52ᴴᶻ
61 subscribers
38 photos
11 videos
3 links
مــا یادمــون نمــیرﻫ‌..
اینجا سهم ما از بعضی روزها، فقط گذروندنشونه.
بدون اتفاق خاصی، بدون حس خاصی، فقط گذشتن.
https://t.me/Hzferibot
1404/06/09
Download Telegram
💔5
چند روزیه که بعد از دیدن این عکس یه سوال ذهنمو درگیر کرده... «نکنه داریم به هر چیزی عادت می‌کنیم؟»

شما هم دقت کردین چقدر چیزای غیرعادی برامون عادی شدن؟ انگار کم‌کم به همه‌چیز عادت کردیم. تا جایی که دیگه خیلی از خبرها حتی باعث نمی‌شن یه لحظه مکث کنیم و بهشون فکر کنیم...مثلا دیگه کسی از بالا رفتن قیمت دلار تعجب نمیکنه چه برسه به اینکه توجه کنه.

عادت کردیم به بی‌کفایتی یه‌سریا، به خریتشون، به بی رحمیشون، به از دست رفتن منابع، به سوختن طبیعت، به خشک شدن دریاچه‌ها، به بی‌برقی، بی‌آبی، بی‌نتی...

عادت کردیم به ممنوع شدن‌ها، لغو شدن‌ها، تکذیب شدن‌ها، گرون شدن‌ها، فیلتر شدن‌ها... و از همه تلخ‌تر به جنگ‌(ها).

انگار هر اتفاقی بعد از چند روز می‌شه یه خبر...یه خبر مثل هر خبر دیگه‌ای که ساده از کنارش رد می‌شیم.

ولی یه چیز بیشتر از همه می‌ترسوندم...
اینکه یه روز به دیدن و شنیدن دستگیر شدن‌ها، مجازات شدن‌ها و اعدام شدن‌ها هم عادت کنیم.
می‌ترسم به جایی برسیم که مرگ هم‌وطن‌هامون هم فقط بشه یه خبر، خبری که چند ثانیه نگاش می‌کنیم، از کنارش رد می‌شیم و ادامه می‌دیم...
می‌ترسم یه روز اتفاقایی که امروز قلبمون رو به درد میارن، دیگه هیچ حسی توی ما ایجاد نکنن، قلبمون از کار بیفته و احساساتمون‌ خاموششه...

اون روز، شاید ترسناک‌ترین اتفاق، نه خودِ مرگ، بلکه عادت کردن ما به مرگ باشه.
💔7
صدای اذان...
💔7
از این‌که چند روزی همه‌چیز آرام بود تعجب می‌کردم. سکوت این چند روز طولانی و بی‌سابقه به نظر می‌رسید. تا این‌که امروز دوباره جنایتی رخ داد. جنایتی که پاسخ همان چند روز سکوت بود.
این بار اشکی نریختم. تازه قدر روزهایی را فهمیدم که اشکم دم مشک بود. حالا اما انگار اشک‌هایم ته کشیده‌اند. دیگر نه توان گریه دارم، نه حتی رمقی برای سوگواری.
خبر این جنایت را هم مثل همیشه تا آخر خواندم و رد شدم. نه چون عادی شده، نه چون اهمیت نمی‌دهم نه چون قوی‌تر شده‌ام. فقط می‌دانم اگر لب از هم بردارم، قلبم را بالا می‌آورم و این بار حتی برای برداشتنش هم تقلا نمی‌کنم. و زیر دست‌وپا له ‌می شود.
تنها چیزی که برایم مانده، همین قلب تاریکی‌ست که هنوز با هر خبر بی صدا می‌شکند.شاید فقط برای این‌که ثابت کند هنوز زنده‌ام.
#شروین_باقریان
💔7
Az To Tanha Shodam ~ Music-Fa.Com
Simin Ghanem ~ Music-Fa.Com
🩵آسمون آبی میشه
4🕊3
🐳5🌚2
ایران بی‌خزر، یه قابِ ناتمومه...
💔5😢2
2🕊2
چیزی برای بودنت پیدا‌‌ کن.
حسین فرهادی؛ رادیو پل
چیزی برای بودنت پیدا کن وگرنه به مرگت عادت کرده‌ای
🤝3❤‍🔥2
دوراهی سخت: "ماه و ماهی" با صدای قریشی یا حجت؟
قریشی | تو ماهی و من
@devanegii
تو ماهی و من ماهیِ این برکه‌ِ‌ی کاشی..

فکر کنم قریشی...(هرچند نسخه اصلی برای حجته🤧)
3🐳1👀1
52ᴴᶻ
یه دکلمه از زمان دانشجویی معلممون.. متأسفانه نمی‌تونید با صدای ایشون بشنوید!💔
اینو تازه پیدا کردم اگه اشتباه نکنم گفتن دومی رو خودشون نوشتن (شاید باید بگم سرودن؟)
6👀1
چشم مرا از گریه دریا میکنی.
رامش
ای همه خواب و خیالم
خواهم که بازآیی کنارم.

میتونم تا آخر عمر گوش بدم🛐😭
❤‍🔥31🌚1
چقدر دلم واسه کتاب خوندن تنگ شده؛ این روزا تموم شن یه مدت هم زندگی می‌کنیم.
🍓3👀21🌚1
راوی
#چالش_نویسندگی این پست رو فوروارد کنید و یک متن برای موقعیت زیر بنویسید. متن‌های شما از 12 شب تا صبح در چنل راوی قرار میگیره. چنلی که بیشترین لایک رو داشته باشه؛ یک روز کامل تبلیغ میشه " برای کسی بنویس که آخرین بار می‌بینی، اما هیچ‌کدامتان نمی‌دانید این…
«در هیچ‌یک از نگاه‌های آن روز، بوی پایان نمی‌آمد.
چقدر عجیب است که سرنوشت، آخرین لحظاتِ مکنون را در لفافه‌ی "عادی بودن" می‌پیچد تا ما را غافلگیر کند.
هیچ‌کدام از ما نمی‌دانستیم که آن نگاه، آخرین لمسی‌ است که با حقیقتِ وجودمان خواهیم داشت.
اکنون که به گذشته می‌نگرم، می‌بینم که زمان در آن روز متوقف شده است؛ گمان میبرم اسیر زمان شده‌ام . روزی که نه غم در کار بود و نه آگاهی از وداع.
چقدر‌ ساده و بی خبر از همه جا، آن روز را به آینده‌ای نامعلوم سپردیم و به خیال دیدار دوباره نگاهمان را از هم جدا کردیم.
ای کاش آن روز بازمی‌گشت؛ اما نه با همان نگاهِ بی‌خبر، بلکه با چشمانی که سنگینیِ آخرین بار را می‌فهمند. شاید آن‌گاه، در سکوتی مطلق، تنها در تماشای تو زمان را پشت سر می‌گذاشتم...
اما چه سود؛ ای کاش،شاید! امیدهای از پیش توخالی...»
4❤‍🔥2💔2😭2🍓1
سلام راوی
من همینجوری مینویسم اینو، الان یهو به ذهنم اومد:(اینو یکی از ممبرای راوی نوشته)

«قول دادی بیرون نری، قول دادم بیرون نباشم؛
قرارمون ۲۰ام، سالگرد همیشگی.
ولی نمی‌دونستیم باید از ۱۸ و ۱۹ چطور بگذریم…
من موندم و تو رفتی»
💔82🕊1
چقدر گفتنِ «دوستت دارم» رو سخت کردیم؛ انگار جرمه!
آدما بالاخره یه جایی برای یه نفر قلبشون تندتر می‌تپه. این اصلاً کار عقل و منطق نیست؛ بیشتر انتخاب قلبه.
عاشق شدن جسارت می‌خواد؛ هم باید جنبه‌ی شنیدنش رو داشته باشی، هم جنبه‌ی گفتنش رو(جسارت گفتن رو منم ندارم)
4🕊1🍓1👀1
راوی
بپذیر که او تنها یک رهگذر بود.
به‌نظر من این جمله فقط ظاهرش ساده‌ست.

رهگذر بودن لزوماً به این معنی نیست که اون آدم،حضورش اشتباه یا غمگین بوده. یک رهگذر می‌تونه مدت زیادی کنار آدم راه بره، خاطره بسازه، روی مسیر زندگی‌اش اثر بذاره و حتی چیزی درون آدم رو برای همیشه تغییر بده؛ اما هم‌ مسیر بودن الزاماً به معنی هم‌مقصد بودن نیست.
مسئله اینجاست که ذهن ما فکر می‌کنه هرکسی که وارد زندگی‌مون شده و برامون اهمیت پیدا کرده، باید تا آخرش هم بمونه. درحالی‌که شاید یکی از حقیقت‌های زندگی همین باشه که آدما میان که برن، هرچند که تلخه.

رهگذر بودنِ آدم‌ها ارزش مسیری رو که باهاشون طی کردی کم نمی‌کنه؛ چون اومدنشون واقعی بوده، حضورشون واقعی بوده، خاطره‌هاشون واقعی بوده و اثری که روی تو گذاشتن هم واقعی بوده. فقط قرار نبوده تا آخر مسیر کنار تو بمونن.
با گفتن "تنها" یعنی شما تمام بودش رو در نبودش خلاصه کردین.
در نهایت، فکر می‌کنم شاید بهتر باشه بگیم:«بپذیر که حضور بعضی آدم‌ها موقتیه، حتی وقتی احساسی که نسبت بهشون داشتی، موقتی نبوده»
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🕊2
1👍1