دلم تنگ است و میدانم تو دیگر برنمیگردی، بمانم هرچه خیره پشتِ این در برنمیگردی. فقط من مانده ام اینجا و این امواجِ توفانی، غروبی رفتهای وسوی کابل برنمیگردی. به یادت هرچه بیتابانه بنشینم به رویِ تاب، به زیرِ این درختِ سایه گستر برنمیگردی! دوباره دانه میپاشم حیاطِ خیسِ باران را اگرچه خوب میدانم کبوتر برنمیگردی؛ تُهی از نوبهارت مانده تقویمِ خزانِ من، به این مهر و به این آبان و آذر برنمیگردی. تو نقش اولِ ماهی و شبها بی تو تاریکند جلودارِ سیاهی های لشکر برنمیگردی. غریبی میکنم با قابِ عکست نا اُمیدانه، خودم هم کردهام انگار باور برنمیگردی؛ هزاران سال دیگر کاش با بویِ تو برخیزم، به دیدارم نگو که صبحِ محشر برنمیگردی!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هربار به این فکر میکنم که به خاطر یه اشتباه فرد مورد علاقه زندگیمو از دست دادم تنفرم از خودم لحظه به لحظه بیشتر میشه.
این حس ناکافی بودن داره اذیتم میکنه نمیدونم چرا همش گند میزنم کاش انقد احمق نباشم.