سرای چامه (شعر)
76 subscribers
2.42K photos
3.94K videos
12 files
7.13K links
از این سرای زشت

پناه می‌برم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
Download Telegram
#متن‌های_زیبا

یادش بخیر...
مادربزرگم میگفت:
زمان ما دوستت دارم دائم المصرف نبود.
نهایتاً پدربزرگت که خیلی در دلم گُل می‌کرد
قرمه سبزی می‌پختم با سالاد شیرازی.
چای دارچین دم می‌کردم برای عصر.
ماتیک می‌زدم و از این بساط‌ ها.

پدربزرگت هیچوقت نمی‌گفت مثلا فلان چیز را انجام بده یا نده.
به جاش می‌گفت زن باید موهایش بلند باشد بیاد تا کمرش.
من هم موهایم بلند بود، تا کمرم بود.
میدونستم که کوتاه کنم خُلقش تنگ میشه.

دوستت دارم را زیاد نمی‌گفت اما غذا که می‌خوردیم یک دلِ سیر نگاهم می‌کرد.

نمیگم نگید، اما خب آدم باید کاری بکنه برای دوست داشتنش.
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
#حکایت
#تلنگر

در قرون وسطا کشيشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتي از بهشت را از آن خود می کردند.

فرد دانايی که از اين نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اينکه فکری به ذهنش رسید.

به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت:
قيمت جهنم چقدر است؟

کشيش تعجب کرد و گفت:
جهنم؟

مرد دانا گفت:
بله جهنم.

کشيش بدون هيچ فکری گفت:
۳ سکه.

مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت:
لطفا سند جهنم را هم بدهيد.

کشيش روي کاغذ پاره‌ای نوشت:
سند جهنم.

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کليسا خارج شد.

به ميدان شهر رفت و فرياد زد:
«من تمام جهنم را خريدم اين هم سند آن است و هيچ کس را به آن راه نمی دهم.
ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم»!

اين شخص "مارتين لوتر" بود که با اين حرکت توانست مردم را از گمراهی رها سازد.

در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ است...
و تنها یک گناه و آن جهل است!


َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
📝


خطر گاو شدن!

حتما فیلم «گاو» داریوش مهرجویی را که بر اساس داستانی از غلامحسین ساعدی ساخته شده، دیده‌اید. :مش حسن»، قهرمان داستان گاوی دارد که با تمام وجود و با سلول سلول بدنش او را دوست دارد. این علاقه به حدی است که همه چیز را تحت تاثیر خود قرار داده. حتی مهر «مش حسن» نسبت به همسرش، زیر سایهٔ توجهات او به گاوش، رنگ باخته است یا اساساً رنگی ندارد. مادامی که «مش حسن» از وجود و سلامت گاو، مطمئن است، خود او نیز خوب است. گویی سلامت و امنیت گاو مساوی با سلامت و امنیت اوست. وقتی همه چیز مرتب است او هم با اهالی معاشرت سالمی دارد و با همسرش بدخلقی نمی‌کند. اما همواره اولویت با گاو اوست. همسر «مش حسن» و اهالی هم این موضوع را پذیرفته‌اند و با آن کنار آمده‌اند. اما وقتی در غیبت «مش حسن» گاو می‌میرد، همه چیز به هم می‌ریزد. و «مش حسن» که همه وجودش آکنده از توجه او به گاوش بود، چنان از خود تهی می‌شود و چنان خود را خالی می‌بیند که بیمار می‌شود و نمی‌تواند این خلاء را تاب بیاورد. خود گاو می‌شود و به هر کس و هر چیز می‌تازد چرا که او برای خود بی وجود گاوش هویتی نمی‌شناسد.
بسیاری از ما هم در وجود خود «مش حسنی» داریم که شیفتهٔ گاوی است که اگر امنیت و وجود این «گاو» با تهدیدی روبه‌رو شود، هویت وجودی خود را در خطر می‌بینیم و به هر چیز می‌تازیم. تعصبات ناموسی، ناسیونالیسم افراطی، مقدس‌مآبی‌های خشک و بی‌منطق، شیفتگی‌های جنون‌آمیز همه و همه می‌توانند «گاو»هایی باشند که «مش حسن» درون ما وجود خود را در وجود او تعریف کند. و اگر کسی خلاف باور و علاقهٔ‌ ما حرفی بزند و «گاو» ما را بکشد، خودمان «گاو» می‌شویم و به شیوه‌های مختلف به جانش می‌افتیم. تبر می‌شویم به جان دخترمان که خلاف باور ما مسیر زندگی خود را برگزیده، گلوله می‌شویم بر قلب کسی که مثلاً به قوم من توهین کرده، اسید می‌شویم در صورت زیبای زنی که احساس می‌کنیم پوشش او دین و مذهب ما را نشانه گرفته و از این دست بسیار و بسیار و بسیار.
مراقب باشیم؛ این گاوها خطرناک‌اند و اگر خودمان آن‌ها را نکشیم، گاو می‌شویم.

👤 #داود_جهانوند

َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
سرای چامه (شعر) pinned «📝 خطر گاو شدن! حتما فیلم «گاو» داریوش مهرجویی را که بر اساس داستانی از غلامحسین ساعدی ساخته شده، دیده‌اید. :مش حسن»، قهرمان داستان گاوی دارد که با تمام وجود و با سلول سلول بدنش او را دوست دارد. این علاقه به حدی است که همه چیز را تحت تاثیر خود قرار داده.…»
پشت هیچستان ...


َ┏━━━━━━━━┓
🆔️#سرای_چامه🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
.
*خرافه..!*

در اسنادی ، که چندی پیش در وزارت امور خارجه انگلستان ، از حالت محرمانه خارج شد ، یک سند واقعاً قابل توجه بود ...!
موضوع ، یک مسئله بسیار مهم برای دولت انگلستان این بود ، که آیا مردم ایران به آن سطح از روشنگری رسیده‌اند ، که دیگر امکان استعمار و استثمار آنان وجود ندارد یا خیر ...!
برای یافتن پاسخ این مسئله به سفارت انگلستان در ایران ماموریت داده شد ، تا اقدامات لازم را ، انجام دهد ...
سفیر انگلستان تعدادی از کارشناسان زبده‌اش را ، به مناطق جنوب شهر تهران می‌فرستد ، تا از مردم آنجا سوال کنند ، آیا حمامی ، که در این محله بیماران را ، شفا می‌دهد ، می‌شناسند ...؟!
پر واضح است ، که اکثر مردم از وجود چنین حمامی ابراز بی اطلاعی می‌کنند ، اما وقتی برای چند هفته متوالی ، این کارشناسان به این محله رفته و این سوال را ، مطرح می‌کنند ، رفته‌رفته این شایعه در افواه می‌پیچد ...!
در این محله یک خزینه قدیمی بوده ، که مردم محله می‌گویند شاید منظور از حمامی ، که بیماران را ، شفا می‌دهد همین خزینه باشد ...!

حالا نوبت مرحله نهایی کار است ...
صبح زود یک روز جمعه ، سفیر انگلستان به همراه یکی از کارشناسان سفارت ، که خود را ، به نابینایی زده بود به خزینه رفته و می‌گویند ، از خارج کشور برای شفا یافتن این فرد نابینا به این خزینه آمده‌است ...!برابر سنت موجود ، آنان لخت شده و به دور خودشان لنگ پیچیده و وارد خزینه می‌شوند ...!
فرد نابینا وارد آب شده و بعد از چند لحظه فریاد می‌زند ، که چشمانش می‌بیند ...!
با این کار ، مردم به سوی آنها هجوم آورده و لنگ آن فرد را ، بعنوان تبرک تکه‌تکه می‌کنند ...!
سفیر انگلیس و آن فرد کارشناس به خیال آنکه نقشه‌شان لو رفته است ، بطور عریان به بیرون از خزینه فرار کرده و با مشقت بسیاری خود را ، به سفارت انگلستان می‌رسانند ...!
بعد از چند روز ، ماموران سفارت به محله مذکور رفته و می‌بینند ، صف طویلی از بیماران ، در جلوی خزینه ایستاده‌اند تا به داخل رفته و شفا بگیرند و از این بدتر آنکه آب خزینه به عنوان تبرک به مردم داده می‌شود ...!

سفارت انگلستان نتیجه این ماموریت را ، به اینصورت به انگلستان مخابره می‌کند :

*هنوز می‌شود از خرافه‌پرستی این مردم نهایت استفاده را ، کرد و منافع دولت انگلستان را ، تامین نمود ...!*

⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
چقدر سخت است نجات انسانی که زنجیرهایش را می پرستد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
Arezoo
Mehraj
-قصه از غصه شروع شد؛

َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
💠جهودی و ترسايی و مسلمانی رفيق بودند. در راه حلوايی يافتند. گفتند:
- بی‌گاه است. فردا بخوريم. و اين اندک است. آن کس خورد که خواب نيکوتر ديده باشد.
غرض آن بود که مسلمان را حلوا ندهند. مسلمان نيمه‌شب برخاست و جمله حلوا را بخورد.
بامداد عيسوی گفت: ديشب عيسی فرود آمد و مرا بر کشيد به آسمان!
جهود گفت: موسی مرا در تمام بهشت برد!
مسلمان گفت: محمد آمد و مرا گفت ای بيچاره! يکی را عيسی برد به آسمان چهارم و آن دگر را موسی به بهشت برد. تو محروم بيچاره برخيز و اين حلوا را بخور!
آنگه من برخاستم و حلوا را خوردم.
گفتند: والله خواب آن بود که تو ديدی! آن ما همه خيال بود و باطل!

💠مقالات شمس تبریزی
Hesse Tanhaee
Ebi
" ابی"
حس تنهایی

َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نه آرامشت را،
به چشمی وابسته کن ...
نه دستت را به دستی دلخوش!

چشم ها بسته می شوند،
و دست ها مشت می شوند ...!
و تو می مانی و یک دنیا تنهایی ...!

"فروغ فرخزاد"
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👈هر مردی احتیاج به چهار زن دارد!!

✨اولین زن مادر اوست!
زنی که با مهربانی او را بزرگ می‌کند
و به او راه رفتن را یاد می‌دهد
با عشق به او حرف زدن و راه
درست زندگی را نشان می‌دهد!

✨زن دوم خواهر اوست!
که با او غیرت را یاد می‌گیرد
و هم‌بازی شدن را!

✨زن سوم همسر اوست!
کسی که عشق را با او تجربه می‌کند؛
همراه شدن و یکی شدن!

✨اما آخرین زن
دختر اوست!
که دنیا را با او تجربه می‌کند!

َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
Khoda Nakonad
Hamid Hiraad
حس قشنگیست....

بودن انسان هایی که
به یک چشم بر هم زدن

دلت را پر از حس زیبای

به پرواز درآمدن، میکنند…

َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎پرواز همای
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
عجب دردیست این پیری
گهی از جان خود سیری...

َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
☝️🎙کاش یهو برف بیاد ...!

من پُرم از خاطرات و قصه های کودکی
این که روباهی چگونه می فریبد زاغکی !

قصّهٔ افتادنِ دندانِ شیری از هُما
لاک پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی !

قصّهٔ گاو حسن ، دارا و سارا و امین
روزٍ بارانی ، کتابٍ خیسٍ کُبری طِفلکی !

تیله بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاق !
بر سرِ کبریت و سکه ، یا که درب تَشتکی !

داستانِ نوک طلا با مخمل و مادر بزرگ !
در دهی زیبا که زخمی گشته بچّه لَک لَکی !

هاچ زنبور عَسل ، نِل در فراق مادرش !
یادٍ دوران اوشین و نقطه های برفکی !

هشت سال از دورهٔ شیرین امّا تلخِ ما
پر ز آژیرِ خطر با حمله های موشکی !

تا کجاها می برد این خاطره امشب مرا
کاش می رفتم به آن دورانِ خوبم ، دزدکی !
☆☆☆
تراژدی زندگی من و شما

اگر عمر دوباره ای به شما داده شود، با نگاهی كه هم اكنون داريد و پس از سال ها تحقيق و جست وجو به آن رسيده ايد و از آن دفاع می كنيد آيا بسياری از مباحث و علومی را كه دنبال كرده ايد، يعني مباحثی كه در راستای خودشناسی و يا كاستن از درد و رنج نبوده است ديگر دنبال نمی كرديد؟
يا اينكه همان علوم و دنبال كردن همان مباحث اين ماحصل و نتيجه را داشت كه شما به چنين منظری برسيد.؟

#مصطفی_ملکیان:

اين همان داستان خيلی معروف عسس است كه مولوی درباره مردی می‌ گويد.

مردی به بغداد آمد و از كشتی پياده شد، چند ساعتی كشتی در بغداد توقف داشت تا دوباره راه بيفتد . اين مرد دختری را ديد و عاشق او شد.
او در بغداد غريب بود و دختر در جمعيت گم شد . در شهر بغداد راه افتاد و كوچه ها و محله ها و خيابان های اين شهر را زير پا گذاشت و به كشتی بان گفت مرا در اينجا رها كنيد و برويد . من با اين حالم نمی توانم بغداد را ترك كنم. ماه ها و سال ها در بغداد ماند و در به در می گشت تا دختر را بيابد . شب ها هم آرامش نداشت .
شبی مردم تصور كردند كه اين مرد دزد است .
عسس دنبال او گذاشتند و او سراسيمه به اين طرف و آن طرف می دويد تا به بن بستی رسيد، از ديوار بالا رفت و خودش را به داخل يك باغ زير يك درخت پرتاب كرد .

ناگهان ديد همان دختر زير آن درخت نشسته است . مرد شروع به صحبت كرد و
گفت ای كاش همه عالم، عسس بودند و چوب و چماق داشتند و دنبال انسانمی‌‌‌‌گذاشتند.

ای كاش همه عالم به انسان ظنِّ بد می بردند، چون می ارزد كه همه با انسان اين كار را بكنند و انسان را به چماق ببندند، به شرط اينكه انسان به مطلوب خود برسد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎