از ترس کابوس جرات نمیکنم بخوابم، از ترس واقعیت جرات نمیکنم از خواب بیدار شم.
Forwarded from من!
از خواب خستهام به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم چیزی شبیه بیهوشی برای زمان طولانی شاید هم از بیداری خستهام از اینکه بخوابم و تهش بیداری باشد کاش میشد سه سال شش سال یا نه سال خوابید و بعد بیدار شد نشد هم نشد
_عباس معروفی
_عباس معروفی
Forwarded from SUT Twitter
سلام دوستان بیدردترین راهی که برای مرگ پیشنهاد میکنید چی هست؟ فقط لطفا قبلش تست شده باشه جنس بنجل نمیخوام
واقعا چی میشد اگه قیافهی واقعیمون همون قیافهای بود که با فیلتر به دست میاد و میبینیمش؟ ای بابا.
این چه حرکت کسشریه خداوکیلی؟ کسخلید یا خودتون رو میزنید به کسخلیت؟ من به شخصه عاشق نیمتنه و انواع کراپهام ولی وقتی طبق قوانین کیری مملکت کلهت رو پوشوندی و میگیری نیمتنه میپوشی ناهماهنگیای در پوششت ایجاد میکنی که واقعا چیپ و تخمیه. ببین نمیدونم چطوری برات توضیح بدم ولی واقعا تخمیه. امیدوارم بهت برخورده باشه.
من به یک نتیجهای رسیدم. اما متاسفانه اون به من نرسید. خیلی بد شد. همش میگفت ببخشید دیر کردم
پر از ناامیدیام و اگه هم یک کورسوی خیلی ریزی از امید دارم، فقط به خاطر اینه که احساس میکنم خیلی ناعدالتیه اگه این همه غم و رنج، بیحاصل و به خاطرِ «هیچ» باشه. در حالی که میدونم بیحاصل و به خاطر هیچه و عدالتی وجود نداره. فقط یه کورسوی الکی برای ادامه دادن.
اگر کانسپتی به نام "پیدا کردن جا پارک" وجود نداشت الان نصف استرس زندگی من هم وجود نداشت.
متوجه نمیشم چطوری از لهجه بدتون میاد. لهجه واقعا شیرینه و اتفاقا گستردگی و انعطافپذیری یک زبان رو نشون میده. بذارید مثال بزنم. اگه زبان فارسی رو یه شخص تصور کنیم، لهجه لباسیه که به تن اون شخص میشینه و هر لباسی زیبایی خودش رو داره. اون شخص بدون لباس همچنان وجود داره اما با هر نوع لباسی که بپوشه به نوع خاصی آراسته میشه و میتونه با لباسهای متفاوت جاهای بیشتری بره. زیباییهای آوایی هر لهجه و گوشنواز بودنشون هم که هیچی کلا.
(البته استثنائاً چنین حسی رو نسبت به لهجههای ترکی و عربی تو فارسی حرف زدن ندارم چون اصلا جزئی از زبان فارسی به حساب نمیان و زبان اصلیشون کاملا جداست).
(البته استثنائاً چنین حسی رو نسبت به لهجههای ترکی و عربی تو فارسی حرف زدن ندارم چون اصلا جزئی از زبان فارسی به حساب نمیان و زبان اصلیشون کاملا جداست).
کارامل ماکیاتو اگه آدم بود امیلیا کلارک بود. همونقدر نرم و مهربون و خوشمزه.
به هر خارجیای بگی خواننده تو آهنگ «جونی جونُم» داره در مورد غم فراق و دوری یار میخونه، خایه میکنه.
اضطراب اینطوریه که من تمام روز تو اتاقم نشستم و رسما در طول سال «هیچ اتفاق»ای تو زندگیم نمیفته اما من همیشه احساس میکنم قراره یه اتفاق بدی بیفته و به خاطرش اضطراب دارم.