چه کسی گفته که پایتان را از گلیمتان درازتر نکنید ؟؟
بدانید بشریت مدیون کسانیست که پایشان را از گلیمشان درازتر کردهاند !!
🍂
#نلسون_ماندلا
بدانید بشریت مدیون کسانیست که پایشان را از گلیمشان درازتر کردهاند !!
🍂
#نلسون_ماندلا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کوچ زیبای ايل بختيارى
نوای استاد مسعودبختيارى
(بهمن علا الدين)
حواست هست؟
زندگی، حتی وقتی انكارش میکنی، حتی وقتی به آن بیاعتنايی،
حتی وقتی از قبولش سر باز میزنی،
از تو قويتر است
از همهچيز قویتر است
آدمها از اردوگاههای كار اجباری برگشتند و دوباره زاد و ولد كردند.
مردان و زنانی كه شكنجه شدهبودند، مرگ نزديكان و خاكستر شدن خان و مانشان را ديده بودند، دوباره دنبال اتوبوس دويدند، دوباره دربارهی هوا حرف زدند و دخترهايشان را شوهر دادند.
باور كردنی نيست، اما همين است ديگر زندگی از هر چيزی نيرومندتر است.
📕 من او را دوست داشتم
#آنا_گاوالدا
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
نوای استاد مسعودبختيارى
(بهمن علا الدين)
حواست هست؟
زندگی، حتی وقتی انكارش میکنی، حتی وقتی به آن بیاعتنايی،
حتی وقتی از قبولش سر باز میزنی،
از تو قويتر است
از همهچيز قویتر است
آدمها از اردوگاههای كار اجباری برگشتند و دوباره زاد و ولد كردند.
مردان و زنانی كه شكنجه شدهبودند، مرگ نزديكان و خاكستر شدن خان و مانشان را ديده بودند، دوباره دنبال اتوبوس دويدند، دوباره دربارهی هوا حرف زدند و دخترهايشان را شوهر دادند.
باور كردنی نيست، اما همين است ديگر زندگی از هر چيزی نيرومندتر است.
📕 من او را دوست داشتم
#آنا_گاوالدا
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#دیپ_فیک آهنگ
#ایران_من
#همایون_شجریان با چهره های ملی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
#ایران_من
#همایون_شجریان با چهره های ملی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی از زير سنگچين ديوارهای زندان ِ بدی سرود می خواند
در چشم عروسکهای مسخ، شب چراغ ِ گرايشی تابنده است
شهر من رقص کوچه های اش را بازمی يابد
هيچ کجا،
هيچ زمان،
فرياد زندگی بی جواب نمانده است...
#شعر
#احمد_شاملو
شعر آهنگ: #سعدی
#محمدرضا_شجریان
•••
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
در چشم عروسکهای مسخ، شب چراغ ِ گرايشی تابنده است
شهر من رقص کوچه های اش را بازمی يابد
هيچ کجا،
هيچ زمان،
فرياد زندگی بی جواب نمانده است...
#شعر
#احمد_شاملو
شعر آهنگ: #سعدی
#محمدرضا_شجریان
•••
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Zendegi Janam
Hojat Ashrafzade
حجت اشرف زاده -
زندگی جانم
کس را به خلوتِ دلِ من
جز تو راه نیست
این در به روی غیر ِ تو
پیوسته بسته باد ...
#سعدی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
زندگی جانم
کس را به خلوتِ دلِ من
جز تو راه نیست
این در به روی غیر ِ تو
پیوسته بسته باد ...
#سعدی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بی تو دریا ، برهوتی ست که در پهنه ی آن
قایقِ خسته ی دریازده ، درجا مانده
#جواد_صارمی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
قایقِ خسته ی دریازده ، درجا مانده
#جواد_صارمی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعضی ها مغرور به نظر می رسند
ولی در واقع ،
همانند کسی که «از غرق شدن میترسد» ؛ از صمیمی شدنِ با آدم ها ،
می گریزند ...
و هیچ کس نخواهد فهمید ؛
همین آدمی که قلابش را غلاف کرد و بی تفاوت از کنار دریا گذشت ؛
چقدر دلش «ماهی» می خواست
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
ولی در واقع ،
همانند کسی که «از غرق شدن میترسد» ؛ از صمیمی شدنِ با آدم ها ،
می گریزند ...
و هیچ کس نخواهد فهمید ؛
همین آدمی که قلابش را غلاف کرد و بی تفاوت از کنار دریا گذشت ؛
چقدر دلش «ماهی» می خواست
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Jazr o Mad (Guitar)
Jazr o Mad (Guitar)
اجرای گروهی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
✳️ ماجرای منصور حلاج
قسمت اول :
📌 زندگی نامه :
حسین منصور حلاج از بزرگان عرفان و صوفیه، دانشمند، شاعر و سخن سرای بزرگ و مبارزی استوار و خردمند ، در قرن سوم وچهارم هجری بود.
وی در بیضا، در فارس، به دنیا آمد و مدتی شاگرد سهل بن عبدالله تستَری بود .
او بعدها با جمعی از صوفیه عصر خود همراه شد که از میان آنها می توان به جنید بغدادی اشاره کرد .
" التوحید" ، "الجواهر الکبیر" ، "الوجود الاول" و" الوجود الثانی" از جمله مهمترین آثار اویند .در کتاب های دیگران، او را شعبده باز و جادوگر خوانده اند.
حسین از همان کودکی پیوسته همراه پدر به خوزستان و عراق رفت و آمد می کرد.
در این سفرهای همیشگی، حسین منصور، با زبان عربی آشنایی کامل یافت.
در جوانی به بزرگان عرفان و مبارزان قرمطی پیوست و هنوز جوان بود که خود پیر و مرشد عارفان و خردمندان گردید.
او و بایزید و حسن خرقانی از جمله آموزگاران فیلسوف بزرگ شرق، سهروردی بودند و جمله ی آنان، رهروان فلسفه و اندیشه های تابناک ایران باستان به شمار می آیند.
در آن روزگار نیز، دین مداران، دانش ورزان و هنرمندان و مخالفان خویش را به نام ملحد و قرمطی و زندیق از میان بر می داشتند.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای_چامه#
┗━━━━━━━━┛
حدود بیست هزار تن از بردگان زنگی که در نزدیکی بصره مشغول به کار بودند، به رهبری آموزگاری ایرانی به نام محمد ابرکوهی، بر ضد خلافت عباسی قیام کرده بودند.
حسین منصور بدیشان پیوست.
در محله ایشان خانه گرفت و با زنی از آنان ازدواج کرد.
با این رفتار، پیر و مرشد خود عمرو مکّی را سخت خشمگین کرد.
این قیام عاقبت در سال ۲۷۰ م درهم کوبیده شد.
پس از آن حلاج مدتی در زندان بود و آن گاه راه سفری دراز را در پیش گرفت.
سرتاسر ایران را درنوردید و تا سرزمین های شمال آفریقا گشت و گذار کرد.
سفر وی که با توقف های طولانی همراه بود بیش از پانزده سال طول کشید.
سفری در جستجوی دانایی و خردگرایی!
چشمه ای به سوی دریا!
حلاج در سال 270 هجری به سن بیست و شش نخستین بار به مکه رفت و در آنجا کلماتی می گفت که وجد انگیز بود و الحادی عارفان در آن پدیدار بود.
در مراجعت از مکه به اهواز، به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفیان قشری و ظاهری به مخالفت برخاست و خرقه صوفیانه را از سر کشید و به خاک انداخت و گفت که این رسوم همه نشان تعلق و عادت و تقلید است.
حلاج از آنجا به خراسان (مرکز عرفان ایرانی) رفت و پنج سال در آن دیار بماند.
پس از پنج سال اقامت در مشرق ایران به اهواز بازگشت و از اهواز به بغداد رفت، و از بغداد برای بار دوم با چهارصد مرید، بار سفر مکه را ببست .
در این سفر بود که بر او تهمت نیرنگ و شعبده بستند. این بار مردمان را به سوی خرد و عشق و نبرد با ستم و سیاهی فرا خواند.
پس از این سفر ، به هندوستان و فرارود رفت تا پیروان مانی و بودا را ملاقات کند.
در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمیر رفت، و در آنجا به کاروانیان اهوازی که پارچه های زربفت طراز و تستر را به چین می بردند و کاغذ چین را به بغداد می آوردند، همراه شد و تا تورقان چین (یکی از مراکز مانویت) پیش رفت.
سپس به بغداد بازگشت و از آنجا برای سومین و آخرین بار به مکه رفت. رفت تا آتش در جهان دراندازد و فریاد عشق و انسانیت سر دهد.
در این سال ها مردم بسیار به او روی آورده بودند و آوازه ی دلاوری و انسان دوستی و دانش او همه جا رسیده بود.
حسین بن منصور در میان مردم می گشت و به درد آن ها می رسید و برای از بین بردن عواملی که موجب رنج و سختی زندگی مردمان می شد می اندیشید و از همین رو در دل مریدان و مردم عادی جایی بزرگ به دست آورد و همچنین نامه هایی از مردم هندوستان ، چین ، ترکستان ، خراسان ، فارس ، خوزستان و بغداد با القاب مختلف دریافت می کرد.
ادامه دارد ....
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
قسمت اول :
📌 زندگی نامه :
حسین منصور حلاج از بزرگان عرفان و صوفیه، دانشمند، شاعر و سخن سرای بزرگ و مبارزی استوار و خردمند ، در قرن سوم وچهارم هجری بود.
وی در بیضا، در فارس، به دنیا آمد و مدتی شاگرد سهل بن عبدالله تستَری بود .
او بعدها با جمعی از صوفیه عصر خود همراه شد که از میان آنها می توان به جنید بغدادی اشاره کرد .
" التوحید" ، "الجواهر الکبیر" ، "الوجود الاول" و" الوجود الثانی" از جمله مهمترین آثار اویند .در کتاب های دیگران، او را شعبده باز و جادوگر خوانده اند.
حسین از همان کودکی پیوسته همراه پدر به خوزستان و عراق رفت و آمد می کرد.
در این سفرهای همیشگی، حسین منصور، با زبان عربی آشنایی کامل یافت.
در جوانی به بزرگان عرفان و مبارزان قرمطی پیوست و هنوز جوان بود که خود پیر و مرشد عارفان و خردمندان گردید.
او و بایزید و حسن خرقانی از جمله آموزگاران فیلسوف بزرگ شرق، سهروردی بودند و جمله ی آنان، رهروان فلسفه و اندیشه های تابناک ایران باستان به شمار می آیند.
در آن روزگار نیز، دین مداران، دانش ورزان و هنرمندان و مخالفان خویش را به نام ملحد و قرمطی و زندیق از میان بر می داشتند.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای_چامه#
┗━━━━━━━━┛
حدود بیست هزار تن از بردگان زنگی که در نزدیکی بصره مشغول به کار بودند، به رهبری آموزگاری ایرانی به نام محمد ابرکوهی، بر ضد خلافت عباسی قیام کرده بودند.
حسین منصور بدیشان پیوست.
در محله ایشان خانه گرفت و با زنی از آنان ازدواج کرد.
با این رفتار، پیر و مرشد خود عمرو مکّی را سخت خشمگین کرد.
این قیام عاقبت در سال ۲۷۰ م درهم کوبیده شد.
پس از آن حلاج مدتی در زندان بود و آن گاه راه سفری دراز را در پیش گرفت.
سرتاسر ایران را درنوردید و تا سرزمین های شمال آفریقا گشت و گذار کرد.
سفر وی که با توقف های طولانی همراه بود بیش از پانزده سال طول کشید.
سفری در جستجوی دانایی و خردگرایی!
چشمه ای به سوی دریا!
حلاج در سال 270 هجری به سن بیست و شش نخستین بار به مکه رفت و در آنجا کلماتی می گفت که وجد انگیز بود و الحادی عارفان در آن پدیدار بود.
در مراجعت از مکه به اهواز، به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفیان قشری و ظاهری به مخالفت برخاست و خرقه صوفیانه را از سر کشید و به خاک انداخت و گفت که این رسوم همه نشان تعلق و عادت و تقلید است.
حلاج از آنجا به خراسان (مرکز عرفان ایرانی) رفت و پنج سال در آن دیار بماند.
پس از پنج سال اقامت در مشرق ایران به اهواز بازگشت و از اهواز به بغداد رفت، و از بغداد برای بار دوم با چهارصد مرید، بار سفر مکه را ببست .
در این سفر بود که بر او تهمت نیرنگ و شعبده بستند. این بار مردمان را به سوی خرد و عشق و نبرد با ستم و سیاهی فرا خواند.
پس از این سفر ، به هندوستان و فرارود رفت تا پیروان مانی و بودا را ملاقات کند.
در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمیر رفت، و در آنجا به کاروانیان اهوازی که پارچه های زربفت طراز و تستر را به چین می بردند و کاغذ چین را به بغداد می آوردند، همراه شد و تا تورقان چین (یکی از مراکز مانویت) پیش رفت.
سپس به بغداد بازگشت و از آنجا برای سومین و آخرین بار به مکه رفت. رفت تا آتش در جهان دراندازد و فریاد عشق و انسانیت سر دهد.
در این سال ها مردم بسیار به او روی آورده بودند و آوازه ی دلاوری و انسان دوستی و دانش او همه جا رسیده بود.
حسین بن منصور در میان مردم می گشت و به درد آن ها می رسید و برای از بین بردن عواملی که موجب رنج و سختی زندگی مردمان می شد می اندیشید و از همین رو در دل مریدان و مردم عادی جایی بزرگ به دست آورد و همچنین نامه هایی از مردم هندوستان ، چین ، ترکستان ، خراسان ، فارس ، خوزستان و بغداد با القاب مختلف دریافت می کرد.
ادامه دارد ....
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
ماجرای حلاج :
قسمت دوم
حلاج چون خود از مال و مقام و شهرت بی نیاز بود ، به ناچار با مردم رفتاری داشت که ثروتمندان و دین داران دنیا دوست را نسبت به خود هراسان می کرد.
در سال ۲۹۵ م خلیفه عباسی مُرد و افراد با نفوذ دستگاه خلافت بغداد کودکی را به جای او نشاندند.
مخالفان آنان نیز شوریدند و مردی دانا و شاعر از خاندان بنی عباس به نام المعتز را خلیفه کردند.
صرافان و ثروتمندان بغداد، به همدستی کارگزاران خزانه خلیفه به سرکردگی حامدبن عباس که منافعشان تهدید شده بود، بزودی المعتز را برانداختند و به دستگیری و کُشتار کسانی که او را روی کار آورده بودند پرداختند.
حلاج در این ماجرا متهم اصلی و مورد کینه و نفرت قدرتمندان بود.
چند سال بعد وی را به تُهمت شرکت و رهبری قیام مردم، در جنبش قرمطیان دستگیر کردند.
حلاج هشت سال در زندان ماند تا آن که وزیر خلیفه به احتکار غله پرداخت و موجب شورشی بزرگ شد.
شورشیان را تصرف کردند اما حلاج از آن نگریخت.
وزیر از بیم نفوذ بسیار حلاج ، او را به محاکمه کشید و با فتوای جمعی از روحانیان او را پای دار بردند.
حلاج به اتهام باورهای انسان خدایی خویش (اناالحق گفتن)، تلاش در زنده کردن اندیشه ها و باورهای والای فرهنگ ایران باستان، رهبری فکری جنبش عظیم قرمطیان و مبارزی بی امان با دستگاه دین و دولت آن زمان ، به مرگ محکوم شد.
ادامه ماجرای بر دار کردن حلاج را در قسمت بعد بخوانید
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
قسمت دوم
حلاج چون خود از مال و مقام و شهرت بی نیاز بود ، به ناچار با مردم رفتاری داشت که ثروتمندان و دین داران دنیا دوست را نسبت به خود هراسان می کرد.
در سال ۲۹۵ م خلیفه عباسی مُرد و افراد با نفوذ دستگاه خلافت بغداد کودکی را به جای او نشاندند.
مخالفان آنان نیز شوریدند و مردی دانا و شاعر از خاندان بنی عباس به نام المعتز را خلیفه کردند.
صرافان و ثروتمندان بغداد، به همدستی کارگزاران خزانه خلیفه به سرکردگی حامدبن عباس که منافعشان تهدید شده بود، بزودی المعتز را برانداختند و به دستگیری و کُشتار کسانی که او را روی کار آورده بودند پرداختند.
حلاج در این ماجرا متهم اصلی و مورد کینه و نفرت قدرتمندان بود.
چند سال بعد وی را به تُهمت شرکت و رهبری قیام مردم، در جنبش قرمطیان دستگیر کردند.
حلاج هشت سال در زندان ماند تا آن که وزیر خلیفه به احتکار غله پرداخت و موجب شورشی بزرگ شد.
شورشیان را تصرف کردند اما حلاج از آن نگریخت.
وزیر از بیم نفوذ بسیار حلاج ، او را به محاکمه کشید و با فتوای جمعی از روحانیان او را پای دار بردند.
حلاج به اتهام باورهای انسان خدایی خویش (اناالحق گفتن)، تلاش در زنده کردن اندیشه ها و باورهای والای فرهنگ ایران باستان، رهبری فکری جنبش عظیم قرمطیان و مبارزی بی امان با دستگاه دین و دولت آن زمان ، به مرگ محکوم شد.
ادامه ماجرای بر دار کردن حلاج را در قسمت بعد بخوانید
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
✳️حسین بن منصور حلاج
قسمت سوم :
ماجرای دار زدنش :
کشته شدن منصور در عین حال یکی از غمگین ترین و مشهور ترین پیام اسرار را در تاریخ عرفان دارد.
بعد از اینکه وی را برای دار زدن آماده کردند به نقل از کتاب تذکره اولیا عطار نیشابوری و نامه مریدش احمد بن فاتک بیان می کند :
یک روز قبل از آن ، منادی در شهر می گشت و مردم را به تماشای اعدام حلاج می خواند ....
وقتی بانگ منادی برخاست انعکاس صدای او حلقه ذکر صوفیان را به هم زد.
"شبلی " به زاری فریاد برداشت و آن صوفی دیگر با ناخرسندی سرش را پائین انداخت.
صوفیان دیگر که از سالها پیش حلاج را با خشونت و سردی از حلقه یاران خود رانده بودند ، حالی شبیه به مردم پشیمان داشتند....
صدای منادی دور شد و جمعیت صوفیان پراکنده گشتند.
در همان هنگام بانگ یک کودک خردسال ، از پشت دیوار مسجد به گوش می رسید-
و شعر معروف حلاج را می خواند:
- یاران مرا بکشید.
حیات برای من مرگ است.
مرگ برایم حیات است...
صدای صوفیان از درون مسجد با صدای گریه آلود به آهنگ او جواب می داد:
- آن که من دوستش دارم "من "است.
ما دو جانیم در یک تن...
... آن روز که او را دست بسته و درحالی که زنجیر گرانی برگردن داشت در باب الطاق به پای دار آوردند هیچ نشان ترس ، هیچ علامت پشیمانی در رفتار و کردار او دیده نشد
وقتی منصور نزدیک دار رسید از شبلی ، که آنجا ایستاده بود و غرق اشک و آه بود، درخواست تا سجده خود را برای وی روی به قبله بگستراند.
بعد منصور با آرامش ، نماز خواند ، مناجات کرد ، کُشندگان خود را دعا کرد و بخشود.
سپس شادمانه و بی هیچ ترس و تزلزل بر پله هایی که او را به بالای دار می برد قدم نهاد...
پس حسین را ببردند تا بر دار کنند.
صدهزار آدم جمع شدند .
درویشی در میان آدم ها از میان آمد و از حسین پرسید که عشق چیست ؟
گفت :
"امروز ، فردا و پس فردا بینی!
آن روز بکُشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی عشق این است ».
پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند و زنجیر سنگین بر دست و پاو گردنش ، گفتند :
این خرامیدن چیست ؟
گفت :
« زیرا به قربانگاه می روم»
چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد.
گفتند:
این چیست ؟
گفت :
« معراج مردان سردار است.»
پس همه مریدان وی گفتند:
"چه گویی در ما که مریدانیم و اینها مُنکرند و تو را سنگ خواهند زد؟"
گفت :
"ایشان را دو ثواب است و شما را یکی ؛
از آن که شما را به من حُسن ظنّی بیشتر نیست ولی آنهایی که سنگ می زنند بخاطر اعتقاد به توحید و یگانگی خدا به من سنگ می زنند و توحید در شرع از اصول هست اما حُسن ظن فرع است!".
همه کس بدو سنگ می انداختند؛
اما شبلی به او گِلی انداخت ،
« حسین منصور » آهی کرد .
گفتند:
از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛
از گِلی آه کردن چه معنی است؟
گفت :
« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛
از او آه می کشم که او می داند که نمی باید اندازد»
پس دست حسین حلاج را جدا کردند خنده ای زد !
بعد پاهایش را بریدند و باز تبسمی کرد ، گفت :
" بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید ".»
پس او دست بریده خون آلود بر روی صورت مالید تا هر دو ساعدش را خون آلود کرد ، گفتند :
چرا کردی ؟
گفت :
"چون خون بسیار از من برفت و می دانم که رویم زرد شده است.
شما پندارید که زردی من از ترس است.
خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است!!»
از وی پرسیدند
"اگر روی به خون سرخ کرد چرا ساعد را خون آلودی؟
گفت:
« وضو سازم »
گفتند:
چه وضو ؟
گفت :
در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیاید الّا به خون .
پس چشمایش را در آوردند.
قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند ، سپس گوش و بینی وی را بریدند و با شعر گفت:
در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود ،گاهی این و گاهی اندر پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.
سپس به نقطه ای دورتر نظر انداخت و حالتی از شوق و هیجان در امواج صورتش ظاهر شد.
هیچ کس ندانست که او در آن لحظه به چه می اندیشد.
چون در همان لحظه بود که زبانش را بریدند و هنگام نماز شام ، شمشیر جلاد - ابوالحارث سیاف خلیفه - سرش را از تن فرو افکند.
صدای فریاد از جمع برخاست.
شبلی خروش برداشت و جامه اش را چاک زد.
یک صوفی دیگر از شدت تاثیر بیهوش شد و زیر دست و پای جمع افتاد.
ادامه دارد ...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
قسمت سوم :
ماجرای دار زدنش :
کشته شدن منصور در عین حال یکی از غمگین ترین و مشهور ترین پیام اسرار را در تاریخ عرفان دارد.
بعد از اینکه وی را برای دار زدن آماده کردند به نقل از کتاب تذکره اولیا عطار نیشابوری و نامه مریدش احمد بن فاتک بیان می کند :
یک روز قبل از آن ، منادی در شهر می گشت و مردم را به تماشای اعدام حلاج می خواند ....
وقتی بانگ منادی برخاست انعکاس صدای او حلقه ذکر صوفیان را به هم زد.
"شبلی " به زاری فریاد برداشت و آن صوفی دیگر با ناخرسندی سرش را پائین انداخت.
صوفیان دیگر که از سالها پیش حلاج را با خشونت و سردی از حلقه یاران خود رانده بودند ، حالی شبیه به مردم پشیمان داشتند....
صدای منادی دور شد و جمعیت صوفیان پراکنده گشتند.
در همان هنگام بانگ یک کودک خردسال ، از پشت دیوار مسجد به گوش می رسید-
و شعر معروف حلاج را می خواند:
- یاران مرا بکشید.
حیات برای من مرگ است.
مرگ برایم حیات است...
صدای صوفیان از درون مسجد با صدای گریه آلود به آهنگ او جواب می داد:
- آن که من دوستش دارم "من "است.
ما دو جانیم در یک تن...
... آن روز که او را دست بسته و درحالی که زنجیر گرانی برگردن داشت در باب الطاق به پای دار آوردند هیچ نشان ترس ، هیچ علامت پشیمانی در رفتار و کردار او دیده نشد
وقتی منصور نزدیک دار رسید از شبلی ، که آنجا ایستاده بود و غرق اشک و آه بود، درخواست تا سجده خود را برای وی روی به قبله بگستراند.
بعد منصور با آرامش ، نماز خواند ، مناجات کرد ، کُشندگان خود را دعا کرد و بخشود.
سپس شادمانه و بی هیچ ترس و تزلزل بر پله هایی که او را به بالای دار می برد قدم نهاد...
پس حسین را ببردند تا بر دار کنند.
صدهزار آدم جمع شدند .
درویشی در میان آدم ها از میان آمد و از حسین پرسید که عشق چیست ؟
گفت :
"امروز ، فردا و پس فردا بینی!
آن روز بکُشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی عشق این است ».
پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند و زنجیر سنگین بر دست و پاو گردنش ، گفتند :
این خرامیدن چیست ؟
گفت :
« زیرا به قربانگاه می روم»
چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد.
گفتند:
این چیست ؟
گفت :
« معراج مردان سردار است.»
پس همه مریدان وی گفتند:
"چه گویی در ما که مریدانیم و اینها مُنکرند و تو را سنگ خواهند زد؟"
گفت :
"ایشان را دو ثواب است و شما را یکی ؛
از آن که شما را به من حُسن ظنّی بیشتر نیست ولی آنهایی که سنگ می زنند بخاطر اعتقاد به توحید و یگانگی خدا به من سنگ می زنند و توحید در شرع از اصول هست اما حُسن ظن فرع است!".
همه کس بدو سنگ می انداختند؛
اما شبلی به او گِلی انداخت ،
« حسین منصور » آهی کرد .
گفتند:
از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛
از گِلی آه کردن چه معنی است؟
گفت :
« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛
از او آه می کشم که او می داند که نمی باید اندازد»
پس دست حسین حلاج را جدا کردند خنده ای زد !
بعد پاهایش را بریدند و باز تبسمی کرد ، گفت :
" بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید ".»
پس او دست بریده خون آلود بر روی صورت مالید تا هر دو ساعدش را خون آلود کرد ، گفتند :
چرا کردی ؟
گفت :
"چون خون بسیار از من برفت و می دانم که رویم زرد شده است.
شما پندارید که زردی من از ترس است.
خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است!!»
از وی پرسیدند
"اگر روی به خون سرخ کرد چرا ساعد را خون آلودی؟
گفت:
« وضو سازم »
گفتند:
چه وضو ؟
گفت :
در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیاید الّا به خون .
پس چشمایش را در آوردند.
قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند ، سپس گوش و بینی وی را بریدند و با شعر گفت:
در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود ،گاهی این و گاهی اندر پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.
سپس به نقطه ای دورتر نظر انداخت و حالتی از شوق و هیجان در امواج صورتش ظاهر شد.
هیچ کس ندانست که او در آن لحظه به چه می اندیشد.
چون در همان لحظه بود که زبانش را بریدند و هنگام نماز شام ، شمشیر جلاد - ابوالحارث سیاف خلیفه - سرش را از تن فرو افکند.
صدای فریاد از جمع برخاست.
شبلی خروش برداشت و جامه اش را چاک زد.
یک صوفی دیگر از شدت تاثیر بیهوش شد و زیر دست و پای جمع افتاد.
ادامه دارد ...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
✳️ماجرای حلاج
قسمت چهارم
خواهر حلاج (حنونه) با سر و موی گشاده در بین جمع مبهوت و دیوانه وار ایستاده بود -
نه فریاد می کرد ، نه اشک می ریخت.
پیرمردی در بین جمعیت به او در پیچید که چرا روی و موی خود را نمی پوشاند.
زن بینوا به سرش فریاد کشید:
که من در اینجا مردی نمی بینم.
در همه شهر یک نیمه مرد بود که آنک در بالای دار است.
👌👍👍👍
صدای حمد-پسر حلاج- برخاست.:
نیم مرد ، کدام است؟
مرد از آن کس که تا پای جان بر سر حرف خود ایستاد تمام تر می تواند بود؟
زن که از شدّت اندوه، فریاد زد:
اگر تمام مرد بود سرّی را که به او سپرده بودند پیش خلق فاش نمی کرد ، اگر تمام مرد بود جلو می افتاد و دنیای فرعون را بر سر او خراب می کرد.
اگر تمام مرد بود...
از شدت گریه ادامه نداد.
وقتی پیکر بیجانش را مُثله نیز کرده بودند آتش زدند در بین دوستدارانش چه کسی بود که در همان لحظه ها با چشم خود دیده بود وقتی خاکسترش در رود دجله فرو می ریخت از هر موج، ندای الله برمی آمد؟
ماجرای قتل او تماشاچیان را به شدت متاثر ساخت.
کودک خردسالی که آنجا در بین جمعیت بود بی اختیار خود را به آتش انداخت و سوخت.
گویند که زمانی که خاکسترش را در دجله ریختند روزهای بعد چنان آب دجله خروشان و بالا آمد که بیم سیل آمدن در شهر های اطراف می رفت.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه #
┗━━━━━━━━┛
بایزید بسطامی گفت :
چون او را دار زدند ؛ دنیا بر من تنگ آمد .
برای دلداری خویش شب تاسحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم .
چون سحر شد و هنگام نماز صبح هاتفی ازآسمان ندا داد . که ای بایزید از خود چه می پرسی ؟
پاسخ دادم :
چرا با او چنین کردی؟
باز ندا آمد :
او را سِرّی از اسرار خود بازگو کردیم . تاب نیاورد و فاش کرد .
پس عاقبت کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.
👍👍👍👍
حافظ که در باب منصور فرمود :
آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
با ما همراه باشید 👇
https://t.me/httpsCAme
#سرای چامه
قسمت چهارم
خواهر حلاج (حنونه) با سر و موی گشاده در بین جمع مبهوت و دیوانه وار ایستاده بود -
نه فریاد می کرد ، نه اشک می ریخت.
پیرمردی در بین جمعیت به او در پیچید که چرا روی و موی خود را نمی پوشاند.
زن بینوا به سرش فریاد کشید:
که من در اینجا مردی نمی بینم.
در همه شهر یک نیمه مرد بود که آنک در بالای دار است.
👌👍👍👍
صدای حمد-پسر حلاج- برخاست.:
نیم مرد ، کدام است؟
مرد از آن کس که تا پای جان بر سر حرف خود ایستاد تمام تر می تواند بود؟
زن که از شدّت اندوه، فریاد زد:
اگر تمام مرد بود سرّی را که به او سپرده بودند پیش خلق فاش نمی کرد ، اگر تمام مرد بود جلو می افتاد و دنیای فرعون را بر سر او خراب می کرد.
اگر تمام مرد بود...
از شدت گریه ادامه نداد.
وقتی پیکر بیجانش را مُثله نیز کرده بودند آتش زدند در بین دوستدارانش چه کسی بود که در همان لحظه ها با چشم خود دیده بود وقتی خاکسترش در رود دجله فرو می ریخت از هر موج، ندای الله برمی آمد؟
ماجرای قتل او تماشاچیان را به شدت متاثر ساخت.
کودک خردسالی که آنجا در بین جمعیت بود بی اختیار خود را به آتش انداخت و سوخت.
گویند که زمانی که خاکسترش را در دجله ریختند روزهای بعد چنان آب دجله خروشان و بالا آمد که بیم سیل آمدن در شهر های اطراف می رفت.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه #
┗━━━━━━━━┛
بایزید بسطامی گفت :
چون او را دار زدند ؛ دنیا بر من تنگ آمد .
برای دلداری خویش شب تاسحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم .
چون سحر شد و هنگام نماز صبح هاتفی ازآسمان ندا داد . که ای بایزید از خود چه می پرسی ؟
پاسخ دادم :
چرا با او چنین کردی؟
باز ندا آمد :
او را سِرّی از اسرار خود بازگو کردیم . تاب نیاورد و فاش کرد .
پس عاقبت کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.
👍👍👍👍
حافظ که در باب منصور فرمود :
آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
با ما همراه باشید 👇
https://t.me/httpsCAme
#سرای چامه
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
✳️ماجرای حلاج :
قسمت پنجم :
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋
┗━━━━━━━━┛
بعد از مرگ حلاج کتابفروشان را دسته جمعی احضار کردند و سوگند دادند که کتاب های حلاج را نه بفروشند و نه خریداری کنند.
هنوزم کسانی هستند که او را درک نکرده اند و به راستی راز "اناالحق " گفتن حلاج چه بود؟
چرا حلاج می گفت :
اناالحق (من خدا هستم )
چه بود که آن مرد خردمند را به چنان اطمینانی رسانده بود که وقتی تک تک اعضای بدنش را جدا می کردند با تبسم و لبخند دیگران را متحیر کرده بود؟
استاد شفیعی کدکنی در شعری زیبا در خطاب به منصور می گوید :
در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند ؟
بی شک هنوزم نام حلاج لرزه بر اندام دروغ گویان پیر دنیا پرست و شکم پرستان می اندازد.
شاعران و عارفان بی شماری در باب وی شعرهایی گفتند و سخن ها آوردند اما اون بی شک خود را از اشکال فیزیکی خداوند در روی زمین می دانست و این یکی از اندیشه های پایه در عرفان است.
به قول یداله رویای :
بشر امروز باید از حلاج متشکر باشد که در برابر "هو" لا گذاشته است.
یازده قرن از او می گذرد و هنوز بشر کودن گرفتار و هم "هو" است.
همه به جستجوی هویت خود هستند و در این جستجو به جان هم افتاده اند:
هویت های قومی، هویت های مذهبی، هویت های فرهنگی و ملّی شان را به رخ هم می کشند.
در شرق و در غرب، و غرب و شرق، همه به جان هم افتاده اند تا از "تعلق" بربریت بسازند.
هویت ما در لائیت ماست، باید این سخن حلاج را بتوانیم درک کنیم.
ما باید بتوانیم خودمان را حذف کنیم، در خودِ دیگری.
خود را در غیر خود حذف کنیم، و یاد بگیریم که در خود به جای اینکه به دنبال کشف "هو " باشیم به دنبال کشف او باشیم.
و او "دیگری" است.
حلاج برای همین ایدئولوژی انسانی اش بالای دار رفت، ایده ای که همه ی ایدئولوی های دیگر را پشت سر می گذارد.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه#
┗━━━━━━━━┛
شاید هیچ کس به شسته و رُفتگی عطار این راز بزرگ را در یک بیت نگفته باشد:
تو مباش اصلا ، کمال این است و بس
تو ، زتو ، گُم شو ، وصال این است بس
مولانا در مثنوی خویش بارها فریاد می زند که ای بشر برای رهایی از تیرگی ها و بدبختی های دنیا باید از هویت خود رها شوید .
این هویت ماست که نفس ما را مانند اژدهایی خون آشام ساخته و برای او یک شخصیت ساخته و مدام در برابر عشق گردن فرازی می کند.
https://t.me/httpsCAme
سرای چامه
قسمت پنجم :
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋
┗━━━━━━━━┛
بعد از مرگ حلاج کتابفروشان را دسته جمعی احضار کردند و سوگند دادند که کتاب های حلاج را نه بفروشند و نه خریداری کنند.
هنوزم کسانی هستند که او را درک نکرده اند و به راستی راز "اناالحق " گفتن حلاج چه بود؟
چرا حلاج می گفت :
اناالحق (من خدا هستم )
چه بود که آن مرد خردمند را به چنان اطمینانی رسانده بود که وقتی تک تک اعضای بدنش را جدا می کردند با تبسم و لبخند دیگران را متحیر کرده بود؟
استاد شفیعی کدکنی در شعری زیبا در خطاب به منصور می گوید :
در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند ؟
بی شک هنوزم نام حلاج لرزه بر اندام دروغ گویان پیر دنیا پرست و شکم پرستان می اندازد.
شاعران و عارفان بی شماری در باب وی شعرهایی گفتند و سخن ها آوردند اما اون بی شک خود را از اشکال فیزیکی خداوند در روی زمین می دانست و این یکی از اندیشه های پایه در عرفان است.
به قول یداله رویای :
بشر امروز باید از حلاج متشکر باشد که در برابر "هو" لا گذاشته است.
یازده قرن از او می گذرد و هنوز بشر کودن گرفتار و هم "هو" است.
همه به جستجوی هویت خود هستند و در این جستجو به جان هم افتاده اند:
هویت های قومی، هویت های مذهبی، هویت های فرهنگی و ملّی شان را به رخ هم می کشند.
در شرق و در غرب، و غرب و شرق، همه به جان هم افتاده اند تا از "تعلق" بربریت بسازند.
هویت ما در لائیت ماست، باید این سخن حلاج را بتوانیم درک کنیم.
ما باید بتوانیم خودمان را حذف کنیم، در خودِ دیگری.
خود را در غیر خود حذف کنیم، و یاد بگیریم که در خود به جای اینکه به دنبال کشف "هو " باشیم به دنبال کشف او باشیم.
و او "دیگری" است.
حلاج برای همین ایدئولوژی انسانی اش بالای دار رفت، ایده ای که همه ی ایدئولوی های دیگر را پشت سر می گذارد.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه#
┗━━━━━━━━┛
شاید هیچ کس به شسته و رُفتگی عطار این راز بزرگ را در یک بیت نگفته باشد:
تو مباش اصلا ، کمال این است و بس
تو ، زتو ، گُم شو ، وصال این است بس
مولانا در مثنوی خویش بارها فریاد می زند که ای بشر برای رهایی از تیرگی ها و بدبختی های دنیا باید از هویت خود رها شوید .
این هویت ماست که نفس ما را مانند اژدهایی خون آشام ساخته و برای او یک شخصیت ساخته و مدام در برابر عشق گردن فرازی می کند.
https://t.me/httpsCAme
سرای چامه
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂