از زخمهایی که زندگی
بر تنت خراش میاندازد شکایت نکن
بعضی زخمها را
باید درمان کنی
تا بتونی به راهت ادمه بدی!
ولی ....
بعضی زخمها
باید باقی بمونه
تا هیچ وقت راهت روگم نکنی!
#سرای_چامه
بر تنت خراش میاندازد شکایت نکن
بعضی زخمها را
باید درمان کنی
تا بتونی به راهت ادمه بدی!
ولی ....
بعضی زخمها
باید باقی بمونه
تا هیچ وقت راهت روگم نکنی!
#سرای_چامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منم میخوام شکایت کنم!
در فقر هیچ کرامتی نیست:
فقیر در جهنم متولد میشود
و پس از مرگ به جهنم دیگر خواهد رفت!!
نه مستم نه سلامت میکنم😔
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
در فقر هیچ کرامتی نیست:
فقیر در جهنم متولد میشود
و پس از مرگ به جهنم دیگر خواهد رفت!!
نه مستم نه سلامت میکنم😔
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کوچیک تر که بودیم
بی دلیل میخندیدیم
بی بهونه گریه میکردیم،
صبوری حالیمون نبود..
بی دلیل شاد بودیم..
شاید سنمون 2 رقمی هم نشده بود ها
اما معرفتمون بی رقم بود
اما این روزا .. بد شدیم !
درِ کلاس معرفت رو بستیم،
پُلمپش کردیم ..
برای بخشیدن دنبال دلیل میگردیم !
از بلند خندیدن هراس داریم که نکنه
نیمه شب گوش های همسایه رو اذیت کنه ...
از گریه کردن هم میترسیم که نکنه
دشمنمون از دور ما رو ببینه و
از ته دل شادی کنه ...
" ما آدما این روزا
عجیب از بچگیمون ، فاصله گرفتیم "
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
بی دلیل میخندیدیم
بی بهونه گریه میکردیم،
صبوری حالیمون نبود..
بی دلیل شاد بودیم..
شاید سنمون 2 رقمی هم نشده بود ها
اما معرفتمون بی رقم بود
اما این روزا .. بد شدیم !
درِ کلاس معرفت رو بستیم،
پُلمپش کردیم ..
برای بخشیدن دنبال دلیل میگردیم !
از بلند خندیدن هراس داریم که نکنه
نیمه شب گوش های همسایه رو اذیت کنه ...
از گریه کردن هم میترسیم که نکنه
دشمنمون از دور ما رو ببینه و
از ته دل شادی کنه ...
" ما آدما این روزا
عجیب از بچگیمون ، فاصله گرفتیم "
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
خدا گفت : زمین سرد است؟
چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
زن گفت : من می توانم، خدا شعله به او داد .
زن شعله را در قلبش گذاشت، قلبش آتش گرفت .
خداوند لبخند زد، زن پر از نور شد، زن زیبا شد .
خدا گفت : زن شعله را خرج کن .
زن عاشق شد، زن مادر شد، زن مهر شد ، زن ماه شد.
در تمام این سالها خدا سوختن زن را تماشا کرد .
خدا گفت : اگر زن نبود، زمین من همیشه سرد بود ...
عرفان نظرآهاری
#سرای_چامه
چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
زن گفت : من می توانم، خدا شعله به او داد .
زن شعله را در قلبش گذاشت، قلبش آتش گرفت .
خداوند لبخند زد، زن پر از نور شد، زن زیبا شد .
خدا گفت : زن شعله را خرج کن .
زن عاشق شد، زن مادر شد، زن مهر شد ، زن ماه شد.
در تمام این سالها خدا سوختن زن را تماشا کرد .
خدا گفت : اگر زن نبود، زمین من همیشه سرد بود ...
عرفان نظرآهاری
#سرای_چامه
❣ #روزانه
کتاب بخون؛از اخبار بد دور بمون! حرفت رو بزن و احساسات رو راحت بگو؛سعی کن بنویسی؛ صادق باش! به اطرافت کمتر اهمیت بده؛ ورزش کن و وردی های ذهنت رو کنترل کن حالت خوبه میشه!
🌞☘
#سرای_چامه
کتاب بخون؛از اخبار بد دور بمون! حرفت رو بزن و احساسات رو راحت بگو؛سعی کن بنویسی؛ صادق باش! به اطرافت کمتر اهمیت بده؛ ورزش کن و وردی های ذهنت رو کنترل کن حالت خوبه میشه!
🌞☘
#سرای_چامه
Tanhaeiye Ye Mard
Ragheb
❤️راغب
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
°
یکی از غم انگیزترین درسهای تاریخ این است که اگر ما بهقدر کافی فریب خورده باشیم،
تمایل به رد هرگونه شواهد مربوط به این فریب خوردگی را خواهیم داشت..
و دیگر علاقهای به یافتن حقیقت از خود نشان نمیدهیم.
«فریب خوردگی اسیرمان کرده است»
خیلی ساده؛ برایمان
دردناک است که حتی پیش
خودمان اعتراف کنیم که فریب خوردهایم....
#کارل_ساگان
یکی از غم انگیزترین درسهای تاریخ این است که اگر ما بهقدر کافی فریب خورده باشیم،
تمایل به رد هرگونه شواهد مربوط به این فریب خوردگی را خواهیم داشت..
و دیگر علاقهای به یافتن حقیقت از خود نشان نمیدهیم.
«فریب خوردگی اسیرمان کرده است»
خیلی ساده؛ برایمان
دردناک است که حتی پیش
خودمان اعتراف کنیم که فریب خوردهایم....
#کارل_ساگان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دل خسته ام از عالم
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
در سيارهای كه ميليونها سال است با شتاب به سوی فراموشی میرود، ما در ميان غم زاده شدهايم.
بزرگ میشويم، تلاش و تقلا میكنيم، بيمار میشويم، رنج میبريم، سبب رنج ديگران میشويم، گريه میكنيم، میميريم
و موجودات ديگری به دنيا میآيند تا اين كمدی بیمعنی را از سر گيرند.
#ارنستو_ساباتو
♦️#سرای_چامه
بزرگ میشويم، تلاش و تقلا میكنيم، بيمار میشويم، رنج میبريم، سبب رنج ديگران میشويم، گريه میكنيم، میميريم
و موجودات ديگری به دنيا میآيند تا اين كمدی بیمعنی را از سر گيرند.
#ارنستو_ساباتو
♦️#سرای_چامه
چنگیزخان نتوانست بخارا را تسخیر کند نامه ای نوشت که هرکس با ما باشد در امان است !
اهل بخارا دو گروه شدند ، یک گروه مقاومت کردند و گروه دیگر با او همراه شدند
چنگیزخان به آن ها نوشت: باهمشهریان مخالف بجنگید ، و هر چه غنیمت بهدست آوردید، از آن شما باشد و حاکمیت شهر را نیز ایشان پذیرفتند و آتش جنگ بین این دو گروه مسلمان شعلهور شد...
و در نهایت، گروه مزدوران چنگیز خان پیروز شدند
اما شکست بزرگ آن بود که او دستور داد گروه پیروز خلع سلاح و سربریده شوند!
چنگیز گفتهی مشهورش را گفت: اگر اینان وفا میداشتند، به خاطر ما بیگانگان به برادرانشان خیانت نمیکردند!
*این عاقبت خود فروشان است*.
الكامل في التاريخ
عزالدین بن اثیر
اهل بخارا دو گروه شدند ، یک گروه مقاومت کردند و گروه دیگر با او همراه شدند
چنگیزخان به آن ها نوشت: باهمشهریان مخالف بجنگید ، و هر چه غنیمت بهدست آوردید، از آن شما باشد و حاکمیت شهر را نیز ایشان پذیرفتند و آتش جنگ بین این دو گروه مسلمان شعلهور شد...
و در نهایت، گروه مزدوران چنگیز خان پیروز شدند
اما شکست بزرگ آن بود که او دستور داد گروه پیروز خلع سلاح و سربریده شوند!
چنگیز گفتهی مشهورش را گفت: اگر اینان وفا میداشتند، به خاطر ما بیگانگان به برادرانشان خیانت نمیکردند!
*این عاقبت خود فروشان است*.
الكامل في التاريخ
عزالدین بن اثیر
🔴 اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست .
مرد سوار دلش به حال او سوخت ، از اسب پیاده شد او را از جا بلند کرد وبر روی اسب گذاشت. تا او را به مقصد برساند!
مرد افلیج که اکنون خودرا سوار بر اسب میدید دهنه ی اسب را کشید و گفت :
اسب را بردم .
و با اسب گریخت!
پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : "تو تنها اسب را نبردی ،
جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛
اما گوش کن ببین چه می گویم ."
مرد افلیج اسب را نگه داشت ، مرد سوار گفت : "هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی!"
"می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!"
حکایت ، حکایت روزگار ماست!!!!!
به قدرتمندان و ثروت اندوزان و کاخ نشینان بگویید: شما که با جلب اعتماد مستمندان و بیچارگان و ستمدیدگان ؛ اسب قدرت بدستتان افتاده
شماها؛ نه فقط اسب ,
که دین و ایمان ، اعتقاد ، اعتماد ، وجدان ، شرافت ، انصاف و انسانیت ، و و و.....
نان سفره مان را بردید.
فقط به کسی نگوئید چگونه سوار اسب قدرت شدید!!!
افسوس! که دیگر؛ نه بر اعتمادها اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتمادی!
✍ عبید زاکانی
#کانال_سرای_چامه
مرد سوار دلش به حال او سوخت ، از اسب پیاده شد او را از جا بلند کرد وبر روی اسب گذاشت. تا او را به مقصد برساند!
مرد افلیج که اکنون خودرا سوار بر اسب میدید دهنه ی اسب را کشید و گفت :
اسب را بردم .
و با اسب گریخت!
پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : "تو تنها اسب را نبردی ،
جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛
اما گوش کن ببین چه می گویم ."
مرد افلیج اسب را نگه داشت ، مرد سوار گفت : "هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی!"
"می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!"
حکایت ، حکایت روزگار ماست!!!!!
به قدرتمندان و ثروت اندوزان و کاخ نشینان بگویید: شما که با جلب اعتماد مستمندان و بیچارگان و ستمدیدگان ؛ اسب قدرت بدستتان افتاده
شماها؛ نه فقط اسب ,
که دین و ایمان ، اعتقاد ، اعتماد ، وجدان ، شرافت ، انصاف و انسانیت ، و و و.....
نان سفره مان را بردید.
فقط به کسی نگوئید چگونه سوار اسب قدرت شدید!!!
افسوس! که دیگر؛ نه بر اعتمادها اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتمادی!
✍ عبید زاکانی
#کانال_سرای_چامه
ما همه با زندگی معامله می کنیم …!
با خودمان هم معامله میکنیم
و با کسانی که دوستشان داریم هم …!
ومیگوییم
اگر نبخشی ، نمی بخشم
بدی کنی ، بدی میکنم
دروغ بگویی ، دروغ می گویم
و همیشه کوچک می مانیم ؛
بدون تجربه ی زندگی بالاتر و آرمانی تر …!
این را بدانیم که با کسانی
که خوب هستند خوب بودن هنر نیست
📚 #کانال_سرای_چامه
با خودمان هم معامله میکنیم
و با کسانی که دوستشان داریم هم …!
ومیگوییم
اگر نبخشی ، نمی بخشم
بدی کنی ، بدی میکنم
دروغ بگویی ، دروغ می گویم
و همیشه کوچک می مانیم ؛
بدون تجربه ی زندگی بالاتر و آرمانی تر …!
این را بدانیم که با کسانی
که خوب هستند خوب بودن هنر نیست
📚 #کانال_سرای_چامه
عمیق نفس کشیدن را بیاموز؛
در هنگام غذا خوردن طعم غذا را دریاب و هنگامی که به خواب میروی بهواقع بخواب.
با تمام توان بکوش تا زندگی کنی و وقتی میخندی با تمام وجود بخند.
📓 دوران زندگی تو
✍ ویلیام سارویان
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
در هنگام غذا خوردن طعم غذا را دریاب و هنگامی که به خواب میروی بهواقع بخواب.
با تمام توان بکوش تا زندگی کنی و وقتی میخندی با تمام وجود بخند.
📓 دوران زندگی تو
✍ ویلیام سارویان
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
افسوس
بنی آدم ابزار یکدیگرند
گهی پیچ ومهره گهی واشرند
یکی تازیانه یکی نیش مار
یکی قفل زندان،یکی چوب دار
یکی دیگران را کند نردبان
یکی میکشد بار نامردمان
یکی اره شد،نان مردم برد
یکی تیغ شد خون مردم خورد
یکی چون کلنگ و یکی همچو بیل
یکی ریش و پشم و یکی بی سبیل
یکی چون قلم خون دل می خورد
یکی خنجر است و شکم می درد
خلاصه پرازنفرت وکین واندوه و آز
نه رحم و نه مهر و نه لطف و نه ناز
همه پر کلک پر ریا حقه باز
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها پا گذارند فرار !!!
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
بنی آدم ابزار یکدیگرند
گهی پیچ ومهره گهی واشرند
یکی تازیانه یکی نیش مار
یکی قفل زندان،یکی چوب دار
یکی دیگران را کند نردبان
یکی میکشد بار نامردمان
یکی اره شد،نان مردم برد
یکی تیغ شد خون مردم خورد
یکی چون کلنگ و یکی همچو بیل
یکی ریش و پشم و یکی بی سبیل
یکی چون قلم خون دل می خورد
یکی خنجر است و شکم می درد
خلاصه پرازنفرت وکین واندوه و آز
نه رحم و نه مهر و نه لطف و نه ناز
همه پر کلک پر ریا حقه باز
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها پا گذارند فرار !!!
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
Raaz
Mohsen Chavoshi
مرا رازیست اندر دل
به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز
چون محرم نمیبینم
قناعت میکنم با درد
چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم
چون مرهم نمیبینم.....
🎼 #محسن_چاوشی
❣#راز
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز
چون محرم نمیبینم
قناعت میکنم با درد
چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم
چون مرهم نمیبینم.....
🎼 #محسن_چاوشی
❣#راز
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
* قانون کارما:
۱. قانون بزرگ: هر چه در جهان قرار دهیم به خودمان باز خواهد گشت.
۲. قانون خلقت: زندگی به خودی خود اتفاق نمی افتد، ما باید آن را محقق کنیم.
۳.قانون تواضع: انسان باید چیزی را بپذیرد تا آن را تغییر دهد.
٤.قانون رشد: وقتی خودمان را تغییر میدهیم، زندگیمان هم از همین مسیر پیروی میکند و تغییر میکند.
۵.قانون مسئولیت: ما باید مسئولیت آنچه در زندگی مان است را بپذیریم.
۶. قانون اتصال: گذشته،حال و آینده همه به هم مرتبط هستند.
۷.قانون تمرکز: ما نمی توانیم همزمان به دو چیز متفاوت فکر کنیم.
۸. قانون بخش: رفتار ما باید با افکار و اعمال ما مطابقت داشته باشد.
۹.قانون اینجا و چگونه:
اگر به عقب نگاه کنیم نمی توانیم حضور داشته باشیم!
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
۱. قانون بزرگ: هر چه در جهان قرار دهیم به خودمان باز خواهد گشت.
۲. قانون خلقت: زندگی به خودی خود اتفاق نمی افتد، ما باید آن را محقق کنیم.
۳.قانون تواضع: انسان باید چیزی را بپذیرد تا آن را تغییر دهد.
٤.قانون رشد: وقتی خودمان را تغییر میدهیم، زندگیمان هم از همین مسیر پیروی میکند و تغییر میکند.
۵.قانون مسئولیت: ما باید مسئولیت آنچه در زندگی مان است را بپذیریم.
۶. قانون اتصال: گذشته،حال و آینده همه به هم مرتبط هستند.
۷.قانون تمرکز: ما نمی توانیم همزمان به دو چیز متفاوت فکر کنیم.
۸. قانون بخش: رفتار ما باید با افکار و اعمال ما مطابقت داشته باشد.
۹.قانون اینجا و چگونه:
اگر به عقب نگاه کنیم نمی توانیم حضور داشته باشیم!
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
لبخند زدن لزوما به معنی
خوشحالی نیست،
گاهی اوقات فقط به این معناست
که شما قوی هستید.
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
خوشحالی نیست،
گاهی اوقات فقط به این معناست
که شما قوی هستید.
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
گاهی خدا انقدر زود
به خواسته هامون جواب میده
که باورمون نمیشه از طرف خدا بوده
اینجاست که میگیم عجب شانسی آوردم
#سرای_چامه
به خواسته هامون جواب میده
که باورمون نمیشه از طرف خدا بوده
اینجاست که میگیم عجب شانسی آوردم
#سرای_چامه
▫️تقدیمبه دل دردمند مردمان سیل زده سرزمینم😔
بیست و دو ساله بودم که در سیل افتادم .
بیست و دو ساله بودم که آب از سرم گذشت و مردن چنان یقه ام را گرفت که دانستم، مرگ از آنچه گمان می کردم به من نزدیکتر است، و از آنچه گمان می کردم ناگهان تر؛ چنان نزدیک که گویی در پیراهنم زندگی می کرد و چنان ناگهان که گویی مرگ همان چشم بر هم زدن است.
بیست و دو ساله بودم که قیامت را با چشم دیدم و فردای قیامت را هم دیدم و روز محشر را و من آنجا بودم که اسرافیل سه بار در صورش دمید و من یکی از مردگان بودم که از گورش برخاست. و حالا سالهاست که کسی نمی داند من یکی از آن مردگانم.
بیست و دو ساله بودم که در کیسه خوابی خوابیده بودم در چادری کوچک در جنگلی، قرار نبود بمیرم، همه آن دیگران هم بیست و دو ساله بودند و قرار نبود که بمیرند اما مردند.
نیمه شب باران گرفت، خسته بودیم، خوابیده بودیم، بسیار راه آمده بودیم در آن کوه و کمر، قرار بود دو روز دیگر ادامه داشته باشد این راه پیمایی و روز سوم به تهران برگردیم و سال های سال زندگی کنیم اما ما هرگز بر نگشتیم.
در خواب شنیدم که دو تا از بچه ها که بیدارند و پاسبانی می دهند به هم می گویند: این چه صدایی ست که می آید؟ نکند خرس دارد به ما نزدیک می شود!
من اما در رویا دیدم که پدرم در ایوان خانه آهار است و رودخانه را نشانم می دهد و می گوید: عرفان! دارد سیل می آید.
زیپ کیسه خواب را باز کردم از چادر پریدم بیرون،در آن سیاهی مطلق، ناگهان رعد و برق زد و در روشنایی اش دیدم که دیواری بلند و گل آلود به طرفم می آید، دویدم به سمت کمر کش کوهی که در پایش خوابیده بودیم و با چنگ و دندان از آن بالا رفتم، چنگ می زدم به زندگی به کوه به بودن و التماس می کردم به سیل، به بی رحمی مرگ، به ناجوانمردی طبیعت. دیگران هنوز در کیسه خواب هایشان خوابیده بودند، که آب آنها را برد.
سیل سهمگین بود و چنان محکم می کوبید که می دانستم خواهم مرد دهانم پر از گِل بود و با همان دهان پر از گِل خدا را صدا می زدم و بالا می رفتم و می گفتم خدایا به مادرم رحم کن، فقط به مادرم رحم کن.
سیل موج به موج می کوبید و هر بار رشته ای بین من و زندگی پاره می شد.
یادم افتاد که دانشجو بودم، ادبیات را دوست داشتم اما رشته گسست.
یادم آمد که دو کتاب منتشر کرده بودم، نوشتن را دوست داشتم اما رشته گسست.
یادم افتاد که خانواده داشتم، دوستانی داشتم، امیدهایی، آرزوهایی اما رشته گسست.
یادم افتاد که دشمنانی هم داشتم که مرا آزرده بودند اما دیدم چقدر حقیر بود، آن نفرت ها آن آزارها همه چیز در برابر مرگ چقدر کوچک بود.
من داشتم می مردم. ماهی بودم در گل و لای، اما آن ماهی که شنا کردن نمی دانست و آبشش هایش را گم کرده بود.
ساعت ها و روزها و قرن ها گذشت وقتی که اولین نور زد، فردای روز قیامت بود و من تکه ای گِل بودم بر دیواره کوهی بلند. آب، آب، آب، گل آلود و سیاه و صدای هولناکش همچنان بود.
من پلک های گِلی ام را باز کردم، از سرما می لرزیدم، هنوز باران می آمد و رد دو شیار از چشم هایم تا ابدیت کشیده شد، من داشتم گریه می کردم، پس ماهی ها هم گریه می کنند، پس سنگ ها هم گریه می کنند.
جرأت سر چرخاندن نداشتم ، می ترسیدم از فهمیدن اینکه آب چه کسانی را برده است.
چشمم به پایین افتاد، روی آب خون بود...
من در قیامت غوطه می خوردم، جهان تمام شده بود و هیچ چیز دیگر شبیه قبل نبود.
آب همه چیز را برده بود، جوانی را، زندگی را ، شور را و امید را و عشق هفت خانواده را ...
آن روز که به سفر می رفتم جوانی بیست و دو ساله بودم فردایش اما سنگی دو هزار ساله بودم بر کوهی کهن که مرگ را و قیامت را و محشر را در ریه هایش حبس کرده بود.
من هرگز از آن کوه پایین نیامدم و هر چه که همه عمر نوشته ام روایت همان تکه سنگ است از شب بعد از سیل...
این سیل در ۲۹ شهریور ۱۳۷۵ در جنگل های کجور اتفاق افتاد.
عرفان نظرآهاری
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
بیست و دو ساله بودم که در سیل افتادم .
بیست و دو ساله بودم که آب از سرم گذشت و مردن چنان یقه ام را گرفت که دانستم، مرگ از آنچه گمان می کردم به من نزدیکتر است، و از آنچه گمان می کردم ناگهان تر؛ چنان نزدیک که گویی در پیراهنم زندگی می کرد و چنان ناگهان که گویی مرگ همان چشم بر هم زدن است.
بیست و دو ساله بودم که قیامت را با چشم دیدم و فردای قیامت را هم دیدم و روز محشر را و من آنجا بودم که اسرافیل سه بار در صورش دمید و من یکی از مردگان بودم که از گورش برخاست. و حالا سالهاست که کسی نمی داند من یکی از آن مردگانم.
بیست و دو ساله بودم که در کیسه خوابی خوابیده بودم در چادری کوچک در جنگلی، قرار نبود بمیرم، همه آن دیگران هم بیست و دو ساله بودند و قرار نبود که بمیرند اما مردند.
نیمه شب باران گرفت، خسته بودیم، خوابیده بودیم، بسیار راه آمده بودیم در آن کوه و کمر، قرار بود دو روز دیگر ادامه داشته باشد این راه پیمایی و روز سوم به تهران برگردیم و سال های سال زندگی کنیم اما ما هرگز بر نگشتیم.
در خواب شنیدم که دو تا از بچه ها که بیدارند و پاسبانی می دهند به هم می گویند: این چه صدایی ست که می آید؟ نکند خرس دارد به ما نزدیک می شود!
من اما در رویا دیدم که پدرم در ایوان خانه آهار است و رودخانه را نشانم می دهد و می گوید: عرفان! دارد سیل می آید.
زیپ کیسه خواب را باز کردم از چادر پریدم بیرون،در آن سیاهی مطلق، ناگهان رعد و برق زد و در روشنایی اش دیدم که دیواری بلند و گل آلود به طرفم می آید، دویدم به سمت کمر کش کوهی که در پایش خوابیده بودیم و با چنگ و دندان از آن بالا رفتم، چنگ می زدم به زندگی به کوه به بودن و التماس می کردم به سیل، به بی رحمی مرگ، به ناجوانمردی طبیعت. دیگران هنوز در کیسه خواب هایشان خوابیده بودند، که آب آنها را برد.
سیل سهمگین بود و چنان محکم می کوبید که می دانستم خواهم مرد دهانم پر از گِل بود و با همان دهان پر از گِل خدا را صدا می زدم و بالا می رفتم و می گفتم خدایا به مادرم رحم کن، فقط به مادرم رحم کن.
سیل موج به موج می کوبید و هر بار رشته ای بین من و زندگی پاره می شد.
یادم افتاد که دانشجو بودم، ادبیات را دوست داشتم اما رشته گسست.
یادم آمد که دو کتاب منتشر کرده بودم، نوشتن را دوست داشتم اما رشته گسست.
یادم افتاد که خانواده داشتم، دوستانی داشتم، امیدهایی، آرزوهایی اما رشته گسست.
یادم افتاد که دشمنانی هم داشتم که مرا آزرده بودند اما دیدم چقدر حقیر بود، آن نفرت ها آن آزارها همه چیز در برابر مرگ چقدر کوچک بود.
من داشتم می مردم. ماهی بودم در گل و لای، اما آن ماهی که شنا کردن نمی دانست و آبشش هایش را گم کرده بود.
ساعت ها و روزها و قرن ها گذشت وقتی که اولین نور زد، فردای روز قیامت بود و من تکه ای گِل بودم بر دیواره کوهی بلند. آب، آب، آب، گل آلود و سیاه و صدای هولناکش همچنان بود.
من پلک های گِلی ام را باز کردم، از سرما می لرزیدم، هنوز باران می آمد و رد دو شیار از چشم هایم تا ابدیت کشیده شد، من داشتم گریه می کردم، پس ماهی ها هم گریه می کنند، پس سنگ ها هم گریه می کنند.
جرأت سر چرخاندن نداشتم ، می ترسیدم از فهمیدن اینکه آب چه کسانی را برده است.
چشمم به پایین افتاد، روی آب خون بود...
من در قیامت غوطه می خوردم، جهان تمام شده بود و هیچ چیز دیگر شبیه قبل نبود.
آب همه چیز را برده بود، جوانی را، زندگی را ، شور را و امید را و عشق هفت خانواده را ...
آن روز که به سفر می رفتم جوانی بیست و دو ساله بودم فردایش اما سنگی دو هزار ساله بودم بر کوهی کهن که مرگ را و قیامت را و محشر را در ریه هایش حبس کرده بود.
من هرگز از آن کوه پایین نیامدم و هر چه که همه عمر نوشته ام روایت همان تکه سنگ است از شب بعد از سیل...
این سیل در ۲۹ شهریور ۱۳۷۵ در جنگل های کجور اتفاق افتاد.
عرفان نظرآهاری
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂