#برشی_از_یک_کتاب
گفت: دنیا پوچ و بی ارزش است؛
هیچ ارزش ندارد...
گفتم: حرفهای خوب بزن.
دنیا بیارزش نیست،
فقط انسانی زندگی کردن
خیلی سخت است!
#عباس_معروفی
📕سمفونی مردگان
گفت: دنیا پوچ و بی ارزش است؛
هیچ ارزش ندارد...
گفتم: حرفهای خوب بزن.
دنیا بیارزش نیست،
فقط انسانی زندگی کردن
خیلی سخت است!
#عباس_معروفی
📕سمفونی مردگان
سرخپوست پیری
برای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت :
در وجود هر انسان،
همیشه مبارزه ایی وجود دارد
مانند ، مبارزه ی دو گرگ!
که یکی از گرگها سمبل بدیها
مثل، حسد، غرور، شهوت، تکبر، وخود خواهی
و دیگری
سمبل مهربانی، عشق، امید، وحقیقت است.
کودک پرسید :
پدر کدام گرگ پیروز می شود؟
پدر لبخندی زد و گفت ،
گرگی که تو به آن غذا می دهی ...
برای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت :
در وجود هر انسان،
همیشه مبارزه ایی وجود دارد
مانند ، مبارزه ی دو گرگ!
که یکی از گرگها سمبل بدیها
مثل، حسد، غرور، شهوت، تکبر، وخود خواهی
و دیگری
سمبل مهربانی، عشق، امید، وحقیقت است.
کودک پرسید :
پدر کدام گرگ پیروز می شود؟
پدر لبخندی زد و گفت ،
گرگی که تو به آن غذا می دهی ...
#تلنگر 📚
کتابخانه ای در انگلستان بنا شد زیرا ساختمان قبلی قدیمی بود.
اما برای انتقال میلیون ها کتاب بودجه کافی در دسترس نبود.
تنها حلال مشکلات کارمند جوان کتابخانه بود.
او آگهی منتشر کرد:
همه میتوانند به رایگان کتابها را امانت بگیرند و برای بازگرداندن به نشانی جدید تحویل دهند.
برای موفقیت کافیست کمی متفاوت بیندیشید ...
کتابخانه ای در انگلستان بنا شد زیرا ساختمان قبلی قدیمی بود.
اما برای انتقال میلیون ها کتاب بودجه کافی در دسترس نبود.
تنها حلال مشکلات کارمند جوان کتابخانه بود.
او آگهی منتشر کرد:
همه میتوانند به رایگان کتابها را امانت بگیرند و برای بازگرداندن به نشانی جدید تحویل دهند.
برای موفقیت کافیست کمی متفاوت بیندیشید ...
#تلنگر 📚
نظر یک ریاضیدان را درباره خوشبختی و انسانیت پرسیدند.
در جواب گفت:
اگر زن یا مردی دارای اخلاق باشد، نمره ۱ میدهم،
اگر دارای زیبایی هم باشد، یک صفر جلوی عدد ۱ میگذارم ۱۰
اگر پول هم داشته باشد، یک صفر دیگر جلوی عدد ۱۰ میگذارم ۱۰۰
اصل و نسب هم باشد، یک صفر دیگر جلوی عدد ۱۰۰ میگذارم ۱۰۰۰
ولی اگر زمانی عدد ۱ رفت، چیزی به جز صفر باقی نمی ماند،
و صفر هم به تنهایی هیچ است، و آن انسان هیچ ارزشی ندارد.
مراقب «یک» خودتان باشید …
نظر یک ریاضیدان را درباره خوشبختی و انسانیت پرسیدند.
در جواب گفت:
اگر زن یا مردی دارای اخلاق باشد، نمره ۱ میدهم،
اگر دارای زیبایی هم باشد، یک صفر جلوی عدد ۱ میگذارم ۱۰
اگر پول هم داشته باشد، یک صفر دیگر جلوی عدد ۱۰ میگذارم ۱۰۰
اصل و نسب هم باشد، یک صفر دیگر جلوی عدد ۱۰۰ میگذارم ۱۰۰۰
ولی اگر زمانی عدد ۱ رفت، چیزی به جز صفر باقی نمی ماند،
و صفر هم به تنهایی هیچ است، و آن انسان هیچ ارزشی ندارد.
مراقب «یک» خودتان باشید …
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به تو میاندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو میاندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند.⚘
#فریدون مشیری
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو میاندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند.⚘
#فریدون مشیری
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب
چرا ميكشد مرا !؟
تو نشسته اى كجاى ماجرا !؟
من
چنان گريه ميكنم
كه خدا بغل كند مگر مرا !
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
چرا ميكشد مرا !؟
تو نشسته اى كجاى ماجرا !؟
من
چنان گريه ميكنم
كه خدا بغل كند مگر مرا !
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...
#سهراب_سپهری
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...
#سهراب_سپهری
Nobody Believes Me / Can^t You See My Despair °
Toygar Işıklı
یه جا نوشته بود:
«من برای اطرافیانم کسی بودم که خودم دلم میخواست داشته باشم و هیچوقت نداشتم...»
و من با تموم وجودم حسش کردم...
♥️♥️:♥️♥️
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
«من برای اطرافیانم کسی بودم که خودم دلم میخواست داشته باشم و هیچوقت نداشتم...»
و من با تموم وجودم حسش کردم...
♥️♥️:♥️♥️
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
احمد شاملو :
ما بیرون زمان ایستادهایم
با دشنهی تلخی در گردههایمان
در مردگان خویش
نظر می بندیم
با طرح خندهای!
و نوبت خود را
انتظار میكشیم
بی هیچ خنده ای...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
ما بیرون زمان ایستادهایم
با دشنهی تلخی در گردههایمان
در مردگان خویش
نظر می بندیم
با طرح خندهای!
و نوبت خود را
انتظار میكشیم
بی هیچ خنده ای...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
با تو نگفته بودم
سالار عقیلی
اے خوشا آن دل ڪه آزارے نمے آيد از او
غير ڪار عاشقے ڪارے نمے آيد از او
#رهی_معیرے
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
غير ڪار عاشقے ڪارے نمے آيد از او
#رهی_معیرے
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
جمعه ( شهرزاد )
محسن چاووشی
جمعه
محسن چاووشی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
محسن چاووشی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
شکایت هجران
محمد اصفهانی
شکایت هجران
خواننده: #محمد_اصفهانی
شاعر: #هوشنگ_ابتهاج
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
خواننده: #محمد_اصفهانی
شاعر: #هوشنگ_ابتهاج
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
❤1
Maahe Tamashayi
Ragheb
🔥راغب - ماه تماشایی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🟢 داستان: #پادشاهی_ضحاک
🟣 قسمت اول
#شاهنامه_فردوسی
«مرداس»، حاکم دشت سواران نیزه گزار، از سرزمین اعراب، امیری نیکو رفتار بود و از اوی گزندی به مردمان نمی رسید او را باغی بود بزرگ با درختان گشن که گاه آسودن از کار حکومت در آن به نیایش خدای می پرداخت. مرداس را فرزندی بود که «بیوراسپ» می نامیدندش زیراک دارند؛ ده هزار اسب بود و بسیار شبان و روزان بر زین اسپان گذرانده بود. بیوراسب جوانی دلیر بود و آگاه از آیین جنگاوری، لیکن به دور از ره و رسم جوانمردی. زین روی پدرش مرداس، سخت نگران او بود و اینکه چه بازی کرد خواهد روزگار.
گویند که بیوراسپ را ده عیب و کاستی و آک بود و مردمان پارسی گوی او را ده آک» می نامیدند و در گویش تازیان «ده آک» را «ضحاک» گفتندی. ابلیس که خانه او دل های تهی از مهر است، اندیشه داشت که بفریبد این جوان جنگاور لیک تھی مغز را پس بامدادان، خود چونان پیران نیکخو آراست و بر سر راه او ایستاد. بیوراسپ به دیدن پیر درنگید و ابلیس که چربدست استادی بود از برای فریفتن، به گفتاری خوش، آهن سخت دل اوی چنان کوبید که از نرمی تاب و توان از کف داد و در دام اهریمن غلتید. ابلیس او را گفت: ای جوان دلاور بدان و آگاه باش که پدر تو، ستم می کند زیراک افتاب زندگی اش رو به خاموشی است اما از امیری و حکومت دل کندن نتواند. رواست که تو اوی از میان بر گیری و بر جایگه اش نشینی.
بیوراسپ گفت: چسان توان که پدر کشت و به امیری رسید؟ ابلیس گفت: بسیار رازهای جهان نزد من است و من به کس گفتن نمی توانم، گر با من پیمان محکم کنی، هم این رازها دانست خواهی و هم چاره کار پدر آسان گشت خواهد.
بیوراسپ تشنه دانستن آن رازها بود پس پیمان استوار کرد با اهریمن. اهریمن او را گفت: بی هیچ درنگی در کشتن پدر بکوش.ضحاک گفت: مرا یارای ریختن خون پدر نیست با همه دل سنگی.
اهریمن گفت: من این کار آسان کنم گر تو بر سر پیمان خویش باشی و عهد نشکنی. ضحاک پذیرفت و ابلیس در کار شد.
آنگونه که پیشتر آمد مرداس را باغی بود بزرگ و اندر میان آن نیایشگهی که مرداس شبانگاهان بیکه چراغی افروزد بدانجای می شد. ابلیس که این میدانست بر سر راه مرداس چاهی ژرف پدید کرد و سر آن با گیاهان و خار و خس بپوشانید و چنین شد فرجام آن میر پارسا به گاه شبگیر که سوی نیایشکده می شتافت و کشته آمد.
پس ضحاک بر جایگه پدر نشست و آغاز به افشاندن بذر ناپاکی کرد زیراک اوستاد اوی اهرمن بود.
#ادامه_دارد•••
https://t.me/httpsCAme 🌸🍃
🟣 قسمت اول
#شاهنامه_فردوسی
«مرداس»، حاکم دشت سواران نیزه گزار، از سرزمین اعراب، امیری نیکو رفتار بود و از اوی گزندی به مردمان نمی رسید او را باغی بود بزرگ با درختان گشن که گاه آسودن از کار حکومت در آن به نیایش خدای می پرداخت. مرداس را فرزندی بود که «بیوراسپ» می نامیدندش زیراک دارند؛ ده هزار اسب بود و بسیار شبان و روزان بر زین اسپان گذرانده بود. بیوراسب جوانی دلیر بود و آگاه از آیین جنگاوری، لیکن به دور از ره و رسم جوانمردی. زین روی پدرش مرداس، سخت نگران او بود و اینکه چه بازی کرد خواهد روزگار.
گویند که بیوراسپ را ده عیب و کاستی و آک بود و مردمان پارسی گوی او را ده آک» می نامیدند و در گویش تازیان «ده آک» را «ضحاک» گفتندی. ابلیس که خانه او دل های تهی از مهر است، اندیشه داشت که بفریبد این جوان جنگاور لیک تھی مغز را پس بامدادان، خود چونان پیران نیکخو آراست و بر سر راه او ایستاد. بیوراسپ به دیدن پیر درنگید و ابلیس که چربدست استادی بود از برای فریفتن، به گفتاری خوش، آهن سخت دل اوی چنان کوبید که از نرمی تاب و توان از کف داد و در دام اهریمن غلتید. ابلیس او را گفت: ای جوان دلاور بدان و آگاه باش که پدر تو، ستم می کند زیراک افتاب زندگی اش رو به خاموشی است اما از امیری و حکومت دل کندن نتواند. رواست که تو اوی از میان بر گیری و بر جایگه اش نشینی.
بیوراسپ گفت: چسان توان که پدر کشت و به امیری رسید؟ ابلیس گفت: بسیار رازهای جهان نزد من است و من به کس گفتن نمی توانم، گر با من پیمان محکم کنی، هم این رازها دانست خواهی و هم چاره کار پدر آسان گشت خواهد.
بیوراسپ تشنه دانستن آن رازها بود پس پیمان استوار کرد با اهریمن. اهریمن او را گفت: بی هیچ درنگی در کشتن پدر بکوش.ضحاک گفت: مرا یارای ریختن خون پدر نیست با همه دل سنگی.
اهریمن گفت: من این کار آسان کنم گر تو بر سر پیمان خویش باشی و عهد نشکنی. ضحاک پذیرفت و ابلیس در کار شد.
آنگونه که پیشتر آمد مرداس را باغی بود بزرگ و اندر میان آن نیایشگهی که مرداس شبانگاهان بیکه چراغی افروزد بدانجای می شد. ابلیس که این میدانست بر سر راه مرداس چاهی ژرف پدید کرد و سر آن با گیاهان و خار و خس بپوشانید و چنین شد فرجام آن میر پارسا به گاه شبگیر که سوی نیایشکده می شتافت و کشته آمد.
پس ضحاک بر جایگه پدر نشست و آغاز به افشاندن بذر ناپاکی کرد زیراک اوستاد اوی اهرمن بود.
#ادامه_دارد•••
https://t.me/httpsCAme 🌸🍃
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
داستان: #پادشاهی_ضحاک
🟣 قسمت دوم
#شاهنامه_فردوسی
این داستان فرجام نیافت و روزی ابلیس در قامت جوانی برومند و نیکوکلام به اسپرلوس ضحاک شتافت و او را گفت: گر آنچه من گویم کنی نه پادشه سرزمین نیزه گزاران، که شهنشاه جهانی خواهی شد. آن پدرکش و ناجوانمرد پذیرفت.
دیگر روز ابلیس خویش بسان خوان سالار و آشپزی بیاراست و به کوشک شاهی برآمد و ضحاک را گفت: آن خوراک و نوشاک که من فراهم آرم هیچ کس را نشاید، مگر شاهی دلاور همچون تو راضحاک اختیار آشپزخانه قصر بدو سپرد.
گویند تا آن زمان مردمان ایران زمین خوراکی از گوشت نخورده بودند و همه خوردنی های ایشان از گیاهان فراهم میشد زین سبب خویی آرام داشته و هرگز به جنگ و کشتار نمی اندیشیدند.
اهرمن آشپز، نخست در خوراک ضحاک زرده تخم مرغ در کار آورد و مزه آن وی را خوش آمد. پس گوساله و بره ای بکشت و گوشت پرندگان نیز در خوراک کرد و آن به زعفران و شراب و گلاب و عطر ناف آهو بیامیخت.
این خوراکها و نوشاک ها، چنان ضحاک را خوش آمد که قصد کرد آشپز جوان را پاداشی درخور دهد. ابلیس زبان چرب و شیرین به کار کرد و او را گفت: گر مرا پاداشی باید، انتخاب آن مرا واگذارید.
ضحاک پذیرفت و اهریمن اجازت خواست تا بر دو کتف شاه بوسه زند. ضحاک پذیرفت واهریمن لبان ناپاک خویش به اندام وی آشنا کرد و در دم از دیدگان نهان شد. از پس رفتن اوی، خارشی بر دو کتف ضحاک اوفتاد و به اندک زمانی، از جای آن دو بوسه آلوده، دو مار رستن گرفت که به هر دمی بزرگتر می شدند.
ضحاک به فراست دریافت که آشپز را خوی اهر منی بوده و اوی فریب این نیرنگ ابلیس خورده است.
پس بزرگان گرد کرد تا چاره کار کنند. حاصل کنکاش آن بود که این دو مار آتشین و سیاه را از دو کتف ضحاک برگنند. چنین شد. ولیک شگفتا که بریدن کارساز نشد و ماران در کتف به جست و جوی طعمه بر سر و روی ضحاک می پیچیدند و دیگر باز میرستند. تا دیگر روز ضحاک ندانست که چه باید کردن، هم رنج این ماران دمی آسوده اش نمی گذاشت و هم با این دو مار نتوانست مردمان را بار دادن و چهره از دگران نهفت. "
شبی دهشتناک گذشت و چون روز برآمد اهر من خود بسان پزشکان آراست و بار بافت تا که چاره آن دو مار روییده از دو کتف شاه کند. با دیدن رخسار پژمرده شاه به شیرین ترین بیان وی را از افسردگی پرهیز داد و گفت ...
ادامه دارد•••
⭕️ براساس روایت فردوسی در شاهنامه ایرانیها گیاهخوار بودند و به همین خاطر هم صلحطلب.و در زمان ضحاک بود که گوشت حیوانات به خوراک ایرانیان اضافه شد
https://t.me/httpsCAme 🌸🍃
🟣 قسمت دوم
#شاهنامه_فردوسی
این داستان فرجام نیافت و روزی ابلیس در قامت جوانی برومند و نیکوکلام به اسپرلوس ضحاک شتافت و او را گفت: گر آنچه من گویم کنی نه پادشه سرزمین نیزه گزاران، که شهنشاه جهانی خواهی شد. آن پدرکش و ناجوانمرد پذیرفت.
دیگر روز ابلیس خویش بسان خوان سالار و آشپزی بیاراست و به کوشک شاهی برآمد و ضحاک را گفت: آن خوراک و نوشاک که من فراهم آرم هیچ کس را نشاید، مگر شاهی دلاور همچون تو راضحاک اختیار آشپزخانه قصر بدو سپرد.
گویند تا آن زمان مردمان ایران زمین خوراکی از گوشت نخورده بودند و همه خوردنی های ایشان از گیاهان فراهم میشد زین سبب خویی آرام داشته و هرگز به جنگ و کشتار نمی اندیشیدند.
اهرمن آشپز، نخست در خوراک ضحاک زرده تخم مرغ در کار آورد و مزه آن وی را خوش آمد. پس گوساله و بره ای بکشت و گوشت پرندگان نیز در خوراک کرد و آن به زعفران و شراب و گلاب و عطر ناف آهو بیامیخت.
این خوراکها و نوشاک ها، چنان ضحاک را خوش آمد که قصد کرد آشپز جوان را پاداشی درخور دهد. ابلیس زبان چرب و شیرین به کار کرد و او را گفت: گر مرا پاداشی باید، انتخاب آن مرا واگذارید.
ضحاک پذیرفت و اهریمن اجازت خواست تا بر دو کتف شاه بوسه زند. ضحاک پذیرفت واهریمن لبان ناپاک خویش به اندام وی آشنا کرد و در دم از دیدگان نهان شد. از پس رفتن اوی، خارشی بر دو کتف ضحاک اوفتاد و به اندک زمانی، از جای آن دو بوسه آلوده، دو مار رستن گرفت که به هر دمی بزرگتر می شدند.
ضحاک به فراست دریافت که آشپز را خوی اهر منی بوده و اوی فریب این نیرنگ ابلیس خورده است.
پس بزرگان گرد کرد تا چاره کار کنند. حاصل کنکاش آن بود که این دو مار آتشین و سیاه را از دو کتف ضحاک برگنند. چنین شد. ولیک شگفتا که بریدن کارساز نشد و ماران در کتف به جست و جوی طعمه بر سر و روی ضحاک می پیچیدند و دیگر باز میرستند. تا دیگر روز ضحاک ندانست که چه باید کردن، هم رنج این ماران دمی آسوده اش نمی گذاشت و هم با این دو مار نتوانست مردمان را بار دادن و چهره از دگران نهفت. "
شبی دهشتناک گذشت و چون روز برآمد اهر من خود بسان پزشکان آراست و بار بافت تا که چاره آن دو مار روییده از دو کتف شاه کند. با دیدن رخسار پژمرده شاه به شیرین ترین بیان وی را از افسردگی پرهیز داد و گفت ...
ادامه دارد•••
⭕️ براساس روایت فردوسی در شاهنامه ایرانیها گیاهخوار بودند و به همین خاطر هم صلحطلب.و در زمان ضحاک بود که گوشت حیوانات به خوراک ایرانیان اضافه شد
https://t.me/httpsCAme 🌸🍃
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme