This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما به آدمهایی محتاج هستیم که خود را مدیون زندگانی بدانند نه طلبکار آن ،
به آدمهایی محتاج هستیم که به زندگانی عشق داشته باشند نه کینه ،
به آدمهایی محتاج هستیم که به آینده بچههایشان فکر کنند نه به گذشته پدرهایشان ! ما از فرومایگی ها استقبال نباید بکنیم. بلکه می خواهیم اول چنین روحیه های بیماری را در هم بشکنیم…
#محمود_دولت آبادی
#سرای_چامه
به آدمهایی محتاج هستیم که به زندگانی عشق داشته باشند نه کینه ،
به آدمهایی محتاج هستیم که به آینده بچههایشان فکر کنند نه به گذشته پدرهایشان ! ما از فرومایگی ها استقبال نباید بکنیم. بلکه می خواهیم اول چنین روحیه های بیماری را در هم بشکنیم…
#محمود_دولت آبادی
#سرای_چامه
... ابدا [و] اصلا نمیخواهم جوان شوم. در این سن برایم افقها بازند، اما در جوانی اصلا افقی گشوده نیست.
در یک گردابی به سر میبری که نمیدانی، چه میشود و به کجا خواهی رسید.
به محض اینکه به سن ما برسید،
گویی سناریو را یک بار خواندهاید.
می دانید آخرش چیست. تکرار دوباره صحنهها حوصله میخواهد.
این که جوانی بازگردد و درس بخوانم و آیندهام چه بشود و ...
این که آن ترسها و دلهرهها باز تکرار شوند، برایم هولناک است.
در سنین 55 ـ 60 دلهرهها و اضطرابها می رود.
چرا باید به دوره دلهرهها و اضطراب ها بازگشت؟
#داریوش_شایگان
#سرای_چامه
در یک گردابی به سر میبری که نمیدانی، چه میشود و به کجا خواهی رسید.
به محض اینکه به سن ما برسید،
گویی سناریو را یک بار خواندهاید.
می دانید آخرش چیست. تکرار دوباره صحنهها حوصله میخواهد.
این که جوانی بازگردد و درس بخوانم و آیندهام چه بشود و ...
این که آن ترسها و دلهرهها باز تکرار شوند، برایم هولناک است.
در سنین 55 ـ 60 دلهرهها و اضطرابها می رود.
چرا باید به دوره دلهرهها و اضطراب ها بازگشت؟
#داریوش_شایگان
#سرای_چامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
موسیقی احساساتی را نوازشی می کند
که کلمات نمی توانند
موسیقی آهنگ قلب است
صدای روح است .
بعضی از موسیقی ها
مرا به رویا می برند
بعضی از موسیقی ها
به من الهام می دهند که خلق کنم
بعضی از موسیقی ها
مرا به فکر گذشته ها می اندازند
بعضی از موسیقی ها
کمکم می کنند آینده را طراحی کنم
#سوزان_پولیس_شوتز
که کلمات نمی توانند
موسیقی آهنگ قلب است
صدای روح است .
بعضی از موسیقی ها
مرا به رویا می برند
بعضی از موسیقی ها
به من الهام می دهند که خلق کنم
بعضی از موسیقی ها
مرا به فکر گذشته ها می اندازند
بعضی از موسیقی ها
کمکم می کنند آینده را طراحی کنم
#سوزان_پولیس_شوتز
#حکایت
در روستایی کشاورزی زندگی می کرد که پول زیادی را از پیرمردی قرض گرفته بود و باید هرچه زودتر به او پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.
وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد معامله ای پیشنهاد داد.
او گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهیش را خواهد بخشید.
دختر از شنیدن این حرف به وحشت افتاد.
پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت:
اصلا یک کاری می کنیم،
من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسهای خالی میاندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون آورد.
اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده میشود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده میشود.
اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد، زمین آنجا پر از سنگریزه بود.
پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد که او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشته است ولی چیزی نگفت.
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون آورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار میکردید؟
چه توصیهای برای آن دختر داشتید؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:
۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
۲ـ هر دو سنگریزه را در آورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
۳ـ یکی از آن سنگریزههای سیاه را بیرون آورده و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظهای به این شرایط فکر کنید.
هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحاً جنبی نامیده می شود.
معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید
اگر شما بودید چه کار می کردید؟
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و بدون اینکه سنگریزه دیده شود وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده است.
پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزههای دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دختر گفت:
آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم.
اما مهم نیست، اگر سنگریزهای را که داخل کیسه است درآوریم معلوم میشود سنگریزهای که از دست من افتاده چه رنگی بوده است.
و چون سنگریزهای که در کیسه بود سیاه بود پس باید طبق قرار، سنگریزه گم شده سفید باشد.
پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت.
دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
نتیجهای که صد درصد به نفع آنها بود.
۱- همیشه یک «راه حل» برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه «خوب» به مسایل نگاه نمی کنیم.
۳- همه شما می توانید سرشار از «افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه» باشید.
https://t.me/httpsCAme
در روستایی کشاورزی زندگی می کرد که پول زیادی را از پیرمردی قرض گرفته بود و باید هرچه زودتر به او پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.
وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد معامله ای پیشنهاد داد.
او گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهیش را خواهد بخشید.
دختر از شنیدن این حرف به وحشت افتاد.
پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت:
اصلا یک کاری می کنیم،
من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسهای خالی میاندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون آورد.
اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده میشود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده میشود.
اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد، زمین آنجا پر از سنگریزه بود.
پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد که او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشته است ولی چیزی نگفت.
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون آورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار میکردید؟
چه توصیهای برای آن دختر داشتید؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:
۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
۲ـ هر دو سنگریزه را در آورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
۳ـ یکی از آن سنگریزههای سیاه را بیرون آورده و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظهای به این شرایط فکر کنید.
هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحاً جنبی نامیده می شود.
معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید
اگر شما بودید چه کار می کردید؟
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و بدون اینکه سنگریزه دیده شود وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده است.
پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزههای دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دختر گفت:
آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم.
اما مهم نیست، اگر سنگریزهای را که داخل کیسه است درآوریم معلوم میشود سنگریزهای که از دست من افتاده چه رنگی بوده است.
و چون سنگریزهای که در کیسه بود سیاه بود پس باید طبق قرار، سنگریزه گم شده سفید باشد.
پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت.
دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
نتیجهای که صد درصد به نفع آنها بود.
۱- همیشه یک «راه حل» برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه «خوب» به مسایل نگاه نمی کنیم.
۳- همه شما می توانید سرشار از «افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه» باشید.
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
Gozashteh
Moein
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکم سختی کشید ولی زندگیش بهتر شد...
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📝
مهر ورزیدن زیباترین کار دنیاست.
اصلاجهان باید روی عشق بچرخد.
روی هر چیزی که آدها را به هم نزدیک میکند.
روی هر چیزی که از شدت تلخی ها کم کند و بر قوت خوبی ها اضافه.
روی هر چیزی که برای حتی چند لحظه ما را از عمق تاریک روح خسته مان بکشد بالا، به سمت نور، به سمت روشنایی، به سمت شادمانی.
روی هر چیزی که برای مدت کوتاهی هم که شده کمکمان کند تا سردی و سرما و روزهای سخت را فراموش کنیم.
فراموش کنیم که یک روز تاریخ بودن هایمان تمام می شود.
فراموش کنیم که یک روز فراموش می شویم.
و دوست داشتن را باید گفت.
چرا که این غنی ترین حس دنیا، باید در زبان ما، درنگاهمان، در دل هامان در هوایی که نفس می کشیم جاری باشد.
باید جسارت گشودن قلب ها را از گفتن چیزهای قشنگ شروع کرد تا یاد بگیریم حرف زدن و درست حرف زدن کلید خوشبختی آدمهاست حتی اگر موافق هم نباشیم. چرا که هیچکس، هیچوقت نباید از ابراز خوشی ها یا
از وجود دردهایش بترسد.
چه تصور درد آوری اگر آدمها بترسند از عشق بگویند، بترسند از دلتنگی بنویسند، بترسند تعریف کند گم کرده ای دارند، بترسند بگویند از دست رفته اند یا از دست داده اند، یا بترسند که بترسند. ....
بله! زندگی با تمام سختی ها و رنجهایش و از پس تمام فاصله های دردناکش، می تواند همینقدر ساده و زیبا باشد ...
👤نیکی فیروزکوهی
#سرای_چامه
مهر ورزیدن زیباترین کار دنیاست.
اصلاجهان باید روی عشق بچرخد.
روی هر چیزی که آدها را به هم نزدیک میکند.
روی هر چیزی که از شدت تلخی ها کم کند و بر قوت خوبی ها اضافه.
روی هر چیزی که برای حتی چند لحظه ما را از عمق تاریک روح خسته مان بکشد بالا، به سمت نور، به سمت روشنایی، به سمت شادمانی.
روی هر چیزی که برای مدت کوتاهی هم که شده کمکمان کند تا سردی و سرما و روزهای سخت را فراموش کنیم.
فراموش کنیم که یک روز تاریخ بودن هایمان تمام می شود.
فراموش کنیم که یک روز فراموش می شویم.
و دوست داشتن را باید گفت.
چرا که این غنی ترین حس دنیا، باید در زبان ما، درنگاهمان، در دل هامان در هوایی که نفس می کشیم جاری باشد.
باید جسارت گشودن قلب ها را از گفتن چیزهای قشنگ شروع کرد تا یاد بگیریم حرف زدن و درست حرف زدن کلید خوشبختی آدمهاست حتی اگر موافق هم نباشیم. چرا که هیچکس، هیچوقت نباید از ابراز خوشی ها یا
از وجود دردهایش بترسد.
چه تصور درد آوری اگر آدمها بترسند از عشق بگویند، بترسند از دلتنگی بنویسند، بترسند تعریف کند گم کرده ای دارند، بترسند بگویند از دست رفته اند یا از دست داده اند، یا بترسند که بترسند. ....
بله! زندگی با تمام سختی ها و رنجهایش و از پس تمام فاصله های دردناکش، می تواند همینقدر ساده و زیبا باشد ...
👤نیکی فیروزکوهی
#سرای_چامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
بوي بهشت مي گذرد
يا نسيم دوست
يا کاروان صبح
که گيتي منورست
گفتيم عشق را
به صبوري دوا کنيم
هر روز عشق بيشتر
و صبر کمترست
#شیخ اجل سعدی از غزل ۶۴
با درود،
بامدادتان فرخ باد
عشق و دوستی،
نیک ترین آیین هستی.
🌹
#سرای_چامه
بوي بهشت مي گذرد
يا نسيم دوست
يا کاروان صبح
که گيتي منورست
گفتيم عشق را
به صبوري دوا کنيم
هر روز عشق بيشتر
و صبر کمترست
#شیخ اجل سعدی از غزل ۶۴
با درود،
بامدادتان فرخ باد
عشق و دوستی،
نیک ترین آیین هستی.
🌹
#سرای_چامه
#علیرضا شجاعپور جهان را وداع گفت.
#علیرضا شجاعپور، شاهنامهپژوه و شاعر ایرانی، درگذشت. از آثار او مجموعهٔ شعر «نیمه تمام» (انتشارات زمستان ۱۳۷۷)، «وطن یعنی همین جا یعنی ایران» (انتشارات اقبال ۱۳۸۱)، «تصحیح شاهنامه فردوسی» (انتشارات اقبال)، «زال و رودابه» (نشر سایا ۱۳۸۹)
#شجاعپور سالها در ایران و خارج از ایران به تدریس شاهنامه فردوسی و غزلیات حافظ مشغول بودهاست...
یاد و نامش گرامی🥀
#سرای_چامه
#علیرضا شجاعپور، شاهنامهپژوه و شاعر ایرانی، درگذشت. از آثار او مجموعهٔ شعر «نیمه تمام» (انتشارات زمستان ۱۳۷۷)، «وطن یعنی همین جا یعنی ایران» (انتشارات اقبال ۱۳۸۱)، «تصحیح شاهنامه فردوسی» (انتشارات اقبال)، «زال و رودابه» (نشر سایا ۱۳۸۹)
#شجاعپور سالها در ایران و خارج از ایران به تدریس شاهنامه فردوسی و غزلیات حافظ مشغول بودهاست...
یاد و نامش گرامی🥀
#سرای_چامه
دلیل کشتن سهراب به دست رستم
شعری زیبا اثر استاد گرانقدر #علیرضا شجاع پور که دلیل کشتن سهراب به دست رستم را برای پسر کوچکش بهادر روایت کرده:
خواب می دیدم ...
خواب می دیدم که رستم بود و من بودم
غصه دار قصه فرزند کشتن با تهمتن هم سخن بودم ...
من به او می گفتم : ای پیر دلیر پهنهء تاریخ ...
یکه تاز صحنهء تاریخ ...
داستان رستم و سهراب را خواندم ...
داستان پور و باب غوطه ور در موج های خشم و کین در بحر بی پایان را خواندم
آشکارا در دل سهراب ... مهر رستم بود ...
در دل رستم ولی مهر پسر کم بود
هر چه دل سهراب را در بزم می جوشید ...
رستم اما با دل و دست و زبان در رزم می کوشید
بارها خواندم که سهرابت ندا سر داد
مهربان و نرم و آهنگین
رزم را بگذار بزم را بنشین
با تو ای مرد کهن در دل مرا آهنگ رزمی نیست
مرد پیکاری ولی با تو مرا جز شوق بزمی نیست
این چه افسون است ...
با توام پیوند گنگی در دل و خون است
هم نبردا ، در نبردت چهره ام را شرم می پوشد
در دلم مهر تو می جوشد
باز کن از ابروانت چین
رزم را بگذار ، بزم را بنشین
باز گفتم با تهمتن : راستی سهراب در دلش مهر تو جوشان بود
از نشانی ها که مادر داده بودش
در جبین و برز و بازویت فراوان بود
هر چه سهرابت به نرمی مهر می ورزید
مهربانی از تو کمتر دید
عاقبت آن سان که رستم خواست ...
با پدر جنگید ...
با پدر جنگید تا در اولین کشتی پشت رستم را به خاک آورد
پهلوانی را ...
جاودان برگی ز تاریخ است ...
آنچه آن گرد دلاور کرد فاتح پیکار ....
در چنان پیکار خونخواهانه ای در صحنهء کشتار
گر چه میدانست هم نبردی همچو رستم زیر خنجر داشت ...
داستانی را که گفتی از تو باور داشت ...
از حریفی همچو رستم کینه در دل کشت ...
در نیام آورد تیغ از مشت
کشتی دوم که رستم پشت آن گرد دلاور را به خاک آورد
تیغ کینش سینهء سهراب را بی وقفه چاک آورد
خنجر کین از نیامش رفت اندر مشت ...
بی امان سهراب یل را کشت
هر کسی این داستان را خواند
با دلی خونین به رستم تاخت ...
کاو چرا سهراب را نشناخت
رستم اما گفت : می دانستم از آغاز ...
که آن برو بازوی سهراب است
و آنچه چون خورشید می تابید بر جانم ...
آفتاب روی سهراب است
من بر آن رخش جوان آن روز
رستمی اما جوان دیدم
راست می گویم در آن پیکار
رستمی را ناتوان دیدم
من به شام بزم پیش از رزم از شکاف خیمهء تورانیان در خطهء ایران
دیدم آن گرد دلاور را ...
بی زره بر تن دیدم
آری مهرهء منظور در دریای بازویش شناور را
در میان موج های حیرت و تردید طاقت سوز
آشکارا دیدم آن اوج بلند کوه باور را
راست می گفتند ،
راستمی گفتند : در سپاه سرزمین ما ...
ارچه گرد آموز و دشمن سوز ...
یکه تاز و نیزه باز و پهلوان پرور
رزم آن گرد دلاور را هماوردی نمی دیدم
جز به کام مرگ
در نبرد آن یل شیرافکن شمشیر زن ،
مردی نمی دیدم
راستی را درهمه دنیا پهلوانی همچو او کم بود ...
آری او فرزند رستم بود
آزمودم بی امانش در نبرد نیزه و تیر وکمان ، پی گیر
آزمودم آن دلاور را به گرز و نیزه و شمشیر
در سواری ، کوه بر رود خروشان بود
پایدار و ماندگار ، اما به گردش همچو طوفان بود
دشمن افکن در نبرد فتح و پیروزی توسن تقدیدر،
پنداری چو اسبش سر به فرمان بود
در سرانجام نبرد او ...
گردن گردنکشان بر تیغهء شمشیر تیز مهمان بود
آزمودم آن دلاور را به هر پیکار مرد میدان بود
آفتاب ، آهسته آهسته از پس ابر دو لشگر پشت کوه افتاد
بازگشتم خسته و رنجور از آن پیکار
تن ز نیرو خالی اما سر پر از پندار
پای لرزان از رکاب رخش در رکاب توسن اندیشه می کردم
واندر آن گرداب اندیشه
جان رستم را به حکم مهر فرزندی
تا سرافراز آید از آن رزمگه سهراب یل
در شیشه می کردم
عمر من ، گفتم به خود امروز
از شمار افزون به سال و ماه از شمار افزون چو عمرم ، کرده ام عمر یلان کوتاه
صبح فردا دست اگر از جان بشویم من
به این آوردگه رستم کش ار رستم کشی گردد
گر چه رستم تا به ابد در خواب خواهد شد ...
نوبت سهراب خواهد شد
آشکارا ، روشنا چون روز دیدمش سهراب را ،
بعد از رستم در جهان پیروز
نیزه اش دلدوز تیغش عالمسوز
بر جهانی پهلوانی داشت .
پهلوانی جهان را در جوانی داشت
باز با خود گفتم آری
تا چنین گردی ز پشت من به دوران هست
از من و از پهلوانی نام خواهد ماند
تا جهان باقی ست ... پهلوانی جهان در خاندان سام خواهد ماند
شب میان خیمه ای تاریک
داستان مرگ خود را در نبرد صبح روز بعد با برادر روبه رو گفتم ...
این حقیقت را که خواهد کشت سهرابم به تیغ کین ، به او گفتم ....
گفتمش با مادراز رستم بگو ، در مرگ من زاری نباید کرد
هیچ کس تا جاودان در پهنهء گیتی نخواهد زیست
در جهان از پادشاه و گرد پهلوان و پهلوان افکن چند روزی آشیان دارد
زیستن را هر کسی چندی زمان دارد
#سرای_چامه
شعری زیبا اثر استاد گرانقدر #علیرضا شجاع پور که دلیل کشتن سهراب به دست رستم را برای پسر کوچکش بهادر روایت کرده:
خواب می دیدم ...
خواب می دیدم که رستم بود و من بودم
غصه دار قصه فرزند کشتن با تهمتن هم سخن بودم ...
من به او می گفتم : ای پیر دلیر پهنهء تاریخ ...
یکه تاز صحنهء تاریخ ...
داستان رستم و سهراب را خواندم ...
داستان پور و باب غوطه ور در موج های خشم و کین در بحر بی پایان را خواندم
آشکارا در دل سهراب ... مهر رستم بود ...
در دل رستم ولی مهر پسر کم بود
هر چه دل سهراب را در بزم می جوشید ...
رستم اما با دل و دست و زبان در رزم می کوشید
بارها خواندم که سهرابت ندا سر داد
مهربان و نرم و آهنگین
رزم را بگذار بزم را بنشین
با تو ای مرد کهن در دل مرا آهنگ رزمی نیست
مرد پیکاری ولی با تو مرا جز شوق بزمی نیست
این چه افسون است ...
با توام پیوند گنگی در دل و خون است
هم نبردا ، در نبردت چهره ام را شرم می پوشد
در دلم مهر تو می جوشد
باز کن از ابروانت چین
رزم را بگذار ، بزم را بنشین
باز گفتم با تهمتن : راستی سهراب در دلش مهر تو جوشان بود
از نشانی ها که مادر داده بودش
در جبین و برز و بازویت فراوان بود
هر چه سهرابت به نرمی مهر می ورزید
مهربانی از تو کمتر دید
عاقبت آن سان که رستم خواست ...
با پدر جنگید ...
با پدر جنگید تا در اولین کشتی پشت رستم را به خاک آورد
پهلوانی را ...
جاودان برگی ز تاریخ است ...
آنچه آن گرد دلاور کرد فاتح پیکار ....
در چنان پیکار خونخواهانه ای در صحنهء کشتار
گر چه میدانست هم نبردی همچو رستم زیر خنجر داشت ...
داستانی را که گفتی از تو باور داشت ...
از حریفی همچو رستم کینه در دل کشت ...
در نیام آورد تیغ از مشت
کشتی دوم که رستم پشت آن گرد دلاور را به خاک آورد
تیغ کینش سینهء سهراب را بی وقفه چاک آورد
خنجر کین از نیامش رفت اندر مشت ...
بی امان سهراب یل را کشت
هر کسی این داستان را خواند
با دلی خونین به رستم تاخت ...
کاو چرا سهراب را نشناخت
رستم اما گفت : می دانستم از آغاز ...
که آن برو بازوی سهراب است
و آنچه چون خورشید می تابید بر جانم ...
آفتاب روی سهراب است
من بر آن رخش جوان آن روز
رستمی اما جوان دیدم
راست می گویم در آن پیکار
رستمی را ناتوان دیدم
من به شام بزم پیش از رزم از شکاف خیمهء تورانیان در خطهء ایران
دیدم آن گرد دلاور را ...
بی زره بر تن دیدم
آری مهرهء منظور در دریای بازویش شناور را
در میان موج های حیرت و تردید طاقت سوز
آشکارا دیدم آن اوج بلند کوه باور را
راست می گفتند ،
راستمی گفتند : در سپاه سرزمین ما ...
ارچه گرد آموز و دشمن سوز ...
یکه تاز و نیزه باز و پهلوان پرور
رزم آن گرد دلاور را هماوردی نمی دیدم
جز به کام مرگ
در نبرد آن یل شیرافکن شمشیر زن ،
مردی نمی دیدم
راستی را درهمه دنیا پهلوانی همچو او کم بود ...
آری او فرزند رستم بود
آزمودم بی امانش در نبرد نیزه و تیر وکمان ، پی گیر
آزمودم آن دلاور را به گرز و نیزه و شمشیر
در سواری ، کوه بر رود خروشان بود
پایدار و ماندگار ، اما به گردش همچو طوفان بود
دشمن افکن در نبرد فتح و پیروزی توسن تقدیدر،
پنداری چو اسبش سر به فرمان بود
در سرانجام نبرد او ...
گردن گردنکشان بر تیغهء شمشیر تیز مهمان بود
آزمودم آن دلاور را به هر پیکار مرد میدان بود
آفتاب ، آهسته آهسته از پس ابر دو لشگر پشت کوه افتاد
بازگشتم خسته و رنجور از آن پیکار
تن ز نیرو خالی اما سر پر از پندار
پای لرزان از رکاب رخش در رکاب توسن اندیشه می کردم
واندر آن گرداب اندیشه
جان رستم را به حکم مهر فرزندی
تا سرافراز آید از آن رزمگه سهراب یل
در شیشه می کردم
عمر من ، گفتم به خود امروز
از شمار افزون به سال و ماه از شمار افزون چو عمرم ، کرده ام عمر یلان کوتاه
صبح فردا دست اگر از جان بشویم من
به این آوردگه رستم کش ار رستم کشی گردد
گر چه رستم تا به ابد در خواب خواهد شد ...
نوبت سهراب خواهد شد
آشکارا ، روشنا چون روز دیدمش سهراب را ،
بعد از رستم در جهان پیروز
نیزه اش دلدوز تیغش عالمسوز
بر جهانی پهلوانی داشت .
پهلوانی جهان را در جوانی داشت
باز با خود گفتم آری
تا چنین گردی ز پشت من به دوران هست
از من و از پهلوانی نام خواهد ماند
تا جهان باقی ست ... پهلوانی جهان در خاندان سام خواهد ماند
شب میان خیمه ای تاریک
داستان مرگ خود را در نبرد صبح روز بعد با برادر روبه رو گفتم ...
این حقیقت را که خواهد کشت سهرابم به تیغ کین ، به او گفتم ....
گفتمش با مادراز رستم بگو ، در مرگ من زاری نباید کرد
هیچ کس تا جاودان در پهنهء گیتی نخواهد زیست
در جهان از پادشاه و گرد پهلوان و پهلوان افکن چند روزی آشیان دارد
زیستن را هر کسی چندی زمان دارد
#سرای_چامه
پنجهء تقدیر شیشهء عمر مرا در پنجهء این نوجوان دارد
صبح فردا ، دست از جان شسته در آوردگه سهراب را دیدم
رستم و سهراب را که آیا کدامین بیش باید زیست ...
بازهم در کفهء انصاف سنجیدم ...
با بهای جان خود این بار زندگی را ، زنده بودن را به آن فرزند ، دیگر بار بخشیدم
روز کشتی بود ...
کشتی اول ...
دست هایم بوی جان می داد
دست از جان شسته را ، ناید به غیر از بوی جان از دست
دست هامان پنجه شد پنجه ...
پنجه ها لختی به هم پیوست ...
اولین باری که دستم در میان دست آن فرزند سردار است
اولین و آخرین بار است ...
آشکارا لرزه افتادم به جان وتن
دست هایش بوی جان میداد بوی جان من
خویشتن یاری رسانیدم به آن فرزند
تا چو دستش بر کمرگاهم رسید ، از جا چو کاهم کند ...
از فراز دست او چون سرنگون برخاک غلطیدم
وای بر رستم ، وای بر رستم
درفش کاویان را واژگون دیدم
لشگر ایران و ایران را به دست توران زبون دیدم
خاک ایران را ز خون پاک ایران لعلگون دیدم
دشت را دریای خون دیدم
باز رستم را در آن دریای خون، در آزمون دیدم ...
در سکوت مرگبار دشت نعره ای بر گوش جانم ریخت
هوشدارویی به مغز استخوانم ریخت
بر سرم فریاد زد بی تاب ...
پهلوان بیدار شو از خواب ...
جنگ رستم نیست با سهراب ...
آنچه امروزت به میدان است جنگ توران و ایران است
پیش از آنکه تیغ سهرابم بدراند جگر در کشتی اول
خود تهمتن را به دست خویشتن کشتم ...
در دل پیکار ... رستم و زنهار...
صبح فردا ... کشتی دوم ...
تا دهم درس وطن خواهی دلیران را
خنجر سردار ایران چاک می زد سینهء سردار توران را
تیغ خون آلود در مشتم
در دو کشتی رستم و سهراب را کشتم...
آنچه باقی ماند ...
آنچه او تا جاودان جاوید کیهان بود ...
سر فراز و سرور تاریخ دوران بود...
ایران بود ایران بود ....
#علیرضا شجاع پور
#سرای_چامه
صبح فردا ، دست از جان شسته در آوردگه سهراب را دیدم
رستم و سهراب را که آیا کدامین بیش باید زیست ...
بازهم در کفهء انصاف سنجیدم ...
با بهای جان خود این بار زندگی را ، زنده بودن را به آن فرزند ، دیگر بار بخشیدم
روز کشتی بود ...
کشتی اول ...
دست هایم بوی جان می داد
دست از جان شسته را ، ناید به غیر از بوی جان از دست
دست هامان پنجه شد پنجه ...
پنجه ها لختی به هم پیوست ...
اولین باری که دستم در میان دست آن فرزند سردار است
اولین و آخرین بار است ...
آشکارا لرزه افتادم به جان وتن
دست هایش بوی جان میداد بوی جان من
خویشتن یاری رسانیدم به آن فرزند
تا چو دستش بر کمرگاهم رسید ، از جا چو کاهم کند ...
از فراز دست او چون سرنگون برخاک غلطیدم
وای بر رستم ، وای بر رستم
درفش کاویان را واژگون دیدم
لشگر ایران و ایران را به دست توران زبون دیدم
خاک ایران را ز خون پاک ایران لعلگون دیدم
دشت را دریای خون دیدم
باز رستم را در آن دریای خون، در آزمون دیدم ...
در سکوت مرگبار دشت نعره ای بر گوش جانم ریخت
هوشدارویی به مغز استخوانم ریخت
بر سرم فریاد زد بی تاب ...
پهلوان بیدار شو از خواب ...
جنگ رستم نیست با سهراب ...
آنچه امروزت به میدان است جنگ توران و ایران است
پیش از آنکه تیغ سهرابم بدراند جگر در کشتی اول
خود تهمتن را به دست خویشتن کشتم ...
در دل پیکار ... رستم و زنهار...
صبح فردا ... کشتی دوم ...
تا دهم درس وطن خواهی دلیران را
خنجر سردار ایران چاک می زد سینهء سردار توران را
تیغ خون آلود در مشتم
در دو کشتی رستم و سهراب را کشتم...
آنچه باقی ماند ...
آنچه او تا جاودان جاوید کیهان بود ...
سر فراز و سرور تاریخ دوران بود...
ایران بود ایران بود ....
#علیرضا شجاع پور
#سرای_چامه
❤1