سرای چامه (شعر)
75 subscribers
2.42K photos
3.94K videos
12 files
7.13K links
از این سرای زشت

پناه می‌برم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
در کودکی، خیال می‌کردم آزادی، همان روزی‌ است که به خواسته‌ام برسم؛ وقتی اسباب‌بازی مورد علاقه ام را بخرم، وقتی در زنگ ورزش برنده شوم، وقتی حرفم شنیده شود.
بعدها، فهمیدم "خواستن" خودش زنجیر است.زیرا آن‌چه از او خواسته بودم، همان بود که بعدتر مرا اسیر کرد. مثل آن روز که در مترو، لحظه‌ای نگاهم افتاد به دختری که پشت به همه ایستاده بود؛ نه به‌قصد فرار، نه قهر، فقط انگار دیگر چیزی نمی‌خواست. چشمانش خاموش بود اما چهره‌اش آرام، شبیه کسی که بارها از دنیا خواسته و حالا فهمیده، خواستن، لزوماً زندگی نیست. همان لحظه بود که دریافتم، آدمی گاه برای آن‌که آرام شود، باید خواستن را از خودش بیرون بکشد، نه آن‌که دنیا را در خودش فرو ببرد.ما جهان را به گمان رسیدن می چرخانیم،ولی گاهی رسیدن، در وانهادن است. در ایستادن در جایی که همه می‌دوند. در بستن چشمی که همه باز نگه‌اش داشته‌اند برای بیشتر خواستن.و زندگی پر از خواسته های ناتمام است ،و ما همه شاگردانی هستیم که در کلاس رهایی مردود می شویم..

#سعید_پوربهشت
بر ماست که بهشت کوچکی کنج خانه‌هامان بسازیم، با گیاه و شعر و موسیقی.
بر ماست که آسمان را به زیر سقف اتاق‌هامان ببریم، بر ماست که لبخند بزنیم، بر ماست که تحت هر شرایطی، سرزنده و امیدوار بمانیم، برماست که بدانیم، بر ماست که بیشتر بدانیم...
که بعد از این، هر خانه، یک سیاره‌ست... سیاره‌هامان را سبز و با شکوه نگاه داریم و از گزند بیماری و اندوه، به دور.
بر ماست که خیال‌های خوب کنیم و نور را از روزنه‌ی کوچک نگاه‌هامان به زیر پوست لطیف و بی‌گناه خانه تزریق کنیم و دل بدهیم به ساقه‌های سبز و باریک امید.
دل بدهیم به آوای آرام موسیقی و طعم چای و عطر شمعدانی و آغوش سبز و پناه‌دهنده‌ی عشق.
بر ماست که کنج سیاره‌هامان، بهشت شورانگیز و روشنی بسازیم و بی‌بهانه و با صدایی بلند، زندگی کنیم...
بر ماست که بخوانیم، بر ماست که بدانیم، بر ماست که امیدوار بمانیم...

👤
#نرگس_صرافیان_طوفان
📝

در جوخه‌های اعدام
پس از شنیدن فرمان "آتش!"
سربازی زودتر از همه شلیک می‌کند
سربازی دیرتر
و دیگر سربازها، در میان این دو!

قسم به مکث!
به اختلاف زمانی میان دو شلیک.

ما همه سربازیم.
آن که زودتر ماشه می‌چکاند
جلاد
آن که دیرتر شلیک می‌کند
عاشق
و مابقی ماموریم!

👤 #حسن_آذری
نگرانی
یعنی تباه کردن لحظه های کنونی زندگی
برای
حادثه ای در آینده که
نگرانی یعنی نجوای شیطان
که دوست دارد تورا ناراحت کند وامید
وتوکل را از تو بگیرد
شایـــــــــــــد هرگز اتفاق نیفتد......
تو آسمان همیشه از یه ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره
پس هر وقت آسمون دلت ابری شد با ابرها نجنگ، فقط اوج بگیر...
❤1
اگه اشتباهت رو میپذیری
اگه آدما رو قضاوت نمیکنی
اگه نگران حرف مردم نیستی
اگه با هر کسی بحث نمیکنی
اگه دیگران رو راحت میبخشی
اگه مسئولیت کاراتو قبول میکنی
اگه نظر مخالف بقیه زود بهت برنمیخوره
داری راهو درست میری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
هم قسم
معین
┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
‏در اعماق ما رعد و برق‌ها، طوفان‌ها و باران‌هایی است که هواشناسی‌ها هرگز از آن‌‌‌ها سخنی نمی‌گویند.

‏-محمد الماغوط
👍2
بگذار زندگی‌ات آنقدر شورانگیز باشد که حتی مرگ هم از آن حساب ببرد.

-آلبر کامو
telegram_video.mp4
4.2 MB
غم با من زاده شده، منو
رها نمی کنه...
😢3
«امیدوار بودم؛
و آن‌هایی که امیدوارند، بیشتر رنج می‌کشند.»
از بیشتر مراجعه کنندگان می پرسم:
«دقیقا از چه چیز مرگ می ترسید؟»
پاسخهای مختلفی که به این پرسش می دهند، غالبا به درمان سرعت می بخشد. پاسخ جولیا «همه کارهایی که انجام نداده ام» به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد: رابطه دوجانبه بین ترس از مرگ و حس زندگی نازیسته.
به عبارت دیگر هرچه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است. در تجربه کامل زندگی، هرچه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیان کرده است:«زندگی ات را به کمال برسان و به موقع بمیر.» همان طور که زوربای یونانی با گفتن این حرف تاکید کرده است:«برای مرگ چیزی جز قلعه ای ویران به جا نگذار» و سارتر در زندگی نامه خودنوشتش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شدم... یقین داشتم که آخرین تپشهای قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت».

 -اروین یالوم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
✅آنتونی رابینز:

راز خوشبخت زندگی کردن، بخشش است.
❤2
📝

‍ بچه‌ که بودم اتاق یکی از عمه‌هایم برایم اتاقی جادویی‌تر از اتاق‌های دیگر بود؛ چرا که چیزهایی درش پیدا می‌شد که جاهای دیگری در فضای زیست من نمی‌توانستی بیابی‌شان؛ روی دیوارهایش جا‌به‌جا ردی از سرخوشی نوجوانانه پیدا بود؛ یک پوستر نیمه لختی از شکیرا، یک پوستر از ریکی مارتین، نقاشی کاور آلبوم دهاتی شادمهر عقیلی، چند کارت‌پستال با مضامین عاشقانه و یک سیگاربرگ کینگ ادوارد پیچیده در پلاستیک!
توی کشوهایش بساط خنزرپنزری‌ها را می‌ماند؛ جعبه‌هایی پر از بدلیجات، کش مو و آلبومی پر از کارتون‌های آدامس لاویز که عبارت بود از قلب‌های قرمزی که از طرف یک پسرک مو مشکی ساده‌دل نثار دخترکی بلوند می‌شد. یک گیتار یاماها سی ۴۰، حجم قابل‌توجهی کاست و یک ضبط کاست‌خور‌مشکی این ضیافت را کامل می‌کرد.
در میانه‌ی همه‌ی این‌ها یک عروسک مظلوم و ساده دل هم بود که پیش از تولد من عمه‌ی دیگرم آن را به خواهرش کادو داده بود؛ چیزی بیشتر از سی سال پیش؛ پسرکی تنیس‌باز، به قد یک انگشت، تی‌شرت قرمز، شلوارک و کفش‌های سفید و یک هدبند سفید و قرمز!
بعدها اتاق عمه‌ام از آن خانه‌ی پدربزرگ به خانه‌های دیگری کوچ کرد؛ هربار چیزی کم و چیزی اضافه شد؛ شکیرا و ریکی مارتین اولین قربانی‌ها بودند. بعد آلبوم آدامس لاویز ناپدید شد. کاست‌ها جایشان را به کتاب‌های دانشگاهی دادند. گیتار جایش را به دف داد؛ اما همیشه با کمی دقت عروسک پسرک تنیس‌باز را می‌توانستی در اتاق‌های عمه‌ام پیدا کنی؛ او بود؛ مثل نماینده‌ای از آن اتاق جادویی که دوست داشتم وقتی عمه‌ام و دختر خاله‌هایش آنجا برای خودشان بساطهای دخترانه راه می‌انداختند من هم خودم را میانشان جا کنم.
حالا عمه‌ام، مثل خیلی از اعضای خانواده‌ام، مهاجرت کرده؛ خانه‌ی سابقش در آپارتمان مادربزرگم هست و هنوز برخی لوازمش آنجاست؛ چند شب پیش با مادربزرگ به خانه‌اش رفتیم تا گلدان‌های به جا مانده را آب بدهیم. توی خانه‌ای که به تازگی حجم یک زندگی ازش خالی شده می‌چرخم و فضولی می‌کنم؛ «چی بردن؟ چی مونده؟ چی می‌شه کش رفت؟»
در میانه‌ی فضولی کمدی را باز می‌کنم و ناگهان می‌بینمش! تک و تنها، ترسیده و مضطرب، غبارگرفته و ملتهب، آنجا ایستاده است؛ بی‌کس و بی‌چیز. گویی راکتش را محکم‌تر از پیش در دستش می‌فشارد؛ فراموش شده! نه دوستی، نه دشمنی حتی! دیگر حتی لازم نیست از دهان کودکی بیرونش بکشی! همه رفته‌اند و او را فراموش کرده‌اند؛
چیزی در سینه‌ام فرو می‌افتد!
-«همه رفته‌اند و فراموشم کرده‌اند؟!»
چند وقت شده که من و این عروسک گوشه‌ی کمد نشسته‌ایم؟! یکه و تنها! شاهد رفتن‌های بی‌پایان!
ترسیده و انزوا گرفته؟!
خیره به عروسک گویی در آینه می‌نگرم. در ته چشم‌هایش جهان مشغول سقوط کردن است؛ سقوط اتاق‌های جادویی، آغوش‌های امن، صورت‌های آشنا، خانه‌هایی با چای همیشه به راه، کاست‌های غیرمجاز، رقص‌های ناگهانی، شربت بیدمشک، اذان افطاری، مهمون‌های سرزده و شوق‌ تماشای پوستر‌های لختی!
آرام نزدیکش می‌شوم تا به بودنم خو بگیرد، دستش را می‌گیرم، گرد و خاکش را می‌تکانم و با هم راه می‌افتیم:«باید اتاق‌های جادویی تازه‌ای پیدا کنیم پسرک!»
-«یعنی می‌شه؟!»
-«کار نشد نداره…»

👤سهیل سرگلزایی
ای یارِ مَن
همایون شَجَریان - انوشیروان روحانی
گاهی هوای تازه بیاور برای من
شاید که این پرنده ی بی جان نفس گرفت...

🌱🤍
🔥2
ما پیش از اندیشیدن،
به زیستن عادت می‌کنیم....


آلبر کامو
"‏عمّروا بيوتكم بالمحبة، الأماكن دون الحُب خراب..."



«خانه‌هایتان را با محبت بسازید،
مکان‌ها بدونِ عشق خرابه‌اند...»