⭕️آیا میدانید پارادایم چیست ؟
گروهی از دانشمندان ۵ میمون را در قفسی قرار دادند.
در وسط قفس یک نردبان و بالای نردبان دسته ای موز گذاشتند.
هر زمانی که میمونی بالای نردبان میرفت تا موزها را بردارد، دانشمندان بر روی سایر میمونها آب سرد میپاشیدند.
پس از مدتی، هر وقت که میمونی بالای نردبان میرفت سایرین او را کتک میزدند.
مدتی بعد هیچ میمونی علیرغم وسوسهای که داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمیداد.
دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمونها را بردارند و با یک میمون جدید جایگزین کنند. اولین کاری که این میمون جدید انجام داد این بود که سعی کرد تا بالای نردبان برود، که بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب قرار گرفت.
پس از چندبار کتک خوردن میمون جدید با این که نمیدانست چرا، اما یاد گرفت که بالای نردبان نرود.
میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تکرار شد. میمون جدید اول هم در کتک زدن میمون جدید دوم شرکت میکرد. سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (کتک خوردن) تکرار گردید.
به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.
آن چیزی که باقی مانده بود گروهی متشکل از ۵ میمون بوده که با این که هیچگاه آب سردی بر روی آنها پاشیده نشده بود، میمونی را که بالای نردبان میرفت را کتک میزدند.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای_چامه#
┗━━━━━━━━┛
اگر امکان داشت که از میمونها بپرسند که چرا میمونی که بالای نردبان میرود را کتک میزنند شرط خواهیم بست که جواب آنها این خواهد بود:
“من نمیدانم، این رسم ماست. همه این کارو میکنن”
این جواب به نظر شما آشنا نمیآید؟!
اين جغرافیا نیست که جهان سومی بودن را تعیین می کند....! آدمها هستند که آن را می سازند! جهان سوم جا نیست، شخص است. جهان سوم منم، جهان سوم تویی، جهان سوم طرز تفکر ماست، نه آن مرزهایی که داخلش زندگی می کنیم! جهان سوم جاییست که درآمد یک دعا نویس از یک برنامه نویس بیشتر است. جهان سوم جاییست که مردمش جهان سومی فکر میکنند جهان سوم جایی است که بسیاری ازمردمانش با يک "استخاره" هدف تعيين ميکنند! و با يک " عطسه " از هدف خود دست ميکشند....
یک ساعت تفکرمثبت بهتر از۷۰سال عبادت از روی عادت
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
گروهی از دانشمندان ۵ میمون را در قفسی قرار دادند.
در وسط قفس یک نردبان و بالای نردبان دسته ای موز گذاشتند.
هر زمانی که میمونی بالای نردبان میرفت تا موزها را بردارد، دانشمندان بر روی سایر میمونها آب سرد میپاشیدند.
پس از مدتی، هر وقت که میمونی بالای نردبان میرفت سایرین او را کتک میزدند.
مدتی بعد هیچ میمونی علیرغم وسوسهای که داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمیداد.
دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمونها را بردارند و با یک میمون جدید جایگزین کنند. اولین کاری که این میمون جدید انجام داد این بود که سعی کرد تا بالای نردبان برود، که بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب قرار گرفت.
پس از چندبار کتک خوردن میمون جدید با این که نمیدانست چرا، اما یاد گرفت که بالای نردبان نرود.
میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تکرار شد. میمون جدید اول هم در کتک زدن میمون جدید دوم شرکت میکرد. سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (کتک خوردن) تکرار گردید.
به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.
آن چیزی که باقی مانده بود گروهی متشکل از ۵ میمون بوده که با این که هیچگاه آب سردی بر روی آنها پاشیده نشده بود، میمونی را که بالای نردبان میرفت را کتک میزدند.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای_چامه#
┗━━━━━━━━┛
اگر امکان داشت که از میمونها بپرسند که چرا میمونی که بالای نردبان میرود را کتک میزنند شرط خواهیم بست که جواب آنها این خواهد بود:
“من نمیدانم، این رسم ماست. همه این کارو میکنن”
این جواب به نظر شما آشنا نمیآید؟!
اين جغرافیا نیست که جهان سومی بودن را تعیین می کند....! آدمها هستند که آن را می سازند! جهان سوم جا نیست، شخص است. جهان سوم منم، جهان سوم تویی، جهان سوم طرز تفکر ماست، نه آن مرزهایی که داخلش زندگی می کنیم! جهان سوم جاییست که درآمد یک دعا نویس از یک برنامه نویس بیشتر است. جهان سوم جاییست که مردمش جهان سومی فکر میکنند جهان سوم جایی است که بسیاری ازمردمانش با يک "استخاره" هدف تعيين ميکنند! و با يک " عطسه " از هدف خود دست ميکشند....
یک ساعت تفکرمثبت بهتر از۷۰سال عبادت از روی عادت
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهشون میگه
به خوراکی ها دست نزنید
تا ما برگردیم!!!!
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
به خوراکی ها دست نزنید
تا ما برگردیم!!!!
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عقل را پنداشتم در عشق تدبیری بود
من نخواهم کرد دیگر تکیه بر پندار خویش
#سعدی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
من نخواهم کرد دیگر تکیه بر پندار خویش
#سعدی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
@ey_elahe_naz
اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سرم چه کنم سینا سرلک @ey_elahe_naz
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
✳️ماجرای عشق " بکتاش و رابعه"
قسمت اول :
داستان واقعی «بکتاش و رابعه» از «الهينامۀ شيخ عطار» است.
رابعه دختر کعب قزداري، که اين داستان دربارۀ او است، نخستين بانوي سخنور ايران است و بعضي قطعات زيبا و دلآويز از او باقي مانده است:
چنين قصه که دارد ياد هرگز؟
چنين کاري که را افتاد هرگز؟
رابعه يگانه دختر کعب امير بلخ بود.
چنان لطيف و زيبا بود که قرار از دلها ميربود و چشمان سياه جادوگرش با تير مژگان در دلها مينشست.
جانها نثار لبان مرجاني و دندانهاي مرواريدگونش ميگشت.
جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آميخته و او را دلبري بيهمتا ساخته بود.
رابعه چنان خوش زبان بود که شعرش از شيريني لب حکايت ميکرد.
پدر نيز چنان دل بدو بسته بود که یک لحظه از خيالش منصرف نميشد و فکر آيندۀ دختر پيوسته رنجورش ميداشت.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه#🌼🌼🌼
┗━━━━━━━━┛
چون مرگش فرا رسيد، پسر خود حارث را پيش خواند و دلبند خويش را بدو سپرد و گفت:
«چه شهرياراني که دُرّ گرانمايه را از من خواستند و من هيچ کس را لايق او نشناختم، اما تو چون کسي را شايستۀ او يافتي خودداني تا به هر راهي که ميداني روزگارش را خرم سازي.»
پسر گفتههاي پدر را پذيرفت و پس از او بر تخت شاهي نشست و خواهر را چون جان گرامي داشت.
اما روزگار بازي ديگري پيش آورد.
روزي حارث به مناسبت جلوس به تخت شاهي جشني برپا ساخت.
بساط عيش در باغ باشکوهي گسترده شد که از صفا و پاکي چون بهشت برين بود.
تخت شاه بر ايوان بلندي قرار گرفته و حارث چون خورشيدي بر آن نشسته بود.
چاکران و نوکران چون رشتههاي مرواريد دورادور وي را گرفته و کمر خدمت بر ميان بسته بودند.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای_چامه#
┗━━━━━━━━┛
همه نيکو روي و بلند قامت، همه سرافراز و دلاور. اما از ميان همۀ آنها جواني دلارا و خوش اندام، چون ماه در ميان ستارگان ميدرخشيد و بيننده را به تحسين وا ميداشت؛
نگهبانِ گنجهاي شاه بود و "بکتاش" نام داشت.
بزرگان و شريفان براي تهنيت شاه در جشن حضور يافتند و از شادي و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شکوه جشن خبر يافت به بام قصر آمد تا از نزديک آن همه شادي و شکوه را به چشم ببيند.
لختي از هر سو نظاره کرد.
ناگهان نگاهش به بکتاش افتاد که به ساقيگري در برابر شاه ايستاده بود و جلوهگري ميکرد؛
گاه رباب( نوعی ساز) مينواخت، گاه چون بلبل نغمۀ خوش سر ميداد و گاه چون گل عشوه و ناز ميکرد.
رابعه که بکتاش را به آن دلفروزي ديد، آتشي از عشق به جانش افتاد و سراپايش را فراگرفت.
از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفاني سهمگين در وجودش پديد آمد.
ديدگانش چون ابر ميگريست و دلش چون شمع ميگداخت.
پس از يک سال، رنج و اندوه چنان ناتوانش کرد که او را يکباره از پا درآورد و بر بستر بيماريش افکند.
برادر بر بالينش طبيب آورد تا دردش را درمان کند، اما چه سود؟
چنان دردي کجا درمان پذيرد
که جاندرمان هم از جانان پذيرد
ادامه دارد ...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
قسمت اول :
داستان واقعی «بکتاش و رابعه» از «الهينامۀ شيخ عطار» است.
رابعه دختر کعب قزداري، که اين داستان دربارۀ او است، نخستين بانوي سخنور ايران است و بعضي قطعات زيبا و دلآويز از او باقي مانده است:
چنين قصه که دارد ياد هرگز؟
چنين کاري که را افتاد هرگز؟
رابعه يگانه دختر کعب امير بلخ بود.
چنان لطيف و زيبا بود که قرار از دلها ميربود و چشمان سياه جادوگرش با تير مژگان در دلها مينشست.
جانها نثار لبان مرجاني و دندانهاي مرواريدگونش ميگشت.
جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آميخته و او را دلبري بيهمتا ساخته بود.
رابعه چنان خوش زبان بود که شعرش از شيريني لب حکايت ميکرد.
پدر نيز چنان دل بدو بسته بود که یک لحظه از خيالش منصرف نميشد و فکر آيندۀ دختر پيوسته رنجورش ميداشت.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه#🌼🌼🌼
┗━━━━━━━━┛
چون مرگش فرا رسيد، پسر خود حارث را پيش خواند و دلبند خويش را بدو سپرد و گفت:
«چه شهرياراني که دُرّ گرانمايه را از من خواستند و من هيچ کس را لايق او نشناختم، اما تو چون کسي را شايستۀ او يافتي خودداني تا به هر راهي که ميداني روزگارش را خرم سازي.»
پسر گفتههاي پدر را پذيرفت و پس از او بر تخت شاهي نشست و خواهر را چون جان گرامي داشت.
اما روزگار بازي ديگري پيش آورد.
روزي حارث به مناسبت جلوس به تخت شاهي جشني برپا ساخت.
بساط عيش در باغ باشکوهي گسترده شد که از صفا و پاکي چون بهشت برين بود.
تخت شاه بر ايوان بلندي قرار گرفته و حارث چون خورشيدي بر آن نشسته بود.
چاکران و نوکران چون رشتههاي مرواريد دورادور وي را گرفته و کمر خدمت بر ميان بسته بودند.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای_چامه#
┗━━━━━━━━┛
همه نيکو روي و بلند قامت، همه سرافراز و دلاور. اما از ميان همۀ آنها جواني دلارا و خوش اندام، چون ماه در ميان ستارگان ميدرخشيد و بيننده را به تحسين وا ميداشت؛
نگهبانِ گنجهاي شاه بود و "بکتاش" نام داشت.
بزرگان و شريفان براي تهنيت شاه در جشن حضور يافتند و از شادي و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شکوه جشن خبر يافت به بام قصر آمد تا از نزديک آن همه شادي و شکوه را به چشم ببيند.
لختي از هر سو نظاره کرد.
ناگهان نگاهش به بکتاش افتاد که به ساقيگري در برابر شاه ايستاده بود و جلوهگري ميکرد؛
گاه رباب( نوعی ساز) مينواخت، گاه چون بلبل نغمۀ خوش سر ميداد و گاه چون گل عشوه و ناز ميکرد.
رابعه که بکتاش را به آن دلفروزي ديد، آتشي از عشق به جانش افتاد و سراپايش را فراگرفت.
از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفاني سهمگين در وجودش پديد آمد.
ديدگانش چون ابر ميگريست و دلش چون شمع ميگداخت.
پس از يک سال، رنج و اندوه چنان ناتوانش کرد که او را يکباره از پا درآورد و بر بستر بيماريش افکند.
برادر بر بالينش طبيب آورد تا دردش را درمان کند، اما چه سود؟
چنان دردي کجا درمان پذيرد
که جاندرمان هم از جانان پذيرد
ادامه دارد ...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
❤1
✳️️ماجرای عشق " بکتاش و رابعه"
(رابعه قزداری بلخی ، شاعر و سخنور قرن چهارم هجری )
قسمت دوم :
رابعه دايهای داشت دلسوز و غمخوار و زيرک و کاردان.
با حيله و چارهگری و نرمی و گرمی پردۀ شرم را از چهرۀ او برافکند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر، داستان عشق خود را به غلام، بر دايه آشکار کرد و گفت:
چنان عشقش مرا بی خويش آورد
که صد ساله غمم در پيش آورد
چنين بيمار و سرگردان از آنم
که می دانم که قدرش می ندانم
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای_چامه#🌼🌼🌼
┗━━━━━━━━┛
سخن چون ميتوان زان سرو من گفت
چرا بايد ز ديگر کس سخن گفت
باری از دايه خواست که در دم برخيزد و سوي دلبر بشتابد و اين داستان را با او در ميان بگذارد، به قِسمي که رازش بر کسي فاش نشود، و خود برخاست و نامهاي نوشت:
الا اي غايب حاضر کجايي
به پيش من نه اي آخر کجايي
بيا و چشم و دل را ميهمان کن
و گرنه تيغ گير و قصد جان کن
دلم بردي و گر بودي هزارم
نبودي جز فشاندن بر تو کارم
ز تو يک لحظه دل زان برنگيرم
که من هرگز دل از جان برنگيرم
اگر آئي به دستم باز رستم
و گرنه ميروم هر جا که هستم
به هر انگشت در گيرم چراغي
تو را ميجويم از هر دشت و باغي
اگر پيشم چو شمع آئي پديدار
و گرنه چون چراغم مرده انگار
پس از نوشتن، چهرۀ خويش را بر آن نقش کرد و به سوي محبوب فرستاد.
" بکتاش" چون نامه را ديد از آن لطف طبع و نقش زيبا در عجب ماند و چنان يکباره دل بدو سپرد که گويي سالها آشناي او بوده است.
پيغام مهرآميزي فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد.
چون رابعه از زبان دايه به عشق محبوب پي برد، دلشاد گشت و اشک شادي از ديده روان ساخت.
از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها ميساخت و به سوي دلبر ميفرستاد.
" بکتاش" هم پس از خواندن هر شعر عاشقتر و دلدادهتر ميشد.
ادامه دارد ...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
(رابعه قزداری بلخی ، شاعر و سخنور قرن چهارم هجری )
قسمت دوم :
رابعه دايهای داشت دلسوز و غمخوار و زيرک و کاردان.
با حيله و چارهگری و نرمی و گرمی پردۀ شرم را از چهرۀ او برافکند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر، داستان عشق خود را به غلام، بر دايه آشکار کرد و گفت:
چنان عشقش مرا بی خويش آورد
که صد ساله غمم در پيش آورد
چنين بيمار و سرگردان از آنم
که می دانم که قدرش می ندانم
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای_چامه#🌼🌼🌼
┗━━━━━━━━┛
سخن چون ميتوان زان سرو من گفت
چرا بايد ز ديگر کس سخن گفت
باری از دايه خواست که در دم برخيزد و سوي دلبر بشتابد و اين داستان را با او در ميان بگذارد، به قِسمي که رازش بر کسي فاش نشود، و خود برخاست و نامهاي نوشت:
الا اي غايب حاضر کجايي
به پيش من نه اي آخر کجايي
بيا و چشم و دل را ميهمان کن
و گرنه تيغ گير و قصد جان کن
دلم بردي و گر بودي هزارم
نبودي جز فشاندن بر تو کارم
ز تو يک لحظه دل زان برنگيرم
که من هرگز دل از جان برنگيرم
اگر آئي به دستم باز رستم
و گرنه ميروم هر جا که هستم
به هر انگشت در گيرم چراغي
تو را ميجويم از هر دشت و باغي
اگر پيشم چو شمع آئي پديدار
و گرنه چون چراغم مرده انگار
پس از نوشتن، چهرۀ خويش را بر آن نقش کرد و به سوي محبوب فرستاد.
" بکتاش" چون نامه را ديد از آن لطف طبع و نقش زيبا در عجب ماند و چنان يکباره دل بدو سپرد که گويي سالها آشناي او بوده است.
پيغام مهرآميزي فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد.
چون رابعه از زبان دايه به عشق محبوب پي برد، دلشاد گشت و اشک شادي از ديده روان ساخت.
از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها ميساخت و به سوي دلبر ميفرستاد.
" بکتاش" هم پس از خواندن هر شعر عاشقتر و دلدادهتر ميشد.
ادامه دارد ...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
✳️️ماجرای عشق " بکتاش و رابعه"
(رابعه قزداری بلخی ، شاعر و سخنور قرن چهارم هجری )
قسمت سوم :
مدتها گذشت.
روزی بکتاش رابعه را در محلي ديد و شناخت و همان دم به دامنش آويخت.
اما به جاي آن که از دلبر نرمي و دلدادگي ببيند با خشونت و سردي روبه روگشت.
چنان دختر از کار او برآشفت و از گستاخيش روي در هم کشيد که با سختي او را از خود راند و پاسخي جز ملامت نداد:
که هان اي بيادب اين چه دلبري است
تو روباهي تو را چه جاي شيري است
که باشي تو که گيري دامن من
که ترسد سايه از پيراهن من
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای_چامه🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
عاشق نااميد برجاي ماند و گفت:
«اي بت دلفروز، اين چه حکايت است که در نهان شعرم ميفرستي و ديوانهام مي کني و اکنون روي ميپوشي و چون بيگانگان از خود ميرانيَم؟»
دختر با مناعت پاسخ داد که:
«از اين راز آگاه نيستي و نميداني که آتشي که در دلم زبانه ميکشد و هستيم را خاکستر ميکند به نزدم چه گرانبهاست.
چيزي نيست که با جسم خاکي سر و کار داشته باشد.
جان غمديدۀ من طالب هوسهاي پست نيست.
تو را همين بس که بهانۀ اين عشق سوزان و محرم اسرارم باشي، دست از دامنم بدار که با اين کار چون بيگانگان از آستانهام دور شوي.»
پس از اين سخن، رفت و غلام را شيفتهتر از پيش برجاي گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسکين داد.
ادامه دارد ...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
(رابعه قزداری بلخی ، شاعر و سخنور قرن چهارم هجری )
قسمت سوم :
مدتها گذشت.
روزی بکتاش رابعه را در محلي ديد و شناخت و همان دم به دامنش آويخت.
اما به جاي آن که از دلبر نرمي و دلدادگي ببيند با خشونت و سردي روبه روگشت.
چنان دختر از کار او برآشفت و از گستاخيش روي در هم کشيد که با سختي او را از خود راند و پاسخي جز ملامت نداد:
که هان اي بيادب اين چه دلبري است
تو روباهي تو را چه جاي شيري است
که باشي تو که گيري دامن من
که ترسد سايه از پيراهن من
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای_چامه🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
عاشق نااميد برجاي ماند و گفت:
«اي بت دلفروز، اين چه حکايت است که در نهان شعرم ميفرستي و ديوانهام مي کني و اکنون روي ميپوشي و چون بيگانگان از خود ميرانيَم؟»
دختر با مناعت پاسخ داد که:
«از اين راز آگاه نيستي و نميداني که آتشي که در دلم زبانه ميکشد و هستيم را خاکستر ميکند به نزدم چه گرانبهاست.
چيزي نيست که با جسم خاکي سر و کار داشته باشد.
جان غمديدۀ من طالب هوسهاي پست نيست.
تو را همين بس که بهانۀ اين عشق سوزان و محرم اسرارم باشي، دست از دامنم بدار که با اين کار چون بيگانگان از آستانهام دور شوي.»
پس از اين سخن، رفت و غلام را شيفتهتر از پيش برجاي گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسکين داد.
ادامه دارد ...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر آدمی به یک نفر احتیاج دارد
که مثل بقیه نباشد
وگرنه دنیا پر است از بقیه !
که مثل بقیه نباشد
وگرنه دنیا پر است از بقیه !
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک حس خوب
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ﺍﺯ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻟﮕﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﯿﺮﻭﯼ در زندگی ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ : « ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ» ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻟﮕﻮ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﮔﻔﺘﻨﺪ :ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ،
ﮔﻔﺖ : ﺳﺨﺖ ﺩﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯿﺪ ، ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺷﺶ ﺧﺼﻮﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻫﯿﭻﮔﺎﻩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﯽﺩﻟﯿﻞ ﺷﺎﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺍﺳﺖ
ﺳﻮﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﻭﻗﺘﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ
ﺗﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺑﺮ ﻧﻤﯽﺩﺍﺭﻧﺪ
ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺩﻝ ﻧﻤﯽﺑﻨﺪﻧﺪ.
ﭘﻨﺠﻢ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ
ﺳﺮﯾﻊ ﺁﺷﺘﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻢ ﮐﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﻧﺪ
و ﺷﺸﻢ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.
پس کودکانه زندگی کنید
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻟﮕﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﯿﺮﻭﯼ در زندگی ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ : « ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ» ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻟﮕﻮ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﮔﻔﺘﻨﺪ :ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ،
ﮔﻔﺖ : ﺳﺨﺖ ﺩﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯿﺪ ، ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺷﺶ ﺧﺼﻮﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻫﯿﭻﮔﺎﻩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﯽﺩﻟﯿﻞ ﺷﺎﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺍﺳﺖ
ﺳﻮﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﻭﻗﺘﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ
ﺗﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺑﺮ ﻧﻤﯽﺩﺍﺭﻧﺪ
ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺩﻝ ﻧﻤﯽﺑﻨﺪﻧﺪ.
ﭘﻨﺠﻢ ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ
ﺳﺮﯾﻊ ﺁﺷﺘﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻢ ﮐﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﻧﺪ
و ﺷﺸﻢ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.
پس کودکانه زندگی کنید
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
زکریای رازی در اواخر عمر به خاطر اعتقاداتش
در دادگاه های مذهبی بارها محاکمه شد.
اما ناراحت کننده است که بدانید در این محاکمه ها
آنقدر کتاب هایش بر سرش کوبیده شد که بینایی خود را از دست داد و نابینا از دنیا رفت!!
میگویند شاگردانش به او گفتند حکیم شما بدتر از این را معالجه نمودی پس چرا خود را معالجه نمیکنید.
در جواب حکیم گفت بینا شوم که چه چیز را ببینم سیاهی جهل قدرت فاسد و روزگار بد و سخت مردمان.
گمان کنم همان کور باشم کمتر زجر میکشم.
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
در دادگاه های مذهبی بارها محاکمه شد.
اما ناراحت کننده است که بدانید در این محاکمه ها
آنقدر کتاب هایش بر سرش کوبیده شد که بینایی خود را از دست داد و نابینا از دنیا رفت!!
میگویند شاگردانش به او گفتند حکیم شما بدتر از این را معالجه نمودی پس چرا خود را معالجه نمیکنید.
در جواب حکیم گفت بینا شوم که چه چیز را ببینم سیاهی جهل قدرت فاسد و روزگار بد و سخت مردمان.
گمان کنم همان کور باشم کمتر زجر میکشم.
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
داشتم فکر میکردم چقدر آدمهای امن خوبند. آدم هایی که رازدارند. آنهایی که میتوانی کنارشان خودت باشی و تمام روحت را عریان کنی. از همهچیز بیواهمه حرف بزنی، بدون هراسی از قضاوت شدن. آدمهایی که نه با لبها که با چشمها و روحشان لبخند میزنند. بدون این که زیاد بدانند، اعتماد میکنند و شاید خودشان هم هرگز ندانند در کدام روز سختت به تو رسیدهاند و چطور خورشید شدهاند وسط همه تاریکی های دلت. چقدر خورشیدها خوبند، چقدر بیمنت و چقدر خوشبو و چقدر بوسیدنی و چقدر خواستنیاند
مهربانی هایی که انگار نهرهای بهشتند روی آتش تنهایی. درد و دریغ که کمند. بسیار کم
#حمید_سلیمی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
مهربانی هایی که انگار نهرهای بهشتند روی آتش تنهایی. درد و دریغ که کمند. بسیار کم
#حمید_سلیمی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پختگی،زمانی رخ میدهد که یک نفر یاد میگیرد
تنها دغدغهی چیزهایی را داشته باشد؛که ارزشمندند...
تنها دغدغهی چیزهایی را داشته باشد؛که ارزشمندند...
اولین بار بود که می فهمیدم در دنیا همه ما را دوست نخواهند داشت یا نخواهند پذیرفت،و اینکه غالبا درست در لحظه ای ما را کنار می گذارند که بیشتر از همیشه نیازمند پذیرشیم...
📙کفش باز
#فیل_نایت
📙کفش باز
#فیل_نایت
📝
یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود:
« منطق ماشین دودی».
می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟
می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.
وقتی بچه بودم، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقتها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران-شاه عبدالعظیم بود.
من می دیدم که قطار وقتی در ایستگاه بود، بچه ها دورش جمع . شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند: « ببین چه موجود عجیبی است!»
معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند.
تا قطار ایستاده بود، با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به او نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسید و قطار راه می افتاد.
همین که راه می افتاد، بچه ها می دویدند، سنگ بر می داشتند و به قطار سنگ میزدند.
من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد، چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند و اگر باید برایش احترام قائل بود، احترام بیشتر در وقتی است که حرکت می کند.
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم.
دیدم این قانون کلی زندگی عده ای است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است، مورد احترام است.
تا ساکت است، مورد تعظیم و تجلیل است.
اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت، نه تنها کسی کمکش نمی کند، بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه یک جامعه مرده است.
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستند نه ساکت؛
متحرکند نه ساکن؛ باخبرترند نه بی خبرتر...
یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود:
« منطق ماشین دودی».
می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟
می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.
وقتی بچه بودم، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقتها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران-شاه عبدالعظیم بود.
من می دیدم که قطار وقتی در ایستگاه بود، بچه ها دورش جمع . شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند: « ببین چه موجود عجیبی است!»
معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند.
تا قطار ایستاده بود، با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به او نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسید و قطار راه می افتاد.
همین که راه می افتاد، بچه ها می دویدند، سنگ بر می داشتند و به قطار سنگ میزدند.
من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد، چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند و اگر باید برایش احترام قائل بود، احترام بیشتر در وقتی است که حرکت می کند.
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم.
دیدم این قانون کلی زندگی عده ای است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است، مورد احترام است.
تا ساکت است، مورد تعظیم و تجلیل است.
اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت، نه تنها کسی کمکش نمی کند، بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه یک جامعه مرده است.
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستند نه ساکت؛
متحرکند نه ساکن؛ باخبرترند نه بی خبرتر...