سرای چامه (شعر)
76 subscribers
2.42K photos
3.94K videos
12 files
7.13K links
از این سرای زشت

پناه می‌برم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
Download Telegram
نقل است که يک روز روزه‌دار بود و روز به نماز ديگر رسيده بود و در بازار می‌رفت. سقّايی می‌گفت:
«رَحِمَ اللّه مَن شرب -خدای، عزوجلّ رحمت کناد بر آن کس که از اين آب بخورد-» بِسِتد و باز خورد.
گفتند: «نه روزه‌دار بودی؟»
گفت: «آری، لکن به دعای او رغبت کردم.»
و چون وفات کرد به خوابش ديدند؛ گفتند: «خدای -عزوجلّ- با تو چه کرد؟» گفت: «مرا در کار آن سقّا کرد و بيامرزيد.»

📚 تذکرة‌الاولیاء
#عطار_نیشابوری
#سرای_چامه
شما و تمام کسانی که دوستشان دارید روزی خواهید مرد...
تنها بخش کوچکی از چیزهایی که گفته اید یا کارهایی که کرده اید برای تعداد کمی از مردم اهمیت خواهند داشت.
آن هم صرفا برای مدتی کوتاه. این حقیقت ناخوشایند زندگی است!
ما غبار های کیهانی بی اهمیتی هستیم که در یک نقطه آبی پرسه میزنیم و به هم بر خورد میکنیم.
عظمتی برای خود تجسم میکنیم و اهدافی برای خود میسازیم. ما هیچ نیستیم!
پس از قهوه لعنتی تان لذت ببرید!

#مارک_منسن
#سرای_چامه
Nafas
نفس/محمد اصفهانی
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
گاهی اوقات
دست خودت نیست که زودتر از موعد بزرگ میشوی و درد های بزرگتری را تجربه میکنی اینقدر که از هیچ کنایه ایی آزرده نمیشوی چون دردی را که تجربه کرده ایی عمیق ترین نقطه قلبت را نشانه گرفته است

یاد میگیری به کار دنیا کار نداشته باشی و از کسانی که آرامشت را سلب میکنند فاصله بگیری و در جهانی که در قلب و ذهن خودت ساخته ایی کنار دلخوشیهای ساده و کوچک خود آرام باشی

گاهی باید خودت نیز خودت را تنها بگذاری و بروی باید ببخشی و عبور کنی یادمیگیری دوست بداری تا دوستت داشته باشند یاد میگیری بی توقع و بدون همراه ادامه بدهی....

صبور باید بود چون از آغاز خلقت
شبی نبوده که صبح
در پی ِ تاریکی اش نیامده است...
_#سرای_چامه
#شهرام_ناظری/اندک اندک
@sher_o_asal
ماییم که از باده ي بی‌جام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم
مولوی
#سرای_چامه


.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دعایم گر چه گیرا نیست
دعایت می‌کنم امروز
نمی‌دانم چه می‌خواهی
از او...
خواهم برای تو
هر آنچه در دلت خواهی..🌺

سلام . صبح بخیر 🌞
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃

خورشید یک یادآوری روزانه است که همه ی ما میتوانیم دوباره از تاریکی طلوع کنیم.

#سرای_چامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پند شاهنامه

بکوشید تا رنج ها کم کنید
دل غمگنان، شاد و خرم  کنید 

که گیتی نماند و نماند به کس
بی آزاری و داد، جویید و بس


بدین عهد ما شادمانی  کنید 
ابر کهتران  مهربانی کنید 

چو شادی بکاهی، بکاهد روان
خرد گردد اندر میان،  ناتوان 
#سرای_چامه
👍1
هر روز از خواب بیدار می شوم
می بینم هنوز امروز است
فردا نیامده
پس فردا واژه ای بیش نیست
هر چه هست امروز است...☕️

#سرای_چامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#لذت_صدا
"روزهای بی قرار"
#علیرضا_قربانی
#سرای_چامه
پناه می‌برم به خدا از اینکه از جاهلان باشم
بقره/ ۶۷

من هیچ‌چیز اگر بلد نباشم، قصه بلدم. قصه می‌گویم. قصه می‌سازم. قصه می‌خوانم.
قصه‌ی خوبی که پایان خوش دارد و هیچ مادربزرگی برای بی‌قراری‌های نوه‌اش تعریف نکرده است. قصه‌ی‌ خوب من باش.
منی که این روزها آن‌قدر هوا و پنجره و بال کم می‌آورم که تمام بغض‌های دریانشده‌ام، از گلویم بالا می‌آیند. اشک نمی‌شوند و خفه‌ام می‌کنند. قصه باش عزیزم.
من با قصه و به غصه زنده‌ام.
حرف نزنی‌ام اگر، می‌مّیرم.
حرف نزنی‌ام اگر توی بازار شلوغ این شهر گم می‌شوم.
این شهر کسی را ندارد که من را پیدا کند. کسی که پهنای شانه‌هایش خانه‌ام باشد.
من خانه ندارم خدایم. قصه هم ندارم و هیچ کلاغی که برایت خبر بیاورد که هنوز به خانه نرسیده‌ام.
من چرا نمی‌رسم.؟؟؟؟
کجای قصه دست‌انداز دارد. کجای راه را اشتباه رفته‌ام و تو کجای این بی‌قراری‌ها به انتظارم ننشسته‌ای؟
چرا نمی‌رسم خوبِ من
قصه باش عزیزِ دورم..
#بریده‌ای_از_یک_کتاب

از شیخ #ابوالحسن_خرقانی، پرسیدند که جوانمردی چیست؟
پاسخ داد: «ترک آزار»
پرسیدند تا چه حد؟
گفت: «تا آن گه که برادری دسته‌ای گندنا (سبزی خوردن) خریده باشد و تو (همین‌قدر) او را گویی که این را گران خریده‌ای، آزار وی کرده باشی.»

و باز ای داد
#سرای_چامه
📝

خیلی خوشحال بودم...بعد از مدت ها قرار بود پدربزرگ و مادربزرگم از شهرستان به خانه ی ما بیایند...
آن شب را تا صبح نخوابیدم ...
به ماه نگاه می کردم و دلم خورشید می خواست...
دلم صبح فردا را می خواست...
به مراد دلم رسیدم...صدای زنگ خانه که آمد از جایم پریدم و پله ها را دو تا یکی کردم تا زودتر آن ها را ببینم...دیگر نمی توانستم حتی ثانیه ای بیشتر برای دیدنشان صبر کنم...ولی...ولی پایم گیر کرد به پله و افتادم... دست شکسته وبال گردنم شد...
عجله کردم... بعد از مدت ها صبر، لحظه ی آخر عجله کردم...

تمام آن یک هفته ای که پدر بزرگ و مادربزرگ خانه ی ما بودند دست شکسته ام مثل آینه ی دق جلوی چشم هایم بود...نه می توانستم با پدربزرگ مچ بیندازم و نه با دست شکسته با مادربزرگ به خرید بروم...
روزهایی که مدت ها منتظر رسیدنشان بودم، حالا به آن روزها رسیده بودم ولی انگار نه انگار...
تمام مدت حسرت همان چند لحظه را می خوردم...همان پله های لعنتی...
می دانم گاهی وقت ها صبر کردن به قیمت نابودی همه ی عمر انسان تمام می شود اما عجله کردن فقط کار را خراب تر می کند.
فقط باعث می شود در یک قدمی هدفمان به زمین بخوریم ...
حقیقت این است که اگر مدت ها برای رسیدن به کسی، به چیزی صبوری کنیم اما لحظه ی رسیدن عجول باشیم شاید برای همیشه آن را از دست بدهیم... یا وقتی به دستشان آوردیم نتوانیم از بودنشان ؛ از داشتنشان لذت ببریم...

همیشه پله ها را دو تا یکی کردن برای رسیدن جواب نمی دهد...گاهی باید ایستاد تا هدفمان از پله ها بالا بیاید...

👤 #حسین_حائریان
💟
#سرای_چامه
📕 چهل نامه کوتاه به همسرم

✍️🏻 #نادر_ابراهیمی
#سرای_چامه
چهل_نامه_کوتاه_به_همسرم_نادر_ابراهیمی.pdf
292.4 KB
 ‎َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛