This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
احمد شاملو :
ما بیرون زمان ایستادهایم
با دشنهی تلخی در گردههایمان
در مردگان خویش
نظر می بندیم
با طرح خندهای!
و نوبت خود را
انتظار میكشیم
بی هیچ خنده ای...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
ما بیرون زمان ایستادهایم
با دشنهی تلخی در گردههایمان
در مردگان خویش
نظر می بندیم
با طرح خندهای!
و نوبت خود را
انتظار میكشیم
بی هیچ خنده ای...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
با تو نگفته بودم
سالار عقیلی
اے خوشا آن دل ڪه آزارے نمے آيد از او
غير ڪار عاشقے ڪارے نمے آيد از او
#رهی_معیرے
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
غير ڪار عاشقے ڪارے نمے آيد از او
#رهی_معیرے
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
جمعه ( شهرزاد )
محسن چاووشی
جمعه
محسن چاووشی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
محسن چاووشی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
شکایت هجران
محمد اصفهانی
شکایت هجران
خواننده: #محمد_اصفهانی
شاعر: #هوشنگ_ابتهاج
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
خواننده: #محمد_اصفهانی
شاعر: #هوشنگ_ابتهاج
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
❤1
Maahe Tamashayi
Ragheb
🔥راغب - ماه تماشایی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🟢 داستان: #پادشاهی_ضحاک
🟣 قسمت اول
#شاهنامه_فردوسی
«مرداس»، حاکم دشت سواران نیزه گزار، از سرزمین اعراب، امیری نیکو رفتار بود و از اوی گزندی به مردمان نمی رسید او را باغی بود بزرگ با درختان گشن که گاه آسودن از کار حکومت در آن به نیایش خدای می پرداخت. مرداس را فرزندی بود که «بیوراسپ» می نامیدندش زیراک دارند؛ ده هزار اسب بود و بسیار شبان و روزان بر زین اسپان گذرانده بود. بیوراسب جوانی دلیر بود و آگاه از آیین جنگاوری، لیکن به دور از ره و رسم جوانمردی. زین روی پدرش مرداس، سخت نگران او بود و اینکه چه بازی کرد خواهد روزگار.
گویند که بیوراسپ را ده عیب و کاستی و آک بود و مردمان پارسی گوی او را ده آک» می نامیدند و در گویش تازیان «ده آک» را «ضحاک» گفتندی. ابلیس که خانه او دل های تهی از مهر است، اندیشه داشت که بفریبد این جوان جنگاور لیک تھی مغز را پس بامدادان، خود چونان پیران نیکخو آراست و بر سر راه او ایستاد. بیوراسپ به دیدن پیر درنگید و ابلیس که چربدست استادی بود از برای فریفتن، به گفتاری خوش، آهن سخت دل اوی چنان کوبید که از نرمی تاب و توان از کف داد و در دام اهریمن غلتید. ابلیس او را گفت: ای جوان دلاور بدان و آگاه باش که پدر تو، ستم می کند زیراک افتاب زندگی اش رو به خاموشی است اما از امیری و حکومت دل کندن نتواند. رواست که تو اوی از میان بر گیری و بر جایگه اش نشینی.
بیوراسپ گفت: چسان توان که پدر کشت و به امیری رسید؟ ابلیس گفت: بسیار رازهای جهان نزد من است و من به کس گفتن نمی توانم، گر با من پیمان محکم کنی، هم این رازها دانست خواهی و هم چاره کار پدر آسان گشت خواهد.
بیوراسپ تشنه دانستن آن رازها بود پس پیمان استوار کرد با اهریمن. اهریمن او را گفت: بی هیچ درنگی در کشتن پدر بکوش.ضحاک گفت: مرا یارای ریختن خون پدر نیست با همه دل سنگی.
اهریمن گفت: من این کار آسان کنم گر تو بر سر پیمان خویش باشی و عهد نشکنی. ضحاک پذیرفت و ابلیس در کار شد.
آنگونه که پیشتر آمد مرداس را باغی بود بزرگ و اندر میان آن نیایشگهی که مرداس شبانگاهان بیکه چراغی افروزد بدانجای می شد. ابلیس که این میدانست بر سر راه مرداس چاهی ژرف پدید کرد و سر آن با گیاهان و خار و خس بپوشانید و چنین شد فرجام آن میر پارسا به گاه شبگیر که سوی نیایشکده می شتافت و کشته آمد.
پس ضحاک بر جایگه پدر نشست و آغاز به افشاندن بذر ناپاکی کرد زیراک اوستاد اوی اهرمن بود.
#ادامه_دارد•••
https://t.me/httpsCAme 🌸🍃
🟣 قسمت اول
#شاهنامه_فردوسی
«مرداس»، حاکم دشت سواران نیزه گزار، از سرزمین اعراب، امیری نیکو رفتار بود و از اوی گزندی به مردمان نمی رسید او را باغی بود بزرگ با درختان گشن که گاه آسودن از کار حکومت در آن به نیایش خدای می پرداخت. مرداس را فرزندی بود که «بیوراسپ» می نامیدندش زیراک دارند؛ ده هزار اسب بود و بسیار شبان و روزان بر زین اسپان گذرانده بود. بیوراسب جوانی دلیر بود و آگاه از آیین جنگاوری، لیکن به دور از ره و رسم جوانمردی. زین روی پدرش مرداس، سخت نگران او بود و اینکه چه بازی کرد خواهد روزگار.
گویند که بیوراسپ را ده عیب و کاستی و آک بود و مردمان پارسی گوی او را ده آک» می نامیدند و در گویش تازیان «ده آک» را «ضحاک» گفتندی. ابلیس که خانه او دل های تهی از مهر است، اندیشه داشت که بفریبد این جوان جنگاور لیک تھی مغز را پس بامدادان، خود چونان پیران نیکخو آراست و بر سر راه او ایستاد. بیوراسپ به دیدن پیر درنگید و ابلیس که چربدست استادی بود از برای فریفتن، به گفتاری خوش، آهن سخت دل اوی چنان کوبید که از نرمی تاب و توان از کف داد و در دام اهریمن غلتید. ابلیس او را گفت: ای جوان دلاور بدان و آگاه باش که پدر تو، ستم می کند زیراک افتاب زندگی اش رو به خاموشی است اما از امیری و حکومت دل کندن نتواند. رواست که تو اوی از میان بر گیری و بر جایگه اش نشینی.
بیوراسپ گفت: چسان توان که پدر کشت و به امیری رسید؟ ابلیس گفت: بسیار رازهای جهان نزد من است و من به کس گفتن نمی توانم، گر با من پیمان محکم کنی، هم این رازها دانست خواهی و هم چاره کار پدر آسان گشت خواهد.
بیوراسپ تشنه دانستن آن رازها بود پس پیمان استوار کرد با اهریمن. اهریمن او را گفت: بی هیچ درنگی در کشتن پدر بکوش.ضحاک گفت: مرا یارای ریختن خون پدر نیست با همه دل سنگی.
اهریمن گفت: من این کار آسان کنم گر تو بر سر پیمان خویش باشی و عهد نشکنی. ضحاک پذیرفت و ابلیس در کار شد.
آنگونه که پیشتر آمد مرداس را باغی بود بزرگ و اندر میان آن نیایشگهی که مرداس شبانگاهان بیکه چراغی افروزد بدانجای می شد. ابلیس که این میدانست بر سر راه مرداس چاهی ژرف پدید کرد و سر آن با گیاهان و خار و خس بپوشانید و چنین شد فرجام آن میر پارسا به گاه شبگیر که سوی نیایشکده می شتافت و کشته آمد.
پس ضحاک بر جایگه پدر نشست و آغاز به افشاندن بذر ناپاکی کرد زیراک اوستاد اوی اهرمن بود.
#ادامه_دارد•••
https://t.me/httpsCAme 🌸🍃
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
داستان: #پادشاهی_ضحاک
🟣 قسمت دوم
#شاهنامه_فردوسی
این داستان فرجام نیافت و روزی ابلیس در قامت جوانی برومند و نیکوکلام به اسپرلوس ضحاک شتافت و او را گفت: گر آنچه من گویم کنی نه پادشه سرزمین نیزه گزاران، که شهنشاه جهانی خواهی شد. آن پدرکش و ناجوانمرد پذیرفت.
دیگر روز ابلیس خویش بسان خوان سالار و آشپزی بیاراست و به کوشک شاهی برآمد و ضحاک را گفت: آن خوراک و نوشاک که من فراهم آرم هیچ کس را نشاید، مگر شاهی دلاور همچون تو راضحاک اختیار آشپزخانه قصر بدو سپرد.
گویند تا آن زمان مردمان ایران زمین خوراکی از گوشت نخورده بودند و همه خوردنی های ایشان از گیاهان فراهم میشد زین سبب خویی آرام داشته و هرگز به جنگ و کشتار نمی اندیشیدند.
اهرمن آشپز، نخست در خوراک ضحاک زرده تخم مرغ در کار آورد و مزه آن وی را خوش آمد. پس گوساله و بره ای بکشت و گوشت پرندگان نیز در خوراک کرد و آن به زعفران و شراب و گلاب و عطر ناف آهو بیامیخت.
این خوراکها و نوشاک ها، چنان ضحاک را خوش آمد که قصد کرد آشپز جوان را پاداشی درخور دهد. ابلیس زبان چرب و شیرین به کار کرد و او را گفت: گر مرا پاداشی باید، انتخاب آن مرا واگذارید.
ضحاک پذیرفت و اهریمن اجازت خواست تا بر دو کتف شاه بوسه زند. ضحاک پذیرفت واهریمن لبان ناپاک خویش به اندام وی آشنا کرد و در دم از دیدگان نهان شد. از پس رفتن اوی، خارشی بر دو کتف ضحاک اوفتاد و به اندک زمانی، از جای آن دو بوسه آلوده، دو مار رستن گرفت که به هر دمی بزرگتر می شدند.
ضحاک به فراست دریافت که آشپز را خوی اهر منی بوده و اوی فریب این نیرنگ ابلیس خورده است.
پس بزرگان گرد کرد تا چاره کار کنند. حاصل کنکاش آن بود که این دو مار آتشین و سیاه را از دو کتف ضحاک برگنند. چنین شد. ولیک شگفتا که بریدن کارساز نشد و ماران در کتف به جست و جوی طعمه بر سر و روی ضحاک می پیچیدند و دیگر باز میرستند. تا دیگر روز ضحاک ندانست که چه باید کردن، هم رنج این ماران دمی آسوده اش نمی گذاشت و هم با این دو مار نتوانست مردمان را بار دادن و چهره از دگران نهفت. "
شبی دهشتناک گذشت و چون روز برآمد اهر من خود بسان پزشکان آراست و بار بافت تا که چاره آن دو مار روییده از دو کتف شاه کند. با دیدن رخسار پژمرده شاه به شیرین ترین بیان وی را از افسردگی پرهیز داد و گفت ...
ادامه دارد•••
⭕️ براساس روایت فردوسی در شاهنامه ایرانیها گیاهخوار بودند و به همین خاطر هم صلحطلب.و در زمان ضحاک بود که گوشت حیوانات به خوراک ایرانیان اضافه شد
https://t.me/httpsCAme 🌸🍃
🟣 قسمت دوم
#شاهنامه_فردوسی
این داستان فرجام نیافت و روزی ابلیس در قامت جوانی برومند و نیکوکلام به اسپرلوس ضحاک شتافت و او را گفت: گر آنچه من گویم کنی نه پادشه سرزمین نیزه گزاران، که شهنشاه جهانی خواهی شد. آن پدرکش و ناجوانمرد پذیرفت.
دیگر روز ابلیس خویش بسان خوان سالار و آشپزی بیاراست و به کوشک شاهی برآمد و ضحاک را گفت: آن خوراک و نوشاک که من فراهم آرم هیچ کس را نشاید، مگر شاهی دلاور همچون تو راضحاک اختیار آشپزخانه قصر بدو سپرد.
گویند تا آن زمان مردمان ایران زمین خوراکی از گوشت نخورده بودند و همه خوردنی های ایشان از گیاهان فراهم میشد زین سبب خویی آرام داشته و هرگز به جنگ و کشتار نمی اندیشیدند.
اهرمن آشپز، نخست در خوراک ضحاک زرده تخم مرغ در کار آورد و مزه آن وی را خوش آمد. پس گوساله و بره ای بکشت و گوشت پرندگان نیز در خوراک کرد و آن به زعفران و شراب و گلاب و عطر ناف آهو بیامیخت.
این خوراکها و نوشاک ها، چنان ضحاک را خوش آمد که قصد کرد آشپز جوان را پاداشی درخور دهد. ابلیس زبان چرب و شیرین به کار کرد و او را گفت: گر مرا پاداشی باید، انتخاب آن مرا واگذارید.
ضحاک پذیرفت و اهریمن اجازت خواست تا بر دو کتف شاه بوسه زند. ضحاک پذیرفت واهریمن لبان ناپاک خویش به اندام وی آشنا کرد و در دم از دیدگان نهان شد. از پس رفتن اوی، خارشی بر دو کتف ضحاک اوفتاد و به اندک زمانی، از جای آن دو بوسه آلوده، دو مار رستن گرفت که به هر دمی بزرگتر می شدند.
ضحاک به فراست دریافت که آشپز را خوی اهر منی بوده و اوی فریب این نیرنگ ابلیس خورده است.
پس بزرگان گرد کرد تا چاره کار کنند. حاصل کنکاش آن بود که این دو مار آتشین و سیاه را از دو کتف ضحاک برگنند. چنین شد. ولیک شگفتا که بریدن کارساز نشد و ماران در کتف به جست و جوی طعمه بر سر و روی ضحاک می پیچیدند و دیگر باز میرستند. تا دیگر روز ضحاک ندانست که چه باید کردن، هم رنج این ماران دمی آسوده اش نمی گذاشت و هم با این دو مار نتوانست مردمان را بار دادن و چهره از دگران نهفت. "
شبی دهشتناک گذشت و چون روز برآمد اهر من خود بسان پزشکان آراست و بار بافت تا که چاره آن دو مار روییده از دو کتف شاه کند. با دیدن رخسار پژمرده شاه به شیرین ترین بیان وی را از افسردگی پرهیز داد و گفت ...
ادامه دارد•••
⭕️ براساس روایت فردوسی در شاهنامه ایرانیها گیاهخوار بودند و به همین خاطر هم صلحطلب.و در زمان ضحاک بود که گوشت حیوانات به خوراک ایرانیان اضافه شد
https://t.me/httpsCAme 🌸🍃
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
داستان: #پادشاهی_ضحاک
🟣 قسمت سوم
#شاهنامه_فردوسی
شبی دهشتناک گذشت و چون روز برآمد اهرمن خود بسان پزشکان آراست و بار بافت تا که چاره آن دو مار روییده از دو کتف شاه کند. با دیدن رخسار پژمرده شاه به شیرین ترین بیان وی را از افسردگی پرهیز داد و گفت: چاره ماران نه که بریدن باشد، با هر بریدنی آنان سر بر خواهند آورد و چون گرسنه اند شاه را خواهند آزرد. چاره کار تنها فراهم آوردن خوراک محبوب آنهاست که تنها مغز سر آدمیان است، و تو که شاه این مردمانی، تن و جان آنان فدای توست. هر روز که آفتاب برآید فر مان کن به آوردن دو جوان و کشتن آنان تا که زین پس بیاسایی،
چنین شد که ضحاک مار دوش کشتن جوانان پیشه کرد و خوی اهریمنی او بر آن بود که تا آخرين جوان بر زمین نفس می کشد به کشتن گاه آورده و قامت آنان بر خاک افکند این روزگار شوم برابر بود با دوران ستمکاری جمشید و نژندی مردمان که روي گردانیده بودند از اوی. پس بیوراسپ را شایسته شاهی دانستند و پیکها فرستادند او را که بر سیاه جمشید بتاز و ما را برهان.
ضحاک که ماران دوش خویش از قاصدان نهان کرده بود و در دل سیه اش پادشاهی جهان آرزو می کرد بر سرزمین جمشیدی تاختن گرفت. جمشید که تنها مانده بود و یاوری نداشت بگریخت و سالیانی چند گرد جهان می گشت یی که کس بشناسدش فرجام کار به کنار دریای چین گرفتار آمد، ضحاک نا پاک فرمان کرد که جمشید را به اره دو نیم کنند و چنین شد سرانجام پادشهی که بر روشنایی ایزدی شورید و به تاریکی بی خردی اندر گشت.
از پس اوی «ضحاک» ایران زمین را پادشا شد و نزدیک به هزار سال بیداد و ستم روا داشت باشندگان زمین را به روزگار او ریاکاران و چاپلوسان بر صدر نشستند و آزادگی و راستی به فراموشی رفت. ضحاک از سرِکین به ایرانیان فرمان کرد تا دو خواهر جمشید «شهرناز» و «ارنواز» که به زیبایی شهره بودند از خانه های خویش بیرون کشیده و به کاخ آورند. او به زور و شکنجه ایشان را به همسری درآورد و با جادویی کردن به کار، راه و رسم افسون و جادوی آنان را آمخت.
در این میان کشتار جوانان ایرانی برای آماده کردن خوراک ماران سیاه ژسته از دو کتف ضحاک همچنان انجام می گرفت تا که دو رادمرد به نام های «ارمانک» و «گرمانک» اندیشه کردند که چون توان از شمار کشتگان کاست...
ادامه دارد•••
#سرای_چامه🌸🍃
🟣 قسمت سوم
#شاهنامه_فردوسی
شبی دهشتناک گذشت و چون روز برآمد اهرمن خود بسان پزشکان آراست و بار بافت تا که چاره آن دو مار روییده از دو کتف شاه کند. با دیدن رخسار پژمرده شاه به شیرین ترین بیان وی را از افسردگی پرهیز داد و گفت: چاره ماران نه که بریدن باشد، با هر بریدنی آنان سر بر خواهند آورد و چون گرسنه اند شاه را خواهند آزرد. چاره کار تنها فراهم آوردن خوراک محبوب آنهاست که تنها مغز سر آدمیان است، و تو که شاه این مردمانی، تن و جان آنان فدای توست. هر روز که آفتاب برآید فر مان کن به آوردن دو جوان و کشتن آنان تا که زین پس بیاسایی،
چنین شد که ضحاک مار دوش کشتن جوانان پیشه کرد و خوی اهریمنی او بر آن بود که تا آخرين جوان بر زمین نفس می کشد به کشتن گاه آورده و قامت آنان بر خاک افکند این روزگار شوم برابر بود با دوران ستمکاری جمشید و نژندی مردمان که روي گردانیده بودند از اوی. پس بیوراسپ را شایسته شاهی دانستند و پیکها فرستادند او را که بر سیاه جمشید بتاز و ما را برهان.
ضحاک که ماران دوش خویش از قاصدان نهان کرده بود و در دل سیه اش پادشاهی جهان آرزو می کرد بر سرزمین جمشیدی تاختن گرفت. جمشید که تنها مانده بود و یاوری نداشت بگریخت و سالیانی چند گرد جهان می گشت یی که کس بشناسدش فرجام کار به کنار دریای چین گرفتار آمد، ضحاک نا پاک فرمان کرد که جمشید را به اره دو نیم کنند و چنین شد سرانجام پادشهی که بر روشنایی ایزدی شورید و به تاریکی بی خردی اندر گشت.
از پس اوی «ضحاک» ایران زمین را پادشا شد و نزدیک به هزار سال بیداد و ستم روا داشت باشندگان زمین را به روزگار او ریاکاران و چاپلوسان بر صدر نشستند و آزادگی و راستی به فراموشی رفت. ضحاک از سرِکین به ایرانیان فرمان کرد تا دو خواهر جمشید «شهرناز» و «ارنواز» که به زیبایی شهره بودند از خانه های خویش بیرون کشیده و به کاخ آورند. او به زور و شکنجه ایشان را به همسری درآورد و با جادویی کردن به کار، راه و رسم افسون و جادوی آنان را آمخت.
در این میان کشتار جوانان ایرانی برای آماده کردن خوراک ماران سیاه ژسته از دو کتف ضحاک همچنان انجام می گرفت تا که دو رادمرد به نام های «ارمانک» و «گرمانک» اندیشه کردند که چون توان از شمار کشتگان کاست...
ادامه دارد•••
#سرای_چامه🌸🍃
Ay Adamha
Babak Bayat, Maani Rahnama
-آی آدم ها-
شعر نیما یوشیج
آهنگساز بابک بیات
صدا مانی رهنما
آیا این همان زندگی بود که ما می خواستیم؟
آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
شعر نیما یوشیج
آهنگساز بابک بیات
صدا مانی رهنما
آیا این همان زندگی بود که ما می خواستیم؟
آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🌸
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بیمنتها
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشهها
امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
#دیوانشمس
#حضرت_مولانا
سلام صبح اول هفته شما بخیر و شادی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بیمنتها
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشهها
امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
#دیوانشمس
#حضرت_مولانا
سلام صبح اول هفته شما بخیر و شادی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🏴حی علی العزا حی علی البکاء
فی ماتم الحسین (ع) مظلوم کربلا
فرا رسیدن ماه محرم و ایام سوگواری و عزاداری سالار شهیدان و سرور آزادگان جهان حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام و یاران با وفایش بر شما تسلیت باد.
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🏴حی علی العزا حی علی البکاء
فی ماتم الحسین (ع) مظلوم کربلا
فرا رسیدن ماه محرم و ایام سوگواری و عزاداری سالار شهیدان و سرور آزادگان جهان حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام و یاران با وفایش بر شما تسلیت باد.
استحکام...
استحکام...
صبح بخیر🖤
#رادیو_مرسی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
#رادیو_مرسی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همخوانی زیبای تصنیف رفتی تو به این زودی توسط شادروان استاد محمدرضا شجریان و مژگان شجریان را ببینید و بشنوید
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
داستان: #پادشاهی_ضحاک
🟣 قسمت چهارم
#شاهنامه_فردوسی
تا که دو رادمرد به نام های «ارمانک» و
«گرمانک» اندیشه کردند که چون توان از شمار کشتگان کاست. پس این دو خود را خواليگر ماهر شناسانیده و به کاخ ضحاک ره یافتند و به ترفند آنان از دو جوان گرفتار آمده. مغز سر یکی را با مغز گوسبندی می آمیختند و به خورد ماران می دادند و جوان رها شده را به نهانگاهی فرستاده و با آنان پیمان می کردند که به روز خیزش و نجات مردمان، همپا و یاریگر آنان باشند.
بدین گونه در هر ماه سی مرد جوان از دام مرگ گریخته و راهی نهانکدهای در کوهساران می شدند و هرگاه که شمار آنان به دویست تن می رسید، این دو نیکمرد گله ای از گوسپندان را بدانان می سپردند تا روزی که برای رهایی در راه بود کس نشناسدشان.
بدینسان روزهای خون و اشک سپری می شد و ضحاک تازی، آن آلوده نا پاک در نشیب زندگی و پیری در افتاده بود. شبی از شب های چهل سال پیش از فرجام حکمرانی اش که آرمیده بود در بر «ارنواز»، به خواب اندر دید که سه رزم آور پدیدار شدند که دو تن مهتر و دیگری کهتر بود. آن سه سوار دلاور بلند بالا و راست قامت به شیوه کیانی خویش بر آراسته بودند و به گرزی گران بر سر ضحاک چنان فرو کوفتند که وی در ماند. پس آن رزم آور کهتر دست های آن ستم پیشه را به زه کمان بر بست و اندام اش طناب پیچ کرد و پالهنگی بر گردن اش نشاند به خواری و سوی کوه دماوند کشانیدش.
ضحاک بد خوی اهریمن کیش به خواب اندر چنان فریادی از بیم جان برکشید که همه اسپرلوس بلرزید و خواب از چشم همگان گریخت. ارنواز که در نهان دشمن شوی بدنهاد بود. به ناز و عشوه ضحاک را همی گفت: « ترا چه شد که ناگاه از بن جان نعره برآوردی؟»
ضحاک گفت: هیچ یک از بانوان کاخ نبایست اندرین باره سخنی بر زبان آرند و از فریاد بر اثر بیم و ترس ما سخن ساز کنند که گفتن همان و کشته گشتن همان.
ارنواز گفت: ای شاه، راز دل بر من گوی تا چاره کار کنم. پس ضحاک بشنوانيد داستان خواب و آن دو سوار جنگی مهتر و آن کهتر را. ارنواز فردا روز خوابگزاران گرد آورید و آنچه رفته بود باز گفت. ستاره شناسان و خوابگزاران از بیم جان نیارستند راست گفتن را.
سه روز این گونه به شام رسید و کس لب از لب نگشود. چهارم روز ضحاک از این سکوت برآشفت و گفت آنان را که گر راست مگویید اندر باب این خواب، همه را کشتن خواهم.
موبد موبدان گفت مرايشان را که چاره کار سخن راست کردن است. پس موبدی روشن اندیش گام پیش نهاده و گفت: «ای ضحاک، برون کن ز سر باده خیره سری را و به مرگ اندیشه کن، بسیار جهانداران پیش از تو بودند که سزاوار تخت شهي بودند. آنان نیز اندوه و شادمانی برشمردند و چون روزگار شان بر آمد بر خاک خفتند.
ادامه دارد•••
https://t.me/httpsCAme
🟣 قسمت چهارم
#شاهنامه_فردوسی
تا که دو رادمرد به نام های «ارمانک» و
«گرمانک» اندیشه کردند که چون توان از شمار کشتگان کاست. پس این دو خود را خواليگر ماهر شناسانیده و به کاخ ضحاک ره یافتند و به ترفند آنان از دو جوان گرفتار آمده. مغز سر یکی را با مغز گوسبندی می آمیختند و به خورد ماران می دادند و جوان رها شده را به نهانگاهی فرستاده و با آنان پیمان می کردند که به روز خیزش و نجات مردمان، همپا و یاریگر آنان باشند.
بدین گونه در هر ماه سی مرد جوان از دام مرگ گریخته و راهی نهانکدهای در کوهساران می شدند و هرگاه که شمار آنان به دویست تن می رسید، این دو نیکمرد گله ای از گوسپندان را بدانان می سپردند تا روزی که برای رهایی در راه بود کس نشناسدشان.
بدینسان روزهای خون و اشک سپری می شد و ضحاک تازی، آن آلوده نا پاک در نشیب زندگی و پیری در افتاده بود. شبی از شب های چهل سال پیش از فرجام حکمرانی اش که آرمیده بود در بر «ارنواز»، به خواب اندر دید که سه رزم آور پدیدار شدند که دو تن مهتر و دیگری کهتر بود. آن سه سوار دلاور بلند بالا و راست قامت به شیوه کیانی خویش بر آراسته بودند و به گرزی گران بر سر ضحاک چنان فرو کوفتند که وی در ماند. پس آن رزم آور کهتر دست های آن ستم پیشه را به زه کمان بر بست و اندام اش طناب پیچ کرد و پالهنگی بر گردن اش نشاند به خواری و سوی کوه دماوند کشانیدش.
ضحاک بد خوی اهریمن کیش به خواب اندر چنان فریادی از بیم جان برکشید که همه اسپرلوس بلرزید و خواب از چشم همگان گریخت. ارنواز که در نهان دشمن شوی بدنهاد بود. به ناز و عشوه ضحاک را همی گفت: « ترا چه شد که ناگاه از بن جان نعره برآوردی؟»
ضحاک گفت: هیچ یک از بانوان کاخ نبایست اندرین باره سخنی بر زبان آرند و از فریاد بر اثر بیم و ترس ما سخن ساز کنند که گفتن همان و کشته گشتن همان.
ارنواز گفت: ای شاه، راز دل بر من گوی تا چاره کار کنم. پس ضحاک بشنوانيد داستان خواب و آن دو سوار جنگی مهتر و آن کهتر را. ارنواز فردا روز خوابگزاران گرد آورید و آنچه رفته بود باز گفت. ستاره شناسان و خوابگزاران از بیم جان نیارستند راست گفتن را.
سه روز این گونه به شام رسید و کس لب از لب نگشود. چهارم روز ضحاک از این سکوت برآشفت و گفت آنان را که گر راست مگویید اندر باب این خواب، همه را کشتن خواهم.
موبد موبدان گفت مرايشان را که چاره کار سخن راست کردن است. پس موبدی روشن اندیش گام پیش نهاده و گفت: «ای ضحاک، برون کن ز سر باده خیره سری را و به مرگ اندیشه کن، بسیار جهانداران پیش از تو بودند که سزاوار تخت شهي بودند. آنان نیز اندوه و شادمانی برشمردند و چون روزگار شان بر آمد بر خاک خفتند.
ادامه دارد•••
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پرنده پرسید وقتی دلتنگ می شوی چه میکنی؟
کرگدن گفت: دلتنگ؟
پرنده گفت وقتی دلت یک نفر را بخواهد که نیست.
کرگدن گفت: دلم کسی را نمی خواهد. حالا تا باران شدیدتر نشده برو، ابرهای سیاه را نمی بینی؟
پرنده حرفی نزد، پر کشید و رفت.
بعدتر کرگدن از فرشته مهربان خیال پرسید: بر نمی گردد، نه؟
فرشته غمگین نوازشش کرد و گفت: نه.
کرگدن آرام زمزمه کرد چه حیف، دلم گرم می شد وقتی می خندید. حیف که باران داشت شدیدتر میشد، وگرنه میشد که بماند.
فرشته آرام نوازشش کرد، بعد لالایی محزون زنان کرد را برایش خواند.
کرگدن چشمهایش را بست، و فهمید دلتنگی یعنی شوق دیدن منظره ای ناممکن...
ابرها کم کم از آسمان به گلویش کوچ می کردند، و فرشته خوب می دانست این عاصی غمگین دیگر هرگز از ته دل نخواهد خندید...
#حمیدسلیمی
https://t.me/httpsCAme
کرگدن گفت: دلتنگ؟
پرنده گفت وقتی دلت یک نفر را بخواهد که نیست.
کرگدن گفت: دلم کسی را نمی خواهد. حالا تا باران شدیدتر نشده برو، ابرهای سیاه را نمی بینی؟
پرنده حرفی نزد، پر کشید و رفت.
بعدتر کرگدن از فرشته مهربان خیال پرسید: بر نمی گردد، نه؟
فرشته غمگین نوازشش کرد و گفت: نه.
کرگدن آرام زمزمه کرد چه حیف، دلم گرم می شد وقتی می خندید. حیف که باران داشت شدیدتر میشد، وگرنه میشد که بماند.
فرشته آرام نوازشش کرد، بعد لالایی محزون زنان کرد را برایش خواند.
کرگدن چشمهایش را بست، و فهمید دلتنگی یعنی شوق دیدن منظره ای ناممکن...
ابرها کم کم از آسمان به گلویش کوچ می کردند، و فرشته خوب می دانست این عاصی غمگین دیگر هرگز از ته دل نخواهد خندید...
#حمیدسلیمی
https://t.me/httpsCAme