This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
🆔️سرای چامه🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
در اعماق ما رعد و برقها، طوفانها و بارانهایی است که هواشناسیها هرگز از آنها سخنی نمیگویند.
-محمد الماغوط
-محمد الماغوط
👍2
بگذار زندگیات آنقدر شورانگیز باشد که حتی مرگ هم از آن حساب ببرد.
-آلبر کامو
-آلبر کامو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما زندگی را سخت مجبوریم...
از بیشتر مراجعه کنندگان می پرسم:
«دقیقا از چه چیز مرگ می ترسید؟»
پاسخهای مختلفی که به این پرسش می دهند، غالبا به درمان سرعت می بخشد. پاسخ جولیا «همه کارهایی که انجام نداده ام» به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد: رابطه دوجانبه بین ترس از مرگ و حس زندگی نازیسته.
به عبارت دیگر هرچه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است. در تجربه کامل زندگی، هرچه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیان کرده است:«زندگی ات را به کمال برسان و به موقع بمیر.» همان طور که زوربای یونانی با گفتن این حرف تاکید کرده است:«برای مرگ چیزی جز قلعه ای ویران به جا نگذار» و سارتر در زندگی نامه خودنوشتش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شدم... یقین داشتم که آخرین تپشهای قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت».
-اروین یالوم
«دقیقا از چه چیز مرگ می ترسید؟»
پاسخهای مختلفی که به این پرسش می دهند، غالبا به درمان سرعت می بخشد. پاسخ جولیا «همه کارهایی که انجام نداده ام» به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد: رابطه دوجانبه بین ترس از مرگ و حس زندگی نازیسته.
به عبارت دیگر هرچه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است. در تجربه کامل زندگی، هرچه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیان کرده است:«زندگی ات را به کمال برسان و به موقع بمیر.» همان طور که زوربای یونانی با گفتن این حرف تاکید کرده است:«برای مرگ چیزی جز قلعه ای ویران به جا نگذار» و سارتر در زندگی نامه خودنوشتش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شدم... یقین داشتم که آخرین تپشهای قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت».
-اروین یالوم
📝
بچه که بودم اتاق یکی از عمههایم برایم اتاقی جادوییتر از اتاقهای دیگر بود؛ چرا که چیزهایی درش پیدا میشد که جاهای دیگری در فضای زیست من نمیتوانستی بیابیشان؛ روی دیوارهایش جابهجا ردی از سرخوشی نوجوانانه پیدا بود؛ یک پوستر نیمه لختی از شکیرا، یک پوستر از ریکی مارتین، نقاشی کاور آلبوم دهاتی شادمهر عقیلی، چند کارتپستال با مضامین عاشقانه و یک سیگاربرگ کینگ ادوارد پیچیده در پلاستیک!
توی کشوهایش بساط خنزرپنزریها را میماند؛ جعبههایی پر از بدلیجات، کش مو و آلبومی پر از کارتونهای آدامس لاویز که عبارت بود از قلبهای قرمزی که از طرف یک پسرک مو مشکی سادهدل نثار دخترکی بلوند میشد. یک گیتار یاماها سی ۴۰، حجم قابلتوجهی کاست و یک ضبط کاستخورمشکی این ضیافت را کامل میکرد.
در میانهی همهی اینها یک عروسک مظلوم و ساده دل هم بود که پیش از تولد من عمهی دیگرم آن را به خواهرش کادو داده بود؛ چیزی بیشتر از سی سال پیش؛ پسرکی تنیسباز، به قد یک انگشت، تیشرت قرمز، شلوارک و کفشهای سفید و یک هدبند سفید و قرمز!
بعدها اتاق عمهام از آن خانهی پدربزرگ به خانههای دیگری کوچ کرد؛ هربار چیزی کم و چیزی اضافه شد؛ شکیرا و ریکی مارتین اولین قربانیها بودند. بعد آلبوم آدامس لاویز ناپدید شد. کاستها جایشان را به کتابهای دانشگاهی دادند. گیتار جایش را به دف داد؛ اما همیشه با کمی دقت عروسک پسرک تنیسباز را میتوانستی در اتاقهای عمهام پیدا کنی؛ او بود؛ مثل نمایندهای از آن اتاق جادویی که دوست داشتم وقتی عمهام و دختر خالههایش آنجا برای خودشان بساطهای دخترانه راه میانداختند من هم خودم را میانشان جا کنم.
حالا عمهام، مثل خیلی از اعضای خانوادهام، مهاجرت کرده؛ خانهی سابقش در آپارتمان مادربزرگم هست و هنوز برخی لوازمش آنجاست؛ چند شب پیش با مادربزرگ به خانهاش رفتیم تا گلدانهای به جا مانده را آب بدهیم. توی خانهای که به تازگی حجم یک زندگی ازش خالی شده میچرخم و فضولی میکنم؛ «چی بردن؟ چی مونده؟ چی میشه کش رفت؟»
در میانهی فضولی کمدی را باز میکنم و ناگهان میبینمش! تک و تنها، ترسیده و مضطرب، غبارگرفته و ملتهب، آنجا ایستاده است؛ بیکس و بیچیز. گویی راکتش را محکمتر از پیش در دستش میفشارد؛ فراموش شده! نه دوستی، نه دشمنی حتی! دیگر حتی لازم نیست از دهان کودکی بیرونش بکشی! همه رفتهاند و او را فراموش کردهاند؛
چیزی در سینهام فرو میافتد!
-«همه رفتهاند و فراموشم کردهاند؟!»
چند وقت شده که من و این عروسک گوشهی کمد نشستهایم؟! یکه و تنها! شاهد رفتنهای بیپایان!
ترسیده و انزوا گرفته؟!
خیره به عروسک گویی در آینه مینگرم. در ته چشمهایش جهان مشغول سقوط کردن است؛ سقوط اتاقهای جادویی، آغوشهای امن، صورتهای آشنا، خانههایی با چای همیشه به راه، کاستهای غیرمجاز، رقصهای ناگهانی، شربت بیدمشک، اذان افطاری، مهمونهای سرزده و شوق تماشای پوسترهای لختی!
آرام نزدیکش میشوم تا به بودنم خو بگیرد، دستش را میگیرم، گرد و خاکش را میتکانم و با هم راه میافتیم:«باید اتاقهای جادویی تازهای پیدا کنیم پسرک!»
-«یعنی میشه؟!»
-«کار نشد نداره…»
👤سهیل سرگلزایی
بچه که بودم اتاق یکی از عمههایم برایم اتاقی جادوییتر از اتاقهای دیگر بود؛ چرا که چیزهایی درش پیدا میشد که جاهای دیگری در فضای زیست من نمیتوانستی بیابیشان؛ روی دیوارهایش جابهجا ردی از سرخوشی نوجوانانه پیدا بود؛ یک پوستر نیمه لختی از شکیرا، یک پوستر از ریکی مارتین، نقاشی کاور آلبوم دهاتی شادمهر عقیلی، چند کارتپستال با مضامین عاشقانه و یک سیگاربرگ کینگ ادوارد پیچیده در پلاستیک!
توی کشوهایش بساط خنزرپنزریها را میماند؛ جعبههایی پر از بدلیجات، کش مو و آلبومی پر از کارتونهای آدامس لاویز که عبارت بود از قلبهای قرمزی که از طرف یک پسرک مو مشکی سادهدل نثار دخترکی بلوند میشد. یک گیتار یاماها سی ۴۰، حجم قابلتوجهی کاست و یک ضبط کاستخورمشکی این ضیافت را کامل میکرد.
در میانهی همهی اینها یک عروسک مظلوم و ساده دل هم بود که پیش از تولد من عمهی دیگرم آن را به خواهرش کادو داده بود؛ چیزی بیشتر از سی سال پیش؛ پسرکی تنیسباز، به قد یک انگشت، تیشرت قرمز، شلوارک و کفشهای سفید و یک هدبند سفید و قرمز!
بعدها اتاق عمهام از آن خانهی پدربزرگ به خانههای دیگری کوچ کرد؛ هربار چیزی کم و چیزی اضافه شد؛ شکیرا و ریکی مارتین اولین قربانیها بودند. بعد آلبوم آدامس لاویز ناپدید شد. کاستها جایشان را به کتابهای دانشگاهی دادند. گیتار جایش را به دف داد؛ اما همیشه با کمی دقت عروسک پسرک تنیسباز را میتوانستی در اتاقهای عمهام پیدا کنی؛ او بود؛ مثل نمایندهای از آن اتاق جادویی که دوست داشتم وقتی عمهام و دختر خالههایش آنجا برای خودشان بساطهای دخترانه راه میانداختند من هم خودم را میانشان جا کنم.
حالا عمهام، مثل خیلی از اعضای خانوادهام، مهاجرت کرده؛ خانهی سابقش در آپارتمان مادربزرگم هست و هنوز برخی لوازمش آنجاست؛ چند شب پیش با مادربزرگ به خانهاش رفتیم تا گلدانهای به جا مانده را آب بدهیم. توی خانهای که به تازگی حجم یک زندگی ازش خالی شده میچرخم و فضولی میکنم؛ «چی بردن؟ چی مونده؟ چی میشه کش رفت؟»
در میانهی فضولی کمدی را باز میکنم و ناگهان میبینمش! تک و تنها، ترسیده و مضطرب، غبارگرفته و ملتهب، آنجا ایستاده است؛ بیکس و بیچیز. گویی راکتش را محکمتر از پیش در دستش میفشارد؛ فراموش شده! نه دوستی، نه دشمنی حتی! دیگر حتی لازم نیست از دهان کودکی بیرونش بکشی! همه رفتهاند و او را فراموش کردهاند؛
چیزی در سینهام فرو میافتد!
-«همه رفتهاند و فراموشم کردهاند؟!»
چند وقت شده که من و این عروسک گوشهی کمد نشستهایم؟! یکه و تنها! شاهد رفتنهای بیپایان!
ترسیده و انزوا گرفته؟!
خیره به عروسک گویی در آینه مینگرم. در ته چشمهایش جهان مشغول سقوط کردن است؛ سقوط اتاقهای جادویی، آغوشهای امن، صورتهای آشنا، خانههایی با چای همیشه به راه، کاستهای غیرمجاز، رقصهای ناگهانی، شربت بیدمشک، اذان افطاری، مهمونهای سرزده و شوق تماشای پوسترهای لختی!
آرام نزدیکش میشوم تا به بودنم خو بگیرد، دستش را میگیرم، گرد و خاکش را میتکانم و با هم راه میافتیم:«باید اتاقهای جادویی تازهای پیدا کنیم پسرک!»
-«یعنی میشه؟!»
-«کار نشد نداره…»
👤سهیل سرگلزایی
ای یارِ مَن
همایون شَجَریان - انوشیروان روحانی
گاهی هوای تازه بیاور برای من
شاید که این پرنده ی بی جان نفس گرفت...
🌱🤍
شاید که این پرنده ی بی جان نفس گرفت...
🌱🤍
🔥2
"عمّروا بيوتكم بالمحبة، الأماكن دون الحُب خراب..."«خانههایتان را با محبت بسازید،
مکانها بدونِ عشق خرابهاند...»
«خود را وادار کنید تا در یک محدوده زمانی مشخص ابدا حرفی نزنید.
مثلاً در جر و بحث های دیگران دخالت نکنید.
یا تا زمانی که نظری از شما نپرسيدند ، پاسخی ندهید..
در هنگام قضاوت و داوری در مورد ديگران، لحظه ای درنگ کنید و با خود بگویید آیا من جای طرف مقابل هستم که در مورد او اظهار نظر میکنم؟
در مقابل افراد عصبانی و خشمگین، چند دقیقه ای درنگ کنیم تا آنان آرام شوند.
آیا میتوانید از حالا به بعد به این موارد آگاه بود و آنان را در زندگی اجرا کنید؟
قطعاً میتوانید. چون انسان قادر به انجام همه امور است..»
مثلاً در جر و بحث های دیگران دخالت نکنید.
یا تا زمانی که نظری از شما نپرسيدند ، پاسخی ندهید..
در هنگام قضاوت و داوری در مورد ديگران، لحظه ای درنگ کنید و با خود بگویید آیا من جای طرف مقابل هستم که در مورد او اظهار نظر میکنم؟
در مقابل افراد عصبانی و خشمگین، چند دقیقه ای درنگ کنیم تا آنان آرام شوند.
آیا میتوانید از حالا به بعد به این موارد آگاه بود و آنان را در زندگی اجرا کنید؟
قطعاً میتوانید. چون انسان قادر به انجام همه امور است..»
#وین_دایر
در زندگی بعدی، کاش میشد مسیر را وارونه طی کنم. در آغاز، پیکری بیجان و مرده باشم و آنگاه راه آغاز شود.
در خانه ای از انسانهای سالمند، زندگی را آغاز کنم و هر روز همه چیز، بهتر و بهتر شود.
به خاطرِ بیش از حد سالم بودن، از خانه بیرونم کنند.
بروم و حقوق بازنشستگی ام را جمع کنم و سپس، کار کردن را آغاز کنم.
روز اول، یک ساعتِ طلایی خواهم خرید و به مهمانی و پایکوبی خواهم رفت.
سپس چهل سال پیوسته کار خواهم کرد و هر روز ، جوان تر خواهم شد.
آنگاه برای دبیرستان آماده ام؛ و سپس به دبستان میروم و آنگاه کودک میشوم و بازی می کنم.
هیچ مسئولیتی نخواهم داشت.
آنقدر جوان و جوان تر میشوم تا به یک نوزاد تبدیل شوم. و آنگاه نه ماه ، در محیطی زیبا و لوکس ، چیزی شبیه استخر ، غوطه ور خواهم شد و سپس با یک لحظه برانگیختگیِ شورانگیز ، زندگی را در اوج به پایان برسانم.
📕 #مرگ_در_میزند
✍🏻 #وودی_آلن
در خانه ای از انسانهای سالمند، زندگی را آغاز کنم و هر روز همه چیز، بهتر و بهتر شود.
به خاطرِ بیش از حد سالم بودن، از خانه بیرونم کنند.
بروم و حقوق بازنشستگی ام را جمع کنم و سپس، کار کردن را آغاز کنم.
روز اول، یک ساعتِ طلایی خواهم خرید و به مهمانی و پایکوبی خواهم رفت.
سپس چهل سال پیوسته کار خواهم کرد و هر روز ، جوان تر خواهم شد.
آنگاه برای دبیرستان آماده ام؛ و سپس به دبستان میروم و آنگاه کودک میشوم و بازی می کنم.
هیچ مسئولیتی نخواهم داشت.
آنقدر جوان و جوان تر میشوم تا به یک نوزاد تبدیل شوم. و آنگاه نه ماه ، در محیطی زیبا و لوکس ، چیزی شبیه استخر ، غوطه ور خواهم شد و سپس با یک لحظه برانگیختگیِ شورانگیز ، زندگی را در اوج به پایان برسانم.
📕 #مرگ_در_میزند
✍🏻 #وودی_آلن
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حکایتی زیبا اما تلخ از برخی افراد جامعه..!
👍1
📜 یاد احمدرضا احمدی... شاعر بارانهای ناگفته و واژههای تنها
در روزی که جهان از جمعیت سخن میگوید، ما از تنهاییِ آدمها در این جمعیتِ انبوه میگوییم؛
از تنهایی شاعرانی چون احمدرضا احمدی،
که با واژه، برای دردهای بینام جهان، پناه ساختند.
او که گفت:
"من در این شهر صدایم را گم کردهام / هیچکس نام مرا صدا نمیزند..."
امروز یادش، نه فقط یاد یک شاعر، که یادِ لزومِ توجه به دلهای بیصدا در جمعیتِ شلوغِ جهان است.
در روزی که جهان از جمعیت سخن میگوید، ما از تنهاییِ آدمها در این جمعیتِ انبوه میگوییم؛
از تنهایی شاعرانی چون احمدرضا احمدی،
که با واژه، برای دردهای بینام جهان، پناه ساختند.
او که گفت:
"من در این شهر صدایم را گم کردهام / هیچکس نام مرا صدا نمیزند..."
امروز یادش، نه فقط یاد یک شاعر، که یادِ لزومِ توجه به دلهای بیصدا در جمعیتِ شلوغِ جهان است.