Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
هفدهمين فستيوال بين المللى موسيقى (جهان صدا) مسكو سال 2019
غوغاى ستارگان
خواننده: #حسين_نورشرق
اهنگ: #همايون_خرم
شعر: #كريم_فكور
مسكو كنسروتوارى اوركسترا
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
غوغاى ستارگان
خواننده: #حسين_نورشرق
اهنگ: #همايون_خرم
شعر: #كريم_فكور
مسكو كنسروتوارى اوركسترا
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
... مطمئن بودم مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل به شدت نگران بودم.
جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد.
یكی پیدا كردم و با دستهای لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم.
از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم.
او حتی نگاهی هم به من نینداخت.
درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود.
فریاد زدم:
"هی رفیق كبریت داری؟
به من نگاه كرد. شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد.
نزدیكتر كه آمد و كبریتش را روشن كرد. بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمیدانم چرا؟
شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمیتوانستم لبخند نزنم.
در هر حال ، لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد.
میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد.
ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت.
سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد.
مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد.
من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم.
نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود.
پرسید: "بچه داری؟"
با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: "آره ایناهاش"
او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت، برایم صحبت كرد.
اشك به چشمهایم هجوم آورد.
گفتم: میترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ میشوند.
چشمهای او هم پر از اشك شد.
ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی میشد هدایت كرد.
نزدیك شهر كه رسیدیم، تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.
"یك لبخند زندگی مرا نجات داد..."
https://t.me/httpsCAme
#سرای_چامه
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
این ماجرا واقعی و مربوط به زمانی است که آنتوان دو سنت اگزوپری، نویسنده کتاب شازده کوچولو، در اسپانیا اسیر نیروهای فرانکو بوده است.
جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد.
یكی پیدا كردم و با دستهای لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم.
از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم.
او حتی نگاهی هم به من نینداخت.
درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود.
فریاد زدم:
"هی رفیق كبریت داری؟
به من نگاه كرد. شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد.
نزدیكتر كه آمد و كبریتش را روشن كرد. بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمیدانم چرا؟
شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمیتوانستم لبخند نزنم.
در هر حال ، لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد.
میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد.
ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت.
سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد.
مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد.
من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم.
نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود.
پرسید: "بچه داری؟"
با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: "آره ایناهاش"
او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت، برایم صحبت كرد.
اشك به چشمهایم هجوم آورد.
گفتم: میترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ میشوند.
چشمهای او هم پر از اشك شد.
ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی میشد هدایت كرد.
نزدیك شهر كه رسیدیم، تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.
"یك لبخند زندگی مرا نجات داد..."
https://t.me/httpsCAme
#سرای_چامه
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
این ماجرا واقعی و مربوط به زمانی است که آنتوان دو سنت اگزوپری، نویسنده کتاب شازده کوچولو، در اسپانیا اسیر نیروهای فرانکو بوده است.
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
〰️
شازده کوچولو به سیاره دوم رفت
آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد
بعد از ملاقاتی کوتاه،
شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند.
اما فرمانروا که دلش میخواست او را نگه دارد گفت:
نرو، تو را وزیر دادگستری میکنیم
شازده کوچولو گفت:
اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم
فروانروا گفت:
خب، خودت را محاکمه کن!
این سخت ترین کار دنیاست!
اینکه بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی...
https://t.me/httpsCAme
#سرای چامه
☘️🌿🍂☘️🌿🍂☘️🌿🍂☘️🌿🍂
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
➿
شازده کوچولو به سیاره دوم رفت
آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد
بعد از ملاقاتی کوتاه،
شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند.
اما فرمانروا که دلش میخواست او را نگه دارد گفت:
نرو، تو را وزیر دادگستری میکنیم
شازده کوچولو گفت:
اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم
فروانروا گفت:
خب، خودت را محاکمه کن!
این سخت ترین کار دنیاست!
اینکه بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی...
https://t.me/httpsCAme
#سرای چامه
☘️🌿🍂☘️🌿🍂☘️🌿🍂☘️🌿🍂
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
➿
وقتی رؤیای بیرونی ما فرو میریزد و تکهتکه میشود، ما ناچار میشویم آن را در درون خود، در جان خود حفظ کنیم و این رنج بیشتر میآرد و وفاداری بیشتری میطلبد.
- پوست انداختن؛ کارلوس فوئنتس.
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
- پوست انداختن؛ کارلوس فوئنتس.
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
ما با رویا زنده ایم 💙
رویای تو چیست ؟
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
رویای تو چیست ؟
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
آرزوی دود شده شما چیست؟
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
این قصه تا ابد ادامه دارد ...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Bara Ye Didan E To
Moein
هنوزم یار تنهایم...
یه نوستالژی بشنوید از #معین
با ترانه ای از #اردلان_سرفراز
آهنگساز و تنظیم کننده: #فرید_زلاند
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
یه نوستالژی بشنوید از #معین
با ترانه ای از #اردلان_سرفراز
آهنگساز و تنظیم کننده: #فرید_زلاند
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
سکوت زبانِ آرام
رنج است
چه کسی توان شنیدنش را دارد؟!
#سابیر_هاکا
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
رنج است
چه کسی توان شنیدنش را دارد؟!
#سابیر_هاکا
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
👍1
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بزرگترین درجه آرامش درونی ازتوسعه عشق وشفقت میآید.
برای رها شدن از زخمهای زندگی گاهی باید رها کرد و بخشید
تا زمانیکه هر صبح چشمان خود را باکینه بازکنیم ؛
و آدمهای خاطرات تلخ را زنده نگه داریم ؛
و در ذهن خود هر روز محاڪمه شان کنیم
رنگ آرامـش را نخواهیم دید.
گاهی ،
چشم ها را باید بست
و از ڪنار تمام بد بودن ها گذشت..
🦋🍂
برای رها شدن از زخمهای زندگی گاهی باید رها کرد و بخشید
تا زمانیکه هر صبح چشمان خود را باکینه بازکنیم ؛
و آدمهای خاطرات تلخ را زنده نگه داریم ؛
و در ذهن خود هر روز محاڪمه شان کنیم
رنگ آرامـش را نخواهیم دید.
گاهی ،
چشم ها را باید بست
و از ڪنار تمام بد بودن ها گذشت..
🦋🍂
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
#یادم نمی کنی و ز یادم نمیری
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
#یادم نمی کنی و ز یادم نمیری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۱۰ تیر در تقویم ایران باستان جشن تیرگان است. تیرگان روزی است که در اساطیر ایران آرش کمانگیر، از بلندترین نقطه البرز که دماوند است برای تعیین مرز ایران کمان کشید. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نوشته، در ایران باستان، تیرگان روز بزرگداشت مقام نویسندگان بود. برخی ۱۳ تیر را نیز روز تیرگان میدانند.💪💪🏹
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Pastor Solitario - The Last of the Mohicans
Leo Rojas
آشیانهای امن باش
روزی پرندهای در تو
زندگی را مطمئن خواهد یافت …
#بیکلام
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
روزی پرندهای در تو
زندگی را مطمئن خواهد یافت …
#بیکلام
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
#اندیشه کنیم
وقتی سینوهه (از دانشمندان و طبیبان بزرگ مصر باستان) شبی را به مستی کنار نیل به خواب میرود و صبح روز بعد یکی از بردههای مصر که گوشها و بینیاش به نشانهی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش میبیند، در ابتدا میترسد، اما وقتی به بیآزار بودن آن برده پی میبرد با او هم کلام میشود.
برده از ستمهایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند میگوید؛ از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر.
برده، از سینوهه خواهش میکند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم رانوشتهاند برای او بخواند.
سینوهه از برده سئوال میکند که چرا میخواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده میگوید: سالها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم، همسر زیبا و دختر جوانی داشتم مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمینهای بیکران یکی از اشراف بود. روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون، زمینهای مرا به نام خودش ثبت کرد و بعد از اینکه گوشها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد، دختر و همسرم را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم اکنون ازمعدن رها شدهام، شنیدهام آن شخص مرده است و برای همین آمدهام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشتهاند.
سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) میرود و قبرنوشتهی آن مرد را اینگونه میخواند:
او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگیاش به مستمندان کمک می کرد و او زمینهای خود را به فقرا میبخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود مینمود, او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزرگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است. در این هنگام برده شروع به گریه میکند و میگوید:
آیا او آنقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمیدانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش...
سینوهه با تعجب از برده میپرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده باز هم فکر میکنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟
و برده این جملهی تاریخی را می گوید که:
وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشتهاند من حقیر چگونه میتوانم خلاف این را بگویم؟
و سینوهه بعدها در یادداشتهایش وقتی به این داستان اشاره میکند
مینویسد:
آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد!
#میکا_والتاری
📒#سینوهه
وقتی سینوهه (از دانشمندان و طبیبان بزرگ مصر باستان) شبی را به مستی کنار نیل به خواب میرود و صبح روز بعد یکی از بردههای مصر که گوشها و بینیاش به نشانهی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش میبیند، در ابتدا میترسد، اما وقتی به بیآزار بودن آن برده پی میبرد با او هم کلام میشود.
برده از ستمهایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند میگوید؛ از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر.
برده، از سینوهه خواهش میکند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم رانوشتهاند برای او بخواند.
سینوهه از برده سئوال میکند که چرا میخواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده میگوید: سالها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم، همسر زیبا و دختر جوانی داشتم مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمینهای بیکران یکی از اشراف بود. روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون، زمینهای مرا به نام خودش ثبت کرد و بعد از اینکه گوشها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد، دختر و همسرم را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم اکنون ازمعدن رها شدهام، شنیدهام آن شخص مرده است و برای همین آمدهام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشتهاند.
سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) میرود و قبرنوشتهی آن مرد را اینگونه میخواند:
او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگیاش به مستمندان کمک می کرد و او زمینهای خود را به فقرا میبخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود مینمود, او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزرگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است. در این هنگام برده شروع به گریه میکند و میگوید:
آیا او آنقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمیدانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش...
سینوهه با تعجب از برده میپرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده باز هم فکر میکنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟
و برده این جملهی تاریخی را می گوید که:
وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشتهاند من حقیر چگونه میتوانم خلاف این را بگویم؟
و سینوهه بعدها در یادداشتهایش وقتی به این داستان اشاره میکند
مینویسد:
آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد!
#میکا_والتاری
📒#سینوهه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زورم به زمان نمی رسید
اما اختیار پاهایم دست خودم بود
باید کنارش می ماندم
پدر 🥺🥺
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
اما اختیار پاهایم دست خودم بود
باید کنارش می ماندم
پدر 🥺🥺
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
مادر آتشی است
که با بودنش
روشنایی می بخشد
و با رفتنش به جان می افتد
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
که با بودنش
روشنایی می بخشد
و با رفتنش به جان می افتد
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme