رفقا لطفا واسه بابام دعا کنید بچش خیلی به پول احتیاج داره😔
🤣4👍2👎1
نمیدونم متوجه میشید چی میگم یا نه ولی اینکه دارم سعی میکنم جوری نشون بدم که انگار چیزی برام مهم نیست خیلی از درون بهم فشار میاره🤌🏻
💔5🤣1
شعور چیز قشنگیه یکم استفاده کنید ازش شاید خوشتون اومد حالا😔😂
👍5🤣1
آدمای خوب فراموش میشن
چون آدما همیشه از آدمایی که بهشون خیانت و بدی کرده حرف میزنن🤌🏻
چون آدما همیشه از آدمایی که بهشون خیانت و بدی کرده حرف میزنن🤌🏻
👍2💔2🔥1
میگم خوبم ولی کنار انگشتام زخمه
میگم خوبم ولی همیشه تپش قلب دارم
میگم خوبم ولی معدم درده
میگم خوبم ولی پشت دستام کبوده
میگم خوبم ولی زیر چشمام گوده
میگم خوبم ولی قلبم تیر میکشه
میگم خوبم ولی موهام میریزه
میگم خوبم ولی شبا دیر میخوابم
میگم خوبم ولی ولی ولی.......🤌🏻
میگم خوبم ولی همیشه تپش قلب دارم
میگم خوبم ولی معدم درده
میگم خوبم ولی پشت دستام کبوده
میگم خوبم ولی زیر چشمام گوده
میگم خوبم ولی قلبم تیر میکشه
میگم خوبم ولی موهام میریزه
میگم خوبم ولی شبا دیر میخوابم
میگم خوبم ولی ولی ولی.......🤌🏻
💔4
من نمیدانم این مردم چگونه میتوانند خیانت کنند؟ شبی که بالشم را عوض میکنم تا صبح نمیتوانم بخوابم.
-ویکتور هوگو
(چقدر همیشه تو زندگیم ویکتور هوگو بودم)
-ویکتور هوگو
(چقدر همیشه تو زندگیم ویکتور هوگو بودم)
👍2
یه بار اومدیم زندگی کنیم اونم همش میگن
اگه دوسش داری بهش نگو چون از دستش میدی
ترم اول صمیمی نشو با کسی
اسمش رو جور دیگه سیو نکن چون گند میزنه تو ذوقت
با فامیل شراکت نکن
با همکارت صمیمی نشو
هیچی به هیچکس نگو
ذوق نکن تا کنسل نشه
جدی متنفرم از تموم روابط انسانی.
اگه دوسش داری بهش نگو چون از دستش میدی
ترم اول صمیمی نشو با کسی
اسمش رو جور دیگه سیو نکن چون گند میزنه تو ذوقت
با فامیل شراکت نکن
با همکارت صمیمی نشو
هیچی به هیچکس نگو
ذوق نکن تا کنسل نشه
جدی متنفرم از تموم روابط انسانی.
👍3
فراموشی، تنها شیوهی دفاعی است که برای ما انسانها باقی مانده است. هر آنچه که به دست فراموشی سپرده شود دیگر نمیتواند به ما آسیبی برساند.
مرد بیزبان - دیهگو مارانی
مرد بیزبان - دیهگو مارانی
Forwarded from Radio poem (𝑆𝑎𝑒𝑒𝑑🌵)
#وحدت_دردی
---
(شب، اتاق نیمهتاریک. نور کمسویی از پنجره میتابد. صدای شکستن شیشه و برخورد مبلمان شنیده میشود.)
یاغی (با خشم و صدایی بغضآلود، در حال پرتکردن کتابها و شکستن گیجۀ عکسهای قدیمی):
— هیچکس جلودارِ من نیست! دیگه خستهم از اینکه همه بگن «صبور باش»، «تحمل کن»، «آدم خوبی باش»...
(مبلمان به سختی به دیوار برخورد میکند، شیشهها خرد میشوند.)
یاغی (جیغکشان):
— این آخرین آتیشیه که من روشن میکنم! هیچکس جلوش رو نمیگیره!
---
(پسزمینه سکوت میشود. در باز میشود و «بهار» با آرامش اما چشمانی نافذ وارد میشود.)
بهار (با لحنی محکم و ملایم):
— یاغی… بس کن.
یاغی (با تمسخر):
— تو؟ تو که فقط نوازشی و امیدی! تو چی میفهمی از خشم من؟
بهار (گام برمیدارد، سعی میکند به یاغی نزدیک شود):
— میفهمم که زخمهایت عمیق است. ولی شکستن خانهٔ خودت تنها تو را بیشتر زخمی میکند.
یاغی (گریهکنان عقب میرود):
— من حقم بود! باید فریاد میزدم!
بهار (دستش را روی شانهٔ یاغی میگذارد، اما ناگهان عقب میکشد و صدایی خشن برمیدارد):
— نه! اینطوری نه! تو باید پاسخگو باشی. خشمت را میفهمم، اما نباید خودت را نابود کنی.
---
(لحظهای مکث. یاغی نفسزنان تکیه میدهد به دیوار.)
یاغی (نالهکنان):
— تو همیشه با آرامشت میخواهی زخمها رو بپوشونی. اما درد… درد رو چه کسی حس میکنه؟
بهار (فروریافتد و دستش را روی قلبش میگذارد):
— من. من درد تو را هستم.
(به آرامی ادامه میدهد)
و این درد، همانقدر واقعیست که خشم تو. اگر قرار باشد از این طوفان عبور کنیم، باید اول تنبیه بشوی—تنبیهِ خودت که اجازه ندادی این خشم ریشهدار شود و بعد دوباره جان بگیرد.
یاغی (با صدایی خالی از خشم، فقط سردرگم):
— یعنی چی تنبیه شم؟
بهار (چشمانش پر از اندوه و تصمیم):
— یعنی باید با خودِ شکستهات روبهرو شوی، به جای فرار، به جای تخریب. دردِ تو امروز عدالتِ توست.
(نور کمسوی پنجره در هم میشکند، صدای برخورد شیشهها انگار پژواک دل دوشخصیتی از همگسیخته است.)
بهار (آهسته، به خود):
— «یاغی» باید ببیند اشتباههایش را، «بهار» باید التیام دهد… ولی اول، تنبیه باید اتفاق بیفتد.
---
(روایت به سکوت میرسد؛ وحدت دردناکِ یاغی و بهار آغاز میشود.)
#آدمک
---
(شب، اتاق نیمهتاریک. نور کمسویی از پنجره میتابد. صدای شکستن شیشه و برخورد مبلمان شنیده میشود.)
یاغی (با خشم و صدایی بغضآلود، در حال پرتکردن کتابها و شکستن گیجۀ عکسهای قدیمی):
— هیچکس جلودارِ من نیست! دیگه خستهم از اینکه همه بگن «صبور باش»، «تحمل کن»، «آدم خوبی باش»...
(مبلمان به سختی به دیوار برخورد میکند، شیشهها خرد میشوند.)
یاغی (جیغکشان):
— این آخرین آتیشیه که من روشن میکنم! هیچکس جلوش رو نمیگیره!
---
(پسزمینه سکوت میشود. در باز میشود و «بهار» با آرامش اما چشمانی نافذ وارد میشود.)
بهار (با لحنی محکم و ملایم):
— یاغی… بس کن.
یاغی (با تمسخر):
— تو؟ تو که فقط نوازشی و امیدی! تو چی میفهمی از خشم من؟
بهار (گام برمیدارد، سعی میکند به یاغی نزدیک شود):
— میفهمم که زخمهایت عمیق است. ولی شکستن خانهٔ خودت تنها تو را بیشتر زخمی میکند.
یاغی (گریهکنان عقب میرود):
— من حقم بود! باید فریاد میزدم!
بهار (دستش را روی شانهٔ یاغی میگذارد، اما ناگهان عقب میکشد و صدایی خشن برمیدارد):
— نه! اینطوری نه! تو باید پاسخگو باشی. خشمت را میفهمم، اما نباید خودت را نابود کنی.
---
(لحظهای مکث. یاغی نفسزنان تکیه میدهد به دیوار.)
یاغی (نالهکنان):
— تو همیشه با آرامشت میخواهی زخمها رو بپوشونی. اما درد… درد رو چه کسی حس میکنه؟
بهار (فروریافتد و دستش را روی قلبش میگذارد):
— من. من درد تو را هستم.
(به آرامی ادامه میدهد)
و این درد، همانقدر واقعیست که خشم تو. اگر قرار باشد از این طوفان عبور کنیم، باید اول تنبیه بشوی—تنبیهِ خودت که اجازه ندادی این خشم ریشهدار شود و بعد دوباره جان بگیرد.
یاغی (با صدایی خالی از خشم، فقط سردرگم):
— یعنی چی تنبیه شم؟
بهار (چشمانش پر از اندوه و تصمیم):
— یعنی باید با خودِ شکستهات روبهرو شوی، به جای فرار، به جای تخریب. دردِ تو امروز عدالتِ توست.
(نور کمسوی پنجره در هم میشکند، صدای برخورد شیشهها انگار پژواک دل دوشخصیتی از همگسیخته است.)
بهار (آهسته، به خود):
— «یاغی» باید ببیند اشتباههایش را، «بهار» باید التیام دهد… ولی اول، تنبیه باید اتفاق بیفتد.
---
(روایت به سکوت میرسد؛ وحدت دردناکِ یاغی و بهار آغاز میشود.)
#آدمک
👍1
Radio poem
#وحدت_دردی --- (شب، اتاق نیمهتاریک. نور کمسویی از پنجره میتابد. صدای شکستن شیشه و برخورد مبلمان شنیده میشود.) یاغی (با خشم و صدایی بغضآلود، در حال پرتکردن کتابها و شکستن گیجۀ عکسهای قدیمی): — هیچکس جلودارِ من نیست! دیگه خستهم از اینکه همه بگن…
این داستان کوتاه داستان یک ادم دوشخصیتیه هر کدوم از شخصیت یک اسم داره یاغی شخصیت بدش و بهار شخصیت خوبش
یاغی که گند میزنه به زندگی و بعدش بهار که وجدان درد براش میاره
یاغی که گند میزنه به زندگی و بعدش بهار که وجدان درد براش میاره