امیل
شاملو، زمانی بسیار پیش از پایانِ سفر، خود با من گفته بود: "زادنِ ما یک تصادف است و مردن ما یک حتمیت"؛ امّا او با من نگفته بود که بودنِ آدمی -بودن و زیستن آدمی، از آن دست که او بود- میتواند یک معجزه به شمار آید.
نه، او نگفت لیک ما دیدیم؛ دیدم در او توانِ جلیل به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهاییِ عریان را
و اکنون چه عریان در مییابم معنای ثقیل آنچه را گفت بامدادِ خسته…
تنهایی و دشواریِ وظیفه!
📕 میم و آنِ دیگران
✍ #محمود_دولت_آبادی
نه، او نگفت لیک ما دیدیم؛ دیدم در او توانِ جلیل به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهاییِ عریان را
و اکنون چه عریان در مییابم معنای ثقیل آنچه را گفت بامدادِ خسته…
تنهایی و دشواریِ وظیفه!
📕 میم و آنِ دیگران
✍ #محمود_دولت_آبادی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امید
دارویی است
که شفا نمیدهد
اما
درد را قابل
تحمل می کند...
دارویی است
که شفا نمیدهد
اما
درد را قابل
تحمل می کند...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی ست
دل من که به اندازه یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد...🍃
#فروغ_فرخزاد
دل من که به اندازه یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد...🍃
#فروغ_فرخزاد
📝
ولی من به خودم بابت تمام این سالها و هر آنچه که به مکافات تجربه کردم و هر آنچه که به دست آوردهام، افتخار میکنم. چون بار زندگی روی شانههای من بود، چون تنهایی باید میجنگیدم و تنهایی باید به دست میآوردم و تنهایی باید بابت نرسیدنهام اندوهگین میشدم. چون بدون پشتوانه دوام آوردم و بدون تسلی زخمهام را بستم و بدون حمایت بارها و بارها از زمین سرد ناامیدی برخاستم.
من به خودم افتخار میکنم که جنگجوی تنهای میدانِ زمخت زندگیام بودم، افتخار میکنم که فقط از خودم توقع داشتم و خودم برای خودم بس بودم.
من به خودم افتخار میکنم که گوشهای ننشستم و فقط نخواستم. من خواستم، بلند شدم، ایستادم، قدم برداشتم، دویدم و برای خواستههام جنگیدم. بارها زمین خوردم، شکستم، باختم، سقوط کردم، اما دوباره ایستادم، با هیولای دردها و محدودیتها و نشدنها مقابله کردم و برای احتمالات مأیوسکنندهای که بود، سری نترس داشتم.
من به خودم افتخار میکنم که صبور بودم، جسور بودم، غیور بودم و برای نبرد با مشکلات و دردهام پر شور...
من به خودم افتخار میکنم که متعهدانه پای همه چیز ایستادم و تسلیم محدودیتهای جهانم نشدم و حالا حتی کمترین دستآوردهام را عاشقانه دوست دارم، چون فقط منم که میدانم برای داشتنشان، چه رنجی از سر گذرانده و چه تاوانی پرداختهام.
👤#نرگس_صرافیان_طوفان
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
ولی من به خودم بابت تمام این سالها و هر آنچه که به مکافات تجربه کردم و هر آنچه که به دست آوردهام، افتخار میکنم. چون بار زندگی روی شانههای من بود، چون تنهایی باید میجنگیدم و تنهایی باید به دست میآوردم و تنهایی باید بابت نرسیدنهام اندوهگین میشدم. چون بدون پشتوانه دوام آوردم و بدون تسلی زخمهام را بستم و بدون حمایت بارها و بارها از زمین سرد ناامیدی برخاستم.
من به خودم افتخار میکنم که جنگجوی تنهای میدانِ زمخت زندگیام بودم، افتخار میکنم که فقط از خودم توقع داشتم و خودم برای خودم بس بودم.
من به خودم افتخار میکنم که گوشهای ننشستم و فقط نخواستم. من خواستم، بلند شدم، ایستادم، قدم برداشتم، دویدم و برای خواستههام جنگیدم. بارها زمین خوردم، شکستم، باختم، سقوط کردم، اما دوباره ایستادم، با هیولای دردها و محدودیتها و نشدنها مقابله کردم و برای احتمالات مأیوسکنندهای که بود، سری نترس داشتم.
من به خودم افتخار میکنم که صبور بودم، جسور بودم، غیور بودم و برای نبرد با مشکلات و دردهام پر شور...
من به خودم افتخار میکنم که متعهدانه پای همه چیز ایستادم و تسلیم محدودیتهای جهانم نشدم و حالا حتی کمترین دستآوردهام را عاشقانه دوست دارم، چون فقط منم که میدانم برای داشتنشان، چه رنجی از سر گذرانده و چه تاوانی پرداختهام.
👤#نرگس_صرافیان_طوفان
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
قدرت کلام
ﻫﺮ ﮐﻼﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺁﯾﺪ،ﺑﺎﻭﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽﺳﺎﺯﺩ.
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽﮔﻮﯾﯽ : « ﻣﻦ ﺁﺩﻡ ﺯﺭﻧﮕﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ»،.
ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺣﮑﻢ ﻣﺤﮑﻮﻣﯿﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺻﺎﺩﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩﺍﯼ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﻣﻨﻔﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯾﺖ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﮐﻨﺪ؛
ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﻭ ﮔﻮﯼ ﺫﻫﻨﯽ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺍﺭﯼ،ﮐﻼﻡ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﻮﺿﻊ ﻗﺪﺭﺕ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ، ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮﺵ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ!
قانون زندگی٬ قانون باورهاست.
ﻫﺮ ﮐﻼﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺁﯾﺪ،ﺑﺎﻭﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽﺳﺎﺯﺩ.
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽﮔﻮﯾﯽ : « ﻣﻦ ﺁﺩﻡ ﺯﺭﻧﮕﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ»،.
ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺣﮑﻢ ﻣﺤﮑﻮﻣﯿﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺻﺎﺩﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩﺍﯼ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﻣﻨﻔﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯾﺖ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﮐﻨﺪ؛
ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﻭ ﮔﻮﯼ ﺫﻫﻨﯽ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺍﺭﯼ،ﮐﻼﻡ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﻮﺿﻊ ﻗﺪﺭﺕ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ، ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮﺵ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ!
قانون زندگی٬ قانون باورهاست.
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Taghe Soraya
Mohsen Chavoshi
#طاقثریا
#محسن_چاوشی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
#محسن_چاوشی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme