“سپهر بابا کجایی”
“بابا وقت خداحافظیه ولی تو به مامان چیزی نگو”
“داداشم داماد شده دست بزنید”
“آرزوم میدونی چیه؟ تو جمع رفیقام همیشه باشم”
“بابا نمیتونم سرپا وایستم محمد”
“من تورو با یتیمی بزرگ کردم مادر الان خودم یتیم شدم بیکس شدم مادر”
“مامان باباییه، بابایی”
“سینهام سوخت، بچهام دکتر بود”
“متین دارم خفه میشم دورت بگردم”
“سوختم بابا سوختم”
“من الان جواب رونیکا رو چی بدم؟”
“بابا؟ جونم مرد؟ خیالت راحت دوستت دارم”
“آرزو؟ یه دویست و هفت مشکی”
“توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد، به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد”
“آرزو میکنم سال دیگه اینموقع هیچکدوممون اینجوری نباشیم”
“معروف میشم پرطرفدار، به همهی آدمای روی زمین کمک میکنیم”
“خدا هوای مارو داره”
“آرزو میکنم که پدرم در تمام کارهاش موفق باشه”
“ببخشید مامان پاتو عمل نکردم رفتی”
”مادر تو گورم نداشتی”
”من این جمعیتو میخواستم برای عروسیش دعوت کنم”
”مانی بابا تو برو من میام”
”تو با این قد رشیدت چهجوری اینجا جا شدی”
“مامان شمعهاش رو کی فوت کنه”
”من دیر رسیدم آراز منو ببخش”
”ببخش مادر خوبی نبودم”
”به سنگ قبرت هم رحم نکردن عرفان”
“میخوام فقط بابا پیشم باشه”
“بچهام یخ کرده”
“بابا وقت خداحافظیه ولی تو به مامان چیزی نگو”
“داداشم داماد شده دست بزنید”
“آرزوم میدونی چیه؟ تو جمع رفیقام همیشه باشم”
“بابا نمیتونم سرپا وایستم محمد”
“من تورو با یتیمی بزرگ کردم مادر الان خودم یتیم شدم بیکس شدم مادر”
“مامان باباییه، بابایی”
“سینهام سوخت، بچهام دکتر بود”
“متین دارم خفه میشم دورت بگردم”
“سوختم بابا سوختم”
“من الان جواب رونیکا رو چی بدم؟”
“بابا؟ جونم مرد؟ خیالت راحت دوستت دارم”
“آرزو؟ یه دویست و هفت مشکی”
“توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد، به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد”
“آرزو میکنم سال دیگه اینموقع هیچکدوممون اینجوری نباشیم”
“معروف میشم پرطرفدار، به همهی آدمای روی زمین کمک میکنیم”
“خدا هوای مارو داره”
“آرزو میکنم که پدرم در تمام کارهاش موفق باشه”
“ببخشید مامان پاتو عمل نکردم رفتی”
”مادر تو گورم نداشتی”
”من این جمعیتو میخواستم برای عروسیش دعوت کنم”
”مانی بابا تو برو من میام”
”تو با این قد رشیدت چهجوری اینجا جا شدی”
“مامان شمعهاش رو کی فوت کنه”
”من دیر رسیدم آراز منو ببخش”
”ببخش مادر خوبی نبودم”
”به سنگ قبرت هم رحم نکردن عرفان”
“میخوام فقط بابا پیشم باشه”
“بچهام یخ کرده”
💔3🕊1
Naser-tahmaseb-iran-ra-doost-daram
<unknown>
وَطَن دَر دِل آدَمــی بایَد باشَــد..
ناصر طهماسب💚🕊
❤🔥2
اگه نسل ما از این مرحله هم عبور کنه، بعید نیست مرحله بعد چیزی در حد حمله تایتانها یا زامبیها باشه. بعد از اون هم احتمال نامیرا شدنمون چندان اغراقآمیز نیست.
جدی میگم...
جدی میگم...
🤝5
نمیدونم بهشتی وجود داره یا نه ولی اگه باشه واقعا اینا فکر میکنن با این کاراشون بهشت نصیبشون میشه؟
در حالی که سالهاست دنیای ما رو به جهنم تبدیل کردن...
هر بار فکر میکنم دیگه به آخر تنفرم از این حیوونا رسیدم ولی دوباره ثابت میکنن هنوز میتونن بیرحمتر و بدذاتتر باشن
امروز نه تنها ۳ جوون ،۳ خانواده داغدار میشن، ۳ تا عشق ناتمام میمونه و هزار تا آرزو میره بالای دار...
در حالی که سالهاست دنیای ما رو به جهنم تبدیل کردن...
هر بار فکر میکنم دیگه به آخر تنفرم از این حیوونا رسیدم ولی دوباره ثابت میکنن هنوز میتونن بیرحمتر و بدذاتتر باشن
امروز نه تنها ۳ جوون ،۳ خانواده داغدار میشن، ۳ تا عشق ناتمام میمونه و هزار تا آرزو میره بالای دار...
💔5🤝1
52ᴴᶻ
بیایید خاطرات بیشتری برای تعریف کردن داشته باشیم📝✨
اونم چه خاطره هایی
راستش نمیدونم چندتا صبح دیگه رو میتونیم اینجوری با کلی خبر وحشتناک شروع کنیم....
سهم بعضیا از زندگی فقط ترس، رنج، داغ و مرگه!
راستش نمیدونم چندتا صبح دیگه رو میتونیم اینجوری با کلی خبر وحشتناک شروع کنیم....
سهم بعضیا از زندگی فقط ترس، رنج، داغ و مرگه!
💔4😢1
چند روزیه که بعد از دیدن این عکس یه سوال ذهنمو درگیر کرده... «نکنه داریم به هر چیزی عادت میکنیم؟»
شما هم دقت کردین چقدر چیزای غیرعادی برامون عادی شدن؟ انگار کمکم به همهچیز عادت کردیم. تا جایی که دیگه خیلی از خبرها حتی باعث نمیشن یه لحظه مکث کنیم و بهشون فکر کنیم...مثلا دیگه کسی از بالا رفتن قیمت دلار تعجب نمیکنه چه برسه به اینکه توجه کنه.
عادت کردیم به بیکفایتی یهسریا، به خریتشون، به بی رحمیشون، به از دست رفتن منابع، به سوختن طبیعت، به خشک شدن دریاچهها، به بیبرقی، بیآبی، بینتی...
عادت کردیم به ممنوع شدنها، لغو شدنها، تکذیب شدنها، گرون شدنها، فیلتر شدنها... و از همه تلختر به جنگ(ها).
انگار هر اتفاقی بعد از چند روز میشه یه خبر...یه خبر مثل هر خبر دیگهای که ساده از کنارش رد میشیم.
ولی یه چیز بیشتر از همه میترسوندم...
اینکه یه روز به دیدن و شنیدن دستگیر شدنها، مجازات شدنها و اعدام شدنها هم عادت کنیم.
میترسم به جایی برسیم که مرگ هموطنهامون هم فقط بشه یه خبر، خبری که چند ثانیه نگاش میکنیم، از کنارش رد میشیم و ادامه میدیم...
میترسم یه روز اتفاقایی که امروز قلبمون رو به درد میارن، دیگه هیچ حسی توی ما ایجاد نکنن، قلبمون از کار بیفته و احساساتمون خاموششه...
اون روز، شاید ترسناکترین اتفاق، نه خودِ مرگ، بلکه عادت کردن ما به مرگ باشه.
شما هم دقت کردین چقدر چیزای غیرعادی برامون عادی شدن؟ انگار کمکم به همهچیز عادت کردیم. تا جایی که دیگه خیلی از خبرها حتی باعث نمیشن یه لحظه مکث کنیم و بهشون فکر کنیم...مثلا دیگه کسی از بالا رفتن قیمت دلار تعجب نمیکنه چه برسه به اینکه توجه کنه.
عادت کردیم به بیکفایتی یهسریا، به خریتشون، به بی رحمیشون، به از دست رفتن منابع، به سوختن طبیعت، به خشک شدن دریاچهها، به بیبرقی، بیآبی، بینتی...
عادت کردیم به ممنوع شدنها، لغو شدنها، تکذیب شدنها، گرون شدنها، فیلتر شدنها... و از همه تلختر به جنگ(ها).
انگار هر اتفاقی بعد از چند روز میشه یه خبر...یه خبر مثل هر خبر دیگهای که ساده از کنارش رد میشیم.
ولی یه چیز بیشتر از همه میترسوندم...
اینکه یه روز به دیدن و شنیدن دستگیر شدنها، مجازات شدنها و اعدام شدنها هم عادت کنیم.
میترسم به جایی برسیم که مرگ هموطنهامون هم فقط بشه یه خبر، خبری که چند ثانیه نگاش میکنیم، از کنارش رد میشیم و ادامه میدیم...
میترسم یه روز اتفاقایی که امروز قلبمون رو به درد میارن، دیگه هیچ حسی توی ما ایجاد نکنن، قلبمون از کار بیفته و احساساتمون خاموششه...
اون روز، شاید ترسناکترین اتفاق، نه خودِ مرگ، بلکه عادت کردن ما به مرگ باشه.
💔7